روز دهم
يکي از افسران به نام شاکر حنتوش جريان قتل يک سرباز عراقي را به دست فرمانده گروهانش برايم بازگو کرد. جسد سرباز مقتول را به همراه اسم و فاميل او که در داخل يک بطري گذاشته شده بود در محوطه به خاک سپردند .
در حقيقت اين بطري نشانه هاي بارز رژيم حاکم بر عراق در حق مردم عراق مي باشد .
در ساعت چهار بعد از ظهر در مقابل ارتفاعات چند سرباز عراقي را مشاهده کردم که يک قاطر پر از بار را به طرف من مي راندند .
روي قاطر کيسه هاي فراوان آب حمل مي شد . عليرغم آنکه سربازان از نزديکي مواضع ايرانيها گذاشتند ، اما آنها به طرف سربازان عراقي شليک نکردند .
من در همانجا به ياد حضرت امير المومنين (ع) افتادم . در يکي از نبردها ارتش معاويه آب فرات را بر ياران علي (ع) بست اما ديري نپائيد که کنترل آب به دست سربازان علي (ع) افتاد .
در آن هنگام امام علي (ع) لشکر معاويه را از نوشيدن آب فرات منع نکرد .
اين عمل زائيده بزرگواري و انسانيت مکتب امام علي (ع) بود .
از اين رو من در رفتار سپاهيان ايران آثار اسلام و اهل بيت را به خوبي مشاهده کردم . در واقع من سخت تحت تاثير رفتار ايرانيها قرار گرفتم . آداب و رسوم جنگ ايرانيها مرا پاک گيج و مبهوت ساخته و در يک بن بست فکري منزوي مي کرد . من در ميان فشار انديشه هاي خوب و بد دست و پا مي زدم .
براي من بسيار دشوار بود که اين حقيقت را بپذيرم که ما هم اکنون در لشکر شيطان بوده و عليه سربازان خدا در حال جنگ به سر مي برديم .
آري ، پيوسته يک مشت جاني به جان انسانهاي مومن مي افتند . جنگ عراق عليه ايران تکرار همين داستان غم انگيز تاريخ است .
صداي تک تير و رگبار روز را با غروب بدرقه کرده و سياهي شب به طور ناگهاني از هر سو ما را در ميان خود گرفت .
آه! چقدر شب هاي اينجا دلگير و موحش است. ارتفاعات روبرويم به سيماي زني اندوهناک و سر پوشيده مي مانست که با نگراني فوق العاده چشم به راه مسافران خود دوخته است . در اينجا هيچ چيزي نيست که مايه خوشي و دلگرمي ما باشد . شب را با بي تفاوتي و زير بار سنگين اندوه و غم سر کرديم .
روز نهم را با دلسردي شروع کرديم . امروز هم با ديروز هيچ تفاوتي نکرده و براي دلگرمي ما پيوسته از لشکر به ما مي گفتند : نيروهاي کمکي در بين راه هستند! اين مساله به حدي کسالت آور بود که حتي فرمانده ما از پاسخگويي به تماسهاي لشکر شانه خالي مي کرد .
در اين روز دو کشته و سه زخمي داشتيم . من هم به ناچار پست هاي نگهباني را کم کردم .
تبادل آتش گاه و بي گاه قطع نمي شد روز نهم را نيز پشت سر گذاشته و وارد روز دهم شديم .
در اين نه روز آفتاب از بالاي سرمان سرنوشت ما را نظاره مي کرد و گاهي خسته مي شد و ما را به ادامه اين تماشا و منظره تاسف بار زندگي فرا مي خواند.
ما هم به توصيه خورشيد خانم؛ که در شب به استراحت پرداخته و از بالا به ما چشم مي دوخت عمل کرديم .
در اين روز نيز همچون گذشته ناراحتيهاي خود را با پناه بردن به چاي و سيگار کاستيم .
در حقيقت بقاي ما هيچ فايده اي نداشت زيرا ما در محاصره ايراني ها بوديم . در اينجا روزهايي که درگيري و تبادل آتش در آنها زياد است ، خيلي طولاني بوده و بر عکس روزهاي آرام خيلي کوتاه به نظر مي رسد .
اوقات بي کاري در اين نواحي طاقت فرسا و کشنده است . در ارتش عراق جان سرباز و افراد بي ارزش بوده و زندگي ما در گرو زندگي افسران ارشد قرار گرفته است .
در روز دهم محاصره ( 8/ 8/ 1983 ) لشکر 38 دست به يک ضد حمله زد . اما اين حمله هم ناکام ماند ، زيرا ما در اين حمله متحمل خسارات فراواني شده و تعدادي از پرسنل ما به دست ايراني ها اسير شدند . ما در برابر سوالهاي مکرر سربازان هيچگونه پاسخي نداشتيم .
در شب هنگام ؛ تبادل آتش به شدت ادامه يافت و من به حالت درازکش در مواضع خودي قرار گرفته بودم . در همان لحظه سربازي به من اطلاع داد که جناب فرمانده مرا خواسته است .
من متفکرانه به چادر فرمانده رفتم .
جناب فرمانده از طرف لشکر به من اطلاع داد که هر چه زودتر از مسير تعيين شده عقب نشيني کنيم .
همچنين لشکر گفته بود که يک شکافي را در منطقه جهت عقب نشيني باز کرده اند ، اما من هر چه اطرافم را نگاه کردم راه گريزي را نمي ديدم. ايرانيها کاملا بر ما مسلط بودند. من اين مساله را به اطلاع فرمانده رساندم و بعد اقدامات لازم را جهت عقب نشيني به عمل آورديم .
در آن لحظه من ملاحظه کردم که يک سرباز زخمي عراقي در حاليکه از قسمت ران پانسمان شده و نيمه عريان بود از چادر بهداري فريادکنان بيرون آمد . او فرياد مي زد : جناب فرمانده تو را به خدا مرا تنها نگذاريد! من بچه دارم! من خانواده دارم ...
خواهش مي کنم مرا با خود ببريد ! من فوري متوجه شدم که مساله عقب نشيني دروغ است و ما در حال فرار هستيم .
چقدر اين شيوه کثيف است که در حال فرار حتي به زخميهاي خود رحم نمي کنيم .
من کوشيدم که به کمک ديگران، سرباز زخمي را با خود ببريم ، اما نتيجه اي نگرفتم . بعد من با عصبانيت به چند سرباز دستور داده که آنها سرباز زخمي را با خود ببرند .
اما آنها از اين فرمان سر باز زدند . به ناچار به حالت تهديد تفنگ را به طرف آنها نشانه گرفته و گفتم : شما بايستي سرباز زخمي را با خود حمل کنيد!
سربازان با بي ميلي زخمي را با خود بردند، سه سرباز مسئول حمل فرد زخمي بودند . در بين راه گاهي استراحت کرده و زماني با کمک يکديگر سرباز زخمي را به پيش مي بردند .
در همانجا من درباره نحوه رفتار زشت سربازان در قبال همرزم زخمي آنها فکر کردم .
با خود گفتم چنانچه ما بر حق مي بوديم به هيچ وجه چنين صحنه هاي چندش آوري به وجود نمي آمد !
ادامه دارد...
در حقيقت اين بطري نشانه هاي بارز رژيم حاکم بر عراق در حق مردم عراق مي باشد .
در ساعت چهار بعد از ظهر در مقابل ارتفاعات چند سرباز عراقي را مشاهده کردم که يک قاطر پر از بار را به طرف من مي راندند .
روي قاطر کيسه هاي فراوان آب حمل مي شد . عليرغم آنکه سربازان از نزديکي مواضع ايرانيها گذاشتند ، اما آنها به طرف سربازان عراقي شليک نکردند .
من در همانجا به ياد حضرت امير المومنين (ع) افتادم . در يکي از نبردها ارتش معاويه آب فرات را بر ياران علي (ع) بست اما ديري نپائيد که کنترل آب به دست سربازان علي (ع) افتاد .
در آن هنگام امام علي (ع) لشکر معاويه را از نوشيدن آب فرات منع نکرد .
اين عمل زائيده بزرگواري و انسانيت مکتب امام علي (ع) بود .
از اين رو من در رفتار سپاهيان ايران آثار اسلام و اهل بيت را به خوبي مشاهده کردم . در واقع من سخت تحت تاثير رفتار ايرانيها قرار گرفتم . آداب و رسوم جنگ ايرانيها مرا پاک گيج و مبهوت ساخته و در يک بن بست فکري منزوي مي کرد . من در ميان فشار انديشه هاي خوب و بد دست و پا مي زدم .
براي من بسيار دشوار بود که اين حقيقت را بپذيرم که ما هم اکنون در لشکر شيطان بوده و عليه سربازان خدا در حال جنگ به سر مي برديم .
آري ، پيوسته يک مشت جاني به جان انسانهاي مومن مي افتند . جنگ عراق عليه ايران تکرار همين داستان غم انگيز تاريخ است .
صداي تک تير و رگبار روز را با غروب بدرقه کرده و سياهي شب به طور ناگهاني از هر سو ما را در ميان خود گرفت .
آه! چقدر شب هاي اينجا دلگير و موحش است. ارتفاعات روبرويم به سيماي زني اندوهناک و سر پوشيده مي مانست که با نگراني فوق العاده چشم به راه مسافران خود دوخته است . در اينجا هيچ چيزي نيست که مايه خوشي و دلگرمي ما باشد . شب را با بي تفاوتي و زير بار سنگين اندوه و غم سر کرديم .
روز نهم را با دلسردي شروع کرديم . امروز هم با ديروز هيچ تفاوتي نکرده و براي دلگرمي ما پيوسته از لشکر به ما مي گفتند : نيروهاي کمکي در بين راه هستند! اين مساله به حدي کسالت آور بود که حتي فرمانده ما از پاسخگويي به تماسهاي لشکر شانه خالي مي کرد .
در اين روز دو کشته و سه زخمي داشتيم . من هم به ناچار پست هاي نگهباني را کم کردم .
تبادل آتش گاه و بي گاه قطع نمي شد روز نهم را نيز پشت سر گذاشته و وارد روز دهم شديم .
در اين نه روز آفتاب از بالاي سرمان سرنوشت ما را نظاره مي کرد و گاهي خسته مي شد و ما را به ادامه اين تماشا و منظره تاسف بار زندگي فرا مي خواند.
ما هم به توصيه خورشيد خانم؛ که در شب به استراحت پرداخته و از بالا به ما چشم مي دوخت عمل کرديم .
در اين روز نيز همچون گذشته ناراحتيهاي خود را با پناه بردن به چاي و سيگار کاستيم .
در حقيقت بقاي ما هيچ فايده اي نداشت زيرا ما در محاصره ايراني ها بوديم . در اينجا روزهايي که درگيري و تبادل آتش در آنها زياد است ، خيلي طولاني بوده و بر عکس روزهاي آرام خيلي کوتاه به نظر مي رسد .
اوقات بي کاري در اين نواحي طاقت فرسا و کشنده است . در ارتش عراق جان سرباز و افراد بي ارزش بوده و زندگي ما در گرو زندگي افسران ارشد قرار گرفته است .
در روز دهم محاصره ( 8/ 8/ 1983 ) لشکر 38 دست به يک ضد حمله زد . اما اين حمله هم ناکام ماند ، زيرا ما در اين حمله متحمل خسارات فراواني شده و تعدادي از پرسنل ما به دست ايراني ها اسير شدند . ما در برابر سوالهاي مکرر سربازان هيچگونه پاسخي نداشتيم .
در شب هنگام ؛ تبادل آتش به شدت ادامه يافت و من به حالت درازکش در مواضع خودي قرار گرفته بودم . در همان لحظه سربازي به من اطلاع داد که جناب فرمانده مرا خواسته است .
من متفکرانه به چادر فرمانده رفتم .
جناب فرمانده از طرف لشکر به من اطلاع داد که هر چه زودتر از مسير تعيين شده عقب نشيني کنيم .
همچنين لشکر گفته بود که يک شکافي را در منطقه جهت عقب نشيني باز کرده اند ، اما من هر چه اطرافم را نگاه کردم راه گريزي را نمي ديدم. ايرانيها کاملا بر ما مسلط بودند. من اين مساله را به اطلاع فرمانده رساندم و بعد اقدامات لازم را جهت عقب نشيني به عمل آورديم .
در آن لحظه من ملاحظه کردم که يک سرباز زخمي عراقي در حاليکه از قسمت ران پانسمان شده و نيمه عريان بود از چادر بهداري فريادکنان بيرون آمد . او فرياد مي زد : جناب فرمانده تو را به خدا مرا تنها نگذاريد! من بچه دارم! من خانواده دارم ...
خواهش مي کنم مرا با خود ببريد ! من فوري متوجه شدم که مساله عقب نشيني دروغ است و ما در حال فرار هستيم .
چقدر اين شيوه کثيف است که در حال فرار حتي به زخميهاي خود رحم نمي کنيم .
من کوشيدم که به کمک ديگران، سرباز زخمي را با خود ببريم ، اما نتيجه اي نگرفتم . بعد من با عصبانيت به چند سرباز دستور داده که آنها سرباز زخمي را با خود ببرند .
اما آنها از اين فرمان سر باز زدند . به ناچار به حالت تهديد تفنگ را به طرف آنها نشانه گرفته و گفتم : شما بايستي سرباز زخمي را با خود حمل کنيد!
سربازان با بي ميلي زخمي را با خود بردند، سه سرباز مسئول حمل فرد زخمي بودند . در بين راه گاهي استراحت کرده و زماني با کمک يکديگر سرباز زخمي را به پيش مي بردند .
در همانجا من درباره نحوه رفتار زشت سربازان در قبال همرزم زخمي آنها فکر کردم .
با خود گفتم چنانچه ما بر حق مي بوديم به هيچ وجه چنين صحنه هاي چندش آوري به وجود نمي آمد !
ادامه دارد...
لینک کپی شد
نظر شما
