سالروز شهادت احمد اسکاره تهرانی؛

در نمازش آرزوی شهادت می کرد/ حسین وقتی پدرش جبهه می رفت مریض می شد وتب می کرد

صبح که آب و قرآن به دست برای بدرقه اش از خانه بیرون رفتم، بعد از خداحافظی وقتی به آن سوی خیابان رفت، یک آن از نظرم پنهان شد و هر قدر که خواستم او را ببینم هیچ اثری از او نبود در آن لحظه احساس کردم پرواز کرد.
کد خبر: ۱۵۶۲
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۸ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۹ - 30July 2013

در نمازش آرزوی شهادت می کرد/ حسین وقتی پدرش جبهه می رفت مریض می شد وتب می کرد

خبرگزاری دفاع مقدس: در فضای سنگین وغم آلود دهه سی، ایامی که استکبار جهانی هر لحظه سلطه نحس خود را بر مردم ایران سنگین تر می کرد و اسلام زدایی به شکل ظریفی آغاز گردیده و کشور در تب و تاب نهضتی بزرگ (15 خرداد) بود، یعنی در سال 1338 یکی از سربازان راستین امام، عاشق و شیدای اسلام عزیز در میان خانواده ای سخت و معتقد به مکتب و قرآن پا به مرحله حیات گذاشت.

نامش احمد، اسمی برگرفته از القاب پیامبرش و با این امید والدین که راه محمد (ص) را طی کند و چنین شد...

احمد دروان کودکی را با جاری شدن سرخ پانزده خرداد و قیام امت به رهبری امام خمینی برای سرنگونی رژیم تا دندان مسلح شاه منفور در میان رگ های خویش گذرانده نوجوانی را در فضای آلوده و مسموم، ساخته دست رژیم، آنچنان پاک و مطهر زیست که مورد غبطه مردان و زنانی بود که فرزندانشان را دست پلید استعمار موفق شده بود برباید.

همراه با تحصیل در کنار دبیرستان به کار در کنار پدر نیز پرداخت و زجر و درد کارگری را بخوبی احساس کرد و شاید همین احساس باعث شد که تا آخرین لحظه حیات، حتی لحظه ای به فکر زندگی مرفه همچون "مرفه های بی درد" نباشد.

 

احمد نوجوان اسوه بود

احمد در نوجوانی اسوه ای بود برای دوستان، برادران وخواهران، عجیب است که در محیط فاسد شاهنشاهی از کوچکترین گناه وحشت داشت. گویا خدایش چنان قدرتی به او عطا کرده بود که هرگز پای در فضای مسموم شاهی نگذاشت و از ابتذال و افتضاح شاهنشاهی بدور ماند و برای همه آشنایان تجسم پاکی وعزت نفس شد.

او که تابع محض ولی فقیه و رهبر خود بود، بی هیچ مکث و تاملی در تظاهرات شرکت کرد؛ طبیعی است چنین جوان پاک و مخلصی پس از پیروزی انقلاب اسلامی نمی توانست آرام بنشیند.

ایام پرشکوه انقلاب را با شرکت در تظاهرات و گاه توزیع اعلامیه و تصاویر حضرت امام گذراند و به محض اخذ دیپلم به عضویت سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی درآمد.

چند روزی بیشتر از شروع حمله ناجوانمردانه دشمن بعثی به میهن اسلامی نمی گذشت که شهید اسکاره تهرانی هنوز در مراحل آموزش نظامی و فراگیری فنون رزمی بود و با صدا در آمدن شیپور جنگ به جبهه های جنگ شتافت و همراه دیگر رزمندگان در مقابل تجاوزات دشمن دست نشانده سد محکمی شد.

 آخرین بار که به بدرقه اورفتم حس کردم پرواز کرد

طیبه اکبری خادم، همسر این شهید والا مقام از 7 سال زندگی خود با همسرش می گوید: در شهریور 60 زندگی پر از عشق و احساس و ساده ما شروع شد.

صحبت هایی که برای درکنار هم ماندن بین ما رد و بدل شد به جز کم توقع بودن و داشتن یک زندگی ساده همراه با معنویات چیزی بیان نشد.

خیلی به نماز شب، جماعت و جمعه علاقه داشت، همیشه هم در نمازهایش آرزوی شهادت می کرد.

بهترین مسافرتی که با ایشان داشتم ماه عسلی بود که به مشهد رفتیم که بعد از آن به خاطر مشغله کاری و ماموریت هایی که داشتند دیگر فرصت سفر برای ما پیش نیامد.

خیلی آرام و احساساتی و مهربان و کم حرف بود؛ احساس مسئولیتش در همه امور زیاد بود و به حلال و حرام و رعایت بیت المال خیلی تاکید داشت. به طوری که حتی از خودکار و یا ماشین شخصی که سپاه در اختیار آنها می گذاشتند استفاده نمی کرد.

سال 65 برای بار دوم که ابوالفضل را باردار بودم همزمان بود با ماموریت شوهرم در عملیاتی که رزمنده های غواص  به فاو و اروند رود رفتند که در نهایت آنجا را پس گرفتند. ایشان وقتی برگشتند چون که شیمیایی شده بودند بلافاصله وقتی از جبهه به منزل رسیدند، به حمام رفتند وقتی ابوالفضل به دنیا آمد، گفت: یک ختم قرآن نذر کرده بودم که بچه آسیب نبیند و یک النگو هم برای من خرید.

بعد از تولد او هر موقعه به چشمهای او نگاه می کرد، می گفت: با چشمهای معصوم و نگاه زیبای تو چگونه بروم.

خیلی جالب بود که اصلا نمی خواست کسی او را با اسم، سمت و یا کاری که انجام می دهد بشناسد. از داشتن مقام و منصب دوری می کرد حتی همیشه از تجربیات خود در اختیار همکاران خود قرار می داد برای پیشرفت هدف و کارشان.

 

 صدای تپش قلب او  " یاحی ویا قیوم " بود

"یکی از خاطراتی که در جبهه داشته را شهید اسکاره تهرانی برای همسرش اینگونه بیان می کند: پیرمردی را که مجروح شده بود و از سر و روی او به شدت خون می ریخت به بیمارستان صحرایی آورده بودند. آنجا پر از مجروح بود. او هم با دیدن رزمنده های خسته برای نیرو دادن به آنها با تمام توان و قدرت خود گفت: بر خاتم انبیاء محمد صلوات... اتفاقا در همان حین پزشکی در این بیمارستان قلب یکی از بچه ها را با همان امکانات ضعیف عمل می کرد او قلب رزمنده را برای عمل باز کرد که صدای تپش قلب او یا "حی و یا قیوم" بود و این خیلی برای من و او خیلی شگفت انگیز بود".

طاقت ناراحتی من را نداشت وه میشه می گفت: بهترین جا برای من خانه است. با ادامه تحصیل من موافقت کرد مشتاق درس خواندن من بود و هر بار که در منزل بود، وقت می گذاشت وکمکم می کرد.

به مطالعه فوق العاده علاقه داشت، هدیه هایی که به من می داد همیشه کتاب بود. کتاب نظام حقوق زن در اسلام یکی از تحفه های با ارزش ایشان است که هنوز آن را نگه داشته ام.

احساس مسئولیت زیادی داشت

یک روز که به نماز جمعه رفتیم با یک خانم در آنجا آشنا شدم از حرف هایش متوجه شدم که شوهر ندارد و در یک زیر پله که تقریبا نیم ساختمان است زندگی می کند که مطروکه و پر از آشغال است. جریان را که به احمد گفتم او آنجا را آنقدر تمیز و قابل استفاده کرد که از آن سال به بعد هر موقع که از آنجا رد می شوم خانواده ای جدید در آنجا زندگی می کند.

برای پسر بزرگم حسین جایی خواستگاری رفتیم، مادرش گفت: دخترم خیلی کوچک است فعلا نمی خواهد ازدواج کند که فردای آنروز مادر همین دختر به منزل ما آمد و گفت: خواب همسرتان را دیدم که به خانه ما آمد و قرآن خواند و از دخترم خواستگاری کرد و به نشانه تایید این موضوع برای پذیرفتن این مراسم آمده بود.

ما خیلی هم عقیده بودیم، دفعه آخر که می خواست به ماموریت برود از طریق خبرها متوجه شدیم که امام قطعنامه 598 را امضا کرده، از این نظر که می خواست نظر من را در مورد رفتنش بداند حرف به میان آورد و گفت: وقتی قطعنامه امضا شده بروم چکار کنم. که من به ایشان گفتم وظیفه ما محافظت از اسلام است.

او از جان و دل کار سپاه را انجام می داد نه به خاطر اضافه حقوق و این حرف ها، بلکه به خاطر علاقه و احساس مسئولیت زیادی که نسبت به کارش داشت.

حسین وقتی پدرش جبهه می رفت مریض می شد و تب می کرد

حسین خیلی وابسته به پدرش بود؛ وقتی همسرم به جبهه می رفت مریض می شد و تب می کرد. کلاس های آمادگی که می رفت حاضر نمی شد. دکتر هم گفته بود که بیماری پسرم عصبی است و چون علاقه شدیدی به پدرش دارد این حالت برایش پیش می آید؛ اما وقتی پدرش از جبهه می آمد حالش خوب می شد.

آخرین باری که رفت و دیگر برنگشت برای خداحافظی با پدر ومادرش دست او را گرفت و به خانه آنها رفت. آنقدر که ناراحت بود گردنش راست نمی شد و آن را کج نگه داشته بود، آقا جون گفت: چرا حسین گردنش را این حالتی نگه داشته است. احمد گفت: ناراحت این است که به جبهه می روم که آن لحظه قطره اشکی از گوشه چشمان او به پایین سرازیر شد. 

هر موقع مارش جبهه در تلویزویون پخش می شد، به دلم الهام شده بود که احمد شهید می شود و همیشه به این حس یقین داشتم.

صبح زیبایی که آب و قرآن به دست برای بدرقه اش از خانه بیرون رفتم، بعد از خداحافظی وقتی به آن سوی خیابان رفت یک آن از نظرم پنهان شد و هر قدر که خواستم او را ببینم هیچ اثری از او نبود در آن لحظه احساس کردم او پرواز کرد.

بعد از شهادتش هر وقت مشکلی و کاری برایم پیش می آید به خوابم آمده و مرا راهنمایی می کند.

احمد اسکاره تهرانی در حالی که مسئولیت پرسنلی لشکر محمد رسول الله را به عهده داشت در همین عملیات و پس از نابود کردن تعداد زیادی از منافقین پست در تاریخ 5/5/67 در عملیات مرصاد به ملکوت علی پیوست و دو فرزند خردسال خود را برای تداوم راه پدر وپ یروی از طریق حسین(ع) و ابوالفضل (ع) به همسرش سپرد.

هستی نظری
|
-
|
۱۱:۴۳ - ۱۳۹۲/۰۷/۱۹
0
1
تورفتی راه ایمان وسعادت تو دیدی نورزیبای شهادت/

تو گفتی درس دین جاودانی ازعشق وشوروراه زندگانی/

تو با اخلاص پرهایت گشودی تویی که عاشق معبود بودی/

من امادیده ام درتو شهامت تواما شهره ای در استقامت/

تجلی شد دراین هستی نگاهت توالفت بسته ای با این شجاعت/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین