دوربين‌ عکاسي‌ براي ثبت زيبايي‌هاي دفاع مقدس کم مي‌آورد

کد خبر: ۱۲۸۴۳۷
تاریخ انتشار: ۱۲ مهر ۱۳۹۰ - ۱۲:۴۱ - 04October 2011


 محمدحسين حيدري از عکاسان دوران انقلاب و دفاع مقدس است که آثار گرانبهايي از زيباترين صحنه‌هاي تاريخ درخشان انقلاب اسلامي و حضور امت شهيدپرور را خلق کرده است؛ آثاري که موجب بالندگي نسل امروز و آيندگان ايران اسلامي را رقم مي‌زند، آثاري از غيرت، رشادت، مردانگي و اوج انسانيت.
با اين هنرمند عرصه جنگ ديروز و امروز که در حال حاضر مديريت انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس را با بيش از يک ميليون اثر ارزشمند بر عهده دارد، پيرامون خود و خاطراتش از انقلاب تا دفاع مقدس به گفت‌وگو نشسته‌ايم که در ادامه مي‌خوانيد:

* خودتان را معرفي کرده و قدري درباره فعاليت‌هايتان بگوييد.

محمدحسين حيدري هستم؛ سال 1341 در روستاي «لوشاب» استان اصفهان در يک خانواده‌ مذهبي به دنيا آمدم. پدرم در آن زمان در يک شرکت فرانسوي که داربست‌هاي ساختماني توليد مي‌کرد، فعاليت داشت؛ اين شرکت بعد از انقلاب اعلام ورشکستگي کرد و تعطيل شد به همين دليل هم پدرم به شغل کشاورزي روي آورد.
به دليل عدم امکانات تحصيلي در روستا از 10 سالگي به همراه برادر و خواهرانم براي ادامه تحصيل به تهران آمديم؛ به خاطر اينکه زمين‌هاي کشاورزي و باغ در آن منطقه داشتيم، مادرم براي رسيدگي و مديريت به آنها مجبور بود در روستا بماند.
تا قبل از پيروزي انقلاب، در رشته‌هاي هنري نيز فعاليت داشتم؛ سپس در کانون پرورش فکري هنري کودکان و نوجوانان دوره آموزشي کوتاهي از انيميشن و عکاسي را گذراندم.
بعد از گذارندن اين دوره احساس کردم به عکاسي علاقه‌مند شده‌ام لذا در مدرسه عالي «مولتي‌ويژن» اين حرفه را فرا گرفتم؛ در واقع پس از پيروزي انقلاب اسلامي به صورت حرفه‌اي عکاسي را آغاز کردم. نخستين جايي که مشغول به کار شدم، حوزه انديشه و هنر اسلامي در سال 58 بود؛ همزمان با اين کار در بخش عکس روزنامه «انقلاب»، فعاليت مي‌کردم که بعد از انتخاب بني صدر، ما جزو اخراجي‌هاي اين روزنامه شديم.

* در دوره انقلاب هم فعاليت داشتيد؟

قبل از اوج گرفتن جريانات انقلاب، پدرم به دليل شرايط کاري، در مأموريت بود و به طور دائم در تهران حضور نداشت.
پس از شکل‌گيري اين جريانات، فعاليت‌هاي شرکت فرانسوي نيز کاهش پيدا کرد بنابراين پدر بيشتر در تهران بود و با توجه به مخالفت‌هايي که با رژيم طاغوت داشت، در تظاهرات‌ها نيز شرکت مي‌کرد.
در دوران انقلاب 16ساله بودم و فعاليت انقلابي ما نيز مثل تمام مردم بود؛ تقريباً از اوايل مهر 1357 مدارس تعطيل بود و همه روزه با همکلاسي‌ها در تظاهرات و راهپيمايي‌ها شرکت مي‌کرديم.
يکي از همين روزها، در خيابان سميه، انتهاي يکي از کوچه‌هاي بن‌بست محدوده خيابان «ايرانشهر» و «فرصت» منزل يکي از نيروهاي ساواک بود و مردم مي‌خواستند با حمله به آنجا، آن خانه را تسخير کنند؛ کساني که در داخل منزل بودند به طرف مردم تيراندازي مي‌کردند؛ يکي از تظاهرکنندگان يک کاميون کمپرسي که در آنجا بود را روشن کرد و دنده عقب به انتهاي کوچه رفت و ديوار خانه ساواکي‌ها را خراب کرد. ساواکي‌ها از پشت‌بام خانه فرار کردند و نيروي ارتش نيز مردم را پراکنده کردند.
در دوره انقلاب به همراه جوانان براي اعتراض به رژيم شاهنشاهي در خيابان آزادي، خودروها را آتش مي‌زديم و گاهي از اوقات به خاطر قرار گرفتن در معرض محيط آغشته به دود و آتش، شب که به منزل مي‌رفتم صورت، سر و وضعم مثل حاجي فيروز بود.
پدرم با ديدن اين وضعيت ما نگران ما شد و به همين دليل به زادگاهمان برگشتيم.
اصفهان قبل از تهران حکومت نظامي شد اما احساس پدر اين بود که شايد آنجا امن‌تر باشد و من با برادر کوچکترم به اصفهان برگشتيم. در واقع اوايل بهمن 57 به اصفهان رفتيم و متأسفانه زمان ورود حضرت امام خميني (ره) به تهران، در اينجا نبوديم اما بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب به تهران برگشتيم.

* با چه هدفي و چگونه وارد مبارزات انقلابي شديد؟

سال 56 در سه راه آذري سکونت داشتيم و مدرسه ما هم در دو راهي «قپان» بود؛ در آن زمان، سرايدار مدرسه ما را دستگير کردند که بعداً متوجه شديم، او جزو مبارزين انقلاب بود؛ رفتار و کردار او به قدري دلنشين بود که هر کسي با او برخورد مي‌کرد‌ انتظار اين را نداشت که به اين آدم صدمه‌اي وارد شود و شايد اولين بار که از رژيم خيلي متنفر شدم، زماني بود که اين شخص را دستگير کردند. بعد از آن احساس کردم اين دستگيري مثال همان دستگيري امام موسي کاظم (ع) است؛ ناخودآگاه با خود گفتم اين سرايدار آدم خوبي است که با او چنين رفتار مي‌کنند بنابراين تصميم گرفتم در مسير او قرار بگيرم. با جرقه‌هاي انقلاب، ذهن ما آماده بود و سريع خودمان را با اين جريان هماهنگ کرديم.
جريان انقلاب 19 دي سال 1356 بعد از مقاله‌اي که عليه امام خميني (ره) نوشته شد و در ادامه‌اش تظاهرات و راهپيمايي‌هايي که در قم، تبريز، تهران و اصفهان صورت گرفت، به صورت آشکار و متحد آغاز شد و تعداد محدودي با اين جريانات مخالف بودند اما برخي از آنها پس از قرار گرفتن در شرايط به مردم پيوستند؛ چرا که اين موضوعات در کنار هم منجر به بيداري جوانان و نوجوانان شد.

* نخستين عکس ماندگار را چه زماني گرفتيد؟

نخستين عکسي که گرفتم و خودم به آن عکس علاقه‌مند بودم، عکس از برگزاري مراسم باشکوه تشييع پيکر يک شهيد در تهران از شهداي درگيري کردستان در اوايل انقلاب بود.

* نخستين بار که به ديدار امام خميني (ره) رفتيد، کي بود؟

يک هفته بعد از پيروزي انقلاب که به تهران بازگشتم، با جمعي از اقشار مردم به ديدار امام خميني (ره) در خيابان «ايران» رفتم و علاقه‌مندي‌ام به امام به قدري بود که سعي مي‌کردم طوري برنامه‌ريزي کنم تا با تمام اقشاري از مردم که به ديدن امام مي‌رفتند، ايشان را زيارت کنم به همين دليل شايد بيش از 20 بار به ديدار امام رفتم.

* از آغاز دفاع مقدس و نخستين حضورتان در جنگ بگوييد.

قبل از آغاز جنگ، جريانات کردستان، خلق عرب و خوزستان پيش آمده بود؛ با آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران و با توجه به اينکه يک تجاوز خارجي به کشور صورت گرفته بود، مردم متوجه شدند اتفاقات داخلي زمينه‌اي براي چنين حمله‌اي بوده است؛ بنابراين مردم براي مقاومت همدل و همصدا شدند.
آن زمان احساسم اين بود که حيف است اين اتفاقات ثبت نشود. بنده براي نخستين بار در منطقه جنوب حضور پيدا کردم که حالت دفاعي بود؛ عمليات ثامن‌الائمه (ع) نيز نخستين عملياتي بود که در آن حضور يافتم؛ حضرت امام (ره) در حصر آبادان، احساس خطر کرده بودند چرا که در صورت ادامه محاصره آبادان، پشت خوزستان خالي مي‌شد؛ لذا ايشان دستور دادند بايد حصر آبادان شکسته شود.
به صورت خودجوش در عمليات شکست حصر آبادن، حضور پيدا کردم؛ به دليل حضور منافقين در منطقه که باعث آسيب زدن به جريان دفاع شده بود، با مشکلات متعددي مواجه شدم. با وجود تمام سختي‌ها عکس‌هاي نابي نيز از رزمندگان و نحوه مقاومت گرفتم اما آن عکس‌ها در دست خودم نيست و در آرشيو حوزه انديشه و هنر اسلامي که بعد به عنوان حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي تغيير نام داد، موجود است.

*شما در دوراني که در جنگ حضور داشتيد بايد صحنه‌هاي زيادي را از حضور و فعاليت زنان ديده باشيد، قدري در اين باره توضيح دهيد.

در اوايل جنگ زنان در خط مقدم نيز حضور داشتند و در جريان دفاع از خرمشهر، زنان نقش مهمي داشتند به طوري که حتي وارد مبارزه مسلحانه با دشمنان متجاوز شده بودند؛ در حالي که به لحاظ لطافت روحي زنان، انتظاري از آنها نبود تا به عنوان رزمنده در خط مقدم جبهه‌ها حضور پيدا کنند. بيشتر حضور زنان به عنوان رزمنده در دوره مقاومت 35 روزه خرمشهر بوده است.
زنان در بخش‌هاي امداد و درمان، تهيه و تأمين پوشاک و پشتيباني و آماده‌سازي غذا نقش‌ مهمي داشتند و خيلي خوب نيز از پس آن مسئوليت بر‌مي‌آمدند. به خصوص اينکه آنها در دوران دفاع مقدس در درمانگاه‌ها و بيمارستان‌هايي که پشت جبهه ساخته ‌شد، نقش‌ خوبي ايفا ‌کردند که شايد مردان نمي‌توانستند با آن ظرافت آن کارها را انجام دهند.
به خاطر دارم در حين عمليات «رمضان» و در بيمارستان «شهيد چمران» اهواز، يکي از زنان، مسئوليت تقسيم کار و مديريت تمام پرستاران را بر عهده داشت؛ وي کارمند معمولي بيمارستان بود و به گونه‌اي رفتار مي‌کرد که گويي يک مدير بسيار لايق براي اين کار است؛ او پزشک يا پرستار و متخصصي نبود اما مديريتش به گونه‌اي بود که تمام مجموعه بيمارستان، حرفش را گوش مي‌کردند.
حضور زنان در دفاع مقدس از جمله موارد مغفول مانده گنجينه جنگ است؛ بعد از شکل‌گيري انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس نيز نخستين کتابي که چاپ کرديم، نقش زنان در دفاع مقدس بود.

* در طول دفاع مقدس و امکانات محدودي که براي به تصوير کشيدن حماسه‌ها وجود داشت، با چه مشکلاتي مواجه بوديد؟

از ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي تا پايان جنگ تحميلي در حوزه انديشه و هنر اسلامي، اداره کل امور تربيتي، مؤسسه کيهان، تبليغات ـ انتشارات ستاد کل نيروهاي مسلح فعاليت ‌کرده‌ام. بضاعت و امکانات اين مجموعه‌ها براي عکاسي خوب نبود.
در دوران دفاع مقدس 3 ـ 4 سال از تاريخ انقضا عمده نگاتيوها گذشته بود؛ اين موضوع به کار هنر عکاسي ضربه مي‌زد به طوري که بيشتر نگاتيوها در مرحله ظهور دچار آسيب مي‌شدند و زحمتي که ما مي‌کشيديم و از جان‌مان مي‌گذشتيم تا يک عکسي را تهيه کنيم، وقتي که ماحصل آن همه زحمت، ارزشي نداشت.
يک حلقه نگاتيو حدود 12 تومان بود؛ خطر را به جان مي‌خريديم، اما بضاعت سازمان‌ها و مجموعه‌ها در حدي نبود که بتوانند نگاتيو‌هاي خوبي را در اختيار ما بگذارد.
گاهي اوقات نگاتيو سينمايي را قيچي و دست پيچ ‌کرده و به عنوان نگاتيو استفاده مي‌کرديم؛ براي حضور ما در يک عمليات، تعداد کمي حلقه نگاتيو در اختيار داشتيم و اگر مي‌خواستيم از تمام صحنه‌ها عکس بگيريم، نمي‌شد چرا که ممکن بود روز اول دوم عمليات، نگاتيوها تمام مي‌شد، اگر هم حساست به خرج مي‌داديم، بسياري از سوژه‌ها از دست مي‌رفت؛ اين مشکل هميشگي ما بود؛ علاوه بر اين مشکلات، دوربين‌ها، لنزها و امکانات خوبي براي عکسبرداري نداشتيم.

* در چند عمليات حضور پيدا کرديد؟


در 23 عمليات اصلي از جمله ثامن‌الائمه (ع)، طريق‌القدس، بيت‌المقدس، رمضان، والفجر مقدماتي، والفجر يک، بدر، خيبر، عاشورا، کربلاي يک، «والفجر 8 و 9»، محرم، مسلم‌بن عقيل و عمليات‌هاي ديگري در پاکسازي کردستان حضور داشتم.

* تلخ‌ترين خاطره‌اي که از حضور در جبهه‌ داشتيد، برايمان بگوييد.

در دوران دفاع مقدس عمليات‌هايي بود که پيروزي 100 درصد نداشتيم و تمام اهدافي پيش‌بيني شده، تأمين نمي‌شد که خود باعث فراز و نشيب‌هايي در دفاع مقدس شده بود، مثل عمليات «والفجر يک».
در حين عمليات «والفجر يک» پيرمردي در قرارگاه تاکتيکي «کربلا» بود که تمام رزمنده‌ها به وي «عمو حسين» مي‌گفتند؛ او از بچه‌ها پذيرايي مي‌کرد و خيلي خوش‌ اخلاق و مهربان بود؛ بنده دلبستگي خاصي به وي پيدا کرده بودم و هر روز که از منطقه عملياتي بر مي‌گشتم سعي مي‌کردم به ديدارش بروم.
طي عمليات «والفجر يک» يک روز به سمت «حمرين» و «تپه 242» رفتم؛ موقع غروب به آنجا رسيدم و امکان عکاسي وجود نداشت؛ به ناچار بايد تا صبح در منطقه مي‌ماندم تا بتوانم عکسي تهيه کنم؛ از کانالي که توسط بيل مکانيکي کنده شده بود تا انتها رفتم؛ رزمندگان 4 ـ 5 روز در آنجا مقاومت کرده بودند؛ انتظار داشتم در يک منطقه عملياتي، تعداد زيادي نيرو وجود داشته باشد اما بسياري از نيروها مجروح و شهيد شده بودند و به جايي رسيدم که فقط 4 نفر نيرو مقاومت مي‌کردند و صداي زنجير تانک‌هاي دشمن، به گوش مي‌رسيد. به بالاي تپه‌ها رسيدم، هنگام غروب بود رزمنده‌ها در آن شرايط در کانال نماز مغربشان را با پوتين و لباس مي‌خواندند؛ آنها 48 ساعت آنجا دوام آورده بودند چون امکان آوردن نيرو و امکانات به آنجا وجود نداشت.
آن شب قرار شد به نوبت نگهباني بدهيم چون بچه‌ها بسيار خسته بودند من داوطلب شدم اول نگهباني بدهم و قرار شد هر 2 ساعت يک نفر از ما نگهباني بدهد؛ زمان نگهباني من به پايان رسيد؛ آنقدر بچه‌ها خسته بودند که دلم نيامد آنها را بيدار کنم؛ حدود ساعت يک بامداد از سمت نيروهاي خودي صدايي آمد؛ يکي از رزمندگان خودي بود که آمد و گفت «بچه‌ها عقب‌نشيني کردند، من نيز آمده‌ام پيکر بردارم را که به شهادت رسيده است بببنم و از اين موضوع مطمئن شوم؛ شما هم بايد بيائيد با ما برويم».
بيدار کردن بچه‌ها خيلي سخت بود با سيلي به صورتشان مي‌زدم اما بيدار نمي‌شدند؛ به هر زحمتي بود، آنها را بيدار کردم؛ حدود 5 ساعت پياده به عقب برگشتيم؛ بچه‌ها در حال راه رفتن، نماز صبح را خواندند؛ خيلي سخت بود و آن همه زحمت کشيده بودند و بعد بايد به عقب برمي‌گشتيم.
به قرارگاه تاکتيکي «کربلا» رسيديم؛ تلخ‌ترين خاطره‌ من از دوره دفاع مقدس وقتي بود که ديدم «عمو حسين» وسايلش را پشت وانت جمع ‌کرده بود و با طناب محکم مي‌بست؛ در واقع عمليات تمام شده بود؛ به عقب برگشتن با آن همه زحمت خيلي براي من تلخ بود.

*گويا شما سفرهايي نيز به لبنان داشته‌ايد؟

بله، طي 3 دوره در سال‌هاي 63، 64 و 65 روزهاي شکل‌گيري حزب‌الله، براي عکاسي به لبنان ‌رفتم. ر لبنان از بيشتر شخصيت‌هاي ملي ـ مذهبي لبنان که در آن‌ سال‌ها مسئوليت داشتند، عکس گرفتم و در درگيري بين «امل» و «فلسطيني‌ها»، درگيري‌هاي شرق و غرب بيروت و درگيري‌هاي بين مسلمانان و مسيحيان وابسته به رژيم صهيونيستي حضور داشتم.
ما به صورت خبرنگار و عکاس حضور پيدا مي‌کرديم و علي‌رغم اينکه کشور درگير جنگ با عراق بود، از درگيري‌هاي منطقه و مسلمانان غافل نبوديم. بيشتر با بچه‌هاي حزب‌الله در ارتباط بوديم؛ عکس‌ها ما در نشريه‌ «الهدي» منتشر شد؛ مجله‌اي نيز در انگليس با عنوان «گل سرخ» منتشر ‌شد که آثارمان را براي چاپ به دفتر مجله ارسال مي‌کرديم.

* علاوه بر عکاسي کار ديگري در دفاع مقدس انجام مي‌داديد؟

به عکاسي علاقه داشتم اما هميشه در جبهه حضور نداشتم؛ شناسايي رزمندگان مفقودالاثر از ديگر کارهايي بود که انجام مي‌دادم؛ به طوري که از طريق عکس‌هاي منتشر شده رزمندگان و اسرا در مجلات خارجي يا فيلم‌هاي پخش شده از اسراي ايران در عراق، عکس مي‌گرفتم و عکس‌ها در تيراژ بالا چاپ مي‌شد و در اختيار ستادهاي تعاون قرار مي‌گرفت و خانواده‌ها براي شناسايي فرزندان خود مراجعه مي‌کردند ؛ اين عکس‌ها در اوايل 20 قطعه تکثير و در پايان جنگ تحميلي تا 250 قطعه نيز تکثير و در اختيار تعاون استان‌ها قرار مي‌گرفت تا خانواده‌ها بيايند و اينها را شناسايي کنند که حدود 40 هزار فريم از عکس‌هايي که من تهيه کردم در تعاون سپاه وجود داشت.

* تا به حال اتفاقي افتاده که منجر به پشيماني شما از رفتن به جبهه شود؟

واقعيتش نه. اگر در جبهه احساس يأس يا پشيماني به سراغم مي‌آمد، به اين دليل بوده که کاري که انجام مي‌دهم، ناقص است. در عمليات «خيبر» به پاهاي يکي از رزمندگان گلوله توپي اصابت کرده و پاهايش قطع شده بود؛ 45 دقيقه طول کشيد تا او به شهادت برسد؛ دوستانش در اطرافش جمع شده بودند، با او درد دل مي‌کردند و مي‌گفتند «شهادتين را بگو؛ ما را شفاعت کن»؛ آنجا احساس ‌کردم دوربين عکاسي نمي‌‌تواند اين اتفاق را ثبت کند؛ به همين دليل بچه‌هاي 40 شاهد را پيدا کردم و گفتم «از اين شهيد فيلم بگيريد» صدابرداري و فيلمبرداري از آن صحنه خيلي تأسف‌برانگيز و در عين حال زيبا بود. عکس نمي‌توانست آن صحنه را به طور شايسته ثبت کند.

* در دوران دفاع مقدس مجروح هم شديد؟

خير!

*چرا؟ بيشتر رزمندگان در جبهه‌ها، حداقل يک ترکش به يادگار دارند.

نمي‌دانم شايد خودم مشکلي داشتم که خدا دوستم نداشت که مجروح يا شهيد شوم.

* يک خاطره زيبا و آموزنده از جنگ را برايمان بگوييد.

در عمليات «والفجر 5» در چنگوله يکي از رزمندگان، به شدت مجروح شده بود و خيلي ناله مي‌کرد؛ من در نزديکي وي ايستاده بودم با صداي ناله‌هاي وي با خودم گفتم «چقدر تحمل او کم است» در همين فاصله که اين مسئله از ذهنم گذشت، خمپاره‌اي در اطراف من اصابت کرد؛ يک ترکش کوچک به کمرم اصابت کرد و به اندازه 2 و 3 ميلي‌متر در استخوان دنده من فرو رفت؛ سوزش و درد آن به حدي بود که با خودم گفتم «تو تحمل اين 3 ميلي‌متر را هم نداري» سپس با دستم آن ترکش را بيرون کشيدم و خداوند آنجا به من گفت که حواست را جمع کن.

* در جبهه اتفاقي افتاد که مجبور شويد به جاي دوربين اسلحه به دست بگيريد؟

در عمليات «بيت‌المقدس» نيروهاي دشمن تا جايي که ‌توانستند، تيراندازي کردند؛ لحظه‌هاي آزادسازي ‌ديدم که يکي از نيروهاي دشمن در نزديکي شط، بچه‌ها را زمين‌گير کرده بود؛ به سمتش تيراندازي کردم و او مجروح شد.
شب که به مقر آمديم، بين بچه‌ها گفته مي‌شد که «حيدري» آن سرباز عراقي را زده بود. آقاي «اوره‌اي» مسئول گروه 40 شاهد، شب به مقر ما آمد و گفت «کدام عکاس امروز سرباز عراقي را از پا درآورد؟» بچه‌ها من را معرفي کردند و او گفت «بگذار دستت را ببوسم؛ زماني که به محل استقرار آن عراقي رفتيم، ديديم که وي به قدري به طرف بچه‌ها تيراندازي کرده بود که اطرافش تلي از پوکه بوده و لوله اسلحه‌اش از شدت حرارت، قوس برداشته بود» فقط همين يکبار بود و در طول دفاع مقدس طوري نبود که ما کار رزمي انجام دهيم.

* شما در کجا احساس کرديد دفاع مقدس کربلاست و صحنه کربلا برايتان تداعي شد؟

دشمن در عمليات «رمضان» و کانال ماهي به قدري منطقه را زير آتش توپخانه گرفت که محشري در آنجا به پا بود، بيشتر بچه‌ها چند بار در منطقه مجروح شده بودند، پيکرهاي ياران امام تکه تکه شده روي زمين مشاهده مي‌شد و دل انسان را به درد مي آورد؛ تفاوت ياران امام حسين (ع) در کربلا با يزيديان را در آنجا احساس مي‌کردم؛ تعداد رزمنده‌ها و امکانات ما حداقل بود اما آنها همه امکانات را به کار بردند.

* از دوستانتان هم در جبهه شهيد شدند؟

شهيد «احمد اخلاص» از خبرگزاري جمهوري اسلامي به عنوان عکاس به منطقه آمده بود و در عمليات
«بيت‌المقدس» به شهادت رسيد؛ شهيد «داريوش گودرزي‌کيا» در عمليات «ميمک». از نظر ما عکاس‌ها عمليات‌
«بدر» سخت‌ترين عمليات بود و در اين عمليات دوستان ما شهيد «نامدار محمدي»، شهيد «آذرنيا»، شهيد
«معراجي‌نيا» به شهادت رسيدند؛ در عمليات «خيبر» نيز پسر عمه‌ام به شهادت رسيد و شهيد «جان‌بزرگي» نيز در سال 1381 به دليل جراحت شيميايي شهيد شد.

* اين اتفاق برايتان افتاد که در موقعيت حساسي، دوربين‌ عکاسي‌تان عمل نکند؟

در عمليات «والفجر يک» دوربين عکاسي‌ام بر اثر اصابت ترکش آسيب ديد؛ خوشبختانه دوربين ديگري با لنز معمولي داشتم؛ اما فضايي بود که هر آن، احساس مي‌کردم چيزي را از دست مي‌دهم. در عمليات «والفجر مقدماتي» نيز براي خبرگزاري جمهوري اسلامي کار مي‌کردم، دوربينم «نيکوني» بود که اهرم «ريواند» فيلم آن گم شد و امکان تعويض فيلم نداشتم و لحظات نابي را از دست دادم.

* از زيباترين عکسي که گرفتيد، برايمان بگوييد.

من به تمام عکس‌هايم يک دلبستگي دارم و نمي‌توانم بگويم کدام يک از آنها زيباتر است؛ هر يک پيام و احساسي را منتقل مي‌کنند. با اين حال عکسي است که در عمليات «بدر» و لحظه‌اي که تانک دشمن در حالي که از خاکريز بالا مي‌آيد، توسط رزمندگان اسلام منفجر مي‌شود که من به آن عکس‌ علاقه ويژه‌اي دارم. چرا که براي گرفتنش 21 کيلومتر پياده‌روي کردم.
از ديگر عکس‌هاي مورد علاقه من، اقامه نماز روي پل عمليات «بدر»، تصوير يکي از رزمندگاني که در منطقه «طلائيه» مورد اصابت توپ قرار گرفته بود، در عمليات «خيبر» عکسي از تابلو «وضو در فرات، نماز در کربلا» و تصوير «مصطفي زماني» در حالي که سرمي در دست دارد و در قنوت نماز است و بعدها به شهادت رسيد، جزو عکس‌هاي مورد علاقه من است.

* شما کي ازدواج کرديد؟

سال 65 ازدواج کردم.

*نحوه آشنايي با همسرتان را بگوييد.

يکي از دوستانم به نام «مصطفي نظر» که منزل پدر همسر وي در همسايگي خانواده همسرم بود، اين خانواده را معرفي کرد؛ عموي همسرم در جنگ به شهادت رسيده بود؛ پدر وي نيز حساسيت‌ زيادي داشت و مي‌گفت «افرادي که درگير جنگ هستند سرنوشت‌شان نامعلوم است». بعد از رفت و آمد‌هاي پي درپي، پدرش مخالفت کرد.
سال 62 براي خواستگاري جاي ديگري رفتم؛ آنها موافق اعزام به جبهه بودند؛ همه قضايا به خير گذشت؛ براي تعيين وقت محضر و عقد و خريد به منزل آنها رفتيم؛ به آنها گفتم «قرار محضر زودتر گذاشته شود، چراکه ممکن است عملياتي انجام شود که بايد به جبهه اعزام شوم»؛ مادر آن دختر گفت «از جايي که متأهل مي‌شوي، ديگر نبايد جبهه بروي» من هم گفتم «من روز اول شرايطم را مطرح کردم و تا زماني که جنگ هست من هم با اين شرايط زندگي مي‌کنم» و به همين دليل موضوع ازدواج با آن خانم به هم خورد؛ بعد از مدتي شرايطي فراهم شد و دوباره به خواستگاري همسرم رفتم و که در 15 رمضان 1365 مراسم عقد ما برپا شد.

* بعد از ازدواج همسرتان مخالف رفتن شما به جبهه نبودند؟

خير، از جايي که همسرم از خانواده شهدا بود، خوب اين موضوع را درک مي‌کرد. اوضاع و احوال در آن زمان طوري بود که بايد در صحنه حضور پيدا مي‌کرديم. بعد از ازدواج‌مان نيز طي مأموريتي طولاني بايد در کرمانشاه مي‌ماندم؛ سال 1366 دخترم متولد شد بعد از آن همسرم را نيز به کرمانشاه بردم؛ همسرم چند روز قبل از عمليات مرصاد به تهران آمد و بعد از آن هم که جنگ تمام شد، بنده هم به تهران آمدم.

* با حضور خانواده در غرب و شرايط منطقه احساس خطر نمي‌کرديد؟

قبل از عمليات «مرصاد» کسي در شهر کرمانشاه احساس خطر نمي‌کرد و فضايي که در تهران داشتيم در کرمانشاه هم بود و همسرم دوست داشت همراه من باشد.

* در زمان پذيرش قطعنامه 598 کجا بوديد؟ و چه احساسي داشتيد؟

در زمان پذيرش قطعنامه 598 از سوي حضرت امام (ره) در گيلانغرب بودم؛ اين خبر بسيار غيرقابل باور بود، همه رزمنده‌ها مي‌گفتند «چه اتفاقي افتاده و چه شرايطي به وجود آمده است که امام قطعنامه را قبول کرده‌اند». بيش از يک ساعت براي اين موضوع گريه ‌کردم و تا 2 روز برايم باور کردني نبود که با اين همه شهيد، مجروح و سختي چه شد که امام قطعنامه را پذيرفتند؟

* ديدار خصوصي با امام خميني (ره) داشتيد؟


با جمع عکاسان، نه؛ يک مدتي در بيت حضرت امام (ره) عکاسي مي‌کردم؛ قبل از ازدواجم با حاج آقا رحيميان که اکنون نماينده ولي فقيه در بنياد شهيد و امور ايثارگران است، ارتباط نزديکي داشتم؛ از وي خواستم شرايطي را فراهم کند تا حضرت امام (ره) خطبه عقدمان را جاري کنند؛ پس از تلاش و هماهنگي وي ساعت 7 صبح 15 رمضان همزمان با ميلاد امام حسن مجتبي (ع) در سال 65 ديدار خصوصي با امام (ره) براي جاري شدن خطبه عقدمان داشتيم که بعد از آن مراسم حضرت امام (ره) در جلسه شوراي عالي دفاع حضور پيدا کردند.

* حضرت امام (ره) در آن مراسم چه گفتند؟

ايشان فرمودند قدر يکديگر را بدانيد و سپس براي عاقبت به خيري‌مان دعا کردند.

* از رحلت حضرت امام (ره) و روزي که حزن و اندوه نه تنها ايران بلکه جهان را فرا گرفته بود، برايمان بگوييد.

چند روزي که امام خميني (ره) در بستر بيماري بودند، به همراه رزمنده‌ها و دوستان هر شب براي سلامتي ايشان دعاي توسل مي‌خوانديم؛ روزي که خبر عروج ملکوتي حضرت امام (ره) را اعلام کردند، به دليل جابه‌جايي منزل در مرخصي بودم؛ براي گرفتن چک به محل کار رفتم با شنيدن خبر رحلت امام خميني (ره) دوربين عکاسي را برداشتيم و به بيمارستان و محل برگزاري مراسم رفتم.
نمي‌خواستيم رحلت امام (ره) را قبول کنيم؛ دوست نداشتيم اين خبر را بشنويم؛ روز تشييع پيکر امام خميني (ره) براي عکاسي به مصلي رفتم؛ دائماً مي‌گفتم «ان‌شاء‌الله يک رؤيا يا خواب است» اما بعد از تشييع پيکر ايشان در مصلي، از فضاي ناباورانه بيرون آمدم.

*بعد از پايان جنگ تحميلي عراق عليه ايران چه کار کرديد؟

بعد از پايان جنگ تحميلي، در واحد تبليغات انتشارات ستاد کل نيروهاي مسلح فعاليت مي‌کردم؛ سال 74 همزمان که در آنجا بودم بعد از ظهرها به مؤسسه فرهنگي ـ هنري رزمندگان اسلام مي‌رفتم که اين مؤسسه زمينه تأسيس انجمن عکاسان دفاع مقدس را فراهم کرد.
در اواخر دوره خدمتم در تبليغات و انتشارت ستاد کل سپاه به نيروي زميني سپاه رفتم، کار حفظ آثار تصويري دفاع مقدس را در آنجا انجام دادم؛ در آنجا لابراتواري زدم، آثار يگان‌ها را جمع‌آوري کردم و عکس‌هايي را که قابليت و کيفيت داشت را در سايز بزرگ چاپ کردم.
در مؤسسه فرهنگي ـ هنري نيز لابراتوار زديم و با دوستان هيئت مؤسس تصميم گرفتيم آثار را حفظ و نگهداري کنيم بنابراين انجمن عکاسان دفاع مقدس تأسيس شد؛ گروهي از بچه‌ها را شناسايي کرديم. سپس با بنياد فرهنگي روايت صحبت کرديم تا انجمن عکاسان نيز به عنوان زير مجموعه اين بنياد قرار گيرد.
همزمان با فعاليت در انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس به عنوان دبير سرويس عکس در «روزنامه جوان» مشغول به کار شدم پس از ايجاد تغيير و تحولاتي در آنجا فضاي کار در روزنامه سخت شد؛ با توجه به شناخت قبلي آقاي فضايلي از بنده، براي ادامه فعاليت در «خبرگزاري فارس» به عنوان دبير سرويس عکس دعوت شدم. «خبرگزاري فارس» تازه تأسيس شده بود و همزمان با حمله آمريکا به عراق بود؛ صبح‌ها در انجمن عکاسان بنياد فرهنگي روايت و بعد از ظهرها در خبرگزاري بودم بنابراين روزهاي بسيار پرکاري داشتم. بيشتر دبير سرويس‌ها نيز بعدازظهرها به دفتر مي‌آمدند و جلسات دبيران نيز همان موقع برگزار مي‌شد.
پس از اينکه کار خبرگزاري رونق گرفت، دبير سرويس‌ها صبح به دفتر خبرگزاري مي‌آمدند بنابراين به دليل مشغله کاري زياد در انجمن حضورم در «خبرگزاري فارس» کمتر شد و در حال حاضر فقط در انجمن فعاليت مي‌کنم.

 

 

فارس

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین