«تاوان عشق» حدیث عزت و اقتدار زنان ایران زمین

کتاب «تاوان عشق» نوشته محمد حسن صادق زاده، کتابی است که رشادتهای زنان را در طول دفاع مقدس در قالب داستانهای کوتاه و خواندنی به خوانندگان عرضه میکند. این کتاب با سرلوحه قرار دادن دو زن که در حادثه کربلا حضور داشتند و شوهر و فرزند خود را برای نبرد علیه کفر آماده کردند به روایت از زنان دلیر ایران و صبر و بردباری آنان در دوران سخت هشت دفاع مقدس میپردازد.
در قسمتی از این کتاب میخوانیم:
او سالها منتظر بود تا شاید روزی این جنگ ناخواسته و تحمیلی تمام شود و برای یک روز هم که شده بدون دغدغه و ترس و لرز مانند روزهای جوانی در کنار شوهر و بچههایش با آسایش زندگی کند. چه شبها که با امید و انتظار سرش را به تنهایی بر بالش گذاشته بود، چه روزهایی که آرزو میکرد تا تنهاییاش سر آید. هرگاه از دست بچهها عصبانی میشد با خود میگفت: باید ساخت. جنگ است، انشالله با پایان آن روزهای دوری تمام میشود. او به خانه بر میگردد.
در بخش دیگر این کتاب امده است:
مطمئن باش اگر شهد نمیشود به خاطر دعاهای نیمه شب من است که با دل شکسته با خدا درد و دل میکنم. هیچ کس بهتر از خدا به حرفهایم گوش نمیدهد. آخرهای شب وقتی با خدا خلوت میکنم مثل این است که خدا را میبینم. آرامش عجیبی به من دست میدهد. گویا کسی میگوید هر چه میخواهی بگو، اینجا همه محرماند. من هم همه درد و دلهایم را میگویم و سبک میشوم. واقعا حال میآیم، یقین دارم قدرتی را که روزها پیدا میکنم اثر همان راز و نیازهای نیمه شب است.
در قسمت دیگر آمده است:
از مجلس شهید بیرون امدیمف تا رسیدین به سر خیابان معصومه خانم برای من درد و دل کرد. او میگفت: یک سال که به پیروزی انقلاب مانده بود با جوانی که ان موقع دانشجوی افسری نیروی دریای آبادان بوده است توسط عمهاش آشنا شده و پس از موافقت خانوادهاش با او ازدواج کرده است. به گفته وی یکدیگر را بسیار هم دوست میدارند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی همسرش افسر شده است به قول خودشان سالی دو بار دریا میرود و هر بار حدود ۶ ماه طول میکشد. بعد از هر ماه یک بار مرخصی دارد. وقتی که ارتش بعثی عراق حمله کرد معصومه خانم با همسرش در آبادان زندگی میکردند. برابر آنچه او میگفت خانوادهاش در بمباران بعثیها کشته شدهاند و معصومه خانم با عمع شوهرش به اصفهان مهاجرت نمودهاند.
در جای دیگر آمده است:
یک روز خواهرم امد و گفت: بیا تا برویم و سری به خانواده شهید میرحاج بزنیم. ما باهم سوار یک پیکان باری شدیم و علی رضا را با بچه خواهرم حسین در قسمت عقب خودرو جا دادیم. توجهی به سردی هوا نکردیم. در بین راه هم حواسمان به این دو بچه ده، دوازده ساله نبود. وقتی به درب منزل شهید در محمد آباد جرقویه رسیدیم این بچهها آنچنان یخ زده بودند که دست و پایشان از هم باز نمیشد. حرف هم نمیتوانستند بزنن. خیلی ترسیدیم و با مکافات آنها را به داخل منزل بردیم. به شهید میرحاج متوسل شدیم گرمشان کردیم و خیلی ناراحتی کشیدیم تا کم کم به خواست خدا، شهید معجزه کرد و به حرف آمدند، حالت خشکی عضلات انان نرم شد و توانستند روی پای خود بنشینند.
در قسمتی دیگر میخوانیم:
ما در شهر دزفول زندگی میکردیم. یکی از روزهایی که شوهرم به مرخصی آمده بود به او گفتم: مدتی است که ما گوشت نخوردهایم حالا که خودت هستی برو شاید بتوانی از داخل مغازه قصابی مقداری گوشت تهیه کنی تا امروز که دور هم هستیم یک آبگوشت بپزم و با یکدیگر بخوریم. او هم رفت اما بین راه فکر کرده که ممکن است قصابی محل خودمان گوشتش تمام شده باشد بنابراین تصمیم گرفته بود به محلهای که قبلا در آنجا ساکن بویم برود. ناگهان صدای انفجار شنیده شد. به دنبال آن خرد شدن شیشه هی ساختمانها در اثر موج انفجار ایجاد گردید. برای اولین بار بود که موشک اینقدر نزدیک به زمین خورد طولی نکشید پسر همسایه وارد خانه شد و گفت: مغازه قصابی و خانه سمت چپ ان محل دقیق اصابت موشک بوده است.
علاقه مندان به تهیه این کتاب میتوانند با شماره تلفن ۸۱۹۵۴۱۱۱ سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران تماس بگیرند.
