همسرم! اينجا قتلگاه من است... +عکس

کد خبر: ۱۹۴۳۸۳
تاریخ انتشار: ۲۹ دی ۱۳۹۰ - ۰۷:۱۷ - 19January 2012



 آنچه که مي خوانيد روايت همسر سردار شهيد غلامعلي مراديان از خوابي است که در آن مراديان، نحوه شهادتش را به همسر فداکارش بيان مي کند:

«زماني که در کردستان بوديم، يک شب که خوابيده بودم، با سر و صدا از خواب پريدم. متوجه شدم  شهيد مراديان در عالم خواب با کسي حرف مي زند. بالاي سرش نشستم. شنيدم مي گويد :يا امام حسين به من مهلت بده تا زن و بچه ام را به مازندران ببرم و برگردم . دوست دارم به شما ملحق شوم.

دقيقا يک هفته قبل از شهادتش بود. صبح که از خواب پا شد تصميم گرفت ما رو به نکا بياورد. ما رو به نکا رسوند و خودش برگشت کردستان. همين که رسيد، نامه داد. گفت:حالم خوب است و صحيح و سالم هستم.

با اون خوابي که ديده بود دلم شور مي زد که نکنه براش اتفاقي بيفته. همش منتظر خبربودم تا اينکه خبر شهادتش را به ما دادند.


 کسي از چگونگي به شهادت رسيدنش چيزي نمي دانست. من نمي تونستم طاقت بيارم. هميشه دلم مي خواست نحوه ي شهادتش رو بدونم. هميشه به درگاه خدا استغاثه مي کردم که نحوه ي شهادتشو توي خواب ببينم. تا اينکه يکي دو ماه بعد از شهادتش يک شب از ماه محرم خود شهيد مراديان به خوابم اومد. گفت بيا با هم به کردستان برويم. گفتم:راه کردستان دوره، من باردارم براي من سخته اين راه رو بيام. بچه ها خواب هستند من نمي تونم اونها رو تنها بذارم. گفت: تو چه کار داري که راهش دوره. تو فقط چشمت را ببند.هر کسي که منو از کردستان آورده اينجا ما رو مي بره کردستان. من چشمم را بستم. هنوز ثانيه اي نشده بود که گفت:چشمانت را باز کن. وقتي چشمانم را باز کردم. ديدم شهيد مراديان کنار يک چشمه ي آب ايستاده و اسب سفيدي هم کنار چشمه ايستاده. گفتم:مراديان!معني اين اسب چيه؟ گفت: اينجا قتلگاه من است و نحوه ي شهادتشو برام تعريف کرد.گفت: زماني که با کومله ها درگير شدم، 30 فشنگ داشتم که به سمت دشمن شليک کردم و اونها رو از پا درآوردم اما تعدادشون زياد بود و من هم فشنگ نداشتم


  براي اينکه اسلحه ام دست اونها نيفته، اونو با سنگ و چماق تکه تکه کردم . اونها به من نزديک شده بودند و يک زن منافق که توي جمع اونها بود به پايم شليک کرد و ديگه نتونستم با خونريزي شديدي که داشتم راه برم. منو دستگير کردند و با قل و زنجير بستند. يكي با قمه به تنم ضربه مي زد، يكي با آب جوش من را مي سوزاند به طوري كه گوشت بدنم مي ريخت.

آنقدر شکنجه ام دادند که بي حال شدم. اما هنوز نفس مي کشيدم. اون منافقين کوردل همينکه متوجه شدند من هنوز زنده ام، تير خلاص زدند و منو به شهادت رسوندند. وقتي شهيد شدم اين اسب سفيد در کنارم ايستاد و سوارش شدم. اونها مي خواستند جسدم را بسوزانند که يک زن سياه پوش آمد جسدم را از دست اونها گرفت. جسدم سه روز توي بيابان بود و کسي جرأت نمي کرد به اون منطقه نزديک بشه تا اينکه يک مرد سيستاني فداکاري کرد و جسدم را برگردوند.

شهيد مراديان وقتي از نحوه ي شهادتش برام گفت، سوار اسب سفيدش شد و رفت. من از خواب بيدار شدم و شروع کردم به گريه کردن....»



گقتني است: پيكر پاك سردارشهيد غلامعلي مراديان در گلزار شهداي روستاي آجند در شهرستان نکاء و در كنار ديگر ياران شهيدش به خاك سپرده شد.

 

alt

 

alt

 

alt

 

alt

 

alt

 

alt

 

رزمندگان شمال

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین