اطمينان در مبارزه

کد خبر: ۱۲۷۵۲۰
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۲:۵۰ - 18May 2011

محمد! نذر محمد چرا؟!
محمد! فرزندم! فرزندي كه خدا به من داد.
ازكجا مي داني كه فرزندمان پسر است؟!
نمي دانم! امابه دلم افتاده است كه فزرندم پسر است. مطمئنم! من هم اسم اورا محمد خواهم گذاشت...
محمدبه دنيا آمدوقلي مملو از ايمان واطمينان پدر را با قدوم مبارك خود شاد كرد.        

*****

دوران كودكي محمد سرشارازخاطره هاي تلخ، اما راه گشا وسازنده است.يك با يكي ازمعاشران ارباب، به سراغ اقا علي رضا آمد تابه نحوي زمين زراعي اوراازچنگ او دربياورد.خوب علي رضا! فكرها تو بكن وبه بخت خودت پشت نكن! ارباب حاضره كه زمينتو به قيمت خوبي بخره. جهالت نكن و به ديگران نگاه كن، تو تنهايي؛ يك دست هم كه صدا نداره!
من به هيچ قيمتي حاضر نيستم زمينهاي مو بفروشم. نمي خواهم رعيت ارباب باشم مي خواهم رعيت خدا باشم ميخواهم براي خودم كار كنم! ارباب هم هيچ كاري نمي تونه بكنه!
خوب! ماشاءالله! اگر ارباب  مجبور بشه به زور زميناتو بگيره چي/!
معلومه! جلويش مي ايستم! تاپاي جون هم پاش مي ايستم...
مباشر كه سرش به سنگ خورده بود رفت و شبانه با چند تا از اوباش، ودباره به سراغ علي رضا آمدوبعد از تهديد ودباره، تا پاي جان او را كتك زد اما علي رضا هم چنان سرسختي مي كرد و مي گفت:
ناجوانمردها! نمي فروشم! نمي فروشم.همين ضرب وجرح ناجوانمردانه باعث مرگ عليرضا شد. محمد كه دردوران كودكي شاهدوناظر اين ظلم بود،طعم تلخ ستم را چشيد وانگيزه مبارزه مستمر با آن را ازهمان ابتداي كودكي درتمام وجود خويش احساس نمود.                                          

  مادر شهيد
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین