27 اسفند 66؛ روزي که سرفه همنشين هميشگي نفسهايم شد
سرهنگ پاسدار «علي جلالي فراهاني» متولد شهرستان اراک، در سن 16 سالگي براي نخستين بار به جبهه رفت، ابتدا به منطقه پاوه در کردستان اعزام شد و از سال 62 به عضويت سپاه پاسداران درآمد.
وي در دوران دفاع مقدس، مسئوليتهاي مخابرات، جانشين و فرمانده گردان و مسئول آموزش نظامي يگانهاي دريايي را بر عهده داشته است و در منطقه عملياتي مريوان در 27 اسفند 1366 در اثر بمباران شيميايي دشمن تمام بدنش آلوده به مواد شيميايي شده و جانباز شد.
جلالي فراهاني اکنون به عنوان مديرکل حفظ و آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس استان مرکزي و مسئول انجمن حمايت از قربانيان سلاحهاي شيميايي اين استان فعاليت ميکند.
وي که در نخستين همايش «نقض فاحش و عدم پايبندي آمريکا به معاهده منع سلاح شيميايي» در «موزه صلح» تهران شرکت کرده بود، بخشي از خاطرات خود را از زمان مجروحيت تا زمان درمان در ژاپن و بازگشتش به ايران را قرائت کرد که متن کامل آن در ادامه ميآيد:
من و دوستان که در واحدي به آموزش نظامي مشغول بوديم، تقريباً از حدود منطقه، نوع و ميزان سختي کار و عمليات مطلع بوديم. محوطه لشگر هر روز خلوت ميشد. 3 روز به عمليات مانده بود که يکي از رفقا به نام «سيد محمد بطائي» که بعد از عمليات به شهادت رسيد، تلفني با من تماس گرفت و با هيجان خاصي خبر تولد فرزندم را به من داد.
در حالي که از شنيدن اين خبر بسيار خوشحال بودم، سعي کردم رفتارم را عادي جلوه دهم، چون اگر فرماندهانم مطلع ميشدند مرا با خود براي عمليات نميبردند! وقتي اين خبر به گوش جانشين فرمانده واحدمان رسيد، ابتدا سعي کرد مرا از شرکت در عمليات منصرف کند. پس از التماس و قسم و آيه، نهايتاً قرار شد که من 3 روز به مرخصي بروم و بعد از مرخصي خود را به گرداني که از قبل براي عمليات مشخص شده بود، معرفي کنم.
به اراک رسيدم بعد از ملاقات 2 روزه با همسر و فرزندم آنها را به خدا و خانوادهام سپردم و به لشگر بازگشتم در حالي که به مناسبت تولد فرزندم «حسين» شيريني هم خريده بودم. به محض ورود به محوطه با محيط خالي لشگر و جاي خالي همه واحدها مواجه شدم! شيرينيها را به يکي از دوستان که مقرر شده بود در لشگر باقي بماند، دادم و به او گفتم: خودت آنها را در بين افراد باقي مانده ستاد لشگر تقسيم کن.
با مراجعه به تدارکات لشگر و درخواست انتقال به منطقه، نزديک ظهر با يک کاميون حامل بار به محل استقرار لشگر، خود را به همرزمانم رساندم. چند روزي در گردان امام حسين(ع) بوديم. وسايل و تجهيزات رزم را آمادهتر کرديم. ضمن آنکه در آنجا هم شيريني تولد فرزندم را تهيه و تقديم جمعي از دوستان کردم.
کمکم به منطقه نزديکتر و وارد عمليات شديم. پس از 3 روز نبرد و پيروزيهاي به دست آمده، گردان ما به عقب لشگر منتقل شد. غروب بود که به آنجا رسيديم و با دوستان و رفقا قرار گذاشتيم براي استحمام صبح زود به مريوان برويم، در آنجا لشگر حمامي را کرايه کرده بود. صبح زود قبل از اذان با تويوتاي واحد، همگي به حمام رفتيم و پس از استحمام و رفع خستگي به محل استقرار خود برگشتيم.
صداي ملکوتي قرآن کريم همه رزمندگان مستقر را در لشگر براي برپايي نماز صبح صدا ميزد و بعد از اذان و خواندن نماز مشخص شد، گردان ما ساعت 8 صبح براي مرخصي به شهرمان باز خواهد گشت. 3 روز به عيد نوروز مانده بود و فرصت خوبي براي مرخصي.
ساعت حدود 6 يا 7 صبح بود که صداي ضد هواييها از خط مقدم به گوش ميرسيد و من در حالي که کنار چادر محل استراحت مشغول ورزش بودم، صداها نظرم را جلب کرد. کمکم صداها نزديکتر و ضد هواييهاي خط مقدم هم شروع به شليک کردند. صداي هواپيماها را دنبال ميکردم از فاصلههاي اطراف هر لحظه هواپيماها به طرف ما نزديکتر ميشد.
در آسمان حدود 20 هواپيما ديده ميشد. بعضي از بمبها به صورت دود عمل ميکرد و من فکر ميکردم که اين بمبها عمل نميکنند! غافل از آنکه دشمن در حال استفاده از سلاح شيميايي در منطقه بود و ما از آن خبر نداشتيم!
صبح زود در عقبه لشگر اکثر رزمندگان همه تجهيزات انفرادي و نظامي خود را تحويل داده، بخشي هم با لباس شخصي کنار جاده آماده بودند تا اتوبوسها از ته دره بالا بيايد و براي مرخصي به شهرستان بروند که من هم يکي از آنها بودم.
همان طور که به آسمان نگاه ميکردم ديدم که يک راکت هواپيما مستقيم به طرف من ميآيد. گويا هدفش من هستم، فوري به حالت درازکش در جويي که کنار منبع آب جلوي چادر بود قرار گرفتم، دستانم را بر سرم گذاشتم. انفجار در حدود 4 يا 5 متري اتفاق افتاد، آنقدر نزديک بود که صداي پرتاب ترکشهاي پوسته راکت انگار از جسمم عبور ميکرد و حرارت انفجار را حس کردم، بعد از اندکي از جاي خود بلند شدم و خود را در دود غليظي گرفتار ديدم، بعد از چند دقيقهاي که اين دود پراکنده شد، ديدم نه خبري از چادر است نه منبع آب و نه مکاني که اسباب و اثاثيه آموزش نظامي و تدارکات ما در آن قرار داشت.
با صداي فرياد «زندي»، يکي از سربازان واحد به خود آمدم. به طرف دره مجاور که چادر و افراد درون آن پرتاب شده بودند، براي کمک به طرف آنها رفتم، يکي دو نفري از دوستان به شهادت رسيده بودند، جمعي هم زخمي به هر حال کمکهاي اوليه را براي آنها انجام دادم و با همکاري ديگر رزمندگان مجروحان را به کنار جاده براي انتقال به بهداري لشگر آورديم.
خودم و زندي که ترکش پاشنه پاي او را کنده بود، دست در گردن هم به طرف بيمارستان فاطمه الزهرا (س) که در چند صد متري ما بود، حرکت کرديم. در آنجا با پزشکاني روبرو شديم که رزمندگان را قسم ميدادند وارد نشوند و ميگفتند: اينجا اتاق عمل است و براي شيمياييها کاري نميشود انجام داد!
در آنجا بود که متوجه شدم آن بمبهايي که عمل نميکردند «بمب شيميايي» بودهاند چون اثرات آن هنوز در بدنم ظاهر نشده بود. نگران شدم کاري هم نميتوانستم بکنم. چون تقريباً يک ساعتي بود که در منطقه آلوده قرار گرفته بودم، صداي بوق تويوتايي که مجروحان را سوار ميکرد براي اسکان در روستاي «سراوان»، در 30 کيلومتري محل استقرار لشگر، که در آنجا بهداري، «ش.م.ر» را مهيا کرده بودند رفتيم.
به هر زحمتي بود، «زندي» را سوار و خودم هم به صورت ايستاده به کمک به ديگر مجروحين سوار شديم. به سراوان رسيديم، در آنجا لباسهايمان را خارج کردند و سوزاندند و پس از عبور از کانتينرهايي که معروف بود به «حمام مواد ضد شيميايي» عبور کرديم، زندي به اورژانس منتقل شد و ما هم منتظر بوديم که اتوبوس بيايد و به سنندج منتقل شويم.
کمکم چشمانم شروع به سوزش و اشکريزي کرد، مشغول شستشوي چشمانم با آب بودم که دوباره صداي ضد هواييها به گوش رسيد و بمباران در اين روستا اتفاق افتاد، دشمن بعثي که ضربه سختي در نبرد با رزمندگان خورده بود و چون توان رويارويي مردانه را نداشت دست به عمل ناجوانمردانه زده و استفاده وسيع از سلاحهاي ممنوعه و شيميايي را در دستور کار خود قرار داده بود. در اين مرحله دشمن از بمبهاي شيميايي استفاده ميکرد و با بمبهاي جنگي بهداري را مورد هدف قرار داده بود. «بدن برهنه و استحمام شده، دوباره بوي بد شيميايي گرفت»!
در همين اوضاع و احوال با اتوبوسي که تعدادي مجروح سوار کرده بود و راننده قصد خارج شدن از منطقه را داشت، با راهنمايي مسئول بهداري سوار شديم و سراوان را به قصد سنندج ترک کرديم.
در داخل اتوبوس از هر گوشهاي ناله مجروحان شيميايي به گوش ميرسيد. وضع و حال آنان را نميدانم چگونه بيان کنم. در کف اتوبوس افتاده بودم. پيشانيم تاول بزرگي زده بود و سنگيني او احساس کور شدن را به من انتقال ميداد. با کمک بعضي از همرزمان که فقط از روي صدايشان آنها را مي شناختم در کنار پنجره اتوبوس نشستم و به سختي با کمک دستم تاول روي چشمم را کنار زدم و تابلوي 5 کيلومتر تا سنندج را مشاهده کردم.
بعد از مدت کوتاهي با سر و صداي پرستاران متوجه شدم که ما را از اتوبوس پياده ميکنند. از اتوبوس تا داخل سالن بزرگي که از آن به عنوان «بهداري اورژانس» استفاده ميکردند، با بعضي از دوستان صحبت کردم آنها را توصيه به صبر و داشتن روحيه نمودم، ولي خودم چيزي را ياد نميآورم و فکر ميکنم، علت آن فشار درد و سوزش بدنم بود! تا اينکه مرا روي تخت خواباندند پس از چند دقيقهاي احساس کردم که دارند بدنم را سوزن ميزنند.
به سختي چشمانم را باز کردم و ديدم دو جوان با سرنگهاي بزرگ مشغول کشيدن آب تاولهاي بدنم هستند در همين حين جوان ديگري که گويا مسئول آنان بود از راه رسيد و گفت: چکار ميکنيد؟! مگر ميشود اين همه مجروح را اينگونه رسيدگي کرد، در حالي که تيغ جراحي به آن دو جوان ميداد، گفت: تاولها را تيغ بزنيد، سپس آنها مشغول بدن من شدند. بعد از چند لحظه احساس کردم تمام آنچه بر من گذشته از زماني که ياد دارم تا مجروحيتم با سرعت سرسام آوري در سرم در حال چرخش است. بعد از عمل، سوزش بدنم به قدري شدت يافته بود که قابل بيان نيست!
در همين حين 2 جوان ديگر در حالي که سطلهايي در دست داشتند که داخل آن مواد سفيد رنگي مثل ماست بود به بدنم ماليدند و خيلي سريع خنکي مطبوعي حس کردم و با اين احساس و کم شدن سوزش فکر کردم که؛ چند دقيقهاي چرتي بزنم؛ در واقع همين چرت مقدمه بيهوشيام شده بود. همان روز به علت ضايعه شديد با آمبولانس به تهران منتقل شدم و حدود 15 روز در بيمارستان امام حسين (ع) و سعادت آباد بستري شدم، باز هم بنا به تشخيص پزشکان معالج و درخواست دولت «ژاپن» تعدادي از مجروحان را اعزام کردند که من يکي از آنها بودم.
2 ايراني و 3 عراقي به ژاپن اعزام شديم به منظور درمان و تبليغ و اطلاعرساني به ملتهاي دنيا که ما به واسطه حمايت استکبار جهاني و شيطان بزرگ، آمريکا، از طريق دست نشانده او صدام، مورد حمله ناجوانمردانه قرار گرفتهايم که اميدوارم اين بخش از تاريخ دفاع مقدس توسط پزشکان، مسئولان براي آيندگان مطرح شود.
تا آنجا که بعدها اطلاع پيدا کردم پس از اعزام ما به ژاپن و معاينه پزشکان ژاپني در شهر «ناريتا» و انجام امور اورژانسي آنها قرار ميگذارند که اگر به مدت 24 ساعت دوام آورد کار درمان را شروع مي کنيم و اگر دوام نياورد... !
پس از 24 ساعت مقاومت بدنم، کار درمان شروع شد. (من بعد از دو ماه و نيم بيهوشي که از اين زمان هيچ چيزي در ذهنم ندارم و بايد از پزشکان و کادر درماني ژاپن تحقيق به عمل آيد!) اينگونه ياد دارم که وقتي چشمانم را باز کردم، اتاقي مرتب و دستگاههايي مجهز و فراوان به بدنم متصل بود، اطراف اتاق تعدادي تلويزيون بود که هر يک علائمي از حيات بدنم را نشان ميداد و 2 پرستار بدون حجاب هر کدام در طرفي از تختم قرار گرفته بودند.
در اين فاصله مطالبي از ذهنم عبور کرد. اولاً، زندهام يا مرده؛ اينجا چگونه عالمي است، بعد از زمان کوتاهي تمرکز، احساس تشنگي شديدي کردم. رو به يکي از پرستاران کردم و گفتم: خواهر! ببخشيد، ميشود مقداري آب به من بدهيد؟ ديدم که هيچگونه توجهي به من نميکند، سرم را برگرداندم به ديگري گفتم، او با دست و صحبتهايي که من متوجه نميشدم با من تماس بر قرار کرد، که هيچکدام موفق نشديم.
فکر ميکنم از تشنگيام چند ساعت گذشت. احساس کردم که شانههايم را ماساژ ميدهند، چشمانم را باز کردم، ديدم 2 جوان با لباسهاي مرتب در کنار من ايستادهاند و زبان فارسي سخن ميگويند. ذهنم رفت که نکند در کردستان مجروح شدهام و توسط عناصر ضد انقلاب ربوده شده و براي اجراي آزمايش در اختيار سازندگان اين بمبها قرار گرفتهام در همين افکار بودم که متوجه شدم آنها با مهرباني با من سخن ميگويند و در کلماتي که به کار ميبرند ميگويند شما مهمان ما هستيد. گفتم: دکتر! اگر ميشود بگوئيد کمي آب به من بدهند.
آنها خواسته مرا براي پرستاران ترجمه کردند و پرستار نيز به من مقداري آب داد چون احساس تشنگي فراواني داشتم، مجدداً درخواست آب کردم که پرستار با نگاهي به دستگاه بالاي سرم گفت: ديگر نميشود!
سپس از آن جوان سئوال کردم، اينجا کجاست؟ او گفت: ناراحت نباش شما مهمان ما هستيد و ما هم از برادران شما از سفارت هستيم، برايم کلمه غريبي بود و پرسيدم سفارت چيست؟ تو چطور نميداني سفارت چيست؟! و بعداً توضيح داد که براي ادامه درمان در حال حاضر مهمان دولت ژاپن هستم، کمي پيش خودم فکر کردم: «سنندج کجا، چرت چند دقيقهاي کجا! و ژاپن کجا!»
از اينجا سفر به بعد را چون من به هوش و بيدار بودم متوجه اطرافم نيز بودم، مطالب را به خاطر دارم. اولين مشکلي که پيش آمده بود بحث زبان، اينکه چگونه من درد و مشکلات و خواستههاي خود را با پرستاران و پزشکان در ميان بگذارم، زماني که اعضاي سفارت خواستند خداحافظي کنند و بروند اين موضوع هم از سوي پزشکان مطرح شده بود و من هم بيان کردم، قرار شد به صورت شيفت يکي از کارکنان که به زبان ژاپني تسلط داشت در کنار من بماند.
يکي دو روزي که گذشت، اين موضوع مرا رنج ميداد. يکي اينکه معطل من شده و کار کلافه کنندهاي است، در همين افکار بودم که به ياد کد و رمز بي سيم افتادم، برادري که بالاي سرم بود را صدا کردم. نام او را نيز فراموش کردهام به او گفتم: يک کاغذ و قلم بيار، او گفت: ميخواهي نامه بنويسي، گفتم: نه، پرسيد: پس براي چه کاغذ و قلم ميخواهي! بعد از توضيح موضوع او وسايل را تهيه کرد و من هر چه را که به نظرم ميرسيد در طي روز و شب به آن نياز دارم، گفتم و او به فارسي نوشت و بعد از پرستاران ژاپني خواست عين آنها را جلوي مطالب به ژاپني بنويسد.
بعد از يکي دو روز من هر وقت با پرستار يا پزشکان کار داشتم کافي بود زنگ را بزنم، آنها که حاضر ميشدند، به نوشتهها اشاره ميکردم که در بالاي سرم نصب کرده بودند، جلوي صورتم ميگرفتم و من خواسته خود را به صورت نشان دادن فارسي مطالب بيان ميکردم و آنها با خواندن خواسته من اقدام ميکردند، پس از روان شدن اين کار، مسئله حل شد و هر کس که به ملاقات من ميآمد مطالب جديد را در پائين برگه اضافه ميکرد و پس از ثبت به صورت ژاپني!! بدين ترتيب ارتباط تا پايان طول درمان ادامه داشت،
هر روز که ميگذشت وضع من رو به بهبود بود و اين به پيشرفت بهبود حالم هم براي خودم مشهود بود و هم آنهايي که به ملاقات من ميآمدند. يکي از روزها شادي خاصي را در ميان پرستاران احساس ميکردم، ولي نميدانستم موضوع از چه قرار است تا اينکه خانم سفير که کاملاً محجبه بود به ملاقاتم آمد از من سئوال کرد: دوست داري به ايران بازگردي؟ گفتم: البته و بعد گفت دوست داري کسي به ملاقاتت از ايران بيايد؟ گفتم: البته! و بعد گفت: دوست داري کسي به ملاقاتت از ايران بيايد. گفتم: بله، خانوادهام. گفت: همه که مقدور نيست خلاصه کمکم به من گفت؛ که مادرم براي ملاقاتم به ژاپن آمده. در حالي که بسيار خوشحال بودم او آمد و من را از حال و احوال خانواده مطلع کرد و از اوضاع و احوال کشور که آن روز يکي از روزهاي خوب آن دوران بود.
برايم روزها يکي پس از ديگري سپري ميشد و حالم بهتر، تا اينکه حسابي در فکر جبهه و جنگ فرو رفته بودم. از اخبار بمباران شهرها مطلع شدم. در همين حين در اين فکر بودم که چند پرستار به اتاقم آمدند و با سر و صدا و يک ترفند حواس من را از آن افکار دور کردند.
فرداي آن روز خانم سفير به ملاقاتم آمد و گفت: زياد ناراحت نباش وضع ما در جنگ خوب است رزمندگان پيروزيهاي خوبي به دست آوردهاند و خانوادهات هم، همه سالمند. تعجب کردم که او از کجا ميداند، بعد خودش توضيح داد، اين موضوع از طريق کادر پزشکي مطرح شده، آنها از نظر روحي و برخوردهاي من و با استفاده از دستگاههاي کنترل سيستم عصبي به نظرم به اين موضوع پيبرده بودند. خلاصه آن شب با کمک خانم سفير و هماهنگيهايي که ايشان با ايران به عمل آورده بودند، خانواده هم با من تماس تلفني برقرار کردند و من که حنجرهام را سوراخ کرده بودند و لوله اکسيژن از آن عبور داده بودند، فقط قادر به شنيدن بودم.
مادرم، همسرم، برادرم و خواهرم تلفني در پيامهاي کوتاهي احساسات خود را بيان داشتند، چند روز بعد هم يک قطعه عکس از همسرم و فرزندم که حالا تقريباًسه ماهه شده بود برايم رسيد.
يکي ديگر از خاطراتي که حيفم ميآيد آن را نگويم اين بود که بعد از به هوش آمدن خود را پيدا کردم و به خانم سفير گفتم: «ميخواهم نماز بخوانم ولي اينجا مهر نيست». فرداي آن روز ايشان يک مهر و تسبيح برايم آورد. فکر ميکردم ذکر حمد و سوره به خاطرم نميآيد و فقط «بسم الله الرحمن الرحيم» در يادم باقي مانده بود.
به هر حال چند وعده از نماز را با «بسم الله الرحمن الرحيم» خواندم تا اينکه باز به کمک خانم سفير و تلاوت ايشان مطالب يادآوري شد و از اين بابت خداي بزرگ را شاکرم. در اين فاصله 2 ماه و نيم که بعد از به هوش آمدن در بيمارستان بودم خاطرات فراواني دارم.
روزي درخواست ضبط صوت و نوار آهنگران و نوارهاي مذهبي کردم، چيزي که در سفارت آن زمان موجود بود؛ «نوار خطبههاي نماز جمعه بود که همه امکانات از طريق سفارت تهيه و من از آنها بهره ميبردم به دليل حفظ روحيه و ارتباط معنوي نقش خوبي برايم داشت.»
يک روز يکي از پرستاران مجله ژاپني برايم آورد که هيچ فايدهاي برايم نداشت، باز از طريق سفارت تعدادي روزنامه ايراني برايم آوردند، عکس رهبر کبير انقلاب. پيام تبريک عيد ايشان در سال 1367 نظرم را جلب کرد. با ديدن عکس رهبر قوت و توان مضاعف پيدا کردم از پرستار بالاي سرم خواستم اين عکس را از روزنامه جدا کرده و با چسب آن را در بالاي تختم نصب کند، او پس از احترام به سبک ژاپني به عکس رهبر انقلاب آن را بوسيد و در بالاي تختم نصب کرد، اين موضوع باعث شده بود همه پرستاران آن بخش هر روز چند ثانيهاي به اتاق من بيايند و ضمن نشان دادن رهبر عزيزم به يکديگر و اداي احترام به ايشان با اشاره به يکديگر که اين عمل از نشانههاي علاقه فراوان من به رهبرم است که در بالا بردن روحيه من بسيار مفيد بود.
اين موضوع براي آمريکاييها جالب نبود و با فشار به کادر پزشکي قصد داشتند عکس را بردارند، وقتي با مخالفت شديد من که سيم سرمها را دور دستم براي بيرون کشيدن بسته بودم روبرو شدند از اين کار منصرف شدند، ولي به نظرم اين موضوع جرقهاي براي بازگشت زود هنگام من به ايران شد، چرا؟ چون دکترها گفته بودند: بعد از خوب شدنم با پاي خود ژاپن را به قصد ايران ترک خواهم کرد.
و اما خاطره آخر، يک شب بعد از نماز مغرب و عشاء تعدادي از دانشجويان ايراني که در ژاپن درس ميخواندند به ملاقاتم آمدند، در اکثر روزها ميآمدند، ولي در يک شب تعدادشان به 4 ، 5 نفر رسيده بود، تعدادي از کارکنان سفارت، با قرآن و مفاتيح در اطراف من مشغول راز و نياز شدند.
من که از موضوع بيخبر بودم و آن روز هم کمي حالم مناسب نبود به فکر فرو رفتم توجه خاصي به خداوند قادر احساس کردم، امشب شب آخر است، اينها آمدهاند در اطرافم دعا ميخوانند در همين فکر بودم که پرستاران آمدند و آنها را از اتاقم بيرون کردند، دستگاهها را کنترل کردند و در اين موقع بود که خانم سفير آمد، سؤال کردم موضوع چيست؟ گفت: ناراحت نباش. حالت خوب است. چرا نگران شدي؟ امشب شب بيست و يکم ماه مبارک رمضان است و اينها آمده بودند که احيا را در کنار شما باشند، اينجا بود که غم من دو چندان شد.
بعدها که به ايران آمدم از طريق خانواده و دوستان متوجه شدم در همان شب در اراک در هيئت عاشقان ثارالله که خبر کسالت من رسيده بود، همرزمانم برايم دعا کرده بودند و توسل کرده بودند به خانم فاطمه زهرا (س) که عنايت او در همه حال با من بوده و هست، اين بود خلاصهاي از آنچه بر اين حقير گذشته است. در اينجا جا دارد از همه خدمتگذاران به نظام جمهوري اسلامي که در قبل، حين و بعد از اعزام اين حقير براي درمانم زحمت کشيدهاند، عليالخصوص کادر پزشکي ايران تقدير و تشکر کنم. انشاءالله اجر آنان با قادر متعال.
تقدير و تشکر ويژه از سفير محترم و خانواده گراميش و همه کارکنان خدوم و ايثارگران سفارت جمهوري اسلامي ايران در ژاپن در سال 1366 و 1367 که حضور اين حقير زحمتهاي فراواني را بر آنان به وجود آوردم و اميدوارم اجر و مزد آنان را خداوند متعال بدهد و ثواب رزمندگان در خط مقدم را براي آنها محسوب کند، اين حقير هم تا زندهام دعاگوي آنها خواهم بود.
لینک کپی شد
نظر شما
