آقا مهدي
عصر يك روز بهاري بود. از مدرسه برگشتم. در خانه نيمه باز بود و از آشپزخانه سر و صدايي به گوش مي رسيد به مادر سلام كردم و پرسيدم چه شده شام مفصل پخته ايد. خنده كنان گفت: مهمان داريم. پرسيدم مهمان؟! گفت برادر شوهر خواهرت از جبهه برگشته و به ديدنمان آمده. چند روز قبل مراسم عقد خواهرم بود و از زن ها شنيده بودم كه برادر داماد مرتب جبهه است و همه نگران و چشم به راه او هستند. مادرش دختر عمه ي پدرم بود. ولي چون در شهر ديگري زندگي مي كردند هيچ وقت آن ها را نديده بوديم و ازدواج خواهرم بهانه ي ارتباط خانواده ها شده بود.
آشپزخانه ي ما داخل حياط بود و اتاقي كه مهمان ها مي نشستند رو به روي آن. از پنجره به اتاق نگاه كردم و جواني را با اوركت بسيجي ها ديدم كه مشغول صحبت با پدر و برادرم بود. شام كه حاضر شد با مادرم به اتاق رفتيم و سلام كردم. برايم ديدن يك رزمنده، هيجان انگيز بود. پدر و برادرانم انگار گمشده اي را پيدا كرده بودند. برادر كوچكم تنها ده سال داشت و با شيفته گي به حرف هاي آقا مهدي گوش مي داد. حرف جبهه بود و حال و هواي معنوي آن و وظيفه ما براي حفظ كشور.
آقا مهدي موقع رفتن گفت از اينكه خانواده ي خوبي برادرش را به دامادي پذيرفته اند، خوشحال است. خانواده اي كه به امام و ارزش هاي انقلاب اعتقاد دارد و به رزمندگان احترام مي گذارد. همه ي خانواده بعد از رفتن او احساس خوبي داشتند و با نيكي از اين مهمان ياد مي كردند.
از آن پس آقا مهدي هر وقت از جبهه براي مرخصي مي آمد تا به شهر و روستاي خودشان برود و به خانواده اش سر بزند، حتما يك شب مهمان ما مي شد و مادرم بهترين غذا را برايش تهيه مي كرد.
هر بار كه آقا مهدي مي آمد، حس عجيبي در دلم موج مي زد. نه در دنياي خيال، بلكه با تمام وجود حس مي كردم با ورودش به خانه، فرشته هاي زيادي وارد مي شوند و آن قدر برايم ملموس و بديهي بود كه تصور مي كردم ديگران هم آن ها را مي بينند و به كسي چيزي نمي گفتم. در خانه ي ما رسم بوده و هست كه با صداي اذان همه مشغول نماز مي شوند. اما نماز در لحظات حضور او طعم ديگري داشت. حتي صبح زود بعد از نماز دلم مي خواست قرآن بخوانم و بيدار باشم. تنها مي ديدم كه تمام خانواده از حضور او خوشحالند و به ديدنش نياز دارند.
سال ها گذشت و من در دانشگاه اصفهان پذيرفته شدم. اصفهان از جمله شهرهايي بود كه در برخي فصل هاي جنگ به شدت بمباران مي شد. همه چيز برايمان تازگي داشت. صداي آژير خطر، ضد هوايي و هر بار با صداي انفجار، شهر رنگ و بوي ديگري داشت. هر روز گروهي به جبهه اعزام مي شدند و عده اي در گلزار شهدا آرام مي گرفتند. شب هاي جمعه سرويس هاي دانشگاه ما را به گلزار شهدا مي بردند تا در مراسم دعاي كميل شركت كنيم. هر هفته كه مي رفتيم قبرهاي تازه اي مي ديديم و نام شهدائي كه چندي پيش به جبهه اعزام شده بودند. رفتن به دعاي كميل گلزار شهدا، برايمان به يك نياز تبديل شده بود و هر بار كه به كرمان مي آمدم از لذت بي نظير آن براي مادرم مي گفتم. اتفاق جالب اين بود كه هر بار فرصتي پيش مي آمد تا به كرمان و ديدن خانواده بيايم اما مهدي هم از مرخصي جبهه استفاده مي كرد و هم زمان و بي خبر به ديدن ما مي آمد. وقتي مادرم از نگراني اش به خاطر بمباران اصفهان مي گفت، آقا مهدي مي خنديد و مي گفت آنجا نسبت به جبهه خبري نيست. نگران نباشيد خدا خودش همه را حفظ مي كند.
روزگار عجيبي بود. حس و حال مردم ديگر گونه بود. وقتي در سپيده دم اتوبوس ما از كرمان به شهر اصفهان وارد مي شد حس مي كردم به جاي مقدسي قدم گذاشته ام. در جاي جاي شهر عكس شهيد بود و ويرانه هاي ناشي از بمباران.
كم كم شور جنگ در دلم بالا مي گرفت. غير از اضطراب بمباران هاي صبح و شب و هر روزه، با خبر شدم برادر كوچكم مهدي كه چهارده ساله بود، تحت تاثير حرف هاي آقا مهدي شيفته و روانه ي جبهه شده است. دلم آرام و قرار نداشت. اين برادر مهربان و شوخ طبع، تنها كسي بود كه در تنهايي و غربت خوابگاه دانشجويي برايم نامه مي نوشت و كلي مرا مي خنداند و حالا او پس از طي ماجراهاي زياد و التماس ها و خواهش ها و بعد از يك دوره آموزشي طولاني به جبهه رفته بود.
شب هاي خوابگاه پر بودند از اضطراب. هر شب آژير خطر و وضعيت قرمز، قطع برق و تاريكي مطلق، صداي انفجار در گوشه اي از شهر و از آن سو دلهره و ترس نديدن برادري كه از كودكي هم بازي من بود. در يكي از اين شب ها كه خواب هايم پُر بودند از ياد جنگ و جبهه و بمباران، خواب عجيبي ديدم. پدرم در اتاق كوچكي نشسته بود با صداي بلند گريه مي كرد. پشت سرش عكس چند رزمنده بود. عكس آقا مهدي نزديك تر و بزرگ تر، عكس برادرم مهدي كوچك تر و دورتر و چند عكس ديگر. علت گريه اش را پرسيدم. با همان صداي سظرشار از گريه و چهره ي خيس از اشك گفت: هر دو تا مهدي مان شهيد شدند. متحير شدم و در همان حالت بهت از پدر دور شدم. وقتي بيدار شدم مدت ها گريه كردم.
دوستانم تلاش مي كردند مرا دلداري بدهند و من مدام از برادرم حرف مي زدم و نامه هايش را مرور مي كردم. دو سه روز گذشت. آن وقت ها در خانه تلفن نداشتيم و نمي توانستم خبري بگيرم. فقط نگران و بي قرار بودم. شب جمعه مثل هر هفته قرار بود اتوبوس ها بيايند و بچه هاي خوابگاه در دعاي كميل گلزار شهدا شركت كنند. آماده شدم كه بروم كه دوستم خواست كمي صبر كنم تا او هم حاضر شود. وقتي از طبقه سوم به پايين رسـيديم اتوبوس ها رفته بودند. هيچ چيز به اين اندازه نمي توانست حسرت در دلم بيندازد. اشك در چشمانم حلقه زد و تا مرز انفجار وجودم فشرده شد. همان جا روي پله نشستم. بچه ها ديگر نااميد شدند. و به اتاق هايشان برگشتند. اما من همان جا ماندم. خوابگاه ما در يك محدوده ي متعلق به دانشگاه قرار داشت و خيابان هاي رو به روي آن، تنها محل تردد دانشجويان بود. شبي از شب هاي تيرماه بود و هواي بيرون مطبوع وآرام. در تاريك روشن خيابان قدم مي زدم و زمزمه مي كردم و اشك مي ريختم. نمي دانستم چرا به اين حال افتاده ام. پيرمرد نگهبان با دو سه نفر از دختران دانشجو جلوي در خوابگاه خاطرات گذشته را مرور مي كرد و از دانشجويان قديم مي گفت و گاهي مرا از دور صدا مي زد كه دخترم خسته شدي به اتاقت برو . ان شاءا... هفته آينده زودتر بيا و در دعا شركت كن. دلم نمي خواست با كسي حرف بزنم. راه مي رفتم و اشك مي ريختم و مي گفتم: خدايا نمي دانم اين چه حالي است كه من امشب دارم. فقط بايد بروم دعاي كميل تا آرام شوم. ساعتي از رفتن اتوبوس ها گذشته بود. شب بود و گلزار شهدا دور. خوابگاه ما در نقطه ي بلند و مرتفع شهر قرار داشت و از همانجا مي شد گلز ار را ديد كه با چراغ هاي پر نور نارنجي رنگي روشن بود. از پشت پرده ي اشك، بارها به گلزار خيره شدم و به حال بچه هايي كه رفته بودند غبطه خوردم.
ناگهان صداي ميني بوسي به گوشم خورد. سرويس خوابگاه پرستاري بود كه دانشجويان را به خوابگاه ما آورده بود تا با تلفن راه دور به خوانواده هايشان زنگ بزنند. دخترها پياده شدند و به سمت اتاقك تلفن رفتند و در حالي كه سكه هايشان را آماده مي كردند به صف ايستادند. پيرمرد نگهبان با راننده احوال پرسي كرده و دوباره از دور نگاهش به من پريشان حال افتاد. به راننده گفت خير ببيني اين دختر و دو تا دوستش را به گلزار برسان تا بچه ها تلفن هايشان را بزنند برگشته اي.
چند روز بعد استادمان قرار بود ما را به زيارت مشهد ببرد. چندين بار خواستم از طريق تلفن همسايه از مادرم خبري بگيرم و با او خداحافظي كنم كه هر بار همسايه مي گفت مادر كرمان نيست و به شهرستان پيش اقوام رفته است. يك روز قبل از حركت به مشهد دل را به دريا زدم و به محل كار برادر بزرگم تلفن زدم. از همكارانش كه همه مرد بودند خجالت مي كشيدم و هيچ وقت تلفن نمي زدم. ولي راه چاره اي نداشتم و بايد قبل از حركت به خانواده ام خبر مي دادم. برادرم احوالم را جويا شد. گفتم چرا مادر به زرند رفته و همان جا مانده؟ خانه ي خواهرمان چه خبر است؟ راستي از برادرمان مهدي چه خبر؟ خيلي نگرانش بودم. محمود گفت مهدي مان خوب است و تازه از جبهه برگشته، اما ... پرسيدم اما چي؟ مكث كرد. قلبم داشت مي سوخت. با لحني آرام و شمرده شمرده گفت آقا مهدي شهيد شده و روز پنج شنبه تشييع جنازه اش بود. مادر رفته زرند براي مراسم هفتم ايشان.
نفهميدم خداحافظي كردم يا نه. گوشي را گذاشتم و حيران و ساكت از پله ها بالا آمدم. در تمام مسير طبقه همكف تا سوم فقط بهت زده بودم. دهانم خشك شده بود. وارد اتاق كه شدم در را بستم و به آن تكيه دادم. به هم اتاقي هايم نگاهي انداختم و گفتم ديديد خوابم تعبير شد؟ صورتم را در بالش فرو بردم. بغضم تركيد و شروع به گريه كردم. ضجه مي زدم و توان حرف زدن نداشتم. دوستانم دورم را گرفته بودند و خيال مي كردند برادرم شهيد شده. آن ها جايگاه آقا مهدي را در قلب من نمي دانستند. آن ها خبر نداشتند او در طي اين سال ها با دل من و خانواده ام چه كرده است. نمي توانستند حال من را در آن شب جمعه و حسرت كميل كه شب اول قبر آقا مهدي بود، درك كنند. من فقط مي باريدم و در حالي كه پس از خواب، تنها نگران برادر خودم شده بودم و فكر نمي كردم روزي آقا مهدي شهيد شود به خاطره هايش فكر مي كردم. به روزي كه از من خواسته بود شريك زندگي اش شوم و من جواب را به خانواده حواله كرده بودم. به لحظه هاي كه در حياط خانه شان نماز شب مي خواند و مرا هم وا مي داشت تا نماز را با لذّت بخوانم.
حالا ديگر دليل بي قراري هاي آن شب برايم روشن بود. اما اصفهان بودم و در متن مراسم آقا مهدي حضور نداشتم. تنها حرم امام رضا«عليه الاسلام » مامن من شد. تمام روزهاي زيارت صورتم خيس اشك بود تا آن كه به كرمان بازگشتم و مادرم را سياه پوش ديدم و در آغوش هم گريه كرديم.
خاطره از فاطمه جعفر زاده – كرمان
لینک کپی شد
نظر شما
