مناجات هاي شهيد چمران: من پاداش نمي خواهم
«خوش دارم كه در نيمه هاي شب در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم.»
به گزارش ساجد، اين ها مناجات دكتر مصطفي چمران، فرمانده جنگ هاي نامنظم است. شناخت وجوه مختلف شخصيتي شهيد چمران فرصت و مجال بسياري مي طلبد. اين فرمانده جنگ، چنان عارفانه از عشق به خدا و درك فقر و ناتواني كودك يتيم حرف مي زند كه انگار عارف گوشهنشيني است كه هيچگاه دستش به اسلحه نخورده. جنگ براي خدا و به فرمان رهبر امت، از اين قهرمان باهوش، مردي سالك و سخنور ساخته بود:
«خوش دارم كه در نيمه هاي شب در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق كهكشان ها صعود نمايم، محو عالم بينهايت شوم. از مرزهاي عالم وجود در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نكنم.
تو را شكر مي كنم كه از پوچيها، ناپايداريها، خوشي ها و قيد و بندها آزادم كردي و مرا در طوفان هاي خطرناك حوادث رها ننمودي و در غوغاي حيات، در مبارزه با ظلم و كفر غرقم كردي، لذت مبارزه را به من چشاندي، مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي... فهميدم كه سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست، بلكه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با كفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.
خدايا تو را شكر مي كنم كه به من نعمت «توكل» و «رضا» عطا كردي، و در سختترين طوفان ها و خطرناكترين گردابها، آنچنان به من اطمينان و آرامش دادي كه با سرنوشت و همه پستي ها و بلنديهايش آشتي كردم و به آن چه تو بر من مقدر كرده اي، رضا دادم.
من اينقدر احساس بينيازي مي كنم كه زير شديدترين حملات هم از كسي تقاضاي كمك نمي كنم، حتي فرياد برنمي آورم، حتي آه نمي كشم. در دنياي فقر آنقدر پيش مي روم كه به غناي مطلق برسم و اكنون اگر اين كلمات دردآلود را از قلب مجروحم بيرون مي ريزم براي آن است كه دوران خطر سپري شده و امتحان به سر آمده و كمر فقر شكسته و همت و اراده پيروز شده است.
خدايا از آن چه كردهام اجر نمي خواهم و به خاطر فداكاري هاي خود بر تو فخر نمي فروشم، آن چه داشتهام تو داده اي و آن چه كردهام تو ميسر نمودي. همه استعدادهاي من، همه قدرت هاي من، همه وجود من زاده اراده توست، من از خود چيزي ندارم كه ارائه كنم، از خود كاري نكردهام كه پاداشي بخواهم.
خدايا هنگامي كه غرش رعدآساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو مي شد و به كسي نمي رسيد، هنگامي كه فرياد استغاثه من ميان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپديد مي شد... تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا مي شنيدي و بر قلب خفتهام نور ميتافتي و به استغاثه من لبيك مي گفتي. تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در تنهايي، انيس شب هاي تار من شدي، تو در ظلمت نااميدي دست مرا گرفتي و هدايت كردي. در ايامي كه هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام كردي و به رضا و توكل مرا مسلح نمودي... خدايا تو را شكر مي كنم كه مرا بينياز كردي تا از هيچكس و از هيچ چيز انتظاري نداشته باشم.
خدايا عذر مي خواهم از اين كه در مقابل تو مي ايستم و از خود سخن مي گويم و خود را چيزي به حساب مي آورم كه تو را شكر كند و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدايا آن چه مي گويم از قلبم مي جوشد و از روحم لبريز مي شود. خدايا دل شكستهام، زجر كشيدهام، ظلمزدهام، از همه چيز نااميد و از بازي سرنوشت مأيوسم، در مقابل آينده اي تيره و مبهم و تاريك فرو رفتهام، تنها تو را مي شناسم، تنها به سوي تو مي آيم، تنها با تو راز و نياز مي كنم.
هر گاه دلم رفت تا محبت كسي را به دل بگيرد، تو او را خراب كردي، خدايا، به هر كه و به هرچه دل بستم، تو دلم را شكستي، عشق هر كسي را كه به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هرجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و بهخاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يكباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم كردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت، آرامش و امنيتي در دل خود احساس نكنم... تو اينچنين كردي تا بهغير از تو محبوبي نگيرم و بهجز تو آرزويي نداشته باشم و جز تو به چيزي يا به كسي اميد نبندم، و جز در سايه توكل به تو، آرامش و امنيت احساس نكنم... خدايا تو را بر همه اين نعمت ها شكر مي كنم.
من فريادم! كه در سينه مجروح جبل عامل در خلال قرن ها ظلم و ستم محفوظ شدهام. من ناله دلخراش يتيمان دلشكستهام كه در نيمه هاي شب از فرط گرسنگي بيدار مي شوند و دست محبتي وجود ندارد كه براي نوازش، آنها را لمس كند؛ از سياهي و تنهايي مي ترسند، آغوش گرمي نيست كه به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم كه از سينه پر سوز بيوهزنان سرچشمه مي گيرم و همراه نسيم سحري به جستوجوي قلب ها و وجدان هاي بيدار به هر سو مي روم و آنقدر خسته مي شوم كه از پاي مي افتم. نااميد و مأيوس به قطره اشكي مبدل مي شوم و بهصورت شبنمي در دامن برگي سقوط مي كنم. من اشك يتيمانم كه دلشكسته در جستوجوي پدر و مادر به هر سو مي دوند، ولي هر چه بيشتر مي دوند، كمتر مي يابند. واي به وقتي كه يتيمي بگريد، آسمان به لرزه در مي آيد.
بهخاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. بهخاطر عشق است كه به دنيا با بياعتنايي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. بهخاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبايي را مي پرستم. بهخاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.
عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديدهام و بالاتر از عشق چيزي نخواستهام.
عشق است كه روح مرا به تموج وامي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند… اينها همه و همه از تجليات عشق است.
براي مرگ آماده شدهام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنايم. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و مافيها بريدهام. همه چيز را ترك گفتهام. علايق را زير پا گذاشتهام. قيد و بندها را پاره كردهام. دنيا و مافيها را سه طلاقه گفتهام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم.
خدايا! وجودم اشك شده، همه وجودم از اشك مي جوشد، مي لرزد، مي سوزد و خاكستر مي شود. اشك شدهام و ديگر هيچ، به من اجازه بده تا در جوارت قرباني شوم و بر خاك ريخته شوم و از وجود اشكم غنچه اي بشكفد كه نسيم عشق و عرفان و فداكاري از آن سرچشمه بگيرد.
خدايا! تو را شكر مي كنم كه باب شهادت را به روي بندگان خالصت گشوده اي تا هنگامي كه همه راهها بسته و هيچ راهي جز ذلت و خفت و نكبت باقي نمانده، مي توان دست به اين باب شهادت زد و پيروزمند و پر افتخار به وصل خدايي رسيد.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم و به ارزش كيميايي درد پي ببرم و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم و خواستههاي نفساني خود را زيركوه غم و درد بكوبم و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.
خدايا خسته و دلشكسته ام. مظلوم از ظلم، پژمرده از جهل اجتماع، ناتوان در مقابل طوفان حوادث، نااميد در برابر مبهم و مجهول، تنها، بيكس و فقير در كوير سوزان زندگي، محبوس در زندان آهنين حيات. دل غمزده و دردمندم، آرزوي آزادي مي كند و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد.»
