خدايا ما كى شهيد مى‏شويم!

کد خبر: ۱۲۹۴۵۱
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۸:۱۷ - 18April 2011
آخر بزرگوار! مى‏گويى خدايا ما كى شهيد مى‏شويم!.. مى‏گويى... و احد مى‏بيند كه انگار سخنم رنگ اعتراض دارد. رازى را برايم فاش مى‏كند كه يقين مى‏كنم احد ماندنى نيست.
- امسال كه خدمت آقا امام رضا بوديم، روز 28 صفر، از آقا دست‏بردار نبودم الحاح و التماس مى‏كردم، يكى اينكه از آقا مى‏خواستم به واسطه حضرت زهرا به مادرمان كه ناراحتى قلبى دارد و اگر حادثه‏اى پيش بيايد، احتمال دارد سكته بكند، صبر عنايت فرمايد. و دوم اينكه در اين عمليات شهيد بشوم. آقا فرمود كه بعد از شهادت تو، مادرت با افتخار به صحنه مى‏آيد... از حضرت رضا شهادت را هم گرفته‏ام...
حالا مى‏دانم كه چرا احد اين همه بى‏تابى مى‏كند. اين همه بى‏تابى از انتظار است. انتظار و بى‏تابى هميشه قرين هم‏اند. و چه انتظارى اشتياق انگيزتر از انتظارت شهادت...
كربلاى پنج شروع شده است. احد با موتور مى‏آيد.
- بپر بالا برويم!
مى‏خواهم سوار موتور شوم كه غمگين وار مى‏گويد: مى‏دانى!.. ديگر حبيب را هم نمى‏بينى!
- كدام حبيب؟
- حبيب هاتف.
انگار آتش سراپايم را در خود مى‏گيرد. اما نمى‏خواهم ضعف نشان دهم، بالاخره جنگ و شهادت باهم است ، مى‏گويم: خوب! حبيب آرزويش همين بود.

- حبيب‏ها رفتند و شهيد شدند و ... ما مانديم.
اين را احد مى‏گويد و موتور انگار بال درآورده است.
و من مى‏دانم كه احد براى شهادت آماده است. و چرا احد براى شهادت آماده نباشد كه از كودكى در محافل و مجالس شهادت، بزرگ شده است. وقتى شور و اشتياق احد را براى عزاى آقا سيدالشهداء در نظر مى‏آورم و گريه‏هاى صميمانه و سينه‏زدن‏هاى عاشقانه‏اش را مى‏فهمم كه احد چقدر براى رسيدن به آقا سيدالشهداء بى‏تاب و بيقرار است.
چه سبك مى‏رود اين موتور. انگار بال درآورده است. هواپيماهاى دشمن مدام پيدايشان مى‏شود. بمباران مداوم. و من ياد والفجر 8 مى‏افتم. روزى كه عراقى‏ها خيلى براى بازپس‏گيرى فاو تقلا كردند. پاتكشان با شكست روبرو شد و بچه‏ها از جنازه‏هاى عراقى‏ها خاكريز درست كردند. خبر رسيد كه عراق مى‏خواهد حمله شيميايى بكند و احد اين را به من گفت.
به بچه‏ها خبر بده كه ماسك‏هايشان را بزنند...
سريع مى‏رويم و بچه‏ها را خبر مى‏كنم. ماسك خودم را هم مى‏زنم و بندهايش را محكم مى‏كنم. يكى از بچه‏هاى بسيجى را كنار اروند مى‏بينم، ماسك ندارد. احد بى‏تأمل ماسك خودش را به او مى‏دهد. مى‏دانم كه ديگر ماسكى در كار نيست. من هم مى‏خواهم ماسك خودم را به احد بدهم. نمى‏پذيرد. اصرار مى‏كنم اما قبول نمى‏كند. لاجرم چفيه خودم را به او مى‏دهم...
- من از امام رضا قول شهادت گرفته‏ام.
اين حرف احد است و من نمى‏دانم كه چه رازى و رمزى بين او و آقا امام رضاست. مى‏گويم خدا به شما عمر طولانى بدهد. هنوز بايد شما نيروهايى تربيت كنيد.
- من در اين عمليات شهيد مى‏شوم!
سكوت مى‏كنم و او مى‏گويد: عمليات كربلاى پنج كه شروع شد صحنه‏اى را ديدم كه عراقى‏ها به بچه‏ها تير خلاص مى‏زدند. نفر اول را كه تير خلاص مى‏زدند، نفر دوم شاهد بود... شهادت خيلى آسان است. ما كار را براى خودمان مشكل كرده‏ايم. يك لحظه خودت را در اختيار خدا بگذار!.. بگو من مى‏روم جلو، تكليف اين است و با هيچ چيز كارى ندارم. در اين حال تير و تركش چيزى نيست. اگر با اخلاص دست از دنيا بشويى، كار تمام است...
به مقر تيپ كه مى‏رسيم، احد به من مى‏گويد تمام وسايل‏ها را جمع كن و برو، موقعيت اجاقلو. وسايل را جمع مى‏كنم و منتظر احد آقا مى‏مانم كه مسؤول ستاد تيپ است.
- شما حركت كنيد ما هم بعداً مى‏آييم!
و من نمى‏خواهم تنها برگردم. گويى مى‏دانم كه احد به خط خواهد زد و مى‏خواهم همراهش باشم. مى‏گويم: من بدون شما از منطقه برنمى‏گردم در اين ميان فرمانده تيپ مى‏آيد.
- احد آقا كه مى‏گويد شما برويد، خوب شما هم جلو بيافتيد!..
اين را فرمانده تيپ مى‏گويد و من خواه و ناخواه سوار تويوتا مى‏شوم.
به موقعيت اجاقلو كه مى‏رسم پيام احد را دريافت مى‏كنم: برو تبريز، و ضمناً مرا هم حلال كن و منتظر من باش.

مسافر ملکوت / کنگره سرداران,امیران وشهدای آذربایجان شرقی

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین