روزهاي باراني دلها ...
بعد از نماز جماعت صبح سوار اتوبوس ميشويم ، عبدالرحمن جوادي معاونت گردان جمزه سيدالشهدا كه خود باني اين سفر آسماني بود با تويوتاي لندكروز كه مقداري وسايل تداركاتي را حمل ميكنند با چراغ حسن راد جلوتر از اتوبوس حركت ميكنند ، رانندهاي ××× مال و هواي بسيجي هدايت اتوبوس را به عهده دارد . با صداي خوابيدن ترمز دستي و صلوات بچهه ها ماشين خودش را روي جاده ميكشانيد تا كبوتران مانده در قفس را به هواي آزاد جنگل آبي و آسمان سبز برساند . ( ياد باد آن روزگاران ياد باد ياد باد آن خاطرات ماندگار )
انديمشك يكي از مهمترين شهرهاي پشتيباني جبهه بود ، خطوط راه آهن در روزهاي حماسه و جنگ ساعت به ساعت نيرو و ادوات را در شهر تخليه ميكرد ، ايستگاه راه آهن و ميدان آن هميشه از نيروهايي كه از اكثر نقاط ايران جهت پاسداري و مردانگي يك ملت به جبهه اعزام ميشدند مملو بود ، در انديمشك تلاشي در جريان بود كه همه را يك اراده و عزم ملي ميشود ناميد تمام راهآهن با همه وجود و امكانات در اين همايش خدايي حضوري فعال و انكار ناپذير برداشت بيمارستان شهيد كلانتري كه به عنوان يكي از شلوغترين بيمارستانهاي جنگ مطرح بود در اوج روزهاي بحراني جنگ مرهمي بود بر دل دلسوختگان و كربلائيان ، ستاد پشتيباني جبهه و جنگ جهاد هم حرفهايي داشت كه فقط خاكريزها و كانالهاي دفاعي خطوط دفاعي ميتوانند حق اين مطالب را بيان كنند ، شهيداني بزرگ چون حجتا... باراني ، شهيد پناهي ، شهيد كرامت و ، . . . . كه آوردن نام و نشان آن مردان بينشان از حوصله اين حقير بدور است .
عبور جاده اصلي شمال و جنوب كشور و اين كه انديمشك راه دسترسي راه دسترسي به چندين استان بود . بنام دروازهي خوزستان شهرت داشت همه و همه چهرهي شهر را به يك دژ نظامي تبديل كرده بود ، اما همه بچههاي دل سوخته بسيجي و شهداي گرانقدر و مردم هميشه در صحنهي اين ديار از يك درد مشترك ميناليدند و مينالند و آدم مظلوميت اهل ايل اين ديار وادي از ابهام هنوز كه هنوز است مانده و كسي برايش پاسخي نيافته .
حالا اين كاروان كوچك به سوي روزهاي آفتابي هشت سال دفاع مقدس ميرود به مناطقي كه وضعش از چكامه اين قلم خون نگار خارج است . روزهاي رويش لالهها و سرخي شقايقها ، روزگار آتش و خون . و روزهاي باراني دلها ، آرام آرام شهر مظلوم انديمشك را ترك ميكنيم . شهري كه زير چتر مظلوميت خود با شهداي بيشمارش در تلواسهاي از اشك و خون لب به دندان گرفته و هرگز خستگي را درك نكرد شهري كه سرداران رسيدي چون توكل قلاوند جبار قلاوند داشت .
شانههاي زخمي پل اصلي شهر ( بالا رود جنوبي ) كه از پلهاي مهم و استراتژيك جاده اهواز ـ تهران است ، سالهاست كه زخم برداشته اما افسوس كه هيچ كس نيامد نيم نگاهي به آن انداخته باشد . امروز ديگر طاقت نياورد و با سيلابي حقير فرو ريخت و ما امروز شاهد قطع مكرر و هر روزهي اين راه اصلي و مهم كشور ميباشيم .
از بستر رودخانه عبور ميكنيم . با اين كه صبح زود است اما ترافيك سنگين است و اعصاب خرد كن ماشينهاي سبك و سنگين در ميان گرد و خاك به سختي از كنار هم رد ميشوند . شاهين در كنارم نشسته و نگاهش به سقف اتوبوس خيره مانده ، آرام بر زورق دلش مينشينم تا مرا به افكار خودش برساند .
جادههاي تداركاتي يادته در شبهاي عمليات ، ستون ستون ماشينهاي نظامي بود و كمپرسيهاي حامل بسيجيها ، رديف رديف آمبولانس بود و تويوتا ، همه چراغ خاموش ميرفتند . دستهاي بچههاي رزمنده كه به علامت پيروزي به هم ديگر نشان ميدادند همه و همه از نصرت و فتح خبر ميدادند . آن روزها چقدر براي رفتن شتاب داشتيم و امروز چقدر دل بر مرداب بستهايم .
كسي براي ماندن دغدغهاي نداشت ، اراده بود و عشق ، ايمان بود و حماسه ، ايثار بود و شجاعت ، زير نگاه مهتاب لبخند بسيجي چقدر زيبا بود و دلنشين ، شاهين همه جا هست بجز داخل ماشين و من ميمانم با بارگران گرداب محيط . دست و پا ميزني كه مباني برخلاف ديروز كه مسابقهاي بود براي رفتن ، حال ميفهمي كه تو با زندهي اصلي اين مسابقه بودهاي اگر نالهي تفنگ را فراموش كني . اگر استقامت صنوبرها را در مقابل طوفان از ياد ببري و اگر اين ماندن را مقدمهاي براي عرصهاي ديگر و ظهور خاكريزي ديگر قدر نداني ، ميدانم كه ميداني همانطور كه ميداني چه ميدانم ، پس يادت باشد اينجا سه راه دهلران است ، سه راهي كه تو را به شقايقهاي فكه ميرساند ، تو را به خط اول در ساحل كرخه ميرساند ، يادت باشد اينجا سه راه دهلران است .
سه راهي كه خيليها با سربلندي از آن گذشتند ، اين را فراموش نكن تو بايد هميشه مهياي چشيدن شربت وصال باشي . درست مثل سيد اهل قلم ، راوي بچههاي بسيجي ، مجري شهداي جنگ ، مدافع خاكريزهاي فراموش شده ، او مثل تو نبود اما شايد بتواني خودت را با غسل شهادت در هر سپيده نماز عشق در پي هر طلوع رو به سوي گلدستهي حرم آقا ابا عبدا . . . الحسين (ع) كمي به او برساني ، بيا مثل او باشيم كه در بدر بدنبال شهدا ميگشت و در فكه در مهماني بزرگ شقايقها آخر به آن چه كه ميخواست رسيد و مگر نگفتهاند كه خواستن توانستن است ، پس اگر بخواهيم ميتوانيم ، چرا كه كسي كليدش را نشكسته ، اين خود ما هستيم كه كليدش را گم كردهايم ، راهش را كه سيد مرتضي گفت : پس بيا بار ديگر در خروجي ديگر به انتظار طلوع ، ستارهها را تا صبح بشماريم شوش شهر شهيدان گمنام است كه زخمها از دژخيم بر تن تبدار خود دارد ، شوش شهر شهيد حسن درويشي است ، شهر بچههاي تيپ امام حسن (ع) ، او اولين يگان آبي و خاكي سپاه است حماسه آنها كه در ماندگي دشمن را زخم زدند . و حماسه آنان كه سر افرازي ملتي را با خون خويش خريدند ، چون خورشيد كه اينك خودش را به زمينتان نشان داده روشن و افكار ناپذير است . شهر شوش ، شهر دانيال نبي (ع) پيامبر (ص) است . شهر آثار و عظمت دوران پر افتخار يك ملت است .
سردار سپاه اسلام شهيد حسن درويشي كه روزي دشمن را بزانو در آورده بود و فرمانده تيپ امام حسن (ع) را به عهده داشت ، اينك در تابلويي تمام قد به بچهها خير مقدم ميگويد كه : جبهههاي صالحه مشامه را فراموش نكنيد ، نكند در سكوت خمپارهها نالهي تفنگ را فراموش كنيد . نكند چادرهاي برزنتي و سنگرهاي ديدهباني را فراموش كنيد ، نكنه عشق را در مبلغ چشم قرباني كنيد . نكند چادرهاي برزنتي و سنگرهاي ديدهباني را فراموش كنيد ، نكند عشق را در مسلخ چشم قرباني كنيد . بايد فكر عاقبت خود باشيد ، اگر ميخواهي جا نماني بايد هر روز گلها را آب بدهي ، متوجه شدي ، فراموشي گلها فراموشي خود است و . . . با يك اشاره گل لبخند بر چهرهات نقش ميبندد و با تلنگري دلت ميشكند ، ميبيني دنيا چقدر كوچك و ناچيز است . ميبيني ، . . .
زمزمهي شاهين است كه آهسته بگوش ميرسد ، نه فراموش نميكنيم ، به خدايتان كه روزيتان ميدهد ، ياد شماست كه به تلاشمان واداشته ، ياد شما و خاطرات شماست كه هنوز اميدوار به پروازمان كرده است .
خدايا كمك مان كن كه باورمان باشد روزي اينجا بودهايم در كنار باران به سفر رفته ، بعد از هر سفر وقتي كه به شهر ميرسيديم به استقبالمان ميآمدند مردم و اين مردم و اين آواي جمعيت بود كه دل و جانمان را زير و زبر ميكرد ، ( اي از سفر برگشتگان كوشهيدان ما ، كو عزيزان ما )
دل اگر دل بود كه به زمين اتصال پيدا نميكرد .
ميرويم و ميرويم تا سراغ لالهها را از زمين شوره زار جنوب بگيريم ، ميرويم تا يادي از روزهاي خوب زندگي كرده باشيم . به اهواز ميرسيم . جلوي مقر فرماندهي لشكر هفت حضرت ولي عصر ( عج ) ميرسيم و ماشين ميايستد تا عليرضا را كه مدتهاست منتظر كاروان آتش بدوشان جبهه و جنگ است با خود همراه سازد . ورود عليرضا الهام كه خود شهيدي زنده است و مدتها در آتش وصال ميسوزد و ميسازد و حال به نيازي به وعدهگاه ميرود تا طلب حاجت كند با صلوات بچهها همراه بود ، از اول اتوبوس مصاحفه و روبوسي شروع شد و ما كه صندليهاي آخر را در اشغال داشتيم به پيسواز رفتيم ، عباس بود و سيف ( . . . بعد از پرويز پورحسيني نوبت من شد و حاج حسين بيمقدمه احوال پرسي ميكرد و از جنگ به شهر ميزد و از اداره به خاكريز همه چيز حكايت از شوق ديدار بود و بس .
اهواز مركز جنگ بود و ميداندار عظيم هشت سال دفاع مقدس ، دشمن در اوج اقتدار خود آن قدر از تعرضش مطمئن بود كه اسمش را عوض كرد و مثل خيلي از شهرهاي استان كه هر روز وضع آب و هواييشان را اعلام ميكرد و اسامي جديدي برايشان انتخاب كرده بود ، سرپا ايستاده بود محكم و استوار چون مهر ماه سال 59 كه در هر گوشهاش شقاوت دشمن از زبوني او حكايت ميكرد . حماقت دشمن وقتي آشكار شد كه در هر گوشهاش شقاوت دشمن ، او روي اين كه اعراب جنوب با او همكاري ميكنند ، حسابي خاص باز كرده ولي نشانهاي بيرق سرخ كه بر سر درب منازل عشاير عرب و ديگر مناطق عرب زبان به چشم ميخورد عمق وحدت و يك پارچگي ملتي را ترسيم ميكنند كه اسلام را مبناء و منشاء تمام اعمال و كردار خود ميدانند . اهواز يعني مركز جنگ ، مركز حماسهي ايران ، مركز وحدت دلها ، از همه زبان و طوايف و اقشار ايران آمده بودند تا دشمن نماند ، همه بودند ، كرد و لر و بلوچ و آذري و ترك و . . . همه دور كلمهي ( الله ) به وحدت و يك پارچگي رسيده بودند و هيچكسي به جدا شدن قطعهاي هر چند كوچك از ايران اسلامي حتي فكر هم نميكرد و دشمن نادان و جاهل اين تصور را نكرده بود كه روزي بدست جوانان اين مرز و بوم هستياش در آستانهي ويراني قرار ميگيرد .
ياد صلواتي بخير ـ غذايي بود يك دست و ناب و شربتهاي فراوان كه عطش گرماي جنوب افتاديم در جادهي اهواز ـ آبادان مسير را كه طي كرديم مرغ دلان هواي بريدن گرفت دست خودمان نبود ، لالههاي احمدي يادت بخير ـ خاطرات ماندگار يادت سبز .
.
