«بازرس» حدیثی زیبا از حوادث دوران دفاع مقدس

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس، کتاب «بازرس» نوشته علی اعوانی مجموعه داستانهای زیبایی است که در۱۴۴ صفحه نگاشته شده است. بازپرس و هفت داستان این کتاب روایتهای واقعی از حوادث دوران دفاع مقدس هستند که شنیدن و خواندن ان دل مهربان و پر عاطفه هر ایرانی را میلرزاند و چشمانش را به اشک مینشاند.
در قسمتی از این کتاب میخوانیم:
در همین گیرودار بود که بچههای تیپ سه لشکر ۹۲ زرهی اهواز تصمیم گرفتند که گوشمالی خوبی به دشمن بدهند تا دیگر هوس نکنند شهرها و خط را گلوله باران کنند. به پیشنهاد بچههای اطلاعات و عملیات، شرق بصره را ه عنوان محل هدف انتخاب کردیم و. قرار شد در یک تک محدود برای ضربه زدن به دشمن عملیات و نفرات، تجهیزات و استحکامات دشمن را تاجایی که امکان دارد منهدم کنیم و از کار بیاندازیم. یک گردان از بچهها به فرماندهی سروان وطن پرست این ماموریت را برعهده گرفت.
در بخشی از این کتاب است:
یک ساعتی به ظهر مانده بود که صدای صحبت و برخورد پای چند نفر با زمین را شنیدم که به انجا نزدیک میشدند. کمی شک کردم. گوشم را به دیواره آغل چسباندم. حدسم درست بود. صدای پای چند نفر بود که در حال نزدیک شدن بودند. تصور کردم بچهها هستند که از ماموریت برگشتهاند. به ساعتم نگاه کردم. هنوز یک ساعت مانده بود کمی محتاط شدم. با خودم گفتم: خدایا! در این گرمای طاقت فرسا، اینجا، اینها چه کسانی میتونند باشن؟ سرم را از دهانه آغل بیرون اوردم و نگاهی به اطراف کردم. از میان شیارها سر و کله چند نفر را دیدم.
در قسمت دیگر این کتاب آمده است:
من از شیراز تا به اینجا را به خاطر خرمشهر پیش شما امدهام. مهندس هستم و با پسرعمویم در خرمشهر ازدواج کردهام. با تهدید دشمن مجبور شدیم خانه و کاشانهمان را که با هزاران آرزو دست و پا کرده بودیم رها کنیم و همه چیزمان را بگذاریم و برویم. امدهام که با کمک شما خرمشهر را این بار در چهره خونین شهر یک بار دیگر از نزدیک ببینم. راستش میخواهم سری به خانهمان بزنم. کمکم میکنید یا نه؟
در بخش دیگری از این کتاب میخوانیم:
حرفهایش را با لهجع شیرین فارسی آذری درهم آمیخته و با حرارت فریاد میزد. بغضش ترکیده بود و اشک امانش نمیداد. گاهی مانند بچههای مادر مرده دستهایش را روی سرش میگذاشت و بعد از مدتی آرام به سینهاش میگذاشت. دوباره دستها را به صورتش میکشید و قطرات اشک را از گونهها میگرفت و به سوی آسمان میبرد. شاید هرکس دیگری هم که جای او بود به همان حال و روز میافتاد. بهترین فرزندانش در مقابل چشمش یکی یکی پرپر شده بودند. بعضی هم که مجروح بودند کسی نبود که مرهمی بر زخمشان بگذارد و نالهشان را جوابی دهد. در اوج درماندگی نمیخواست تا او و نیروهایش نفس میکشند شاهد سقوط ارتفاع ۴۰۲ باشد.
علاقه مندان به تهیه این کتاب میتوانند با شمارههای ۲۲۹۳۹۱۲۴ و ۳۳۳۰۹۱۱۸ تماس بگیرند.
