ابوترابي؛عارف شيدا

کد خبر: ۱۲۷۶۳۸
تاریخ انتشار: ۱۰ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۲:۰۲ - 31May 2011

گفت «امروز تاسوعاست. مي تونستيم بگيم به خاطر عزاداري بازي نمي كنيم، عراقي ها هم اذيتمون كنن. گفتيم امروز و فردا بازي تعطيله تا هم زمين رو، هم دروازه ها رو درست كنيم. ما به عزاداريمون مي رسيم، دشمن هم بي جهت حساس نمي شه. به نظر شما كدوم روش درست تره؟» گفتم «روش شما». گفت «پس اونايي رو كه انتقاد مي كنن توجيه كنين».

******************************

ذوالفقار پناهنده شده بود. مدتي را توي اردوگاه پناهندگان، به خيال رفتن به اروپا، گذرانده بود. عاقبت هم سر از اردوگاه اسراي ايراني درآورد. دوستي نداشت. جز حاج آقا كسي تحويلش نمي گرفت.

يك روز عراقي ها به خاطر كار خلافي بردنش انفرادي. فردا صبح جسدش را از سلول بيرون آوردند؛ خودكشي كرده بود. همه خوشحال شدند، جز حاج آقا.

وقتي فهميد، برايش گريه كرد. خودش او را غسل داد، كفن كرد، برايش نماز خواند و دفنش كرد. وقتي برگشت برايمان از ذوالفقار گفت. از بچگي اش، از يتيم شدنش،از زندگي اش در پرورشگاه، از فريب خوردن و پناهنده شدنش. آن هايي را كه در حق چنين انسان هايي كوتاهي كرده بودند و مي كنند سرزنش كرد.

برايش مجلس ختمي گرفت. هر وقت يادش مي افتاد برايش گريه مي كرد.

***********************************

هيچ وقت سرش خلوت نمي شد. هميشه يكي بود كه باهاش كار داشته باشه، براي همين، از قبل قرارمان را با حاجي هماهنگ مي كرديم.

يك بار يكي از بچه ها كه تعادل روحي هم نداشت مي خواست حاج آقا را ببيند. او به عراق پناهنده شده بود. براي همين،بچه ها ازش خوششان نمي آمد. اما حاج آقا با خوش رويي قبول كرد.

در ساعت قرارشان،گوشه اي نزديك شان رفتم و در باغچه خودم را سرگرم كار نشان دادم. يك ساعتي وقت حاج آقا را با حرف هاي بي ربطش گرفت. حاج آقا با حوصله به حرف هايش گوش داد. طوري كه انگار با يك آدم عاقل و با شخصيت روبه روست.

*********************

جلوي هر آسايشگاه، قطعه زميني خاكي بود. با راهنمايي حاج آقا كرديمشان باغچه. تويشان خيار، سبزي، گوجه و گل مي كاشتيم. بذرشان را نمايندگان صليب سرخ آورده بودند.

سال 64، برايمان بذر گل آفتابگردان آوردند. در گوشه هاي خالي باغچه ها آنها را كاشتيم. آفتابرگدان ها خيلي زود قد كشيدند و غنچه دادند. بعضي وقت ها حاج آقا زير ساية كوچكشان مي نشست و دعا مي خواند. دوست نداشتيم خلوتش را به هم بزنيم. گل هاي آفتابگردان بزرگ و بزرگ تر مي شدند ولي آفتابگردان هاي جلوي اتاق 14 بزرگ تر و پر محصول تر بودند.

بچه ها مي گفتند «آفتابگردان هاي يكه حاج آقا زير سايشه شان نشسته و دعا خونده، بايد هم با بقيه فرق داشته باشن.»

*************************

توي اردوگاه پيرمردي ميان ما بود كه با رفتارش همه را خسته كرده بود. از همه چيز ايراد مي گرفت. مدام غر مي زد و با هيچ كس هم سر سازگاري نداشت. يك شب با يكي از هم اتاقي هايش دعوا كرد و كارشان به كتك كاري كشيد. فرداش خبر به گوش حاج آقا رسيد. ناراحت شد. طرف دعوا را كه جواني بود صدا كرد و از او خواست شب بين همه بلند شود وازپيرمرد عذرخواهي كند. جوان گفت «مقصر خودش بود، دعوا را هم خودش شروع كرد.

من چرا بايد عذرخواهي كنم. اگر اين كار رو كنم عادتش رو ادامه مي ده» حاج آقا گفت «به رغم تقصير او و بي گناهي تو، بهتره تو عذرخواهي كني. اون هم توي جمع و با صداي بلند.» جوان، ديگر حرفي نزد. شب، بلند شد و از پيرمرد عذرخواهي كرد.از آن شب به بعد، رفتار پيرمرد عوض شد.

*****************************

حاج آقا ورزش را دوست داشت. برخلاف بعضي ها كه وزش هايي مثل فوتبال را ممنوع كرده بودند،مي گفت بايد اين ورزش را بين اسرا برد. او فدراسيوني درست كرد تا تيم ها را سازماندهي كند و وقت هاي آزادباش را بينشان تقسيم كند. كاپيتان تيم پيرمردها هم خودش بود.

روزي كه تيم پيرمردها بازي داشت، بيشتر بچه ها مي آمدند و تشويقشان مي كردند. جز خود حاج آقا كه نوك حملة تيم بود، بقيه شان يا بازي بلد نبودند يا حال دويدن نداشتند. بازي شان همه را مي خنداند. آن قدر كه دلمان درد مي گرفت.

راوي: بيژن کياني

يادمان يازدهمين سالگرد مرحوم سيد علي اکبر ابوترابي

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین