خداوندا،رزمندگان را به هدفشان برسنداعتقاد شان و به هدفشان برسند

کد خبر: ۱۲۸۳۳۶
تاریخ انتشار: ۲۱ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۶:۲۲ - 12September 2011

 

يك روز از منطقه همراه ايشان و پدرشان و آقاي اكبرزاده و حاج عباس آقا به طرف مشهد مي آمديم. در بين راه بنزين ماشين تمام شد. سيد علي گفت: چرا ماشين بنزين ندارد؟ من با خنده گفتم: براي اينكه شما راننده هستي و آمپر جلوي ديد شماست. بايد شما نگاه مي كرديد. خلاصه در بين راه كه مي رفتيم، يك شورلت امام جمعه دامغان را مي آورد. يك مرتبه ماشين آنها ازما سبقت گرفت. يک سري هم علي که پشت فرمان بودازايشان سبقت گرفت .آقاي اكبرزاده احساس كرد كه اينها به ما مشكوك شده اند. ما نيز وسايلي در عقب ماشين داشتيم كه بايد به مشهد مي آمد از جمله اسلحه. جليقه ضد گلوله، پرونده مصاحبه اسيرهايي كه مي گرفتند. فلكه دامغان ماشين آنان توقف داشت و سيد علي در حاليكه به سرعت از كنار ماشين آنان گذشت، گفت: خدا عاقبت اين كار را هم به خير بگرداند. تا اينكه پس ازيک كيلومتري با پليس راه شاهرود مواجه شديم. با نيروهاي انتظامي كه مسلح و آماده در جاده ايستاده بودند. ماشين ما را ايست داده و صندوق عقب را بازرسي كردند. ولي ما اسلحه ها را در جلوي داشبورد گذاشته بوديم. آنان را يك ترس عجيبي فرا گرفته بود و دائم روي بي سيم مي گفتند: خيلي حواستان جمع باشد، اينها خيلي تيزند. يك اكپي هم متشكل از سپاه و نيروي انتظامي از شهر آمدند كه مارا به شهرباني ببرند. آقاي حسيني زير بار نرفت و گفت: اين تشكيلات براي چيست؟ ما كه جرمي نداريم. گفتند: از جاي ديگري دارند به ما گزارش مي دهند. سيد علي كارت شناسايي خود را نشان داد و گفت: ما نظامي هستيم. مأموران قبول نكردند. خلاصه ماشين ما را وسط قرار داده به صورت اسكرت كه از همه جهات حفاظت مي شد به طرف شهرباني بردند. در پشت درب شهرباني چند نفر از نيروهاي اطلاعات در پيكاني نشسته بودند. وقتي ما را ديدند شناختند و آمدند روبوسي كردند. برادرهاي ديگر نيز آمده و روبوسي نمودند. سيد علي به مأموري كه دم درب ايستاده بود گفت: حساب كدام يك از ما را مي خواهي برسي؟ بالاخره اين برخورد نيروهاي اطلاعات باعث شد كه قضيه فيصله پيدا كند و ديگر داخل شهرباني هم نرفتيم.

راوي :علي اكبر سرابيان
************
.به خاطر دارم سال 60 در لشكر 92 زرهي سرباز بودم. و تيپ ما قبل از عمليات طريق القدس در ارتفاعات ا...اكبر مستقر بود و سرهنگ بهرامي هم فرمانده تيپ را به عهده داشت. يك روز دستور داد تمام سربازها جمع شديم. سپس آقاي حسيني سخنراني كرد و گفت: ما چند نيروي داوطلب براي عمليات آينده مي خواهيم. چگونگي موقعيت منطقه و شرايط حساس آنجا را توضيح داد و گفت: ممكن است اسير بشويد، غذا به شما نرسد، نمي توانيد به شهر برگرديد. يا نامه به خانواده هايتان بنويسيد. بعد از توضيحات ايشان، دو نفر داوطلب شده و همراه آقاي حسيني به منطقه اعزام شديم. در آنجا ارتفاعات رملي، شهر بستان را تا تنگه چزابه در گرفته بود كه حدود 25 يا 30 كيلومتر در پشت دشمن واقع مي شد. وسايلي كه به همراه داشتيم سه رأس اسب و دو تخته چادر و چند دستگاه موتور بود. آقاي حسيني هم شخصاً عقب ها را تأمين مي كرد، به گونه اي كه به اهواز مي رفتند وسايل تداركاتي را مي آوردند و در تويوتايي كه در همان محدوده مستقر بود، مي گذاشت و بعد خودشان وسايل را كول مي كردند يا اينكه با اسب به محل استقرار منتقل مي كردند.

راوي :ن .م فرهادي
************
يك روز من ايشان را كه به حوزه نظام وظيفه مي رفت، ديدم. گفتم: كجا مي روي ؟ ايشان با اشاره با من صحبت كرد . با خود گفتم: چه شده؟ چرا مرا مسخره مي كند؟ خداحافظي كرديم و رفتيم . بعد قضيه را از خاله ام پرسيدم كه چه شده است ؟ گفت كه ايشان خودش را به گنگي زده و مي گويد: به هر شكلي كه بتوانم نمي خواهم به سربازي بروم . به خاله ام گفتم: همه به سربازي مي روندو خدمت مي كنند. ايشان هم برود و خدمت كند مگر برادرش الان در حال خدمت نيست. ايشان هم برود. گفتند: نه ايشان گفته كه خدمت نمي كنم . يكسال طول كشيد ، يكي از دكترهاي حوزه، پدرش كارفرماي پدر من بود ، لذا مادر علي آقا به پدر من گفتند: از سيد علي همه نوع امتحان گرفته اند كه ايشان را به حرف بياورند ، حتي در راه پله ها پول انداخته اند كه ببينند آيا صدا را مي شنود و بر مي گردد ولي ايشان توجهي نكرده و خلاصه از هر نظر كارهايش تمام شده و بايد برگه معافي ايشان را بدهند . شما با ايشان برويد و به اين بنده خدا بگوييد كه اينقدر اذيت نكند وقتي پدرم با ايشان به حوزه مي روند ، دكتر از پدرم سؤال مي كند كه حاج آقا يك كلام از شما مي پرسم كه : واقعاً ايشان گنگ است يا نه ؟ و پدرم مي گويد نه گنگ نيست. بعد مي گويد : حاج آقا اگر ايشان بيايد و فقط يك كلام صحبت كند من برگه معافي ايشان را صادر مي كنم. بعد پدرم بيرون مي آيد و به ايشان مي گويد: علي آقا شما به اتاق دكتر برو و سلام كن تا برگه معافي شما را بدهند. ايشان مي گويد: نه آقا ميرزا اينجا به من برگه معافي نمي دهند. پدرم مي گويد: به من قول داده شما برو و سلام كن. ايشان داخل مي آيد و بعد از سلام و احوال پرسي دكتر مي گويد: خوب حالا خيالم راحت شد . بايد به سربازي بروي و خدمت كني و ايشان ناچار پذيرفت- من گفتم بعد از يك سال رفت و آمد و زحمتي كه كشيده با اين كار حتماً ايشان از پدرم ناراحت است ، ولي ديدم نه اينطور نيست . و گرمتر از قبل برخورد مي كند.

راوي:علي اكبر سرابيان
**********
يك روز براي من تعريف مي كرد، مي گفت: كه ما در كلاس كه جمع مي شديم، يك دفعه بچه ها را در اتاق را بستند و گفتند: هر كسي سيگار نكشد، حق ندارد از كلاس بيرون برود. حدود يك ماه اين وضع ادامه داشت تا اينكه ديگر درس را رها كرد و به دنبال معافيت سربازي رفت. با توجه به شناختي كه از وضعيت سربازي داشت تصميم گرفته بود به خدمت سربازي نرود و تلاش زيادي كرد و حتي خودش را به لالي زد و با دو سال پيگيري مادرم را ناراحت كرد. مرتب به هنگ ژاندارمري _ در پشت كوهسنگي مي رفت تا شايد بتواند معافيت بگيرد. هر كاري كرد هر كلكي زد نتوانست. از آخر پدرم فشار آورد كه چرا تو خودت را علاف مي كني، برو خدمت كن. با يك پرونده جديدي كه تشكيل داد به خدمت رفت.

راوي:سيد عباس حسيني

**********
زمانيكه سيد علي مسئوليت تيپ را به عهده داشت نيروها خيلي راضي بودند. چون به طور پي در پي از آنان سركشي مي كرد. من نيز در ستاد پشتيباني به عنوان كمك رساني مشغول بودم. يك روز براي آمارگيري جنسها از ما دعوت شد كه به تيپ برويم. من نيز به همراه آقاي حاجي زاده از بانه به آنجا رفتيم. آقا سيد علي در خط مقدم بود. به دنبال آقاي آزرم بوديم كه گفتند: ايشان به طرف ماؤوت و مهران رفته است. خلاصه به دنبال ايشان به مهران رفتيم. متأسفانه از آنجا به باختران بازگشته بود. با رفتن ما به باختران ايشان به طرف بانه حركت كرده بود. بالاخره قسمت شد همديگر را ببينيم و ما به سوي اهواز راه افتاديم و به اهواز كه رسيديم آقاي حاجي زاده گفت: اگر صلاح مي دانيد به مشهد برويم. بعد هم خيلي سريع به طرف مشهد راه افتاديم. وقتي به مشهد رسيديم، ابتدا به ستاد پشتيباني مراجعه كرده و بعد جهت امضاء نامه اجلاس به استانداري رفتيم. در آنجا آقاي جامع را ديديم. ايشان گفت: آقاي حسيني هم شهيد شد. چون فرد ديگري همنام ايشان در لشكر بود گفتم: كدام حسيني را مي گويي؟ گفت: سيد علي. گفتم: سيد علي كردستان است. من خودم آنجا بودم و الان از راه رسيدم. گفت: نه ايشان شهيد شده، استاندار و ديگران نيز آنجا هستند. وقتي به ستاد پشتيباني برگشتم از افراد آنجا در مورد اين قضيه سئوال كردم و آقاي عليزاده خبر داشتت. ايشان گفت: اگر هم شهيد شده خوشا به حالش مسئله اي نيست. آقاي عليزاده جريان شهادت شهيد را خبر داده بود. بعد برادر شهيد از باختران با من تماس گرفت و گفت: شما كجاييد؟ گفتم: مشهد هستم. پرسيدم اين جرياني كه مي گويند حقيقت دارد؟ گفت: بله. شما برويد و پدر و مادرم را آماده كنيد. وقتي به حضور پدر شهيد رسيدم متوجه شدم كه ايشان مريض هستند و از ناحيه سينه ناراحتي دارند. بعد از صحبتهاي كوتاهي به ايشان گفتم: خانه را تميز كنيد، مهمان مي خواهد برايتان بيايد، پدرش فهميد و در حاليكه اشكهايش مي ريخت گفت: من خواب ديدم سيد علي شهيد شده است. گفتم: چه زود قضاوت مي كنيد. من مي گويم سر و سامان دهيد كه مهمان مي خواهد بيايد. بعد مادر شهيد آمد و از من پرسيد كه اتفاقي افتاده؟ من نتوانستم خودم را كنترل كنم. گفتم: بله و شروع به گريه نمودم و بعد دنبال كارها بودم تا اينكه جنازه را با هواپيما آوردند و ما به فرودگاه رفته و جنازه را به معراج برديم.

راوي:علي اكبر سرابيان
************
در عمليات مسلم بن عقيل خوب آنهايي كه جبهه رفته اند يا برادر هايي كه در اين عمليات شركت داشتند مي دانند كه واقعا اين عمليات براي ما مشكل بود . بعدا ايشان مي گفت : بعد از اينكه ما راه كارها را به برادران گفتيم ، خودم پشت يك سنگري با يك ديواره كوتاهي ايستاده بودم و اشك مي ريختم . عمليات شروع شده بود يا مي خواست شروع شود . بعد مي ديدم برادران همديگر را بو مي كنند ، مي بوسند و مي گويند : انشاءا... فردا صبح كربلا را زيارت مي كنيم . ايشان مي گفت: من مي دانستم كه شب اينها چه كار مشكلي را بايد انجام دهند . و خوب بچه ها اين قدر با ذوق و شوق و عاشق به كارشان به آن هدفي كه داشتند ، بودند و ايشان مي گفت فقط ما آنجا اشك مي ريختيم و مي گفتيم : خدايا ، خداوندا، ما را موفق بكن كه به اعتقاد شان و به هدفشان برسند.

راوي:سيد محمد حسيني
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین