شهيدان گمشدگان تو بودند
فرمانده عزيز! ما حبيب ابن مظاهر را نديده ايم، زهير، جون، عابس و ... را نديده ايم، ميثم و مقداد و مالك اشتر را نديده ايم و با اين همه آنان را شايد بهتر از خويشان خونى خود مى شناسيم، آنان را مى شناسيم همچنانكه خورشيد را. و بدينگونه تو را نيز مى شناسيم. مىدانيم كه در سال 1338 به دنيا آمدى و در هنگام وقوع انقلاب اسلامى با اينكه هنوز به بيست سالگى نرسيده بودى، با پيشتازان مبارزه همگام شدى... در خانه خودتان و خانه هايى ديگر، دائم در تكاپوى فهميدن و خواندن بودى. در روزهاى دلهره و مبارزه، با همان اطمينانى كه تا واپسين روزهاى زندگى دنيايى ات با تو همراه بود، دوستان را به صبر و پايدارى فرا مى خواندى، همراه با صميميتى زلال و دلنشين و محبتى عميق...
اين حرفهاى حقير را بر ما ببخش: تحصيلات خود را به سر رسانده بودى، دانشجوى انستيتو الكترونيك بودى، و مى توانستى همچون آنان كه به عافيت و آرامش مى انديشند، زندگى بى دغدغه اى داشته باشى، اما...
اما تو زيستن در ميان توفان و موج و آتش را به زيستن در حصار عافيت و آرامش ترجيح دادى. از نخستين روزهاى جنگ تمام وجودت در اشتياق جبهه مى سوخت و مسوولين هر بار با عذرى، وعده فرداى ديگرى مى دادند، اما تو در شهر نمى گنجيدى...
با سوسنگرد آغاز شدى و با »بيت المقدس«، »رمضان«، »مسلم ابن عقيل«، »والفجر مقدماتى، والفجر يك و والفجر 4 ادامه يافتى...
فرمانده عزيزم! تو جانشين تداركات لشكر بودى، اما دلت در سينه گردانهايى مى تپيد، كه شبهاى عمليات »خط شكن« ناميده مى شدند. جانشين تداركات بودى و رزمنده ساده گردان. در هر عمليات به گردانى مى پيوستى...
خوب يادم هست كه در عمليات والفجر يك، پاى بر سر مين ضدّ نفر نهادى و قسمتى از پايت از دست رفت. اما تو نيك مى دانستى كه آن كس كه پاى در طريق مخاطره مى نهد بايد خطر را به جان پذيرد. و شگفتا كه زخم خوردن را خطر نمى انگاشتى، بل آن را اشارتى مى دانستى به اسرار طريق. هنوز زخم پايت التيام نيافته بود كه خود را به والفجر چهار رساندى. باز هم دلت براى حضور در گردان مى تپيد. اما آقا مهدى باكرى تو را به جانشينى تداركات منصوب كرد و تو با رغبت تمام پذيرفتى. هنوز زخم پايت التيام نيافته بود، چندانكه راه رفتنت مشكل بود، با اين همه كار خود را شروع كردى. مى دانستى كه در عمليات، در منطقه چرميان و تپه هاى گچى پيكرهاى جمعى از شهيدان بر جاى مانده است. به جستجوى شهيدان رفتى و با شهيدى باز آمدى. »شهيد محمد امامى« و عاقبت مزار دسته جمعى شهيدان را يافتى. مى گفتى: »نمى شود شهيدان را از هم جدا كرد.« و عاقبت در همان ارتفاعات »مقبره شهداى گمنام آذربايجان« با دستهاى توانمند تو بنا شد.
فرمانده عزيزم! در آنجا دانستم كه خود را در شهيدان جستجو مى كنى. شهيدان گمشدگان تو بودند و دريافتم كه تو گمشده شهيدانى.
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده و دوستان شهید
لینک کپی شد
نظر شما


