لحظه تولد
به روستا كه رسيد فهميد كه قابله براي آشپزي در خانه ارباب، به روستاي دره گرگ رفته است يعني روستلاي خودشان. با شنيدن اين خبر، تكاني خورد!
خدايا در خانه ارباب! چطور سراغ او بروم، ارباب كه...؟
اماچاره اي نبود دوباره باز گشت، به سرعت! به خانه ارباب كه رسيد نفس هايشان به شماره افتاده بود. چند لحظه بعد،ه يكل خشن مباشر ارباب را در چارچوب در ديد؛
آدم هام قابله را ببرم بچه ام دارد تلف مي شود...
صداي مضطرب علي رضا در خانه پيچيد و قابله با شنيدن ان مثل فنزازجا پريد. امامباشردر چارچوب در همچنان ايستاده بود و خندة مرموزانه ونگاه پر از خشم و كينه او به علي رضا همه چيزرا به او فهماند، بايد كاري مي كرد؛ اضطراب ودلواپسي علي رضا با هم درگير شده بودند...
محمد كه به دنيا آمد خبررسيد عليرضا درپاسگاه ژندارمري، زنداني شده است. يكي از بستگان
اولين لبخند
به تهران كه آمدند خانه بدوشي مثل يك سايه همه جادنبالشان بود، هرجا كه مي رفتند جواب ها سربالا بود!
خانه اي كه نداريم! اتاق هست اما
اتق اجاره اي! با شش نفر
نداريم! يعني داريم...
علي ومحمد كارشان هرروز شده بود دورخيابان ها گشتن ودنبال اتاق اجاره اي رفتن...بعداز مدتها نور اميدي پيدا شد؛ دلهاي بچه ها رمق تازه اي گرفته بودچشم هاشان به آسمان دوخته شده بود،خدا را شكر مي كردند كه گره ازكار بسته شان دارد گشوده مي شود...
اتاق هست اما براي پنچ نفر!
قبوله! چاره اي نيست بهترازخانه بدوشي ست!
پنج نفري دراتاق زندگي كردن بهترازخانه بدوشب بود، ازآن روزقرار شد كه علي شبها رادر محل كارش بخوابد،آن روزبچه ها همراه مادر،گرديك سفره مي نشستند ومي توانستند بعداز مدتها والين لبخند شادي شان را به هم نشان دهند
خدايا در خانه ارباب! چطور سراغ او بروم، ارباب كه...؟
اماچاره اي نبود دوباره باز گشت، به سرعت! به خانه ارباب كه رسيد نفس هايشان به شماره افتاده بود. چند لحظه بعد،ه يكل خشن مباشر ارباب را در چارچوب در ديد؛
آدم هام قابله را ببرم بچه ام دارد تلف مي شود...
صداي مضطرب علي رضا در خانه پيچيد و قابله با شنيدن ان مثل فنزازجا پريد. امامباشردر چارچوب در همچنان ايستاده بود و خندة مرموزانه ونگاه پر از خشم و كينه او به علي رضا همه چيزرا به او فهماند، بايد كاري مي كرد؛ اضطراب ودلواپسي علي رضا با هم درگير شده بودند...
محمد كه به دنيا آمد خبررسيد عليرضا درپاسگاه ژندارمري، زنداني شده است. يكي از بستگان
اولين لبخند
به تهران كه آمدند خانه بدوشي مثل يك سايه همه جادنبالشان بود، هرجا كه مي رفتند جواب ها سربالا بود!
خانه اي كه نداريم! اتاق هست اما
اتق اجاره اي! با شش نفر
نداريم! يعني داريم...
علي ومحمد كارشان هرروز شده بود دورخيابان ها گشتن ودنبال اتاق اجاره اي رفتن...بعداز مدتها نور اميدي پيدا شد؛ دلهاي بچه ها رمق تازه اي گرفته بودچشم هاشان به آسمان دوخته شده بود،خدا را شكر مي كردند كه گره ازكار بسته شان دارد گشوده مي شود...
اتاق هست اما براي پنچ نفر!
قبوله! چاره اي نيست بهترازخانه بدوشي ست!
پنج نفري دراتاق زندگي كردن بهترازخانه بدوشب بود، ازآن روزقرار شد كه علي شبها رادر محل كارش بخوابد،آن روزبچه ها همراه مادر،گرديك سفره مي نشستند ومي توانستند بعداز مدتها والين لبخند شادي شان را به هم نشان دهند
برادرشهيد
لینک کپی شد
نظر شما
