وقتی اسم امام را می شنید اشک در چشمانش حلقه می زد
جنگ کهخ شروع شد طاقت نیاورد در شهر بماند، رفت جبهه . بعدها گفتم :حاجي شما که هميشه مي رويد؛ بيا خانوادگي برويم. ما را هم ببريد آنجا که اجر ببريم. گفت : همين که شما از بچه ها و خانه مان خیال مرا راحت کرديد، در اجر من شريک هستيد.
رفتن ما به دزفول اينطور بود که خيلي وقت پيش به حاجي مي گفتم : بياييم پيش شما. حاجي که 5 سالي در دزفول بود، ماهي دوبار مي آمد خانه. من هم از خطر زمستان و... مي ترسيدم. مي گفتم که ما هم برويم؛ براي چه مانده ايم اينجا. پسر بزرگمان هم 6 سالش بود در دزفول ثبت نام کرد.
قبل از اينکه برويم دزفول، رفتيم مشهد؛ هم براي زيارت و هم براي ديدن دخترمان.
حاجي يک هفته اي مرخصي داشت و يک روز از مرخصي اش مانده بود. گفتم حاجي مرخصي تمام شده، آماده شو برويم. آنجا يک مجتهد بود که حاجي را دعوت کرد . گفتم حاجي آخر مرخصي ات تمام شده. گفت : نگران نباش. انشاءا... نهار را آنجا مي خوريم و راهي مي شويم . رفت آنجا و بعد از نيم ساعت آمد گفت : اين دختر کوچکمان را يکي از طلبه ها مي خواهد ببيند که نظرش چيست. گفتم : نمي دانم. به دختر بزرگمان گفت : تو با او صحبت کن. او هم صحبت کرد. گفت : که چرا پدرم با اين بچه گي مرا شوهر مي دهد . حاج کاظم داماد بزرگمان گفت : سيد، خودتان با او صحبت کنيد.
دخترها در ابتدا همين طوري هستند. حاجي از اول نظرش اين بود دختر و پسر با هم صحبت کنند. اگر رضايت داشتند اول من موافقت مي کنم . بالاخره قسمت و رضايت خدا بود که کار سر گرفت و همان مجتهد عقدشان را خواند. مراسم عقد خيلي ساده برگزار شد. مهريه را هم خود دختر گفت 14 سکه بنام 14 معصوم و يک جلد قرآن کريم؛ مجتهد هم خوشحال شده بود. گفت من هم يک نهج البلاغه بهش اضافه مي کنم .
فرداي آن روز به طرف دزفول حرکت کرديم. دوسه ماهي بود دزفول بوديم که حاجي، دختر و دامادش را به دزفول دعوت کرد. دامادها آمدند دزفول. حدود يک ماه و نيم که گذشت آنجا را بمباران کردند. پسرعموهايش مي رفتند جلوي خط مقدم که به آنها گفتم به حاجي بگوييد به رفتن پسر عالم راثي 4 روز مانده؛ يک طوري بيايد برويم اردبيل در مراسمش شرکت کنيم، چون شرکت نکرده بوديم. بالاخره آمد و گفت : که خيلي کار خوبي کرديد يادم انداختيد. دو روز کشيد تا کارهايش را روبراه کند و به جاي خودش جايگزين پيدا کند. داماد کوچک را راهي مشهد کرد. به داماد بزرگ گفت: شما بمانيد باهم برويم اردبيل؛ بعد از آنجا برويد مشهد.
آماده مي شديم و وسايل را جمع آوري مي کرديم که راه بيافتيم. همسايه ما که تلفن داشت، آمد گفت : حاجي مثل اينکه با شما کار دارند؛ از لشکر زنگ زده اند . از اهواز زنگ زده بودند .
گفتم : حاجي ماشين خيلي کثيف است. اجازه بدهيد بشوييم بعد برويم. گفت : من حرفي ندارم. دوباره زنگ زدند. حاجي رفت. تا آن وقت داماد ما را سوار کرد و وسايل را جمع و جور کرد. ماشين را از حياط خارج مي کرديم که دوبازه زنگ زدند. باز حاجي رفت. بار سوم دخترها گفتند اجازه بدهيد برويم با همسايه ها خداحافظي کنيم. رفتند و آمدند. گفتند: مادر، حاجي طوري حرف مي زند انگار که نمي توانيم برويم. حاجي خنده کنان آمد و گفت: شما که راه افتاديد. مگر دخترها نگفتند که ديگر مصلحت نيشت برويم؟ گفتم : چرا؛ دخترها گفتند و بچه ها ناراحت شدند.
بالاخره نشد. گفت: حالا که سوار شديد برويم سبز قبا زيارت کنيم. از دزفول که خارج مي شديم ، يک خرده که مي رفتم، قبر يک از پيغمبران بود. حاجي گفت: مثل اين که رد شديم؛ برگرديد. من گفتم : نه حاجي؛ هنوز مانده. برويم جلو. برگشتيم و مشخص شد که رد نشده ايم. اصلا آن روز فکرم به هم ريخته بود. آنجا راپيدا کرديم و زيارت کرديم و آمديم خانه. ماشين که داخل حياط شد، گفت آن چيزهاي که براي راه آماده کرده بوديم را بردار. آن قدر خسته ام که نگو. تا ما نماز را بخوانيم، يک چيزي آماده کنيد که بخوريم و بخوابيم. شب ساعت 12 بود. خودش هم که اصلا نمي خوابيد. يا کتاب مي خواند يا نماز مي خواند.
حمله شد، يک دفعه گفت: مثل اينکه بچه ها شهيد شدند. بچه ها طبقه بالا خوابيده بودند. گفتم : چي شد؟ گفت: بمب زدند. تمام شيشه ها ريخت. رفتيم بالا ديدم الحمد ا... فقط يک کم زخمي شدند . ولي همسايه ها همه شهيد شده بودند. آخرين شب بود که در خانه آن اتفاق افتاد . صبح هم که مي رفت، گفت : من مي خواستم بچه ها را راهي مي کنم نشد. ماشين بماند حياط من با اينها بروم.
گفت : تا من بروم و برگردم، يک نهار آماده کنيد. نهار را آماده کردم.
حاجي 2 ، 3 قاشق غذا نخورد ه بود که آقاي غفوري آمدند. نهار را نصفه گذاشت و رفت داخل حياط. هيچ وقت با بچه ها روبوسي و خداحافظي نمي کرد . بچه ها را توي خواب مي گذاشت و يواشکي از خانه مي رفت.
حاجي که مي آمد، بچه ها همه آمدند حياط. گفتند : حاجي آقا غذا مانده. چنيدن بار با بچه ها روبوسي کرد و سپس خداحافظي کرد.
از حياط خارج شد. تا خواست سوار ماشين بشود برگشت نگاه کرد و آمد پيش من. فکر کردم از اينکه من نگاه مي کنم ناراحت شده. آمد دستش را داخل جيبش کرد و پولي درآورد و گفت: من پول نياز ندارم؛ اينها را بگيريد.
آن شب من بدجوري مريض شدم. طوري که همسايه ها آمدند خانه مان و حتي شب نگذاشتم بروند.
فردايش زنگ زده بود به لشکر اهواز. آنجا چند نفر را مي شناخت. فرستاده بود که در خانه مريضي هست و براي هر کدام از بچه ها هم هديه گرفته بود و فرستاده بود.
پس فردايش که حاجي را مجبور کرده بودند برود جلو و شهدا را بياورد، دوباره به خانه زنگ زد و آدم فرستاده بود که مرا ببرند دکتر. من نرفتم و گفتم که به او بگويند مريضي ندارم. ازکجا فهميده بود خدا مي داند. شب بعد من خواب ديدم يک ظرفي را مي پيچم لاي يک پارچه سفيد. همسايه ها مي گويند که سيد خانم اين را چه طوري مي بري که نشکند؟ من هم مي گويم عموي من يک صندوق گردويي دارد. داخل آن مي گذارم؛ چيزي نمي شود. دقيقا همان شب حاجي شهيد شده بود و راهيش کرده بودند.
خواب را براي همسايه ها تعريف کردم. گفتم : يا شهيد داريم يا زخمي. همسايه ها گفتند حاجي دو روز است که رفته و براي همين بي تابي مي کنم. گفتم : نه، من يکبار هم همچنين خوابي ديدم و حاجي زخمي برگشت. حتما اتفاقي افتاده است. با همسايه ها همينطور صحبت مي کرديم که خانم آقاي غفوري آمد و گفت: شما را خواستند خانه ما برويد؛ حاجي کارتان دارد. گفتم : من مريض هستم ، نمي توانم بروم. اين دختر را ببريد. هر کاري داريد به او بگوييد. خيلي اصرار کرد. بالاخره من خودم رفتم. ديدم آقاي غفوري نماز مي خواند و اصلا با کسي صحبت نمي کرد.
من نشستم جلوي در، تا نمازش تمام شد. آمد نشست، چيزي نتوانست بگويد. گفتم: آقاي غفوري ما مهمان داريم. مي خواهم بروم. خانم غفوري گفت: حاجي خيلي براي ما از شما تعريف کرده است. انشا ء ا ... که ناراحت نمي شويد. اين را که گفت من نگران شدم. گفتم مگر چيزي شده؟ گفت: چيزي نشده، فقط حاجي تير خورده و زخمي شده وخواسته که با شما ملاقات کند. گفتم: کجا؟ گفت: تبريز. بياييد آنجا و از آنجا برويد اردبيل. گفتم : آقاي غفوري، امکان ندارد حاجي زخمي بشود و برود تبريز. من او را مي شناسم. قسم خورد و ديگر من باورم شد که زخمي شده. خانمش هم با من آمد و دلداريم مي داد؛ نگو که مي دانسته چه شده. بالاخره رسيديم خانه. ديدم همه همسايه ها رفتند و بچه هاي خودمان مانده اند و يکي از همسايه ها. وقتي در حياط ماشين را ديدم، جداً ناراحت شدم و گريه کردم. دراين هنگام دخترمدويد طرف من.
ناراحت شد و گفت که چه شده چرا اينطوري مي کني؟ گفتم : زياد سرو صدا نکن ، يادت است پدرت به ما سفارش کرد وقتي شهيدها را مي آوردند؟ يکي از خانمها گريه کرد و شما خنديديد که او چرا اينطور مي کند. پدرت گفت که انشاءا... شهادت شما را هم مي بينم. گفت : اگر من شهيد شدم، همين آمبولانسي را که مي بينيد سوارش هستم، سفارش کرده ام و نوشته ام اگر من شهيد شدم، جنازه ام را با اين ماشين مي بريد اردبيل. تا اردبيل اگر خواستيد، گريه کنيد؛ ولي آنجا ديگه شلوغ نکنيد. دخترم را دلداري دادم. يکي آمد گفت: آماده شويد تا شما را ببرم. گفتم با چي مي رويم؟ گفتند با ماشين خودتان. بالاخره يک راننده دادند ما را با خودش ببرد. برنامه داده بودند کجا بايد کجا غذا بخوريم.
بالاخره رفتيم و وقتي از تبريز رد شديم، در بوستان ماشين را نگه داشت. گفتم : آقا صادق اينجا بستان آباد است. از تبريز رد شديم. گفت: نه، آنها که به من گفته بودند اگر به موقع نتوانستيم به تبريز برسيم، حاجي راهي شده و به اردبيل رفته است. برف هم بد جوري مي باريد و تمام راه را گرفته بود. مغازه داري آمد و گفت که در اين سوز و سرما اينها را کجا مي بريد؟ در اين دو روز در گردنه دو نفر را گرگ خورده و کفشهايش مانده است. گفت من هيچ جا را نمي شناسم. به عمويم در تبريز زنگ بزنم. زنگ زد. نمي دانم چه چيزي گفت. عمويش فورا آمد دنبال ما. آمد ما را برد تبريز و شب را خانه آنها مانديم. بالاخره راهي شديم و آمديم اردبيل. ما را آوردند خانه خودمان. البته آدرس را بلد نبود و خودمان راهنمايي مي کرديم. رسيديم در خانه ، با عالم راثي ديوار همسايه به ديوار بوديم. وقتي از جلوي خانه آنها رد مي شديم، چون نتوانسته بوديم در مراسم پسرشان شرکت کنيم، خجالت مي کشيدم. جلوي خانه آنها ماشين را نگه داشتيم.
ديدم که در خانه آنها عجيب صداي گريه و زاري مي آيد. فکر کردم چهلمش را به خاطر ما عقب انداخته اند. وقتي چند تا از بچه هاي مي رفتند طرف در، آنها ما را که ديدند، همگي دويدند دور بر ما را گرفتند. هر کدام از بچه ها را يک نفر برد. من جداً ناراحت شدم. گفتم: عوض اينکه اينها ناراحت بشوند، ما شرمنده شده ايم. تا به خانه عمو برسيم، من به هواي زخمي بودنش مي رفتم. آنجا ديدم عکس گذاشته و مراسم گرفته اند. آن وقت بود که فهميدم شهيد شده.
آدم شوخ طبعي بود. هميشه خنده و تبسم به لب داشت و سعي مي کرد اين خصوصيات خود را به ديگران نيز انتقال دهد. هميشه ميگفتند خنداندن رزمندگان ثواب دارد و در عين خنده رويي فردي پرتوان و پرکارهم بودند. هديه دادن را خيلي دوست داشتند. براي رزمندگان هديه مي خريدند و اهدا مي کردند. اکثرا بيرون از پادگان که مي رفتند، با دست پر بر مي گشتند. فرد بسيار مهرباني و رئوفي بودند . به همه مهر مي ورزيدند. به اهل خانواده شان و دوستان و جوانان رزمنده و بسيجي مهر مي ورزيد. به پابه سن گذاشته هايي هم که در بسيج بودند، ارزش و احترام وافري قائل مي شد. بيشتر از بقيه به شهداي اسلام عزيز عشق مي ورزيد. علاقه خاصي به شهيد بزرگوار، مهدي باکري داشت. بعد از شهادت آقا مهدي مي گفت: خوشا بحالش. او به مقصد رسيد؛ ما کي مي رسيم؟ بعد هم مي گفت : خداوند مي داند انشا ءا ... ما نيز مي رسيم. براي شهادت لحظه شماري مي کرد.
ايشان به فنون نظامي و اصول کاري کاملا آشنايي داشت و همه چيز را با ضوابط مخصوص با آن کار انجام مي داد. عجيب حاضر جواب بود. براي هر سئوالي هم يک جواب قانع کننده اي داشت و از اينها گذشته فرد کاملا والايي بود و تابع صددرصد ولي فقيه زمان خود بود. وقتي نام از امام مي برد، بلافاصله اشک در چشمان وي حلقه مي زد. عاشق روحانيت بود. به همه روحاني ها، مخصوصا آنهايي که با سواد تر بودند، احترام خاصي مي گذاشت. هميشه حتي در روستا هم که بوديم لباس تميز و مرتبي مي پوشيد که اين مسئله زبانزد همه بود. خيلي شيک پوش بود. وقتي شناس بود؛ مخصوصاً نسبت به نماز اول وقت. مطالعه داشت. يادم هست که بعد از شهادتش چند بسته کتاب به مسجد اهدا کرديم. در کار کمک به فقرا خيلي فعال بود.
رفتن ما به دزفول اينطور بود که خيلي وقت پيش به حاجي مي گفتم : بياييم پيش شما. حاجي که 5 سالي در دزفول بود، ماهي دوبار مي آمد خانه. من هم از خطر زمستان و... مي ترسيدم. مي گفتم که ما هم برويم؛ براي چه مانده ايم اينجا. پسر بزرگمان هم 6 سالش بود در دزفول ثبت نام کرد.
قبل از اينکه برويم دزفول، رفتيم مشهد؛ هم براي زيارت و هم براي ديدن دخترمان.
حاجي يک هفته اي مرخصي داشت و يک روز از مرخصي اش مانده بود. گفتم حاجي مرخصي تمام شده، آماده شو برويم. آنجا يک مجتهد بود که حاجي را دعوت کرد . گفتم حاجي آخر مرخصي ات تمام شده. گفت : نگران نباش. انشاءا... نهار را آنجا مي خوريم و راهي مي شويم . رفت آنجا و بعد از نيم ساعت آمد گفت : اين دختر کوچکمان را يکي از طلبه ها مي خواهد ببيند که نظرش چيست. گفتم : نمي دانم. به دختر بزرگمان گفت : تو با او صحبت کن. او هم صحبت کرد. گفت : که چرا پدرم با اين بچه گي مرا شوهر مي دهد . حاج کاظم داماد بزرگمان گفت : سيد، خودتان با او صحبت کنيد.
دخترها در ابتدا همين طوري هستند. حاجي از اول نظرش اين بود دختر و پسر با هم صحبت کنند. اگر رضايت داشتند اول من موافقت مي کنم . بالاخره قسمت و رضايت خدا بود که کار سر گرفت و همان مجتهد عقدشان را خواند. مراسم عقد خيلي ساده برگزار شد. مهريه را هم خود دختر گفت 14 سکه بنام 14 معصوم و يک جلد قرآن کريم؛ مجتهد هم خوشحال شده بود. گفت من هم يک نهج البلاغه بهش اضافه مي کنم .
فرداي آن روز به طرف دزفول حرکت کرديم. دوسه ماهي بود دزفول بوديم که حاجي، دختر و دامادش را به دزفول دعوت کرد. دامادها آمدند دزفول. حدود يک ماه و نيم که گذشت آنجا را بمباران کردند. پسرعموهايش مي رفتند جلوي خط مقدم که به آنها گفتم به حاجي بگوييد به رفتن پسر عالم راثي 4 روز مانده؛ يک طوري بيايد برويم اردبيل در مراسمش شرکت کنيم، چون شرکت نکرده بوديم. بالاخره آمد و گفت : که خيلي کار خوبي کرديد يادم انداختيد. دو روز کشيد تا کارهايش را روبراه کند و به جاي خودش جايگزين پيدا کند. داماد کوچک را راهي مشهد کرد. به داماد بزرگ گفت: شما بمانيد باهم برويم اردبيل؛ بعد از آنجا برويد مشهد.
آماده مي شديم و وسايل را جمع آوري مي کرديم که راه بيافتيم. همسايه ما که تلفن داشت، آمد گفت : حاجي مثل اينکه با شما کار دارند؛ از لشکر زنگ زده اند . از اهواز زنگ زده بودند .
گفتم : حاجي ماشين خيلي کثيف است. اجازه بدهيد بشوييم بعد برويم. گفت : من حرفي ندارم. دوباره زنگ زدند. حاجي رفت. تا آن وقت داماد ما را سوار کرد و وسايل را جمع و جور کرد. ماشين را از حياط خارج مي کرديم که دوبازه زنگ زدند. باز حاجي رفت. بار سوم دخترها گفتند اجازه بدهيد برويم با همسايه ها خداحافظي کنيم. رفتند و آمدند. گفتند: مادر، حاجي طوري حرف مي زند انگار که نمي توانيم برويم. حاجي خنده کنان آمد و گفت: شما که راه افتاديد. مگر دخترها نگفتند که ديگر مصلحت نيشت برويم؟ گفتم : چرا؛ دخترها گفتند و بچه ها ناراحت شدند.
بالاخره نشد. گفت: حالا که سوار شديد برويم سبز قبا زيارت کنيم. از دزفول که خارج مي شديم ، يک خرده که مي رفتم، قبر يک از پيغمبران بود. حاجي گفت: مثل اين که رد شديم؛ برگرديد. من گفتم : نه حاجي؛ هنوز مانده. برويم جلو. برگشتيم و مشخص شد که رد نشده ايم. اصلا آن روز فکرم به هم ريخته بود. آنجا راپيدا کرديم و زيارت کرديم و آمديم خانه. ماشين که داخل حياط شد، گفت آن چيزهاي که براي راه آماده کرده بوديم را بردار. آن قدر خسته ام که نگو. تا ما نماز را بخوانيم، يک چيزي آماده کنيد که بخوريم و بخوابيم. شب ساعت 12 بود. خودش هم که اصلا نمي خوابيد. يا کتاب مي خواند يا نماز مي خواند.
حمله شد، يک دفعه گفت: مثل اينکه بچه ها شهيد شدند. بچه ها طبقه بالا خوابيده بودند. گفتم : چي شد؟ گفت: بمب زدند. تمام شيشه ها ريخت. رفتيم بالا ديدم الحمد ا... فقط يک کم زخمي شدند . ولي همسايه ها همه شهيد شده بودند. آخرين شب بود که در خانه آن اتفاق افتاد . صبح هم که مي رفت، گفت : من مي خواستم بچه ها را راهي مي کنم نشد. ماشين بماند حياط من با اينها بروم.
گفت : تا من بروم و برگردم، يک نهار آماده کنيد. نهار را آماده کردم.
حاجي 2 ، 3 قاشق غذا نخورد ه بود که آقاي غفوري آمدند. نهار را نصفه گذاشت و رفت داخل حياط. هيچ وقت با بچه ها روبوسي و خداحافظي نمي کرد . بچه ها را توي خواب مي گذاشت و يواشکي از خانه مي رفت.
حاجي که مي آمد، بچه ها همه آمدند حياط. گفتند : حاجي آقا غذا مانده. چنيدن بار با بچه ها روبوسي کرد و سپس خداحافظي کرد.
از حياط خارج شد. تا خواست سوار ماشين بشود برگشت نگاه کرد و آمد پيش من. فکر کردم از اينکه من نگاه مي کنم ناراحت شده. آمد دستش را داخل جيبش کرد و پولي درآورد و گفت: من پول نياز ندارم؛ اينها را بگيريد.
آن شب من بدجوري مريض شدم. طوري که همسايه ها آمدند خانه مان و حتي شب نگذاشتم بروند.
فردايش زنگ زده بود به لشکر اهواز. آنجا چند نفر را مي شناخت. فرستاده بود که در خانه مريضي هست و براي هر کدام از بچه ها هم هديه گرفته بود و فرستاده بود.
پس فردايش که حاجي را مجبور کرده بودند برود جلو و شهدا را بياورد، دوباره به خانه زنگ زد و آدم فرستاده بود که مرا ببرند دکتر. من نرفتم و گفتم که به او بگويند مريضي ندارم. ازکجا فهميده بود خدا مي داند. شب بعد من خواب ديدم يک ظرفي را مي پيچم لاي يک پارچه سفيد. همسايه ها مي گويند که سيد خانم اين را چه طوري مي بري که نشکند؟ من هم مي گويم عموي من يک صندوق گردويي دارد. داخل آن مي گذارم؛ چيزي نمي شود. دقيقا همان شب حاجي شهيد شده بود و راهيش کرده بودند.
خواب را براي همسايه ها تعريف کردم. گفتم : يا شهيد داريم يا زخمي. همسايه ها گفتند حاجي دو روز است که رفته و براي همين بي تابي مي کنم. گفتم : نه، من يکبار هم همچنين خوابي ديدم و حاجي زخمي برگشت. حتما اتفاقي افتاده است. با همسايه ها همينطور صحبت مي کرديم که خانم آقاي غفوري آمد و گفت: شما را خواستند خانه ما برويد؛ حاجي کارتان دارد. گفتم : من مريض هستم ، نمي توانم بروم. اين دختر را ببريد. هر کاري داريد به او بگوييد. خيلي اصرار کرد. بالاخره من خودم رفتم. ديدم آقاي غفوري نماز مي خواند و اصلا با کسي صحبت نمي کرد.
من نشستم جلوي در، تا نمازش تمام شد. آمد نشست، چيزي نتوانست بگويد. گفتم: آقاي غفوري ما مهمان داريم. مي خواهم بروم. خانم غفوري گفت: حاجي خيلي براي ما از شما تعريف کرده است. انشا ء ا ... که ناراحت نمي شويد. اين را که گفت من نگران شدم. گفتم مگر چيزي شده؟ گفت: چيزي نشده، فقط حاجي تير خورده و زخمي شده وخواسته که با شما ملاقات کند. گفتم: کجا؟ گفت: تبريز. بياييد آنجا و از آنجا برويد اردبيل. گفتم : آقاي غفوري، امکان ندارد حاجي زخمي بشود و برود تبريز. من او را مي شناسم. قسم خورد و ديگر من باورم شد که زخمي شده. خانمش هم با من آمد و دلداريم مي داد؛ نگو که مي دانسته چه شده. بالاخره رسيديم خانه. ديدم همه همسايه ها رفتند و بچه هاي خودمان مانده اند و يکي از همسايه ها. وقتي در حياط ماشين را ديدم، جداً ناراحت شدم و گريه کردم. دراين هنگام دخترمدويد طرف من.
ناراحت شد و گفت که چه شده چرا اينطوري مي کني؟ گفتم : زياد سرو صدا نکن ، يادت است پدرت به ما سفارش کرد وقتي شهيدها را مي آوردند؟ يکي از خانمها گريه کرد و شما خنديديد که او چرا اينطور مي کند. پدرت گفت که انشاءا... شهادت شما را هم مي بينم. گفت : اگر من شهيد شدم، همين آمبولانسي را که مي بينيد سوارش هستم، سفارش کرده ام و نوشته ام اگر من شهيد شدم، جنازه ام را با اين ماشين مي بريد اردبيل. تا اردبيل اگر خواستيد، گريه کنيد؛ ولي آنجا ديگه شلوغ نکنيد. دخترم را دلداري دادم. يکي آمد گفت: آماده شويد تا شما را ببرم. گفتم با چي مي رويم؟ گفتند با ماشين خودتان. بالاخره يک راننده دادند ما را با خودش ببرد. برنامه داده بودند کجا بايد کجا غذا بخوريم.
بالاخره رفتيم و وقتي از تبريز رد شديم، در بوستان ماشين را نگه داشت. گفتم : آقا صادق اينجا بستان آباد است. از تبريز رد شديم. گفت: نه، آنها که به من گفته بودند اگر به موقع نتوانستيم به تبريز برسيم، حاجي راهي شده و به اردبيل رفته است. برف هم بد جوري مي باريد و تمام راه را گرفته بود. مغازه داري آمد و گفت که در اين سوز و سرما اينها را کجا مي بريد؟ در اين دو روز در گردنه دو نفر را گرگ خورده و کفشهايش مانده است. گفت من هيچ جا را نمي شناسم. به عمويم در تبريز زنگ بزنم. زنگ زد. نمي دانم چه چيزي گفت. عمويش فورا آمد دنبال ما. آمد ما را برد تبريز و شب را خانه آنها مانديم. بالاخره راهي شديم و آمديم اردبيل. ما را آوردند خانه خودمان. البته آدرس را بلد نبود و خودمان راهنمايي مي کرديم. رسيديم در خانه ، با عالم راثي ديوار همسايه به ديوار بوديم. وقتي از جلوي خانه آنها رد مي شديم، چون نتوانسته بوديم در مراسم پسرشان شرکت کنيم، خجالت مي کشيدم. جلوي خانه آنها ماشين را نگه داشتيم.
ديدم که در خانه آنها عجيب صداي گريه و زاري مي آيد. فکر کردم چهلمش را به خاطر ما عقب انداخته اند. وقتي چند تا از بچه هاي مي رفتند طرف در، آنها ما را که ديدند، همگي دويدند دور بر ما را گرفتند. هر کدام از بچه ها را يک نفر برد. من جداً ناراحت شدم. گفتم: عوض اينکه اينها ناراحت بشوند، ما شرمنده شده ايم. تا به خانه عمو برسيم، من به هواي زخمي بودنش مي رفتم. آنجا ديدم عکس گذاشته و مراسم گرفته اند. آن وقت بود که فهميدم شهيد شده.
آدم شوخ طبعي بود. هميشه خنده و تبسم به لب داشت و سعي مي کرد اين خصوصيات خود را به ديگران نيز انتقال دهد. هميشه ميگفتند خنداندن رزمندگان ثواب دارد و در عين خنده رويي فردي پرتوان و پرکارهم بودند. هديه دادن را خيلي دوست داشتند. براي رزمندگان هديه مي خريدند و اهدا مي کردند. اکثرا بيرون از پادگان که مي رفتند، با دست پر بر مي گشتند. فرد بسيار مهرباني و رئوفي بودند . به همه مهر مي ورزيدند. به اهل خانواده شان و دوستان و جوانان رزمنده و بسيجي مهر مي ورزيد. به پابه سن گذاشته هايي هم که در بسيج بودند، ارزش و احترام وافري قائل مي شد. بيشتر از بقيه به شهداي اسلام عزيز عشق مي ورزيد. علاقه خاصي به شهيد بزرگوار، مهدي باکري داشت. بعد از شهادت آقا مهدي مي گفت: خوشا بحالش. او به مقصد رسيد؛ ما کي مي رسيم؟ بعد هم مي گفت : خداوند مي داند انشا ءا ... ما نيز مي رسيم. براي شهادت لحظه شماري مي کرد.
ايشان به فنون نظامي و اصول کاري کاملا آشنايي داشت و همه چيز را با ضوابط مخصوص با آن کار انجام مي داد. عجيب حاضر جواب بود. براي هر سئوالي هم يک جواب قانع کننده اي داشت و از اينها گذشته فرد کاملا والايي بود و تابع صددرصد ولي فقيه زمان خود بود. وقتي نام از امام مي برد، بلافاصله اشک در چشمان وي حلقه مي زد. عاشق روحانيت بود. به همه روحاني ها، مخصوصا آنهايي که با سواد تر بودند، احترام خاصي مي گذاشت. هميشه حتي در روستا هم که بوديم لباس تميز و مرتبي مي پوشيد که اين مسئله زبانزد همه بود. خيلي شيک پوش بود. وقتي شناس بود؛ مخصوصاً نسبت به نماز اول وقت. مطالعه داشت. يادم هست که بعد از شهادتش چند بسته کتاب به مسجد اهدا کرديم. در کار کمک به فقرا خيلي فعال بود.
لینک کپی شد
نظر شما
