روي خدا حساب کرديم
بعد از سقوط صدام و اين قضايا، شهيد سيد محمد باقر حکيم ميخواست برود نجف، قبل از عزيمت ساعتي ميهمان رهبر بود:
«شما الان به کشوري وارد ميشويد که تحت اشغال آمريکاست و آمريکا آنجا را اشغال کرده و در آنجا مسلط است. مبادا از آمريکا بترسيد. مبادا اين نظام استکباري و اين زور و آن اسلحه و مهمات و آن برج و بارو که آمريکاييها آنجا درست کردهاند، شما را مرعوب کند. آمريکاييها حقيرند و بايد هم از اينجا بيرون بروند، شما با اين روحيه برويد...».
شهيد حکيم گفت: «من از اين اطمينان خاطر، از اين اعتماد به نفس، از اين نفس آرام شما تعجب ميکنم. آمريکا الان در همسايگي شماست و مرتب شاخ و شانه ميکشد، مرتب چنگ و دندان نشان ميدهد و شما اين طور آرام هستيد و به ما هم توصيه ميکنيد که مرعوب نشويم؛ اين براي من خيلي جالب است».
آقا لبخندي زد و ادامه داد: «ميداني اين حالت براي چيست؟ ما روي خدا حساب باز کردهايم. ما به خدا اطمينان و اعتماد داريم. اين طور نيست که ما ندانيم آمريکا کيست و چيست. چنگ و دندان آمريکا را هم هر روز داريم ميبينيم. وحشي بودن آنها را هم ميفهميم؛ اما ما به خدا اعتماد کرديم، روي خدا حساب کرديم و دل در گرو خدا قرار داديم».
منبع : يک سبد گل محمدي، محسن حدادي.
