قبرستان اول شهر حلبچه است

کد خبر: ۱۲۸۸۷۲
تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۹۰ - ۰۷:۴۳ - 02January 2012


 

 

تجاوز ناجوانمردانه لشکر بعثي صدام با مواد شيميايي به رزمندگان اسلام، هنوز که هنوز تاثيرات مخربي را به همراه داشته و دارد. هيچ کس نمي تواند خاطره تلخ بمباران شيميايي حلبچه را از ياد ببرد. منطقه اي که جزو کشور عراق محسوب مي شد ولي لشکز نظامي بعثبه جاي حمايت از مردمان خود تمامي اين شهر را بمباران کرد و لطمات جبران ناپذيري را به جاي گذاشت. آنچه پيش روي شماست ديده هاي نويسنده توانمند دفاع مقدس «هدايت الله بهبودي» است:



* 27/12/66
8 صبح اسکله‌اي در کنار درياچه‌ دربندي خان


صبح براي حرکت به سوي شهر حلبچه به جاي شال و کلاه، چفيه و ماسک برداشتيم. با ذهنيات شب گذشته کنار اسکله رسيديم.
قايق‌ها کنار هم ايستاده‌اند. تعداي نيز با سرعت در حال رفت و آمد هستند.
کنار اسکله لهجه اصفهاني غوغا مي‌کند. پسوند ... اس... اس، محوطه را پوشانده است. يکي از بچه‌ها به شوخي از مسئولين اسکله مي‌پرسد:

- ميدان امام حسين مي‌خوره؟

- بايد ببخشيند! اينجا منطقس!

قايقي از دور به سرعت نزديک مي‌شود، پراز سرنشين است. بعد از چند لحظه متوجه مي‌شويم که به جاي رزمنده، يک خانواده از اهالي حلبچه هستند؛ دو مرد، دو زن و يک دختر. همه آنها با کمک بچه‌ها از قايق پياده مي‌شوند کمي سردشان است. به دور آتشي که در پاي کوه روشن شده جمع مي‌شوند. فورا يک بسيجي با يک پارچ که به جاي آب، نفت داخلش ريخته از راه مي‌رسد. تن و روان آن خانواده احساس گرمي بيشتر مي‌کند.

قايق ديگري با مهارت کنار اسکله پهلو مي‌گيرد يک خانواده ديگر. عده‌اي از آنها زخمي شده‌اند. بلافاصله کودکان آغوش به آغوش رزمندگان در خشکي پياده مي‌شوند و بعد برانکارد به کمک مجروحين مي‌آيد.

بالاخره با قايق به آب مي‌زنيم. سينه درياچه در بندي خان با چرخاندن دسته گاز، توسط سکانداري که هنوز پشت لبش سياه نشده شکافته مي‌شود.

داخل قايق تنها نيستم. «احمد سهرابي» اهل خوانسار در کنارمان نشسته است. با ريش پر حنايي رنگ لبخندي مي‌زند مثل شهيد بهشتي در همان ناحيه يکي از دندان‌هايش افتاده، مي‌گويد:

- 5 سال است که در لشگر امام حسين هستم. پريشب ساعت بين 10 يا 11 بود که يک گردان عراقي به ما تک کرد که همگي يا کشته شدند و يا اسير، و با بچه‌ها 140 اسيرشان را به عقب آورديم.

ياد حسين خرازي را در ذهنش زنده مي‌کنم:

- خدا رحمتش کند. در والفجر هشت بود که پيش او رفتم. گفتم چرا ما را به خط نمي‌بريد؟ او هم در جواب به ما گفت که شما را براي پاتک‌هاي دشمن نگه داشته‌ايم.

نوک قايق با آب هم سطح مي‌شود و همراه اين کشاورز مسلح خوانساري در دامنه کوه پياده مي‌شويم.
پياده شدن همانا و زوزه گلوله توپ که از بالاي سرمان سينه کوه دست راستي را نشانه رفت همان. نه قدمان بد يُمن بود و نه سقف دهانمان سياه، اينجا را دائما با توپ مي‌کوبد.


*9صبح، منطقه عملياتي در بندي خان

قرار بود با هلي کوپتر تا نزديک شهر حلبچه برويم، ولي گروه اعزامي صدا و سيما از باختران در يک «ترجيح بلا مرجح» برنده اعزام هوايي شد و ما با پشت سر گذاشتن.

بخش اول عمليات آبي، اکنون با پاي پياده، ارتفاع رو به رو را بالا مي‌کشيم. هر چه بيشتر بالا مي‌رويم، عرقمان بيشتر سرازير مي‌شود. در يک آن آرزو کردم که اي کاش دوربين سعيد به بزرگي دوربين فيلمبرداري و خود کار «بيک» من به کلفتي ميکروفن صدا و سيما بود، ولي پياده روي دوازده ساعته بچه‌ها، براي گرفتن اين مواضع در روز اول عمليات، تمام مقياسهاي ذهني مرا که مي‌رفت چاک دهن قلم را بکشد، به هم ريخت.
بالاي ارتفاع يک سه راهي است، منتهي نه مثل سه راهي «مرگ» در شلمچه.
دومين خودرويي که از رو به رويمان مي‌گذرد، يک آمبولانس است. با ترمز به تکان دستمان جواب مثبت مي‌دهد. شش فرد سالم، با فشار تمام وارد عقب آمبولانس مي‌شويم. باز هم لهجه اصفهاني در اين محور لشکر‌هاي نجف اشرف و امام حسين عمل کرده‌اند.

شمال عراق به دست اين بسيجي‌ها از وجود صدام جراحي شده است.
آمبولانس يکي- دو تپه را رد مي‌کند. در انتهاي يک پيچ صداي يکي از همراهان، همه را متوجه روبه روي جاده مي‌کند:

- «خوراک» رسيد.

صف طولاني اسرا، که يک سرش رو به روي ما و سر ديگر آن در پشت ارتفاعي که ديده نمي‌شود مثل يک مار زيتوني رنگ در حال خزيدن است.

بلافاصله آمبولانس از وجود ما افراد غير مجروح راحت مي‌شود. صداي رد کردن فيلم که با فشار تکمه‌هاي دوربين همراه است با اينکه ما را به ياد مصاحبه‌هايي مطبوعاتي مي‌انداخت، ولي اين بار خيلي شيرين به نظر مي‌رسيد.

رقمي حدود 600 نفر از جلوي ما رژه مي‌روند با چهره‌هايي ما بين خوشحالي و ناباوري، چهره‌هايشان سالمندان است. سلامت ما را «عليک» مي‌گويند. روز بعد فهميديم که تعداد اسراي عمليات والفجر 10، بعد از بيت‌المقدس و فتح‌المبين سومين مقام را کسب کرده است.

پاي پياده تنها وسيله ارتباطي ما با شهر حلبچه‌ است. در يک سرازيري با صفا، بولدوزري مثل شير، دهانش را به روي جاده باز کرده است. غرش بولدوزر حاکي از تعريض جديد جاده است.

با اينکه پاها را به زور دنبال خود مي‌کشيم، ولي هنوز در جمع بين زيبايي طبيعت منطقه و خشونت جنگ، دچار مشکل هستيم. گاهي به نظر مي‌رسيد عمليات در يک چنين محيطي براي رزمندگان دلچسب‌تر از ديگر نقاط بوده است. منطقه با مخمل سبز يکدستي پوشيده شده است. گل‌هاي کوچک صورتي و قرمز رنگ، که با وزش باد به يکديگر سلام مي‌کنند، در کنار سيم خاردار و ميدان‌هاي مين، حالت جنگي منطقه را در غياب صداي توپ، به فراموشي مي‌سپرند. بوي خاک نم دار و سبزه‌هاي با طراوات، دست کمي از عطر‌هاي اهدايي کاشان به لشگر‌ها ندارد. گله هاي گوسفند، با چوپان‌ محلي عراق، که به راحتي روي اين چمنزار ها به چرا آمده‌اند، بهار اتفاعات دامنه شمالي البرز را تداعي مي‌کند. هواي مطبوع و معتدل، داخل ريه‌ها را شستشو مي‌دهد و به هواي تهران دهن کجي مي‌کند.
اين صحنه‌ها را، در حالي که روبه روي ارتفاعات شاخ شميران نشسته‌ايم از پيش چشم مي‌گذارنيم. بر عکس آن، «شاخ سرمه» دست بچه‌هاست و گويا اين شاخه‌هاي شمشاد براي آن هم نقشه‌ها مي‌کشند. به اميد شکستن تمام شاخ‌هاي صدام راه را ادامه مي‌دهيم.

در کنار صداي انفجار توپ‌ها، که گوش سبزه‌ها و گل‌ها را کر کرده خودروها هر از چند گاه، از کنار پاهاي خسته مان مي‌گذرند و خانواده‌هاي مظلوم حلبچه‌اي را به عقب مي‌برند.
خودرو‌هاي غير نظامي که به سرنشينان حلبچه‌اي به سوي ايران حرکت مي‌کنند، در ميان ديگر وسايل نقليه کم نيستند. در کنار انواع خودروها، دو قاطر از دور نزديک مي‌شوند، ولي در اين عمليات، وجود جاده‌هاي ريز و درشت، اين حيوان استراتژيک را تا حد يک چهار پاي دو رگه تنزل داده است.
براي گذشتن از رودخانه چندان معطل نمي‌شويم. صالح رضايي اهل خميني شهر -با ترک موتور خود- به دادمان مي‌رسد. کمي بالاتر دو کشاورز محلي عراق در سايه تراکتور «فرگوسن» استراحت مي‌کنند، و بالاتر از آن ايفاهاي عراقي که هر يک توپ بزرگي را يدک مي‌کشند، انگار دو دستي تقديم رزمندگان ما شده‌اند و بالاتر...

*ساعت 10:30 بهداري صحرايي

انبوهي از برانکارد، سرمهاي خوراکي و تزريقي، داورهاي مختلف، گوني‌هاي شن، اعضاي يک خانواده، چشم‌هاي گرفته، افراد نيمه حال، سرنگ آتروپين، تنظيم ديافراگم، صداي فشار انگش روي دوربين، حرکت قلم...
به نزديکي‌هاي شهر حلبچه رسيده‌ايم و در کنار بهداري منتر خودرو هستيم که با رفتن به حلبچه‌ انتظارمان را پايان دهد. از دور صداي هلي کوپتر به گوش مي‌رسيد. با افزايش صدا، هيکل درشت آن، از پشت تپه‌اي که در دامنه آن نشسته‌ايم، پيدا مي‌شود. توري بزرگ از زير شکم اين پرنده جدا مي‌گردد و کمي جلوتر با مهارت خاصي روي سطحي نه چندان صاف فرود مي‌آيد. پس از لحظه‌اي سينه هوا نيروز، جايگاه اعضاي يک خانواده شيميايي شده مي‌گردد.

بعد از پرواز هلي کوپتر، در «عرض» چهار شهيد، که در «طول» هم آرام خفته‌اند به انتظارمان ادامه مي‌دهيم.
باز هم يک اصفهاني، با يک وانت پر از غذا براي خط. با اشاره او به گوني‌هاي پر از غذا مي‌پيونديم و بهاري را که از هر طرف با فضاي باز محصور شده است، ترک مي‌کنيم.

گلوله‌هاي توپ، سينه سبز تپه‌ها را در کنار زمين‌هاي کشاورزي شخم کرده‌اند. با اين چشم انداز به قبرستان شهر رسيديم، اما غافل از اينکه به شهر قبرستان پاي گذاشته ايم. راننده تويوتا بعد از ايستادن در اولين سه راه با گفتن اين جمله از ما خداحافظي کرد:

-اينجا اول شهر حلبچه است.


* 11:15 صبح، شهر حلبچه

اولين آواي موزوني که به گوش مي‌رسد، صداي يک بوقلمون است که از صداي سه هواپيمايي که قبل از رسيدن به حلبچه، روي شهر شيرجه رفتند، بسيار گوش نوازتر است.
حلبچه‌ دچار سکوت مرموزي است. انگار از فرط وحشت کز کرده است. چشم‌ها در محدوده ديد خود، اثري از زندگي دريافت نمي‌کند. مغازه‌ها بسته‌اند، البته بعضا. تعدادي نيمه باز و تعدادي هم بازِ باز.

رو به روي يک خيابان 24 متري ايستاده‌ايم؛ خبايان «پير محمد». آسفالت آن با شني تانک نقاشي شده است. گاوي تنها، بدون آقا بالاسر اولين علايم حيات را به شهر مي‌بخشد.
با حرکت قدم‌ها ذهن تمام اين مناظر را از دريچه چشم به تصوير مي‌کشد و با حروف کنار هم روي کاغذ کوچکي منعکس مي‌کند.

کمي جلوتر، کف خيابان با سقف خانه‌اي هم سطح است. با کمال تعجب تمام اهل خانواده را در حياط دور هم مي‌بينيم.

با چشم‌هاي سرخ و اشک آلوده از ما استقبال مي‌کنند. بدون اينکه زکام باشند، آب ريزش بيني دارند. اثر خفيف گازهاي شيميايي را از نزديک مشاهده مي‌کنيم. تنها عکس خانوادگي آن کانون شيميايي شده، توسط بچه‌ها گرفته مي‌شود. با لبخند اشک آلود آنها از خانه خارج مي‌شويم.

با کمي دقت، دروازه فتح شده شهر «دوجيله» از روبه رو پيداست. اگر در کنکور سراسري چنين سؤالي بيايبد که «دزفول به انديمشک مثل دوجيله است به ...»، روبه روي شهر حبلچه ضربدر خواهيم زد.

اولين ساختمان دولتي،«سازمان تعاون روستايي» است. با اينکه شغل‌مان کشاورزي نيست. به يقين، ما اولين ارباب رجوع اين اداره در آن روز هستيم. بر عکس خانه‌هاي مردم و مغازه‌هاي آنان، مراکز دولتي با عطوفت رزمندگان مواجه نبوده‌اند. عکس قاب شده صدام که با کف پوتين‌هاي بسيجيان آشنا شده، شبهات زيادي به عکس‌هاي محمد رضا پهلوي در سال 1357 دارد.
کمي آن طرف تر جنب يک گاراژ روي يک تابلو چنين نوشته شده است: «غسل السيارات» که شايد همان کارواش غربي‌ها است که در تهران خودمان هم پيدا مي‌شود.

کنار پياده رو دفتر چه صورتي رنگ 80 برگي نظرها را به خود جلب مي‌کند. دفترچه از طرف وزارت آموزش عراق بين دانش آموزان توزيع مي‌شود، آن هم به طور رايگان، اما عکس روي آن از همه جالبتر است! کليشه‌اي از عکس قدس، با اين شعار‌ها:‌‌ «امة عربية واحدة»، «ذات رسالة خالدة» «وحدة، حرية، اشتراکية». رژيم عراق که امروز با اسرائيل قولنامه نابودي ما را امضا کرده‌اند، ماهيت خود را به فاصله زمين تا آسمان براي کودکان خود، متفاوت نشان مي‌دهد. شايد به خاطر نگهداشتن حرمت اشغالگران باشد، کسي چه مي‌داند! جواب اين همه دروغ روي بوم ديوار رو به رو، خوشنويسي شده است مرگ بر صدام.

گاوترکش خورده‌اي که حسابي باد کرده، پس از پايان بمباران و خروج ما از ساختمان آتش نشاني، خودش را به ما نشان مي‌دهد. به فاصله ده متري بالاتر تانک عراقي هم. موازي با آن حيوان، از نفس افتاده است.
بوي تعفن گاو و بوي آهن سوخته تانک با هم به مشام مي‌رسد.

* ساعت 11:30 انتهاي شهر حلبچه

مشغول خوردن ناهاري هستيم که آن اصفهاني با صفا هنگام خداحافظي در اول شهر، از پشت وانت خود به ما داد. عدس پلو با ماست! در لقمه سوم يا چهارم هواپيما شيرجه مي‌رود. همزمان با فرو دادن لمقه، ما هم پايين مي‌رويم، يعني پشت جوي آب سنگر مي‌گيريم و لحظاتي بعد با بالا کشيدن هواپيما ما هم سرمان را بالا مي‌گيريم. کناره‌هاي مرتفع شهر را مي‌بينيم که با دود سياهي نقطه گذاري مي‌شود.
به راه مي‌افتيم کمي بعد پسرکي به ما نزديک مي‌شود. نامش «کامل ابراهيم» است. مي‌گويد 17 سال دارد و با ديدن ما از خانه بيرون آمده است. کامل با تمام اعضا خانواده‌اش در شهر مانده و از شفافيت چشمانش پيداست که از اثرات بمباران شيميايي به دور مانده است.
با خداحافظي از کامل، شهر را دور مي‌زنيم. از کنار رودخانه کوچکي که قورباغه‌هايش آهنگ تنهايي سر مي‌دهند به وسط شهر راه باز مي‌کنيم.

دست راستمان، مزرعه‌اي است. پيازچه‌هاي نوجوان و برگ توتون‌هاي نرسيده، حلبچه را منطقه حاصلخيزي نشان مي‌دهد. باز هم صداي هواپيما به اختيار ما را به داخل جوي خشکي هدايت مي‌کند. داخل اين جوي کابل سياهي کشيده شده که معلوم نبود سر و ته آن کجاست.
وسط شهر به لرزه در مي‌آيد و دود سفيد رنگي به هوا سر مي‌کشيد که خيلي زود فروکش مي‌کند.

* ساعت 12:00 کوچه دخانيات، حلبچه

امتداد ديوارهاي بلوکي خيابان، با رسيدن به يک سه راهي به پايان مي‌رسد. کف زمين با لايه نازکي از پودر سفيد فرش شده. مثل اين است که روي زمين آهک پاشيده باشند. محله بو مي‌دهد، بويي که ذهن شبيهي براي آن نمي‌يابد.
نگاه‌مان براي يافتن موقعيت آن محل، به سمت راست متمايل مي‌گردد. ناگهبان تمامي حواس، در پشت صحنه دلخراشي زنداني مي‌شود؛ صحنه دلخراشي زنداني مي‌شود؛ صحنه پيکر دختري که رو به صورت بر زمين افتاده است.
چشم‌هاي مبهوت، جسد دخترک را مي‌نگرد بي اختيار فريادم بلند مي‌شود:

- سعيد، سعيد...

مقابل دهان و دماغ او يک وجب کف جمع شده و پاي چپش به طرز غير طبيعي خم شده است. همين خميدگي تکان محسوسي به موازات ضربان قلب به پاي دخترک داده است. حدسي مبهم، خط نگاه را روي قفسه سينه او مي‌کشاند. با اينکه حواس هنوز اسير اين صحنه است، ناباورانه فرياد دوم بلند مي‌شود:

- نفس مي‌کشد، زنده است.

بچه‌ها رسيده‌اند. چشم‌ها با رسيدن آنها از پشت ميله‌هاي اين صحنه آزاد مي‌شود. با فاصله 10 متر، هيکل کوچک پسر بچه‌اي قدم‌هاي را به سوي خود مي‌خواند باز هم فرياد از روي اضطراب:

- اين هم زنده است...

ظاهر پسر بچه با خواهر احتمالي او فقي ندارد. بي اختيار نقطه‌اي موهوم را تماشا مي‌کند. نفسش تنگ تنگ است. آب بيني و دهان بيشتر صورت او را پوشانده است. سينه خر خر عجيبي دارد. احمد سعي مي‌کند دخترک را به هوش بياورد. پسر بچه را که بغل مي‌کنيم، انگار تمام استخوان‌هايش شکسته است.

با حالتي پريشان که هاله‌اي از وحشت را به خود پيچيده آن را به کناري مي‌کشيم. با فرياد يکي از همراهان همه نگاه‌ها به سمت چپ آن سه راه لعنتي بر مي‌گردد:

- اينجا، اينجا...

خدايا اينجا ديگر کجاست؟ با دهاني باز، خود را مقابل يک گورستان رو باز مي‌بينيم. با اينکه موقعيت محل کاملا معلوم است ولي همگي خود را گم کرده‌ايم. يک آن به نظر رسيد که هيچ فرقي با آنها نداريم. انگار ما هم ايستاده مردم ايم، خشکمان زده است.

اجساد کودکان، زنان و مردان در خطوط موازي و مورب تا انتهاي کوچه ادامه دارد. تماشاي اين همه مرده، براي ما که اجساد را روي سنگ قبر زيارت کرده‌ايم، صحنه غير قابل قبولي است. اي کاش فقط جگر را مي‌خراشيد! تمام احشام و امعاء وجودمان را در چنگ خود گرفتار کرده است. انجماد سلسله اعصاب، که همه ما را چون چوب، بر سر جايمان خشک کرده بود، با صداي يک خودرو که از اول کوچه دخانيات به اين سو حرکت مي‌کرد، رفته رفته باز مي‌شود.
يکي از بچه‌ها براي يافتن کمک به سر کوچه رفت و اکنون با يک ايفاي غنيمتي که براي آوردن مهمات به عقب بر مي‌گشت، کنار آن دو خواهر و برادر ايستاده است. در حالي که در اغماء کامل به سر مي‌برند، روي دو تشک، به پشت ايفا منتقل مي‌شوند.
حواس‌هاي فراري، حالا کم کم جلد آشيانه‌هايشان شده‌اند. به خود آمده‌ايم، ولي پرچم سياه عزا به دلهايمان رفته است. با اينکه اشک را به ياري دل‌هاي عزادارمان مي‌خوانيم، ولي انگار نه انگار با همين احوال از کنار اجساد مي‌گذريم.
مردي جوان به همراه يک بقچه سفيد رنگ، زني در کنار يک چمدان باز، دو مرد، کودکي شير خوار در آغوش مرد ميان سال در کنار آستانه در، دخترکي پنج - شش ساله با يک نوزاد در آغوش يکديگر، کودکي که کمرش توسط نبشي در ورودي تا شده. يک مادر با پنج کودک در مقابل در خروجي.
لحظه‌اي مي‌ايستيم حالا تصوير اجساد از کنار ما مي‌گذرند؛ يک پيرزن مثل عصاي قديمي‌اش، يک وانت بار پر از جنازه. صداي خرخر از وسط جنازه‌ها، راننده پشت فرمان مثل موميايي ‌ها است، صدايي مبهم از داخل خانه‌ها صداي ناله صداي شيون، دمپايي کوچک در کنار جسدي کوچک، دهاني نيمه باز با چشم‌هاي بسته ... صدها نعش با هزار و يک تصوير.

در اينجا درخت زندگي، با کشتار اين همه انسان، آن هم در بهار حلبچه ريشه کن شده است. در اينجا، شعار مرگ بر زندگي بدون اينکه قطره‌اي خون از دماغ کسي بريزد تحقق يافته است. در اينجا جاي خالي زندگي با تظاهرات مرگ، پر شده است. در اينجا تير خلاص، با بمباران شيميايي اين چنين بر پيکر صدها تن از اهالي حلبچه نشسته است.
يک ساعت پيش وقتي که هواپيما روي شهر شيرجه کرد، هيچ کس فکر نمي‌کرد که آن ابر سفيدي که خيلي زود فرو نشست عوامل شيميايي براي کشتن اهالي اين کوچه باشد. تصور حالات اين کودکان و نوزادان به هنگام وقوع بمباران، مرثيه هاي است که ذکر مصيبت آن از منبر اين قلم غير ممکن است.

صداها، بچه‌ها را به داخل خانه‌ها مي‌کشاند. قبل از آن، افراد نيمه جان که از لابه لاي جنازه‌ها توسط بچه‌ها بيرون کشيده شدند. بخت خود را براي زنده ماندن امتحان مي‌کنند. به محض رسيدن آمبولانس افراد نيمه جان به پشت آمولانس منتقل مي‌شوند.
بعد از اين افراد نيمه جان که از لابه لاي جنازه‌ها توسط بچه‌ها بيرون کشيده شدند، بخت خود را براي زنده ماندن امتحان مي‌کنند. به محض رسيدن آمولانس، افراد نيمه جان به پشت آمبولانس منتقل مي‌شوند.

بعد از اين همه کشته، سعيد داخل زير زمين يک خانه، خانواده‌اي سالم کشف مي‌کند.
با رفتن آمبولانس چهار زن و يک دختر و يک مردم افليج روي صندلي چرخدار توسط بچه‌ها از زير زمين به پشت يک وانت سفيد رنگ داتسون منتقل مي‌شوند.

هنوز عده‌اي زنده‌اند. باز هم افراد نيمه جان را مي‌شود پيدا کرد، ولي سرگيجه شروع شده چشمانمان تا حدي سياهي مي‌رود. تنگي مختصر نفس هم حالت بعدي است.

با ريختن چند باره بمب‌ها توسط هواپيما، چند خانه ناپديد مي‌شود و ما همزمان از شهر خارج مي‌شويم راهي که چهار ساعت پيش آمده بوديم اکنون در حال بازگشت آنيم، ولي اضطراب نگراني، دلهره ... و هر آنجه که خداوند ندارد همراه مان است.

آيات قرآن و ذکر خدا از دهان زنان و آن دختر قطع نمي‌شود. دخترک دائما آية الکرسي و آيه «وجعلنا» مي‌خواند و ما که از باربند وانت آويزان شده‌ايم. با کمال تعجب و شگفتي به علت زنده ماندن اين خانواده در ميان آن مه غليظي شيميايي، که با رسيدن ما از بين رفته بود پي مي‌بريم. در حال نزديک شدن بهداري صحرايي هستيم. يکي از همراهان هق هق گريه مي‌کند.

نخواسته سرش را روي دوشم مي‌گذارد و مي‌گويد:

با اهالي خرمشهر ما چه کردند و ما با مردم آنها چه مي‌کنيم.

بي اختيار قطرات اشک، جواب او را به سکوت مي‌گذارند؛ اشکي که از لحظه ورودمان به کوچه دخانيات حسرتش را مي‌کشيدم.

 

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین