مناجات هاي شهيد چمران: من پاداش نمي خواهم

کد خبر: ۱۹۴۷۴۶
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ - ۰۸:۵۸ - 19June 2012

«خوش دارم كه در نيمه هاي شب در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم.»

به گزارش ساجد، اين ها مناجات دكتر مصطفي چمران، فرمانده جنگ هاي نامنظم است. شناخت وجوه مختلف شخصيتي شهيد چمران فرصت و مجال بسياري مي طلبد. اين فرمانده جنگ، چنان عارفانه از عشق به خدا و درك فقر و ناتواني كودك يتيم حرف مي زند كه انگار عارف گوشه‎نشيني است كه هيچ‎گاه دستش به اسلحه نخورده. جنگ براي خدا و به فرمان رهبر امت، از اين قهرمان باهوش، مردي سالك و سخنور ساخته بود:
«خوش دارم كه در نيمه هاي شب در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق كهكشان ها صعود نمايم، محو عالم بي‎نهايت شوم. از مرزهاي عالم وجود در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نكنم.
تو را شكر مي كنم كه از پوچي‎ها، ناپايداري‎ها، خوشي ها و قيد و بندها آزادم كردي و مرا در طوفان هاي خطرناك حوادث رها ننمودي و در غوغاي حيات، در مبارزه با ظلم و كفر غرقم كردي، لذت مبارزه را به من چشاندي، مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي... فهميدم كه سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست، بلكه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با كفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.
خدايا تو را شكر مي كنم كه به من نعمت «توكل» و «رضا» عطا كردي، و در سخت‎ترين طوفان ها و خطرناك‎ترين گرداب‎ها، آن‎چنان به من اطمينان و آرامش دادي كه با سرنوشت و همه پستي ها و بلندي‎هايش آشتي كردم و به آن چه تو بر من مقدر كرده اي، رضا دادم.
من اين‎قدر احساس بي‎نيازي مي كنم كه زير شديدترين حملات هم از كسي تقاضاي كمك نمي كنم، حتي فرياد برنمي آورم، حتي آه نمي كشم. در دنياي فقر آن‎قدر پيش مي روم كه به غناي مطلق برسم و اكنون اگر اين كلمات دردآلود را از قلب مجروحم بيرون مي ريزم براي آن است كه دوران خطر سپري شده و امتحان به سر آمده و كمر فقر شكسته و همت و اراده پيروز شده است.
خدايا از آن چه كرده‎ام اجر نمي خواهم و به خاطر فداكاري هاي خود بر تو فخر نمي فروشم، آن چه داشته‎ام تو داده اي و آن چه كرده‎ام تو ميسر نمودي. همه استعدادهاي من، همه قدرت هاي من، همه وجود من زاده اراده توست، من از خود چيزي ندارم كه ارائه كنم، از خود كاري نكرده‎ام كه پاداشي بخواهم.
خدايا هنگامي كه غرش رعدآساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو مي شد و به كسي نمي رسيد، هنگامي كه فرياد استغاثه من ميان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپديد مي شد... تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا مي شنيدي و بر قلب خفته‎ام نور مي‎تافتي و به استغاثه من لبيك مي گفتي. تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در تنهايي، انيس شب هاي تار من شدي، تو در ظلمت نااميدي دست مرا گرفتي و هدايت كردي. در ايامي كه هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام كردي و به رضا و توكل مرا مسلح نمودي... خدايا تو را شكر مي كنم كه مرا بي‎نياز كردي تا از هيچ‎كس و از هيچ چيز انتظاري نداشته باشم.
خدايا عذر مي خواهم از اين كه در مقابل تو مي ايستم و از خود سخن مي گويم و خود را چيزي به حساب مي آورم كه تو را شكر كند و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدايا آن چه مي گويم از قلبم مي جوشد و از روحم لبريز مي شود. خدايا دل شكسته‎ام، زجر كشيده‎ام، ظلم‎زده‎ام، از همه چيز نااميد و از بازي سرنوشت مأيوسم، در مقابل آينده اي تيره و مبهم و تاريك فرو رفته‎ام، تنها تو را مي شناسم، تنها به سوي تو مي آيم، تنها با تو راز و نياز مي كنم.
هر گاه دلم رفت تا محبت كسي را به دل بگيرد، تو او را خراب كردي، خدايا، به هر كه و به هرچه دل بستم، تو دلم را شكستي، عشق هر كسي را كه به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هرجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به‎خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يك‎باره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشت‎زاي حوادث رهايم كردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت، آرامش و امنيتي در دل خود احساس نكنم... تو اين‎چنين كردي تا به‎غير از تو محبوبي نگيرم و به‎جز تو آرزويي نداشته باشم و جز تو به چيزي يا به كسي اميد نبندم، و جز در سايه توكل به تو، آرامش و امنيت احساس نكنم... خدايا تو را بر همه اين نعمت ها شكر مي كنم.
من فريادم! كه در سينه مجروح جبل عامل در خلال قرن ها ظلم و ستم محفوظ شده‎ام. من ناله دلخراش يتيمان دل‎شكسته‎ام كه در نيمه هاي شب از فرط گرسنگي بيدار مي شوند و دست محبتي وجود ندارد كه براي نوازش، آن‎ها را لمس كند؛ از سياهي و تنهايي مي ترسند، آغوش گرمي نيست كه به آن‎ها پناه بدهد. من آه صبحگاهم كه از سينه پر سوز بيوه‎زنان سرچشمه مي گيرم و همراه نسيم سحري به جست‎وجوي قلب ها و وجدان هاي بيدار به هر سو مي روم و آن‎قدر خسته مي شوم كه از پاي مي افتم. نااميد و مأيوس به قطره اشكي مبدل مي شوم و به‎صورت شبنمي در دامن برگي سقوط مي كنم. من اشك يتيمانم كه دل‎شكسته در جست‎وجوي پدر و مادر به هر سو مي دوند، ولي هر چه بيشتر مي دوند، كمتر مي يابند. واي به وقتي كه يتيمي بگريد، آسمان به لرزه در مي آيد.
به‎خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به‎خاطر عشق است كه به دنيا با بي‎اعتنايي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به‎خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبايي را مي پرستم. به‎خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.
عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده‎ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته‎ام.
عشق است كه روح مرا به تموج وامي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند… اين‎ها همه و همه از تجليات عشق است.
براي مرگ آماده شده‎ام و اين امري است طبيعي، كه مدت‎هاست با آن آشنايم. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و مافيها بريده‎ام. همه چيز را ترك گفته‎ام. علايق را زير پا گذاشته‎ام. قيد و بندها را پاره كرده‎ام. دنيا و مافيها را سه طلاقه گفته‎ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم.
خدايا! وجودم اشك شده، همه وجودم از اشك مي جوشد، مي لرزد، مي سوزد و خاكستر مي شود. اشك شده‎ام و ديگر هيچ، به من اجازه بده تا در جوارت قرباني شوم و بر خاك ريخته شوم و از وجود اشكم غنچه اي بشكفد كه نسيم عشق و عرفان و فداكاري از آن سرچشمه بگيرد.
خدايا! تو را شكر مي كنم كه باب شهادت را به روي بندگان خالصت گشوده اي تا هنگامي كه همه راه‎ها بسته و هيچ راهي جز ذلت و خفت و نكبت باقي نمانده، مي توان دست به اين باب شهادت زد و پيروزمند و پر افتخار به وصل خدايي رسيد.
خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.
خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم و به ارزش كيميايي درد پي ببرم و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم و خواسته‏هاي نفساني خود را زيركوه غم و درد بكوبم و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.
خدايا خسته و دلشكسته ام. مظلوم از ظلم، پژمرده از جهل اجتماع، ناتوان در مقابل طوفان حوادث، نااميد در برابر مبهم و مجهول، تنها، بي‎كس و فقير در كوير سوزان زندگي، محبوس در زندان آهنين حيات. دل غمزده و دردمندم، آرزوي آزادي مي كند و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد.»

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین