تو دهني به همه ضد انقلاب در پروژه گوادالوپ 2
خاطرات
مادرشهید:
به سپاه رفت و لباس گرفت و چون جثه کوچکی داشت لباسها اندازه او نبود و خودش لباسها را تنگ کرد و هنگام سوار شدن در اتوبوس برای اعزام به جبهه جثه کوچک او در بین جمعیت جلب توجه می کرد . من با دیدن این صحنه گریه کردم . از جبهه نامه نوشت که چرا آن روز گریه کردی؟ اگر می خواهی که من به مرخصی بیایم باید زینب وار باشی. در آن شبی که مرتضی تصادف کرد من خواب دیدم که در حرم امام رضا (ع)هستم و وقتی دستم به ضریح رسید چراغ های ضریح خاموش شدند .
حدود یک هفته بود که از شهادت مرتضی و همسرش گذشته بود و می خواستند شهدا را تشییع کنند . پیش من نگفتند که آنها شهید شده اند. از حرکات آنها متوجه شدم که اتفاقی برای مرتضی و خدیجه افتاده است و به آنها گفتم از خدا می خواهم که این هدیه ناقابل را که در راه خدا از دست داده ام قبول کند .پس از چند روز زهرا را با آمبولانس به خانه آوردند .
زهرا 5/3 ساله بود و تصمیم گرفتیم او را به مجلس عزای پدر و مادرش نیاوریم و شهید به خواب ما آمد که زهرا پردل و جرأت است او را به مجلس بیاورید و این شد که او را به مجلس آوردیم .
زهرا نیمه شبی بعد از دیدن خواب بیدار شد و شروع به گریه کرد . گفت: در خواب دیدم که پدرم گفته : من و مادرت پیش خدا رفتیم دخترم از این پس زن عمو مادرت و عمو پدرت است .
و با این سخنان عمو و زن عمویش و همه ما شروع به گریه کردیم. پدر ش گفت : بعد
از شهادت مرتضی روزی به خانه اش رفتم , دخترش نیز با ما به آنجا آمد و عروسکی را با خود به منزل ما آورد , آن روز مشغول خوردن ناهار بسیار لذیذی بودیم که یکدفعه زهرا عروسک را سر سفره آورد و گفت آقا جان می دانی این عروسک را برای چه آوردم ؟ می خواهم هر وقت بابا و مامان از اهواز آمدند نشان آنها بدهم .وقتی این کلمه را گفت, گویی مرتضی و همسرش همین الآن شهید شده اند و غذا در کام همه تلخ شد . و همه اهل خانه شروع به گریه کردند و منقلب شدند .
بعد از شهادت مرتضی عده ای از همرزمان جبهه او برای عرض تسلیت نزد ما آمدند و گفتند که شهید در جبهه مشغول خواندن دعای کمیل بودیم ,مرتضی از میان جمعیت بلند شد و به گوشه ای رفت و بسیار گریست و به فرمانده گفته تمام خواسته من شهادت در راه خداست و این شهادت برای من به تحقق نمی پیوندد مگر اینکه با همسرم خدیجه ساورچینی با هم به شهادت برسیم و تمام آرزوی من شهادت در راه خداست .
شبی خواب دیدم که در صحرایی هستم و گردنبندی در گردن من است و دو نفر مأمور شدند که گردنبند را از گردن من باز کنند و ببرند , زهرا در آغوش مادر شوهرش بود و بالاخره آن دو نفر گردنبند را از گردن من باز کردند .
صبح آن روز با خواهر شوهرم به خانه مرتضی رفتیم و ناهار را در آنجا خوردیم و بعد از ناهار مرا جدا کرد و گفت دخترت را می خواهم ببرم و با هم شهید شویم , تو مادر شهید می شوی . من به او گفتم : شوخی می کنی . گفت: نه مگر نه اینکه در این راه به هر نحوی کشته شوی شهید هستی . خلاصه ما در این ماموریت هر دو شهید می شویم .
بعد از آن قرار شد که مرتضی ما را با ماشین خود به روستای نوچمن ببرد . به او گفتم که به امامزاده برویم تا من قبر شهدا را زیارت کنم . به من گفت: خودت سه روز دیگر به اینجا خواهی آمد .
مادر خانم مرتضی و مادر شهیده خدیجه ساورچینی :
دخترم زمانی که به مدرسه می رفت از انتظامات مصلی بود و به خانواده شهدا سر می زد .کوچکتر که بود پیاده می رفت و کرایه تاکسی و پول توجیبی خود را جمع و به خانواده های کم بضاعت کمک می کرد .
من هم با او همکاری می کردم و تعدادی مایحتاج زندگی را به او می دادم تا به خانه چند فقیر که همیشه سر می زد ببرد . گاهگاهی مرا با خود به خانه این افراد می برد و می گفت می خواهم شما مطمئن شوید که من در چه راهی قدم می گذارم و به همکلاسی خود که وضع مالی خوبی نداشت کمک می کرد . اصلاً دروغ نمی گفت و غیبت نمی کرد .
آنقدر در زندگی پاک و بی آلایش بود که من همیشه دعا می کردم که خدایا به او همسری عطا کن که مثل خودش پاک و بی ریا باشد .
مرتضی در جبهه با برادر من همسنگر بودند و بنا به شناختی که برادرم از او داشت ما راضی شدیم که دخترمان با مرتضی ازدواج کند . موقع خواستگاری مرتضی جبهه بود و بعد از اینکه از جبهه آمد , به او گفتند که ما به خواستگاری خاهر زاده آقای بروگردی رفتیم و قرار ازدواج شما را با ایشان گذاشتیم .
مرتضی به منزل ما آمد از قضا ما نبودیم و به مشهد رفته بودیم و مرتضی به گرگان بر گشت که در جاده همدیگر را دیدیم و به شوهرم گفتم فکر کنم آن پاسدار داماد توست از ماشین پیاده شدیم و او را به منزل برگراندیم .
با وجود اینکه در جبهه کمرش دچار ناراحتی شده بود همیشه با کمال ادب و تواضع در حضور ما می نشست در سلام گفتن سبقت می گرفت و علاقه زیادی به همسرش داشت . هنگامی که همسرش زهرا حامله بود لباسهایش را خودش می شست و دخترم همیشه در نماز دعا می کرد که اگر قرار است روزی مرتضی شهید شود من دوست دارم با او بمیرم .
همسنگرهایش می گفتند : داماد شما در شبهای جمعه سخنرانی می کرد و هنگام دعای کمیل بسیار اشک می ریخت و گریه می کرد .
بچه ها با او شوخی می کردند که مرتضی تو در خط مقدم جبهه هستی چرا شهید نمی شوی و او در جواب می گفت: خواسته من این است که با همسرم شهید شوم و بالاخره روزی زنگ زدند به مرتضی وگفتند :شما مأموریت دارید به طرف اهواز حرکت کنید .
هنگامی به روستا نزدیک شدیم خطاب به همسرش گفت : خدیجه با پدر و مادر و روستایت خداحافظی کن .
این دو همچون شب زنده داران نیمه های شب از خواب بیدار شده و نماز شب می خواندند و مشغول راز و نیاز می شدند .
از افتخارات ماست که زهرا شفا یافته بی بی دو عالم است. مرتضی از مخلصین حضرت امام ( ره ) بود و می گفت بعد از امام زندگی ارزشی ندارد . من از خدای بزرگ می خواهم من را به معشوق دامادم ملحق کند . به روستا رفت و گفت این آخرین دیدار من است گویی به وی الهام شده که دیگر بر نمی گردد و ازآنجا به روستای سفید چال رفت که اکثر شهدای منطقه در آنجا دفن هستند .پاسی از شب گذشته بود که به آنجا رسید وبه قبور شهدا رفت و از آنجا به گرگان آمد وبا اهل خانواده خداحافظی کرد , خداحافظی ویژه ای . کلید خانه اش را به برادرش داد و گفت شاید دیگر بر نگردم وبه تهران به سمت حرم مطهر امام (ره)رفتند و خداحافظی ویژه ای با امام کردند و از آنجا به سمت جبهه حرکت کردند و در محدوده اراک تصادف کردند و این حادثه برایشان اتفاق افتاد .
در امانت داری خیلی محتاط بود .هنگام رفتن به جبهه به مغازه دوستش می رود تا از او پول قرض کند و حدود چند قدم جلوتر می رود با خودش فکر می کند و ندایی در درون او را ملامت می کند که (( مرتضی تو که بر نمی گردی )) بر می گردد و پول را به صاحب مغازه پس دهد و می گوید من که برنمی گردم و فردای قیامت مدیون تو می شوم .
زهرا تنها یادگار شهید مرتضی رئیسی و شهیده خدیجه ساورچینی :
شقایق سرخ من ,سلام پدر؛ دیرگاهی است که به سوی دوست سفر کرده ای اما از درون قاب کوچکی به من لبخند می زنی و با نگاهت نوازشم می کنی . ای شقایق سرخ من می خواهم برایت از روزهایی که می خواستم هزاران لبخند بزنم ولی برلبهایم نیامد بگویم. بگویم که بغض سالها بی تو بودن مرا می آزارد گر چه زخمهای سینه ات را هر شب چون کابوسی می بینم ولی با افتخار فریاد می زنم :من فرزند اسطوره ی پروازم . پدرم وقتی تو رفتی دلم گرفت آخر با تو می شد به پیشوانه صنوبر ها رفت و پرستوها را تا دیاری دور بدرقه کرد .با تو می شد تا آن سوی پرچین دلها پیچیده و عشق خدایی را زیباتر دید با تو دلم چه آرامش غریبی داشت بگو ای مسافر نازنینم برای دیدن تو باید از کدام کوچه گذشت ؟!
شیخ موسی رئیسی, پدر شهید:
نوشته های بسیار زیبا دارد . بزرگترین افتخار شهید این بود که یکی از ارادتمندان و فداییان امام ( ره ) بود . بعد از شهادت دست نوشته هایی از شهید پیدا شده که خطاب به دخترش به جامانده است.
اگر کسی اورا نمی شناخت هرگز باور نمی کرد که با فرمانده گردان مهندسی روبرو است. ما اهل دنیا از فرماندهان لشکر همان تصور را داریم که در فیلم های سینمائی دیده ایم اما فرمانده هان سپاه اسلام امروز همه آن معیارها را در هم ریخته اند و تواضع را معیار خود قرار داده اند.
راه شا خون حیات را در سرتاسر پیکره مقاومت می دواند و جبهه حق را زنده نگه می دارد. امروز صبح خورشید از افق دستهای جهادگرانی طلوع کرده است که همه شب را بیدار بوده و پل را ترمیم کرده اند مرتضی و همسرش نزدیکی های اراک به لقاءاله پیوستند و به شهادت رسیدند و زهرا دخترشان 5/99 درصد ضربه مغزی شد و در بیمارستان شهید شریعتی بستری شد و بعد از 8 شبانه روز از بستر بلند شد و گفت مرا به خانه ببرید .
مادر شهید :
مرتضی در حدود 16 – 15 سالگی قصد رفتن به جبهه را داشت . پدرش کاروان به مکه می برد و من سرپرست خانواده بودم . مرتضی به من گفت: مادر جان می خواهم به جبهه بروم .به او گفتم : چرا زمانی که پدرت بود از او اجازه نگرفتی . من به تو اجازه نمی دهم چون تو امانتی پیش من .
یک شب قلم و کاغذی را در دست داشت به من گفت به من امضاء بده به او گفتم به تو اجازه نمی دهم . شب هنگامی که من خواب بودم انگشت مرا خودکاری کرد و می خواست اثر انگشتم را روز کاغذ بگذارد که من بیدار شدم و به او گفتم تو قصد این را داری که امضاء تقلبی از من بگیری .من فردا به سپاه می آیم و موضوع را با آنها در میان می گذارم و مرتضی گفت مادرم به آنجا نیا و آبرویم را حفظ کن . آن شب تا صبح نخوابید و در خانه راه می رفت و صبح به او گفتم قلم و کاغذ را بیاور تا امضاء کنم بسیار شادمان شد و در پوست خود نمی گنجید .
آثار باقی مانده از شهید
بسمه تعالی
زهرا, ای دختر عزیزم, ای قلب پر محبت من ؛تو برای من سرمایه بزرگی هستی. وقتی که تو را می بینم ناراحت هستم و تو ای کبوتر زیبا و قشنگ من وقتی تو در جلوی من راه می روی به من احساس غرور دست می دهد و به خودم می بالم و افتخار می کنم و خدای بزرگ را شکر می گویم و به خدا عرض می کنم :من فقط به احترام حضرت زهرا و به احترام رسول گرامی و امیرالمومنین نامت را زهرا گذاشتم و همیشه سعی می کردم شما را راضی نگه دارم و تو را خوشحال می کردم .
خدایا به مظلومیت حضرت زهرا دختر مرا به من و خانواده ام ببخش و او را حفظ کن و به راه راست هدایت کن و عاقبتش راهم ختم به خیر کن .کسی که دوستار همیشگی توست . پدرت مرتضی رئیسی
بسمه تعالی
خدمت سرور گرامی وهمسر عزیزم
احتراماً با عرض ادب و ارادتمندی و قلبی مملو از عشق به لقاء الله.
آرزوی آن دارم خداوند وجود مبارک شما را از جمیع بلیات محفوظ و در پناه ائمه اطهار حفظ فرماید انشاالله.
عزیزم هجرت من به خاطر حفظ ناموس اسلام و پیاده کردن محتوای قرآن و برافراشتن پرچم لااله الا الله و ادامه دادن راه حقیقی شهدای اسلام است.
وظیفه خود دانستم در این لحظات حساس به ندای"هل من ناصر ینصرنی "حسین زمان لبیک گفته و در رکاب امام با دشمنان اسلام وبه خاطر حفظ ناموس بجنگیم ...
شرف و عزّت و شخصیت و امنیت ما مرهون جنگ است. این وظیفه ماست برای ریشه کن کردن کفر و فقر و فساد و فحشاء و ظلم بپاخیزیم ,مردانه بجنگیم و مظلومان را برای همیشه از بردگی نجات دهیم . آری برای عقاید می جنگیم در قابوس اسلام سازش با کفر معنی ندارد . طی وعده قرآن پیروزی از آن ماست.
ان حزب الله هم المفلحون.
در این مکان مقدس و ملکوتی ,رزمندگان پروانه وار چو عاشق در پی معشوق گم کرده می گردند,تو گوئی جز مهدی عج چیز دیگری مطرح نیست.
ای کاش بودید و این صحنه نورانی و روحانی و الهی را می دیدید ,چه صفائی و هوائی و دنیای دیگری ؛چه فیضی از این بالاتر عشق به لقاالله.
بانمازهای شب, الهی العفو و دعاهای یا مهدی یا مهدی رزمندگان, دیگر خودی وجود ندارد جزء الله.
عزیزم هر چند کیلومترها راه با هم دوریم ولی مطمئن باشید قلباً با هم و همیشه به یاد شما و به یاد آن الفاظ شیرین و خاطرات فراموش نشدنی و به یاد آن مهر و محبت و علاقه های متقابل ناگسستنی هستم .
وعده ی ما کربلا ,به امید تحقق پیدا کردن تمام آن یادها ,وعده ها و آرزوی و ایده آل مان انشاالله. همسرت مرتضی رئیسی
بسمه تعالی
حمد و سپاس بی حد و فراوان نثار بارگاه قدس صانعی را سزاست که منشان ز شأن در انشا ءو بیان آن عاجزند. ثنا و ستایش سزاواران خدائی که نوابغ روزگار از رسیدن به کفه او خسته و ناتوان گردیده اند.
درود بی حد و نهایت به روان شمع مجلس رسالت ,محور عالم انسانیت, آفتاب فلک جلالت ,مشتری چرخ سعادت, قطب گردون سیادت, مدار جهان کمال, حقیقت شمس فلک نبوت یعنی حضرت محمدمصطفی (ص) و به روان وصی و برادرش آن مهر آسمان حقیقت و ولایت و یازده فرزند آن بزرگوار که ستارگان درخشان روزگار و آفتاب های نورافشان پروردگار می باشند .
سلام بر نائب مهدی عصاره خشم مستضعفان جهان, قلب تپند مسلمانان, روح قدس ,شرف انسانیت وجوانمردی یعنی روح الله خمینی بت شکن و هزاران لعنت بر دشمنان آنان که راهزنان طریق انسانیت و دزدان حقیقتند. با آرزوی بقای عمر طولانی برای فرمانده کل قوا وبا آرزوی سلامتی کامل مجروحین و معلولین و با آرزوی آزادی اسیران جنگی و به امید پیروزی کامل رزمندگان و با سلام به روان پاک و مطهر طیبه شهدای گمنام نامه نا قابل خویش را از پایگاهی که هزاران مجروح و معلول واسیر گمنام به جای گزارده است شروع میکنم.
خدمت همسر عزیز و گرامی خودم سلام علیکم
احتراماً با عرض ادب و اردتمندی و قلبی مملو از عشق به لقاءالله آرزوی آن دارم خداوند وجود مبارک شما را از جمیع بلیات محفوظ و در پناه ائمه اطهار حفظ فرماید انشاالله . همسرعزیز, نامه پر از مهر و محبت شما یکی چند روز گذشته و یکی امروز به دستم رسیدکه از رسیدن نامه خیلی خوشحال شدم . وقت جواب نوشتن آن را نداشتم و امشب که ساعت یازده وچهل وپنج دقیقه شب می باشد, دارم برای شما نامه می نویسم. امیدوارم که مرا ببخشید . یکماه دیگر گواهینامه را به من می دهند. همه چیز تکمیل می باشد ولی دارند کنترل می کنند .خبر دادند امتحانات را داده اید ولی نمی دانم چه کرده ای بد یا خوب. انشاالله در نبود من توانسته باشی درسهای خودت را خوانده باشی و موفق شوید. عزیزم هر چند کیلومتر ها با تو فاصه دارم ولی امیدوارم که این نامه ناقابل که هزاران کیلومتر را طی می کند و چندین شهر را پشت سر می گذارد تا به شما همسر عزیزم برسد ,بپذیری. راستی دوست علی وهادی یک دفعه به اینجا آمدند و جانشین قبلی سپاه بندرترکمن که الآن مسئول عملیات گرگان می باشد اینجا بوده است و رفت دیگر وقت شما را نمی گیرم و شما را به خدا می سپارم برای همه از قول من سلام برسان . خداحافظ .پایان نامه ساعت 10 دقیقه به 12 شب 11 / 10 / 63 مرتضی رئیسی
محضرمبارک همسر محترم سلام علیکم
امید است در ظل توجهات ولی عصر عج الله تعالی فرجه الشریف از جمیع بلیات و مصائب روزگار محفوظ و در مقابل همه آنها صبر و استقامت لازم را از خود نشان دهید . خدیجه جان یگانه آرزویم از خداوند منان این است که بتوانیم با هم از این مزرعه الهی بهترین و بیشترین بهره را ببریم و بتوانیم در روز میعاد یعنی روز رسیدگی اعمال بشریت ,یعنی روز غداً حساب بلا عمل ,در محضر الله و مقربین خداوند بزرگ که همان پیامبران و امامان و شهیدان راه خدا هستند رو سیاه نباشیم که در این مزرعه الهی بهترین یاران خدا مثل سرور شهیدان امام حسین سلام الله و زینب سلام الله و دیگر امامان و پیامبران که جان خود را فدا نموده اند تا انسانها بتوانند با اتخاذ این راه به سعادت و کمال برسند .
خدیجه ,همسر عزیزم امروز روزی است که ما قدرت و توانائی کار و تلاش در راه خداوندبزرگ را داریم و فردا که گذشت دیگر دیر شده است .من ارزشی در خدمت عاجزانه می بینم که دعایم نمائید تا بتوانم وظایف خطیر الهی را در این هجرت و جهاد فی سبیل الله انجام دهم و صبر و استقامت لازم را از خود نشان دهم و تا بتوانم رضای الله را حاصل و پایان مرگم شهادت در راه او باشد. آمین یا رب العالمین .
پس از تقدیم عرض سلام به محضر مبارک شما امدوارم که به یاری خدا خوب و خوش باشید و اگر از احوالات اینجانب همسر خود مرتضی رئیسی را خواسته باشید به یاری خداخوب هستم .می بخشید که در این مدت برای شما نامه نداده ام چون اگر حقیقت را بخواهید حالش را نداشتم انشاالله که می بخشید ولی در عوض تلفن هر روز یا یک روز در میان می زدم در این مدتی که از مرخصی آمده ام کارهای زیادی داشته ام یکی از آن کارها این بوده است که با فرماندهان لشکر مهران رفته ایم برای سرکشی وبازدید خط وقتی به مهران رسیدیم به ما خبر داده اند که فردا عراق می خواد از این محور حمله کند, به قدری خوشحال شدم که دیگر حد نداشت. به خط رفتیم هر چه منتظر مانده ایم نیامدند و بعد از سه روز بازدید از خطها برگشتم به اهواز . شهادت دو سه نفر از دوستانم که ازفرماندهان تیپ بوده اند را به محضر شما تسلیت عرض می کنم .
بچه در چه حال می باشد انشاالله که شما را اذیت نمی کند و درس خودت راهم می خوانی که در نامه بعدی از بچه ام برایم بگو ,خیلی دوستش دارم .درسهای خودت را هم بخوان که چه قبول شدی و چه نشدی امسال دیگر آخرین سال تحصیل حضرت عالی می باشد. دیگر در رابطه با حجاب سفارش نمی کنم خیلی مواظب خودت باش همانطوری که چادر سر می کنی مواظب باش وقتی چادر را جابجا می کنی موهای سرت مشخص نشود. حتماً کار کمتر کن, چیزهای سنگین بلند نکن, راه بیش از خد نرو, شوخی زیاد نکن مخصوصاً در این ایام مبارک رمضان که روزه دارید .کمی دعا کن ,برای بچه ما دعا کن. دیگر بیش از حد مزاحم نمی شوم و شما و دیگران را به خدای بزرگ می سپارم التماس دعا دارم .
برای پدر و مادر سلام می رسانم .برای پدر ومادر شما سلام می رسانم برای حوریه و خورشید و سکینه سلام می رسانم .برای کلیه فامیلان و آشنایان سلام می رسانم .
در ضمن امضای خودم را عوض نموده ام .
این ماه مبارک رمضان را به شما تبریک عرض می کنم ولی ماه رمضان هنوز به این طرفها نیامده است . حتماً برایم دعا کنید بنده امسال سومین سال است که به جهت حضور در جبهه روزه نگرفته ام نمی دانم خدا آن دنیا چه معامله ای با من می کند ,خدا می داند .
خواهی که در جهان در اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
من که در سن جوانی زه جانم سیر شدم صورتم گرچه جوان است ولی پیر شدم
همسرت مرتضی رئیسی
بسمه تعالی
بسمه تعالی
با سلام و درود بی کران به محضر مبارک حضرت مهدی و نائب بر حقش امام خمینی و با سلام بر شهدای به خون خفته اسلام و با سلام و درود بر رزمندگان جبهه های حق علیه باطل و با سلام بر معلولین و مجروحین و جانبازان و اسرای جنگ تحمیلی و با سلام بر خانواده های مظلوم شهدا و با سلام به محضر مبارک شما همسر عزیز و گرانقدر .
پس از تقدیم سلام به خدمت شما امیدوارم که حال شما خوب و خوش باشد و هیچ گونه ناراحتی در زندگی خود نداشته باشید . اگر حالی از این بنده حقیر خدا را خواسته باشید به یاری خدا خوب و خوش هستم. همسر عزیز من در مورخه 21 / 9 / 63 به پایگاه رسیدم ,برایم ناراحت نباشید. راستی شب گذشته تلفن زدم منزل دایی گفتند برادر تان به دنیا آمد, به شما تبریک می گویم و امید دارم که این برادرت هم انشاالله یکی از سربازان امام زمان باشد و دیگر اینکه درسهای خود را بخوان و به هیچ وجه برایم ناراحت نباش, من از خدا برای شما آرزوی موفقیت می کنم و شمائی که در این دنیا زحمات و مشکلات و ناراحتی زیاد می بینید انشاالله در آن دنیا در بهشت برین خواهید بود .
همسر عزیزم برادر تقوی فعلاً به مرخصی رفته است البته با خانواده هم رفته است فعلاً کمی بوی عملیات می آید و از اول برج بعدی آماده باش می خورد و منطقه عملیاتی مشخص شده است و حتماً در دل خودت بمانداین کلمات به کسی هم نگو. راستی دیروز به لشکر نصر رفته ام و خبر آقا حسین را گرفتم ,گفتند رفته به مرخصی من هم برای شما دعا می کنم و تو هم دعا کن چون خبری از آمدن من نیست .
در نامه ای که برایم می نویسی اسم برادرت را هم بنویس انشاالله این را از بقیه بهتر تربیت کند از قول من برای همه دوستان و آشنایان و فامیلان سلام برسان .
راستی زن دائی شما گفت چرا خانه ما نیامده ای پس ما فامیل نیستیم و خیلی ناراحت شد دیگر مزاحم اوقات شریف شما نمی شوم و شما را به خدا می سپارم .
مرتضی رئیسی
بنام خداوند بخشنده مهربان
با سلام ودرود بی کران بر پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمد بن عبدالله خاتم پامبران و سلام و درود بی پایان بر دخت گرامی آن پیامبر حضرت فاطمه این بزرگ بانوی اسلام و سلام و درود بی کران بر جانشین پامبر اکرم, حضرت امیرالمومنین علی (ع) این شیر مرد اسلام که با شمشیر خود اسلام را سربلند و جان تازه بخشیده است ,و بردو فرزند بزرگوار این امام ,حضرت امام حسن و حضرت امام حسین که هریک در راه اسلام فداکاری فراوان و سپس به گونه ای به شهادت رسیده اند .
سلام و درود بی کران بر حضرت مهدی صاحب الزمان که انشاالله به همین زودی خواهد آمد و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد وسلام و درود بر نائب بر حقش حضرت امام خمینی این پیر جماران که در حالی به فریاد ملت عزیز ما رسیده است که تندباد سردی از غرب و شرق به طرف ما در حرکت بود.برایمان پناهگاه ساخت و ما را از این تند باد نجات داد و سلام و درود بی کران به روح پر فتوح شهدای اسلام که با ایثار و از خود گذشتگی نهال اسلام را آبیاری نموده اند .
سلام و درود بی کران بر معلولین و مجروحین و اسرای اسلام و سلام و درود بی کران بر خانواده های محترم شهدا ,معلولین و مجروحین و اسراء همچنین سلام گرم بر خانواده رزمندگان اسلام و سلام و درود بی پایان برشما خانواده محترم .
پس از تقدیم عرض سلام ,سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواهان و خواستارم و امیدوارم که به یاری خداوند خوب و خوش باشید .اگر حال و احوالات اینجانب مرتضی ,همسرت را خواسته باشید به یاری خداوند خوب و خوش هستم. من در منطقه اهواز ,محور عملیاتی خیبر در منطقه کوشک و پاسگاه زید هستم . حدود 15 روز از مأموریت ما می گذرد که از اینجا نمی گذارند بیایم چون به وجود من در جبهه احتیاج است به همین دلیل معلوم نیست کی بیایم ,شاید اگر عملیات نشود تا 25روز الی یک ماه دیگر به مرخصی بیایم انشاالله این عملیات ,عملیات آخر ما است .کسانی که می خواهند برایم نامه بنویسند تا به حال نامه ای از طرف من نیامده است برای تمامی شما سلام می رسانم اگر که کم می نویسم وقت ندارم و اینجا کارزیاد است انشاالله خداوند قبول کند اعمال ما را عید شما مبارک.همسرت مرتضی
بسمه تعالی
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و به نام الله یار و مددکار مستضعفان و به نام الله که در این جهان فانی موجوداتی را فرستاده است که زندگی کنند که از جمله آنها ملائکه ها هستند که برای عبادت و حیوانات برای تولید مثل و انسان برای هر دو آنها یعنی هم برای عبادت و هم برای تولید مثل آفریده اند و به نام الله که بهشت و جهنم را خلق کرده است و به نام الله که قیامتی را بپاداشت که بعد از فانی شدن این جهان تمام انسانها به آن صحرای محشر رفته و محاکمه خواهند شد, آنهایی که ذره ای کار نیک کرده اند ویا ذره ای کار بد کرده اند به سزای خودشان خواهند رسید .
به نام الله که برای هدایت جامعه پیامبرانی و همچنین امامانی را فرستاد که تبلیغ برای اسلام کنند و انسانها را آزاد خلق کرده است وبه نام الله که وسایل رفاهی را برای انسانها آفریده است به یاد مجروحین و معلولین و اسرا و با سلام بر شما همسر عزیز و مهربان خانم خدیجه .پس از عرض سلام سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواستارم و اگر حالی از همسر خویش مرتضی رئیسی را خواسته باشید به یاری خدا خوب و خوش هستم و امروز که اولین روز ماه مبارک رمضان است به شما تبریک می گویم و برای شما آرزوی موفقیت می کنم و از شما می خواهم که از این ماه استفاده کنید و جهاد اکبر را به نحو احسن انجام دهید. از شما می خواهم که همیشه در زندگی خود به یاد حدیث پیامبر اکرم که حجت الاسلام نورمفیدی گفته اند را همیشه و هیچ وقت از یاد نبری و در زندگی خود صبر داشته باشید و جزو صابرین باشید . از تو می خواهم که در روز ده دقیقه حداقل به فکر قیامت باشید... همسرت مرتضی
بسمه تعالی
یتیم حسنی تو , مه انجمنی تو , عقیق یمنی تو , گل یاسمنی تو
افسوس عروسی تو از کینه عزا شد خون سرت از بهر تو افسوس حنا شد
ای وای عروس تو دراین دشت جدا شد افتاده چرا بی کس و دور از وطنی تو
عموی تو از داغ تو گردیده جگر خون در خیمه عروس تو شده والد مجنون
گردیده دو چشمش ز غم هجر توجیحون آن قاسم نیکو سپهر تنی تو
پایمال شده جسم تو از سم ستوران نرم است تنت از ستم غرقه عدوان
در خون شدی ای قاسم من بهر چه غلطان اقتاده چنین روی زمین بیکفنی تو
بچه ها دعا کنید بابا بیاد بابا از سفر کربلا بیاد
کربلا رفته که سوغات بیاره اگر صدام ستمگر بذاره
عکس بابا را تو کوچه ها زدند حلقه دورش همه بچه ها زدند
دورعکسش گل لاله میزدند رفیقهای بابا ناله می زدند
بچه ها بزرگ میشن برمی گیرند تفنگ بابا را در بر می گیرند
سینه دشمن و نشون می کنند از آنها انتقام خون می گیرید
چه شهیدایی که دست پا و پیکر ندارند
مثل آقاشون حسین رأس بدن سر ندارند
چه شهیدانی که دل به محبت بلا می دند
چه شهیدانی که بوی عطر کربلا میدند
یه شهید میآد که مثل گل بر افروخته شده
یک شهید میآد سر تا پایش همه سوخته شده
یک شهید میآد که انگارداره لبخند می زند
توی لبای خاموشش صدای یبن الحسنه
یه شهید میاد که نامه اش برای همسر آمده
خودش از نامه ای که نوشته زودتر آمده
یک شهید میاد که دستانش برادین فدا شده
مثل دستهای علمدار حسین جدا شده
چه بهر سرخی که بوی خون میاد همش
عوض گل برامون نعش جوان میاد همش
هی بهم نگیم چرا شهدامون گشته زیاد
اینقدر شهید میدیم تا آقامون مهدی بیاد
چه شهیدانی که همه ذکر خدا بر لبشان
قربون زمزمه وحال نمازشبشون
چه شهیدانی هنوزخاک نشده پیکرهاشون
الهی من بمیرم برای دل مادرشان
به محضر مقدمش برو سلام ما رسان
به پیشگاه حضرتش پیام ما نما بیان
کنار خیمه حسین زمعرفت ز سوز جان
به ایست و با ادب بگو سلام گرم جبهه را
ایا حسین تشنه لب ایا عزیز فاطمه
به راهت آمده ایم بدون هیچ واهمه
مطیع امر رهبریم که واجب است بر همه
به یاورت روح خدانموده ایم اقتدا
کاروان حسین به کربلا می رود
ای کاروان که می روی شکسته دل به کربلا
ببر به محضر حسین خبر ز کربلای ما
به نور چشم فاطمه عزیز مصطفی بگو
به جان نثار راه حق شهید نینوا بگو
به غرقه خون تشنه لب به عاشق خدا بگو
به آنکه از برای دین سرش شد از بدن جدا
به آنکه خیمگاه عشق به وادی بلند زده
به آنکه ناصران دین به هر زمان ندا زده
میان خون خویشتن به عشق دست و پازده
به آنکه زد به ماه خون ندای الوفا زده
مادر صاحب الزمان فاطمه یا فاطمه 2
ای گل گلشن زنان فاطمه یا فاطمه 2
ایران شده کربلا فاطمه یا فاطمه 2
چه زود از بهر علی فاطمه جان 2
چه زود رخ نموده ای زه من نهان 2
قدم خمیده زین ستم 2 چه نوجوان
زه ظلم جور امتان فاطمه یا فاطمه 2
مادر صاحب الزمان فاطمه یا فاطمه 2
عصمت کبری خدا فاطمه یا فاطمه 2
در آرزوی کربلا 2 فاطمه یا فاطمه
ای گلشن زنان فاطمه یا فاطمه
به خانه علی چه رنجا که ندیدی تو 2
از دشمنان من چه تعنه ها شنیدی تو
چه زود سایره من از قفس پریدی تو
به سوی گلشن زنان فاطمه یا فاطمه
نظر به جبهه ها نما فاطمه یا فاطمه
سرود عاشقان خدا
سوی دیار عاشقان رو به خدا می رویم
بهر والای عشق او به کربلا می رویم
گرفته ایم جان بکف نثار جانان کنیم هستی خود به راه حق یکسره قربان کنیم
جان سر وجود خود فدای قرآن کنیم ما به جوار کبریا با شهدا می رویم
فرشته خود گشته ز قیدها رسته ایم ز لطف بی کران حق همیشه دل بسته ایم
ز ما گسسته و به دوست پیوسته ایم بهر نجات قدس با عشق رضا می رویم
جبهه اسلامی ما ز نور حق روشن است ظلمت و خوف را همه در سپه دشمن است
بیم ز لشکر خدا در دل اهریمنی است چو ما به فرماندهی روح خدامی رویم
سنگر مردان خدا سنگر دین خداست در دل شب منور است ذکر نماز و دعا
منظره های آن ببین چه صحنه کربلاست حسینیان آمده اند به نینوای رویم
به کربلا ما بیا برادرم کن گذر ولوله ی مبارزان شور دلیران نگر
ناله نیمه های شب سوز دعای سحر بپرس از این برادران بگو کجا می روند
یکی نشسته گوشه ای خدا خدا می کند به رهبر و امام خود زجان دعا می کند
که ما به قربانگاه حق رو به من می رویم بهر والای عشق او به کربلا می رویم
منتظریم کی شب جمله فرا می رسد امر ز فرماندهی کل قوا می رسد
دهی که رمز یا علی به گوش ما می رسد پی نبرد خسم خود چو شیره می رویم
وصیتی کرده به من عزیز همسنگرم که من شهید اگر شدم بگو تو به مادرم
طلب نماید از خدا سلامت رهبرم گریه مکن مادر من با رفقا میرویم
سوی دیار عاشقان رو به خدا می رویم
بهر والای عشق او به کربلا میرویم
سرود شهید
لاله خونین من ای تازه جوانم شهید تازه جوانم
غرقه به خون بی کفنم روح روانم شهید روح روانم
تا تو شدی در ره دین عازم پیکار شهید عازم پیکار
یاد تو بودیم همه شب روح فداکار شهید روح فداکار
بودی عزیزم تو مرا مونس غمخوار شهید مونس غمخوار
هجر تو افسرده دلم ورد زبانم شهید ورد زبانم
در ره اسلام شدی عازم میدان شهید عازم میدان
تا کنی ای مونس جان یاری قرآن شهید یاری قرآن
در دلت عشق خدا جلوه ایمان شهید جلوه ایمان
داغ غمت برده زمن تاب و توانم شهید تاب وتوانم
صوت مناجات تو شد در دل سنگر خدا در دل سنگر
آه جگر سوز تو ای تشنه کوثر خدا تشنه کوثر
همسفران را شود باز میسر خدا باز میسر
کشته شدی درچه مکان آه ندانم شهید آه ندانم
آه دگر نشوم آن زمزمه هایت شهید زمزمه هایت
خواندن قرآن تو وسوز دعایت شهید سوز دعایت
نو گل پر پر شده ام جان به فدایت شهید جان به فدایت
کرده فراغ تو دگر سیر زبانم شهید سیرزبانم
گر چه من ای تازه جوان خسته و پیرم عزیز خسته و پیرم
آرزویم هست که همچون تو بمیرم عزیز چون تو بمیرم
اسلحه رزم تو در دست بگیرم شهید دست بگیرم
کشته صد پاره ام ای تازه جوانم شهید تازه جوانم
گشتی شهید در ره حق روح روانم عزیز روح روانم
سرود سرباز
سرباز سرافرازم من سر بر کف و جانبازم من
تا خطه خرمشهر خصم است درسنگر خودبمانم
یک لحظه به جا ننشینم تا هست به پیکر جانم
این مرکب پیروزی را تا کربلا می رانم
در اوج شور حسینی هر لحظه به پروازم من
باید به شکست دشمن به قیمت جان کوشیدن
تا دادن سر جنگیدن جام شهادت نوشیدن
چون جوشش کارون در دجله فرات جوشیدن
از چنگ عدو خونین شهر باید که ها سازم من
با نام علی می رزمم امداد از او می خواهم
من نصرت حق بر باطل زان نام نکو می خواهم
پیروز سپاه اسلام نابود عدو می خواهم
تا نام تجاوزگر را از صفحه براندازم من
در جبهه حق علیه باطل هنگامه بپا خواهم کرد
زان بانک رسای تکبیرا کنده فضا خواهم کرد
هر حمله بسوی دشمن با یاد خدا خواهم کرد
با آتش گرم سلاحم جان عدو بگدازم من
در راه هدف جانبازم از دادن جان خشنودم
چون از همه دلخواهی ها مشتاق شهادت بودم
بی عشق شهادت در سر لحظه ای نمی آسودم
چون فاتح این پیکارم می بالم می نازم من
دل از همه جا ببریدم با اهل خدا پیوستم
چون راه حقیقت دیدم از قید علایق رستم
من راه علی اکبر را مبنای شهادت دیدم
همه ماندن جاویدان را در فیض شهادت دیدم
آغاز شهادت را من آغاز ولادت دیدم
با شوق شعف جانم را اینگونه فدا سازم من
باید به شکست دشمن با قیمت جان کوشیدن
تا دادن سر جنگیدن جام شهادت نوشیدن
چون جوشش کارون در شب به خون خودجوشیدن
از چنگ عدو خونین شهر باید که رها سازم من
سرباز فداکارم من س
لینک کپی شد
نظر شما
