اینها را نزنید من نوشته ام
هر گاه کسی می خواست در این باره صحبت کند ،رشته کلام را عوض می کرد .
آن روز که به مدرسه آمدیم گفتم :سیاوش !مگر خودت دفتر و قلم لازم نداری که به بچه ها می دهی ؟در حالی که مثل همیشه سرش را پایین انداخته بود گفت :من که همه اینها را لازم ندارم ،می خواهم آنها که نیاز دارند استفاده کنند .
با اینکه هر دو کوچک بودیم باز مفهموم سخنان وی را می فهمیدیم و در عالم کودکانه خود او را می ستودیم .این نخستین شناخت دقیق من از سیاوش بود .
با گذشت زمان بزرگ می شدیم و دوران بالندگی ما با پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی همزمان بود .آگاهی من از روحیاتش زمانی کامل شد که عملکرد او و خانواده اش را در دوران انقلاب و رویا رویی با دشمنان متجاوز مشاهده کردم .
هنوز انقلاب پیروز نشده بود ،صبح یکی از روزها مدرسه حال و هوای دیگری داشت ،،روی یکی از دیوارها نوشته بودند :مرگ بر شاه !مدیر مدرسه همه را در حیاط مدرسه جمع کرده ،می خواست هر طوری که شده نویسنده شعار را پیدا کند .تهدید می کرد که همه تان را تنبیه می کنم .هیچ کس مسئولیت این کار را به عهده نمی گرفت .مدیر ،شاگردان را به باد کتک گرفت ،تا شاید مجرم را پیدا کند .
ناگهان صدای یکی از بچه ها توجه همه را به خود جلب کرد :
نزنین آقا !اینها را نزنید من نوشته ام .همه نگاهها به طرف صدا بر گشت .سیاوش بود و این ،آخرین روزی بود که او به مدرسه آمد .
او مشغول مسائل انقلاب بود چندی بعد حادثه ای ،سکون چندین لایه روستا را به التهابی جوشان در افکند ؛تنی چند از دانش آموزان با راهنمایی سیاوش و یکی دیگر از دوستانش ،تظاهراتی علیه رژیم شاه به راه انداختند .با شنیدن این خبر افرادی از سر سپردگان رژیم ،سوار بر اسب ،به روستای ما یورش آوردند و یکراست به خانه او هجوم بردند .پدر سیاوش که خود نیز فردی انقلابی بود ،خشمگانه و ستبر ،پیش روی آنان ایستاد و گفت :اگر کسی یک قدم جلو تر بگذارد خونش را خواهم ریخت .آنها وقتی او را مصمم دیدند ،باز گشتند اما به هنگام مراجعت از ده ،سیاوش را سخت زده و دندانش را شکستند .
این وقایع ،همه ،عزم وی را در اقدام انقلابی خویش جزم می کرد و پخته ترش می کرد تا آتش مبارزه را در قلبهای مردم روستای آتشگاه فروزانتر گرداند .
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
آن روز که به مدرسه آمدیم گفتم :سیاوش !مگر خودت دفتر و قلم لازم نداری که به بچه ها می دهی ؟در حالی که مثل همیشه سرش را پایین انداخته بود گفت :من که همه اینها را لازم ندارم ،می خواهم آنها که نیاز دارند استفاده کنند .
با اینکه هر دو کوچک بودیم باز مفهموم سخنان وی را می فهمیدیم و در عالم کودکانه خود او را می ستودیم .این نخستین شناخت دقیق من از سیاوش بود .
با گذشت زمان بزرگ می شدیم و دوران بالندگی ما با پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی همزمان بود .آگاهی من از روحیاتش زمانی کامل شد که عملکرد او و خانواده اش را در دوران انقلاب و رویا رویی با دشمنان متجاوز مشاهده کردم .
هنوز انقلاب پیروز نشده بود ،صبح یکی از روزها مدرسه حال و هوای دیگری داشت ،،روی یکی از دیوارها نوشته بودند :مرگ بر شاه !مدیر مدرسه همه را در حیاط مدرسه جمع کرده ،می خواست هر طوری که شده نویسنده شعار را پیدا کند .تهدید می کرد که همه تان را تنبیه می کنم .هیچ کس مسئولیت این کار را به عهده نمی گرفت .مدیر ،شاگردان را به باد کتک گرفت ،تا شاید مجرم را پیدا کند .
ناگهان صدای یکی از بچه ها توجه همه را به خود جلب کرد :
نزنین آقا !اینها را نزنید من نوشته ام .همه نگاهها به طرف صدا بر گشت .سیاوش بود و این ،آخرین روزی بود که او به مدرسه آمد .
او مشغول مسائل انقلاب بود چندی بعد حادثه ای ،سکون چندین لایه روستا را به التهابی جوشان در افکند ؛تنی چند از دانش آموزان با راهنمایی سیاوش و یکی دیگر از دوستانش ،تظاهراتی علیه رژیم شاه به راه انداختند .با شنیدن این خبر افرادی از سر سپردگان رژیم ،سوار بر اسب ،به روستای ما یورش آوردند و یکراست به خانه او هجوم بردند .پدر سیاوش که خود نیز فردی انقلابی بود ،خشمگانه و ستبر ،پیش روی آنان ایستاد و گفت :اگر کسی یک قدم جلو تر بگذارد خونش را خواهم ریخت .آنها وقتی او را مصمم دیدند ،باز گشتند اما به هنگام مراجعت از ده ،سیاوش را سخت زده و دندانش را شکستند .
این وقایع ،همه ،عزم وی را در اقدام انقلابی خویش جزم می کرد و پخته ترش می کرد تا آتش مبارزه را در قلبهای مردم روستای آتشگاه فروزانتر گرداند .
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
لینک کپی شد
نظر شما
