به مقصد نزديک شده ايد...
ارتفاعات «پارلمان»
«حاج حسين الله كرم» از سرداران لشكر٢٧ محمد رسول الله(ص) درباره حضور شهيد چراغي در صحنه هاي مختلف عمليات و جبهه هاي جنوب و غرب كشور اين گونه سخن مي گويد: - در عمليات محمد رسوال الله(ص) كه در غرب كشور انجام شد، شهيد چراغي در كنار ديگر سرداران شهيد از جمله حسين قجه اي، مسير بسيار مهم و خطرناكي را به «راه خون» معروف بود از تصرف نيروهاي ضد انقلاب آزادكرد. با آنكه برف سنگيني منطقه را پوشانده بود، نيروها توانستند با استفاده از غافلگيري بر دشمن ضربه وارد سازند و منطقه را تصرف كنند. رضا در اين عمليات فرماندهي گرداني را بر عهده داشت كه بر روي ارتفاعات«شيمادور» وارد عمل شدند. در آن زمان مناطق غرب كشور از جمله«دشت شيلر» مسيري بود كه رضا با گذر از آن وارد خطوط و واضع دشمن شد و عمليات چريكي انجام مي داد. زدن كمين به مزدوران عراق و به اسارت گرفتن نيروهاي دشمن از جمله فعاليت هاي او بود. او در عمليات قوچ سلطان نيز فرماندهي گروهي از نيروها را بر عهده داشت. رضا از همان آغار نشان داد كه توان هدايت نيروها را در عمليات مختلف را دارا ست. در عمليات محمد رسول الله(ص) وقتي پس از انهدام مواضع و استحكامات دشمن فرمان بازگشت به خطوط خودي داده شد. نيروها آماده بازگشت شدند. شهيد چراغي در مسير سرد و پر برف نيروها را كه با مشقت فراوان از عمليات بر مي گشتند در آغوش مي گرفت و مي بوسيد. شهيد چراغي به همراه شهيدان رضا دستواره و حسن زماني در جبهه هاي سر پل ذهاب دست به عمليات چريكي زدند. در يكي از اين حمله ها در منطقه نفت شهر درگيري شديدي بين ما و دشمن پيش آمد. بخاطر محدوديتي كه در مهمات داشتيم، شهيد چراغي و شهيد هادي دستور دادند به مواضع قبلي خودمان برگرديم. بايد مسير را از داخل رودخانه طي مي كرديم چون زير آتش تانك و هلي كوپترهاي دشمن قرار داشتيم. عقب نشيني بايد مرحله به مرحله انجام مي شد. هلي كوپترهاي دشمن به دنبال نيروهايي بودند كه در دشت ويژگان و خان ليلي عمليات چريكي انجام داده بودند. ما تحت فرماندهي شهيد چراغي روي ارتفاعات «پارلمان» بوديم. شهيد چراغي و هادي با خشونت و داد و فرياد نيروها را قانع كردند كه عقب بروند و خودشان دو نفر ماندند تا با تيراندازي به سوي دشمن از تهاجم آنان جلوگيري كنند و ما به راحتي برگرديم.
هر چه از دوست مي رسد، نيكوست
سردار شهيد چراغي جنگ تحميلي را اين گونه تحليل كرده است: «....جنگ تحميلي يك جنگ خارجي است....زماني شروع شدكه ما نه توانايي جنگيدن داشتيم نه مي خواستيم وارد چنين جنگي شويم. يك جنگ نا برابر بر ما تحميل شد كه به لطف خدا جلوي متجاوز آن گرفته شد، و دشمن بيرون رانده شد و از درون پوكش كردند و به لطف خدا همين طور ادامه خواهيم داد تا ان شاءا.....به پيروزي نهايي برسيم ....» ‹‹پارسال همين موقع ها براي عمليات فتح المبين آماده مي شديم.... يك زماني براي عمليات فتح المبين....يك زماني براي عمليات بيت المقدس....يك زماني هم براي عمليات رمضان....هر عملياتي براي ما يك امتحان الهي بوده است. همان طور كه براي پيفمبر يك زماني جنگ بدر بود. يك زماني جنگ احد....» شهيد رضا چراغي، همواره بر انجام و اداي تكليف تاكيد داشت و معتقد بود نبايد هرلحظه انتظار پيروزي آن چناني داشته باشيم. او هدف را انجام وظيفه براي رسيدن به مقصدكه پيروزي و حكومت اسلام بر سراسر جهان است مي دانست و مي گفت: «....همه ما موظفيم آنقدركاربكنيم كه از اين امتحاني كه خداوند براي ما قرار داده، رو سفيد بيرون بياييم. همان طوركه امام فرمودند: شكست و موفقيت به ما ربطي ندارد ما فقط بايد تكليف خودمان را انجام بدهيم....» او ضمن تاكيد بر حاكم ساختن اخلاق اسلامي ميان رزمندگان،آنان را از هر گونه برخورد منفي با يكديگر كه باعث اختلاف مي شود، پرهيزمي دارد: «..... دقت كنند برادران كه برخورد ها حتما اسلامي باشد. با هم يكي باشيم. وقتي با هم متحد باشيم، ان شاءا.. . موفق مي شويم. » شهيد چراغي يازده بار مجروح شد و اين در حالي بود كه خودش مي گفت: « اگر خدا بخواهد دفعه دوازدهم به شهادت مي رسم. » چند روز قبل از شهادت، رضا به خانه تلفن مي زند و هنگامي كه همسرش از او مي پرسد:«آقا رضا مرخصي نمي آييد؟»پاسخ مي دهد: «شما تقاضاي مرخصي از من نكنيد.» همسرش مي گويد:فقط مي خواستم بپرسم كي مي آييد؟»و رضا پاسخ مي دهد:«ديگر نمي آيم». همسرش خيلي ناراحت مي شود و مي پرسد:«چطور نمي آييد؟» مرخصي نمي دهند يا خودتان نمي خواهيد بياييد؟» رضا جواب مي دهد:«من هر موقع بخواهم مي توانم بيايم مرخصي، ولي موضوع اين است كه آدم يا مسئووليتي را نمي پذيرديا وقتي پذيرفت، بايد تا آخرش بايستد. به همين خاطر است كه من نمي توانم بيايم. از اين به بعد هم چشم به راه من نباشيد. فكر هم نمي كنم ديگر مرا ببينيد.» رضا اين حرفها را با خنده بيان مي كند، اما همسرش كه تحت تاثير صحبت او قرار گرفته، مي گويد:مساله اي نيست. شما اگر دلتان تنگ شده، من با پدرم مي آيم آنجا تا شما را ببينيم.» رضا پاسخ مي دهد:«برايتان زحمت مي شود، چون من سرم خيلي شلوغ است. هر وقت خدا بخواهد، كه مي آيم شما را مي بينم ». ناگهان همسر شهيد چراغي شك مي كند و مي پرسد:آقا رضا نكنه دوباره زخمي شده ايد؟هان، مثل اينكه داريد درد مي كشيد؟» رضامي خندد و مي گويد:«درد كه نه، چيزي نيست، اين پايم خيلي درد مي كند. نمي دانم چي شده. مثل اينكه در رفته. خوب مي شود». اين آخرين گفت و گوي سردار شهيد چراغي با همسرش دو هفته قبل از شهادت بود. نامه هايي هم كه از او به خانه مي رسيد، همه اش توصيه به پيروي از راه امام و صحبت از حال و هواي جبهه بود. سعي تا آنجا كه ممكن است از پرداختن به مسايل شخصي خود داري كند. در يكي از آخرين نامه هايش نوشته است: «شما افتخار كنيد كه همسرتان در لباس يك سپاهي ساده خدمت مي كند. به عنوان يك رزمنده ساده دارم مي جنگم تا شما هم سهمي داشته باشيد. البته اگر صبركنيد، سهم شما بيش از ما خواهد بود.» يكي از روزها رضا به پدر همسرش مي گويد: «حاج آقا، هر موقع من به مرخصي مي آيم شما دعا مي كنيد كه من سالم برگردم و براي سلامتي من روزه نذر مي كنيد. يك بار هم از خدا بخواهيد كه من يك چيزيم بشود و براي اين روزه بگيريد...» يكي از روزها كه رضا به مرخصي مي آيد، مي بيند كه در خانه دار قالي زده اند. متعجب ميپرسد:«چرا خودتان را به اين مشغول كرده ايد؟ وقتتان را صرف مطالعه كنيد و مزدي را هم كه از اين راه مي خواهيد دربياوريد، من مي دهم. يا برويد يك جايي آموزش كمك هاي اوليه يا اسلحه و اين جور چيزها را ببينيد كه به درد بخورد.....» سردار شهيد«حاج محمد ابراهيم همت »آخرين ديدار خويش را با شهيد چراغي اين گونه بيان كرده است: «رضا سه روز بود كه نخوابيده بود و عمليات را هدايت مي كرد. هر طور بود قانعش كردم كه امشب را بخوابد و او هم خوابيد. صبح روز بعدكه بيدار شده، بعد از نماز ديدم شلوار نويي را كه در ساك داشت،درآورد و پوشيد. با تعجب پرسيدم: «آقا رضا هيچ وقت شلوار نويت را نمي پوشيدي. چي شده؟ خندان گفت:«حاجي با اجازه شما مي خواهم بروم خط مقدم». گفتم«احتياج نيست شما جلو برويد. اينجا بيشتر شما را لازم داريم. قيافه اش در هم شده گفت: «حاجي جان، من مي خواهم بروم جلو را وارسي كنم». در همين حين از بي سيم خبر رسيد كه عراق پاتك سختي در خط انجام داده است. رضا رفت جلو. ساعتي بعد بچه ها گفتند برادر چراغي در خط مقدم با خمپاره شصت دارد عراقيها را مي زند. با بي سيم او را خواستم كه ناگهان يك نفر از پشت بي سيم گفت «حاجي جان ديگر رضا را صدا نكنيد. او پرواز كرد.» شهيد رضا چراغي يك خاطره از شهيد «حاج حسين الله كرم »از همرزمان شهيد چراغي دربارة شهادت او مي گويد: دشمن در ارتفاع ١٤٣فكه، پاتك سنگيني كرده بود. به هر ترتيبي بود، خود را به آنجا رساندم و در كمال تعجب ديدم شهيد چراغي به همراه شهيدان عباس كريمي و اكبر زجاجي در حال شليك آر پي جي، خمپاره ٦۰و تيراندازي هستند. حال و هواي عجيبي داشتند. اصلا نمي شد تشخيص داد اين يكي شهيد چراغي فرمانده لشكر است و آن يكي شهيد عباس كريمي مسئوول اطلاعات عمليات لشكر. خودم را به حاج عباس كريمي رساندم و گفتم كه برگرديد عقب. عباس نگاهي به من انداخت و گفت: - تو برو عقب، ما نمي آييم. ببين حسين، حاج همت يك دفعه از دستش در رفته و ما را فرستاده جلو، تو هم برو به حاجي بگو كه ما نمي آييم عقب...... دشمن از داخل شياري قصد نزديك شدن داشت. نفرات پياده هلهله كنان و سرمست جلو مي آمدند. رضا كه عصباني شده بود، به طرف يكي از بچه ها رفت و قناسه را از دست او گرفت و شروع كرد به تك تيراندازي و تعدادي از نيروهاي دشمن را هدف قرارداد. شهيد چراغي هدايت آتش توپخانه را هم بر عهده داشت. بابي سيم گراي مواضع و تانكهاي دشمن را مي داد و قبضه هاي توپخانه روي آنها آتش مي ريختند. روي آن تپه كه يك لحظه از خمپاره دشمن در امان نبود، فقط شش نفر سالم مانده بودند و مي جنگيدند. حاج عباس كريمي، اكبر زجاجي، رضا چراغي با سه نفر ديگر از بچه هاي بسيجي كه عاشقانه در كنار فرماندهان خويش مي جنگيدند. هر سلاحي را كه دم دستشان بود، بر مي داشتند و شليك مي كردند تا جواب آتش دشمن را بدهند. دشمن تصور مي كرد نيروي زيادي در آن ارتفاع مستقر است. آن روز عصر، مجددا رفتم به طرف محلي كه حاج عباس و رضا چراغي و ديگران آنجا بودند. نزديك خط كه شدم، ديدم حاج عباس به كمك يكي دو تا از بچه ها، يكي را روي برآنكارد خوابانده اند و دارند از ارتفاع پايين مي آورند. جلوتر كه رفتم، پيكر غرقه به خون شهيد چراغي را ديدم كه تركش بزرگي سينه اش را دريده بود. حاج عباس نگاهي معني دار به من انداخت و گفت: - راست مي گويي، ولي رضا به چيزي كه مي خواست رسيد. قسمت، قسمت رضا بود.... شهيد رضا چراغي پس از شهادت سردار رشيد اسلام، شهيد«علي اصغر رنجبران» بعد از عمليات والفجر يك و شهادت جمعي از سرداران از جمله شهيد رضا چراغي در دفتر يادداشتش اين گونه نوشته است: بسم الله الرحمن الرحيم پس از هر عملياتي بايد منتظر خبر پيروزي اسلام بر كفر باشيم و شادي اي كه از اين پيروزي ها به انسان دست مي دهد. اين يك وجه قضيه است. روي ديگران خبر شهادت دوستان و برادران است كه البته از جانب دوست است و بايد از او سپاسگزار باشيم، زيرا هر چه از دوست مي رسد، نيكوست.
نامه رضا چراغی به همسرش
اولين نامه اي كه براي پدر همسر خويش نوشته، از او اجازه گرفته كه براي همسر خويش نامه بنويسد و اين نشانه احترام و صداقت و صفاي اوست. در اولين نامه رضا به خانواده همسرش اين گونه مي خوانيم: بسمه تعالي حضور محترم سرور گرامي سلام اميد است كه سلام مرا كه از راهي دور و قلبي سرشار از از روي پيروزي اسلام است، بپذيريد. سلامتي و جودتان را از درگاه خداوند خواستارم و اگر جوياي حال اينجانب باشيد، بحمدالله خوبم و نگراني اي جز دوري شما ندارم كه آن هم به خاطر اسلام ضروري است. از اين كه در نوشتن نامه كوتاهي كرده ام، معذرت مي خواهم. دليلش اين است كه مي خواستم تلفني تماس بگيرم، ولي متاسفانه شماره نداشتم و اين مدت با برادرم هم تماس نداشتم كه از ايشان بپرسم. لازم دانستم كه با نامه سلامي خدمتتان عرض نموده، جوياي حال باشم كه آن شاءا.. همگي سلامت باشيد. خدمت خانم و خانم بزرگ سلام برسانيد. خدمت علي آقا سلام برسانيد. تمام فاميل را از قول اينجانب سلام برسانيد و در ضمن با اجازه جنابعالي نامه اي هم براي خانم نوشته ام. باري، به دليل اينكه عمليات به تعويق افتاده، كه ان شاءا.. . به زودي انجام خواهد شد، آمدن من هم همان طور كه به عرض رساندم به اين مسئاله ارتباط دارد. اميدوارم بزودي پس از پيروزي خدمت برسم. والسلام خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار ملتمس دعا رضا چراغي ٨/١١/٦١
پاسخ نامه همسر به رضا چراغی
همسر وي در پاسخ به نامه او مي نويسد: بسم الله الرحمن الرحيم ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفاكانهم بنيان مرصوص به درستي كه خداوند دوست داردكساني را كه در راه او خدمت مي كنند و در راه او مبارزه مي كنند در صفهاي به هم پيوسته و محكم و استوار. سلام عليكم «نامه اي به يك پاسدار دلير» به تو اي دلاور با رشادت، به تو كه هفت سين سپاس و ستايش و سلاح و سلوك علي وار و سرخي خون و سبزي شهادت و سنت اسلامي را درخود جمع داري. به تو كه نماز را بر تربت خاك وطن مي خواني، در اين سرزميني كه اينك بلاكش شده است. نامه ام را به تو مي نويسم اي پاسدار دلير. به تو كه تبريك خويشاوندانت را به هنگام تولدشان، با شليك خمپاره به آنها گفتي و من نامه ام را به رودخانه كارون مي اندازم تا تو هنگامي كه وضو مي سازي، آن را برداري و غنچه لبت بشكفد. اي لاله اي در صحرا، اي قطره اشكي در دريا، اي قطره اي در رود، اي ناجي دريا، اي خسي در ميقات. چه گويم كه توانم نيست. اي اسطورة خوبيها. اي كه هر شب در زير نور مهتاب بر درخت تكيه مي دهي و چون عابدي هستي كه مي خواهي از عبد بودن، به ملائكه برسي و تومي خواهي از«من» بودن، به«ما» هجرت كني و از ما بودن، به انبياء..... با عرض سلام.....، اميدوارم كه حالت خوب باشد. منظور از نوشتن اين نامه، پاسخ به نامه پر مهر وصداقت جنابعالي بود. اميدوارم از مقدمه اي كه در اول نامه نوشتم، خوشت بيايد و قبولش كني. هر چند شايد به آن صورت هنوز همديگر را نشناخته باشيم، ولي نيروي قلبي و ايمان قلبي من، اين نويد را به من مي دهد كه تو واقعا لياقت اين صفت ها را داري. در هر صورت، اگر از حال خانواده بخواهي، صحيح و سلامت هستند. در مورد نامه اي كه به پدرم فرستاده بودي، خيلي از شما تشكر كرد و فقط مامان گله مي كرد كه چرا اينقدر دير نامه دادي. هر چند شايد تو را يكي دو بار ديده، ولي من احساس مي كنم كه خيلي تو را دوست دارد. خودش هم مي گويد، در هر صورت، مامان و آقا جون خيلي ازتو انتظار دارند كه زود زود نامه بدهي، از اينكه از پدرم براي نوشتن نامه اجازه خواسته بودي، تشكرمي كنم. به قول آقاجون و مامانم، اين نشانه لطف و ادب تو ست. از شما خواهش مي كنم زود و فوري نامه بنويسي، چون نامه نوشتن تو باعث مي شود كه من آسوده خاطر شوم.... از شما مي خواهم موقع نامه نوشتن، مرا راهنمايي كني، چون به قول امام، شما در خيل كارواني هستيد كه به مقصد نزديك شده ايد، ولي ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم. در هر صورت، من تو را بيشتر از آنچه كه فكرمي كني مي شناسم. به اميدي روزي كه تمام مردان وزنان حزب الله به آخرين خط كمال برسند. به اميد ظهور امام عصر و تشكيل جامعه اسلامي. به اميد روزي كه تمام رزمندگان پرچم سرافراز نصر من الله و فتح قزيب را در تمامي قله هاي پيروزي به اهتزاز در آورند. التماس دعا دارم. خواهش مي كنم ما را هنگام دعاي شب و هنگام فعاليت روز از ياد نبريد. اگر نامه نوشتي، چند صفحه بنويس. نترس! از اينكه جوهر خودكارت تمام شود. خدايا، خدايا، تو را به جان زهرا، تا انقلاب مهدي، خميني را نگهدار هر چه مستحكم تر باد خط ولايت فقيه ساعت٣۰/١۰شب در ميان نوشته ها و نامه هاي شهيد چراغي، خطاب به همسرش مي خوانيم...
