ویژه نامه/شهید منفرد نیاکی به روایت همسرش
ساجد: 16 سال بيشتر نداشتم؛ سال 1339 . دختر بچه ای بودم که فکر و ذکرم درس و مشق بود و گاهي کار خانه. همان زمان مسعود با درجه ستواني در شهرستان خوی مشغول خدمت بود و به اتفاق چند تن از همکارانش در همسايگي ما خانه ای اجاره کرده بود و زندگي مي کرد. از آنجايي که خویی ها مردم مهمان نواز و غريب دوستي هستند، مادر من گاه گداری ناهار و يا شام را کمي بيشتر مي پخت و برای اين جوان ها مي فرستاد.
همه چيز خيلي راحت مطرح شد. يکي از همين روزها مادرم صدايم کرد و گفت: يکي از اين افسران جوان به نام مسعود منفرد نياکي، از من برای شما خواستگاری کرده، نظرت چيست ؟ غير منتظره بود.عرق شرم بر پيشاني ام نشست، از خجالت سکوت کردم و پس ازچند لحظه گفتم:هر چه شما صلاح مي دانيد عمل کنيد.
مادرم گفت: دخترم! من قبل از اينکه اين موضوع را با تو در ميان بگذاريم، کلي پرس و جو کرده ام. همه دوستان او و کسبه محل از شخصيت، متانت و سربزيری او تعريف مي کنند.
همه چيز به راحتي گذشت و خانواده ما قبول کردند که خانواده او برای خواستگاری از تهران به خوي سفر کنند. البته ناگفته نماند خانواده همسرم اصالتاً مازندراني اند ولي پس از فوت پدر شوهرم، همه خانواده به اتفاق فرزندان از نياک به تهران آمدند و در تهران ساکن شدند. خلاصه پس از چند روز مادر شوهر و يکي از اقوام آنها به منزل ما آمدند و خيلي زود، دو خانواده به توافق رسيدند و علتش کم توقعي دو طرف بود. قرار بر اين شد که در اولين فرصت عقد کنيم تا هر چه سريعتر به هم محرم شويم، چون مادرم خيلي به اين قضايا حساس بود و اعتقاد داشت هر چه سريعتر مراسم عقد و عروسي سر بگيرد و ما سرو سامان بگيريم.
مراسم عقد و عروسي با دعوت چند تا از فاميل ها و اقوام درجه يک بسيار ساده و بي تکلف برگزار شد، ناگفته نماند در همان اولین برخورد مهر او به دلم نشست؛ مهری که هنوز هم در دلم جای دارد و با آن زندگي مي کنم. ايشان علي رغم اينکه من يک دختر ساده شهرستاني بيش نبودم، ولي آنقدر محترمانه و رسمي با من برخورد مي کرد که من با اين سن کم نمي دانستم چگونه بايد با ايشان رفتار نمايم تا اينکه به تدريج با فرهنگ ايشان تربيت شدم و از آنجا که ايشان در بين هم قطاران و به عبارتي هم دوره های خود از جايگاه بسيار موجه و مثبتي برخوردار بود از زندگي با او افتخار مي کردم.
ازآن جايي که ايشان يک نظامي با علاقه ای بود از همان اولين روز زندگي مشترک، نظم و برنامه ريزی و وظيفه شناسي در امورات منزل را سر راه من قرار داد. با اين اوصاف که به کم سني و روحيات من توجه کامل داشت و از بابت يک مسئله از من دلخور بود و آن عدم ادامه تحصيل من بود و هميشه سعي داشت مرا متقاعد نمايد تا ادامه تحصيل دهم. ولي درست يک سال از ازدواج يعني سال 1340 خداوند متعال اولين گل زندگي مان را به ما هديه کرد و من نتوانستم به خواسته او جامه عمل بپوشانم و درگير بچه داری شدم و حدود سه سال بعد، پس از چهار سال زندگي مشترک در شهرستان خوی، به همراه ايشان که به واسطه لياقت و شايستگي خدمتي، برای گذراندن دوره عالي به تهران دعوت شده بود .به تهران آمديم و در منزل مادرم شوهرم ،در يک اتاق مجزا ساکن شديم .
دوراني که مورد لطف و محبت مادر شوهر مرحومم بودم و از ايشان که دارای بينش بالايي بود چيزهاي زيادی ياد گرفتم ،تا اينکه پس از نه ماه توانستم با حقوق کم همسرم به سختي يک نقلي در نزديکي های منزل مادر شوهرم خريداری کنيم و زندگي جديدی را آغاز نماييم ،زندگي جديدی که همزمان با تولد دختر دومم مژگان آغاز گرديد و با به دنيا آمدنش خداوند خوان رحمت را وسيع و بيشتر بر روی ما گشود که توام با موفقيت های شغلي برای همسرم بود .
سال بعد پسرم ابراهيم چشم به هستي گشود و از اينکه خداوند پسری هم به ما عطا فرمود بسيار خرسند و شاکر بوديم .
زندگي خوب و با نشاط ما همچنان مي گذشت ؛زندگي با همسری منظم و اهل مطالعه و کار .ايشان نه نتها خودشان علاقه زيادی به مطالعه و تحصيل علم داشتند بلکه همانطور که عرض کردم مرا هم به ادامه تحصيل تشويق مي کردند و من هم با صحبت های ايشان متقاعد شدم که ادامه دهم لذا خود را برای ادامه تحصيل آماده کردم که متاسفانه باز هم به علت نقل و انتقال ايشان و مأموريت های مختلفي که به او واگذار مي شد ،اين مهم چند سالي به تأخير افتاد و و اين امر برای ايشان که يک نظامي بود و همچنين برای من و بچه ها نيز بسيار عادی به نظر مي رسيد .يادم مي آيد قبل از اينکه در مراسم عقد کلمه «بله»را بر زبان جاری کنم به من گفت :« يک فرد نظامي هستم و اصلاً نمي توانمپيش بيني کنم که حتي برای يک سال در يک منطقه ثابت بمانم .من مططع دستورم و امکان دارد هر لحظه در مأموريت باشم .»
من نيز هر چند مي دانستم خيلي مشکل است اما به خاطر آن مهری که عرض کردم ،با کمال ميل قبول نمودم که هرگاه ايشان راده نمايد همراه و همسفرش باشم .ايشان به اتفاق من و بچه ها در اين سالهای خدمت به جاهای مختلفي مأمور شدند از جمله شهرستان خوی ،اردبيل ،تهران ،کرمانشاه ،سرپل ذهاب ،کرج و . . .
يادم نمي رود زماني که ايشان در شهرستان اردبيل فرمانده پادگان بوند ،زمستان های سرد همراه با کولاک های شديدی بر آن جا حاکم بود و منطقه «گردنه حيران» از مناطقي بود که با کوچکترين بارش برف و کولاک راه های مواصلاتي به اردبيل بسته مي شد .مسعود به مجرد شنيدن خبر مسدود شدن راه ها و به احتمال اينکه شايد کساني در بين راه دچار بهمن شده و گير افتاده باشند ،شخصاً با اتومبيل های سنگين ارتشي پر از آذوقه ،به طرف «گردنه حيران» حرکت مي کرد و کمک به آن ها را جزو وظايف انساني خود مي شمرد و گاهي که من به خطرات احتمالي اين اشاره مي کردم ،مي گفت : «به خدا توکل کن مگر اين بندگان خدا که در جاده گير مي کنند خانواده ندارند ،فکرش را نمي کني که شايد خانواده هايشان چشم انتظار باشند .» و با اين استدلال های قوی و خدا پسندانه مرا به سکوت وا مي داشت .زماني هم که ايشان در سرپل ذهاب بود ما در کرمانشاه سکونت داشتيم و ايشان هر روز صبح زود از خانه بيرون مي زد و آخر شب ،برمي گشت .خُب جاده کرمانشاه ـ سرپل ذهاب خيلي نا امن و خطرناک بود و با اينکه مي دانستم اگر ايشان در بين راه کسي را ببيند که نياز به مکم دارد و يا کسي منتظر ماشين باشد ايشان دريغ نمي کند ،مي گفتم :«چرا بعد ازظهرها زودتر بر نمي گردی که به شب نخوری ، اين جاده نا امن است شايد آن کساني را که سوار مي کني ،اشرار باشند و خدای نکرده بلايي به سرت بياورند .» در اين مورد هم ايشام مرا با استدلال های مختلف قانع مي کردند و مي گفت :«توکل به خدا کن .تا خدا هست باکي نيست ،من هدفم و نيتم خير است ،خدا هم کمکم مي کند .» ايشان همه اين حرفها را با اعتقاد راسخ و از ته دل مي زد و به آن ايمان داشت و به خاطر همين نيت پاک هميشه سربلند و موفق بود .
جالب است بدانيد علي رغم اينکه ايشان در سرپل ذهاب معاون تيپ بود و مي توانست از خانه های سازماني فرماندهي استفاده کند ،ولي برای اينکه خود را وابسته و مديون فرمانده نکند و بتواند حق را از زبان جاری نمايد ،از قبول آن سرباز مي زد .يادم مي آيد همان ابتدا به او گفتم : «مسعود ! برای چه ما بايد مستاجر باشيم ،مگر اين خانه سازماني فرماندهي به تو تعلق نمي گيرد ؟ »
ايشان گفت : «چرا !اتفاقاً اين خانه خالي است ولي چون فرمانده تيپ آدم سالم و صالحي نيست ،ما بايد از همه نظر حداقل ارتباط را با او داشته باشيم .»
غالباً افسران آن زمان علاقمند بودند خود را به فرمانده نزديک نمايند و به همين منظور برای ارتقاء درجه به هرکاری دست مي زدند ولي مسعود هيچگاه و جدان و شرافت خود را اب اين مسائل که در نظرش بسيار پوچ و بي ارزش بود معامله نمي کرد و حاضر به تملق گويي نمي شد ،و اگر مي فهميد فرمانده کم کاری و خلاف مي کند در قابلش مي ايستاد .
پس از مدت بسيار کوتاهي فرمانده تعويض و ايشان که معاون تيپ بود ،شد فرمانده تيپ و اين امر باعث خرسندی کليه پادگان گرديد .
در زمان فراندهي ايشان در سرپل ذهاب بود که زمزمه هايي از انقلاب به گوش مي رسيد ولي خب ! چيزی مشخص نبود .همان زمان ايشان وقتي شب ها به منزل مي آمد در رابطه با انقلاب و تظاهرات مردم بر عليه رژيم صحبت مي کرد و مي گفت :«مردم حق دارند ،واقعاً فساد در داخل کشور زياد شده » و از اينکه يک سری خارجي عياش و خوش گذران در ارتش به عنوان کارشناس همه کاره بودند و به پرسنل امر و نهي مي کردند بسيار ناراحت بود و زجر مي کشيد .مي گفت : «واقعاً جاس تأسف است که يک سری خارجي بي سواد که از نظر درجه و تحصيلات و هوش و ذکاوت پائين تر از فرماندهان خودمان هستند ،به ما امر و نهي مي کنند و اين با غرور و اعتقادات ما منافات دارد بچه های ما خيلي باهوش تر از اين اجنبي ها هستند و آنها حق ندارند ما را تحقير کنند »
لذا از همان ابتدا با جريان انقلاب هم سو بود و همه ی اين قضايا را پيش بيني مي کرد و مي گفت : « الحمدللّه اخيراً حرکت هايي آغاز شده که انشاءاللّه ادامه خواهد داشت و ما از اين وابستگي در خواهيم آمد .»
با همين تفکر بود که ايشان ضمن اينکه فردی منضبط و قانونمند بود ،اجازه نداد که نيروهای تحت امرش کوچک ترين برخوردی با مردم داشته باشند و برای اينکه کسي دست از پا خطا نکند ،نيروهای پادگان را خلع سلاح کرد .و با اينکه پس از انقلاب عده ای مي گفتند ،تر و خشک با هم مي سوزند و افسران ارشد محاکمه مي شوند ايشان به خاطر پاکي و صداقتش هيچ احساس ناراحتي نمي کرد و طبق روال هر روز صبحگاه پادگان را اجرا مي کرد و مي گفت : ما مکلف به انجام وظيفه هستم و از اين پس طبق نظر و فرمان حضرت امام و شورای انقلاب عمل خواهيم کرد .
در واقع ايشان به درستي پيش بيني چنين روزهايي (پيروزی انقلاب) را داشت و خود را جزء پيکره انقلاب مي دانست و جزء معدود افرادی بود که پس از انقلاب حتي برای لحظه و آني باز خواست نشد بلکه بلافاصله با سمت بالاتری مشغول به خدمت گرديد .فراوش نمي کنم در آن اربعين معروف اول انقلاب همه ما خانوادگي با هم حضور داشتيم .
پس از انقلاب نيز در صحبت هايي که داشتيم آينده خوبي را برای کشور پيش بيني مي کرد و مي گفت : حالا که کار دست خودمان است بهتر از خارجي ها عمل مي کنيم و موفق خواهيم شد چرا که همه مي دانند ايراني ها باهوش ترين افراد دنيا هستند و فقط نياز به روحيه و امکانات دارند که به لطف خداوند پس از پيروزی انقلاب همه ی اينها فراهم و به ما اعطاء شد .
پس از انقلاب اولين مسئوليتي که به ايشان واگذار شد ،فرماندهي بازرسي نيروی زميني ارتش بود که در جای خود مسووليت مهم و بسيا سنگيني بود و لازمه اش اين بود که ايشان هر از چندگاهي برای بازرسي و بازديد از لشکرهای تحت نظر به شهرهای مختلف سفر کند .به عنوان مثال طکبار قرار شد در شهريور ماه 1358 ايشان برای بازديد از جنوب به اهواز برود و از منطقه جنوب و لشکر 92 زرهي بازديد نمايد و خيلي مصرّ بود که من وبچه ها نيز با او همسفر شويم .من قبول کردم و قرار شد حرکت کنيم .خب ! معمولاً در مأموريت ها ماشين ويژه و راننده در اختيار است تا فرمانده و آن مسوول به راحتي بتوانند به کارهايش رسيدگي کند ولي علي رغم اين قضيه ديدم ايشان به طرف ماشين خودمان که يک پيکان مدل 47 بود رفت و گفت : «سوار شويد» خيلي متعجب شدم سوال کردم: «چرا ماشين و راننده نيامده ؟»گفت : «وقتي خودمان ماشين داريم چرا با ماشين بيت المال سفر کنيم و يک نفر را هم معطل خودمان کنيم .»
من هم خب سوار شدم و چيزی نگفتم .از آن جايي که شهريور ماه بود هوای اهواز بسيار گرم و طاقت فرسا بود .همان زمام که ما در اهواز بوديم روز 19 شهريور58 حضرت آيت اللّه طالقاني به رحمت خدا رفتند و اين خبر ايشان را بسيار متاثر کرد .مي گفت : «خبر تکان دهنده ای بود .انقلاب يکي از ارکان خود را ازدست داد .»
ناراحتي ايشان آنقدر زياد بود که مسافرت ما را تحت تاثير قرار داد و سکوت در بين اعضای خانواده حاکم شد و عزاداری جالب توجه خوزستاني ها هم در اين قضيه نقش داشت . در مورد بازديد هم مي گفت :وضع ما اصلاً خوب نيست و خدای ناکرده اگر کشور همسايه (عراق) بخواهد شيطنت کند پدافند ما خيلي ضعيف است و امکانات بايد هر چه سريعتر احياء شود .»
البته ايشان تمايلي نداشت که مسايل نظامي و کاری خودشان را در خانه مطرح نمايد و گاهي سربسته چيزهايي مي گفت و يا من از طريق مکالمات تلفني ايشان با فرماندهان در جريان بعضي قضايا قرار مي گرفتم .
بسيار دقيق و زيرکانه مسائل حفاظتي را رعايت مي کرد ،به عنوان مثال وقتي خرمشهر آزاد شد چند ساعت قبل از اينکه راديو و تلويزيون اين خبر مسرّت بخش را اعلام کنند ،ايشان تحمل نکرد و با منزل تماس گرفت و به من گفت : «راديو را روشن بگذار که خبر خوبي خواهي شنيد .» ما هم مشتاقانه پای راديو نشستيم و آن خبر خوشحال کننده را شنيديم . بعدها که من به ايشان گفتم :چرا همان زمان خبر را به ما ندادي ؟ گفت : «اين هم جزء اسرار نظامي است و ما اجازه نداريم حتي به نزديکترين افراد خودمان که خانواده مان باشند چيزي بگوئيم .»
زماني که ايشان به فرماندهي لشر 88 زاهدان منصوب و به سيستان و بلوچستان اعزام شد تقريباً مصادف بود با آغاز جنگ تحميلي و ما خودمان را هر لحظه آماده مي کرديم تا ايشان عازم منطقه شود .البته من چون از روز اول زندگي ام با اينگونه مسائل آشنا بودم و از آن جايي که ايشان نيز در جاهای پر خطر زيادی خدمت کرده بود از اين لحاظ مشکل عاطفي خاصي نداشتم ،در واقع عادت داشتم که هميشه منتظر او باشم .حالا هم که بحث دفاع از وطن و دين بود ؛ مسئله ای که همه ما ايراني ها بخصوص خانواده های ارتشي به آن حساسيت داشتيم و از روز اول زندگي مان دفاع از خاک و دين برای ما و همسرانمان يک اصل بود ،بايد منتظر هر اتفاقي مي بوديم .
از طرفي هم اصرار ايشان را جهت اعزام به جبهه مي ديدم به گونه ای که حتي حاضر بود به عنوان يک رزمنده ساده به منطقه برود و تجربياتش را در اختيار ديگران قرار دهد ،به خودم مي باليدم چون ايشان مي خواست ثابت کند ارتشياني که تا آن زمان همه فکر مي کردند از کوچکترين جسارتي برخوردار نيستند و يک سری افسران محافظه کار در ارتش جمع شده اند برای دفاع از دين ،انقلاب و ناموسشان آماده پيکار و مقابله با دشمن هستند و در اين راه از هيچ چيز حتي عزيزترين دارائي شان که جانشان است دريغ نمي کنند ،اصرار داشت که تحت هر شرايطي به منطقه برود و به نظر من اگر نبود دلاوری های افرادی چون شهيد نياکي شايد ديگران نمي توانستند عمليات های بزرگ بزرگ رزمندگان اسلام را به سرانجام و پيروزی برسانند .با اين همه اوصاف و با علم به اين مسئله که ايشان ازمن مطمئن بود ولي از آنجائيکه آدم منطقي و اهل مشورتي بود ،با من هم مشورت کرد و من و بچه ها هم با کمال ميل قبول کرديم .
زماني هم که در منطقه بود به راحتي با او تماس مي گرفتم چون در ستاد ايشان تلفن fx بود و ما با تلفن عمومي در تهران با ايشان تماس مي گرفتيم و ار حال و احوال او جويا مي شديم ،مگر اينکه گاهي اوقات ايشان به خط مقدم مي رفتند و شب ها در سنگر سربازان و درکنار آن ها مي ماندند تا سبب روحيه برای آن ها باشند که آن زمان صبر مي کرديم و چند روز بعد با او تماس مي گرفتيم. زماني که به مرخصي مي آمد خاطرات شنيدني و زيادی را برای ما تعريف مي کرد و هميشه از رشادت ها و جانبازی های رزمندگان اسام مي گفت و هيچ گونه تعصبي نسبت به رزمندگان با لباس خاص نشان نمي داد و برای همه احترام قائل بود و مي گفت : «علم و تاکتيک نيروهای ارتش به همراه روحيه شهادت طلبي و ايمان بالای برادران سپاه بسيج رمز موفقيت ماست ،که هر کدام به نتهايي کارائي زيادی نخواهد داشت و وحدت اين هاست که ما را در عمليات ها پيروز و سربلند مي کند و دل امام را شاد مي نمايد .»
او هميشه از نماز جماعت و دعاهای شب عمليات برايم تعريف مي کرد و اينکه بي اختيار دلش مي شکست و اشک از چشمانش جاری مي شد . مي گفت : «گاهي اوقات در بين دعا و مناجات به من الهام مي شد که در اين عمليات پيروزيم و همينگونه هم مي شد و با لطف و عنايت خداوند متعال و اهل بيت «ع» سرافراز از آن عمليات بيرون مي آمديم .»
در اين زمينه نيز شهيد سپهبد علي صياد شيرازی در خاطرات خود چيزهايي گفته است : «بحبوحه عمليات بود .رفتيم به سوسنگرد ،با بچه های سپاه نشستيم ،ببينم چه کاری مي توانيم بکنيم .همه فرماندهان در يکي از ساختمان های سوسنگرد نشسته بوديم ،دو يا سه ساعت ،ارتشي و سپاهي حرف زدند ،راجع به اينکه چه کار کنيم .ولي هيچ کدام نقطه روشني نشان ندادند که برای نگهداری تنکه چزابه با دست خالي چه کنيم .در آخر هم شهيد مصطفي رداني پور گفت : برادرها،همه بحث ها را کرديد .اگر موافق باشيد چراغ را خاموش کنيم و دعای توسل بخوانيم . اين به دل همه چسبيد و همه در حال توسل بودند و خودش هم حالت خاصي داشت .خيلي جالب بود .واقعاً اشک ريخته مي شد .متوجه که يکي در پشت سر به شدت هق هق مي کند .به طوری که گريه همه را تحت الشعاع قرار داده بود .برگشتم عقب ،نگاه کردم و ديدم که سرتيپ شهيد نياکي است که 58 سال داشت .پیرترين آدمي بود ه نه تنها در بين ما ،بلکه در ارتش بود .ما از او پيرتر نداشتيم. دستمال سفيدی را گرفته بود جلوی صورتش و گريه مي کرد .من خودم از گريه او احساس حقارت کردم .گفتم : «ما مي گوئيم تعهدمان بيشتر است و انقلابي تر هستيم و مدعي هم هستيم ،ولي به اين حال نيفتاديم . »
بگذريم روز بعد آرامش عجيبي دست داد و آتش قطع شد و از حمله منصرف شد. چند بار هم آمد نفوذ کند که بچه ها حساب شان را رسيدند .پس از آن ،خدمت حضرت امام ،رسيديم ،گفتم :«حضرت امام ،معجزه ای مي بينم در جبهه و سرهنگ 58 ساله ای که در نظام طاغوت خدمت کرده ،در قرارگاه هنگام دعای توسل روی دست همه ما زد .امام نيز اين جمله تاريخي را فرمود : «اين اصل رجعت انسان است به فطرتش . »
اين جمله در قلب من نشست و هميشه آن را در صحبت هايم برای مردم يا رزمندگان گفته ام .مطلب مهمي است .حضرت امام (عين جملات و کلمات خودشان بود که در ذهنم ماند) فرمودند : «اين اصل رجعت انسان است به فطرتش .اين ها چون نور ديده اند ،قلبشان روشن شده و به حق آمدند .» همچنين از کمکهای مردمي به جبهه هم صحبت به ميان مي آورد و مي گفت : «مردم ما از همه چيزشان مي زنند و به جبهه کمک مي کنند . »و گاهي هم از نامه های بچه هايي که برای رزمندگان پست مي کردند صحبت به ميان مي آورد که سبب روحيه رزمندگان بود .مطلب ديگری که ايشان هميشه از آن ياد مي کرد برخورد دوستانه و انساني رزمندگان با اُسرا به ونه ای برخورد مي کرد که آنها شرمنده مي شدند ،به عنوان مثال وقتي پس از فتح خرمشهر دو زنرال عراقي اسير شدند آنقدر با آنها دوستانه برخورد نمود که آن ژنرال ها ازبرخورد شهيد نياکي ، هاج و واج مانده بودند . از عادات ديگر ايشان اين بود که قبل از هر عمليات با من تماس مي گرفت و مي گفت : «من ممکن است چند روزی نتوانم با شما تماس بگيرم ،لذا نگران من نباشيد و احتمالاً کسي تماس گرفت و گفت ،از راديو عراق شنيده ام که نياکي اسير و يا شهيد شده است باور نکنيد .» اين را از آن جهت مي گفت ،چون قبلاً عده ای از اقوام چند بار به منزل ما زنگ زده بودند و گفنتد ما از راديو عراق شنيده ايم که : «سرهنگ نياکي ؛فرمانده لشکر 92 زرهي را کشته و يا اسير کرده ايم .»و از اينجا بود که من مي فهميدم عملياتي در پيش است و ايشان نيست و مي رود به خط مقدم .
عموماً وقتي ايشان به تهران مي آمدند من از ايشان مي خواستم تا از خاطرات جبهه برايم بگويند وقتي از جزئيات سوال مي کردم خيلي خوشحال مي شد که من به اين مسائل اهميت مي دهم و کنجکاو هستم .ايشان هم خيلي دقيق از جبهه و فرهنگ غني آن جا برايم روايت مي کرد و از ايثار و جانفشاني بسيجيان و نيروهای مردمي حرف به ميان مي آورد ،خيلي به نيروهای بسيجي علاقه مند بود و اعتقاد داشت اين نيروهای جان بر کف سهم زيادی در پيشبرد موفقيت های جنگ دارند و از طرف ديگر از دوساتن ارتشي خود نيز برايم مي گفت .واقعاً يک ارتشي بسيجي بود چرا که علي رغم مسووليت فرماندهي لشکر و قائم مقامي نيروی زميني ارتش در جنوب و همچنين ارشديت نظامي در بين فرماندهان ارتش يکبار نخوت و غرور در آن نديدم ؛يعني به گونه ای عمل مي کرد که پس از شهادتش همه ی افسران ،درجه داران و سربازان تحت امر ايشان چون فرزندی که پدرش را از دست داده مي گريستند .فراموش نمي کنم بعد از عمليات پيروزمند ثامن الائمه زماني را که هواپيمای فرماندهان ارشد جنگ سقوط کرد و اميران و سرداران بزرگي چون شهيدان فلاحي ،فکوری ،کلاهدوز و . . . به شهادت رسيدند با منزل تماس گرفت و در حالي که بسيار گريان و نالان بود از اين موضوع ناراحت کننده مرا مطلع کرد .بيش از اندازه تأثر و ناراحتي را در کلامش حس مي کردم و گفتم : «مسعود جان چرا ناراحتي ؟ تاو بايد قوی تر از اين حرف ها باشي ! » گفت : «آخر همه ی دوستانم شهيد شدند و من سعادت نداشتم با آن ها همراه باشم . » گفتم : چطور ؟ گفت : «آخر قرار بود ما با هم و به اتفاق هم برای جلسه شورای عالي دفاع برويم اما در پای پلکان جناب [ مرحوم سرلشکر ] ظهير نژاد به من پيشنهاد کرد که به اتفاق پس از انجام يک سری کارهای عقب مانده در اهواز ،شبانه از طريق زميني به سمت تهران حرکت کنيم و من هم قبول کردم و از رفقا عقب ماندم .» و از اينکه از ياران شهيدش عقب مانده بود بسيار افسوس مي خورد و مدت ها ناراحت و پريشان بود . زمان شهادت دکتر چمران هم بسيار ناراحت و افسرده شده بود بطوريکه در روز شماری خاطرات خود را در آن مي نگاشت ،نوشت : يکشنبه 31 /3 /60 مشايعت ف .ت 3 ،سرهنگ الماسي که زخمي شده ،تخليه به تهران .ساعت 13 خبر تکان دهنده و ناگوار . . . ساعت 30 /10 امروز دکتر مصطفي چمران که به دهلاويه رفته بود شهيد شدند . . . ايشان برای معرفي فرمانده جديد گردان نا منظم ،آقای مقدم مي رفتند که هر دو شهيد شدند . صد افسوس . . . . يک بار که ايشان به تهران آمد ،ديدم پايش در گچ است .اتفاقاً قرار بود خدمت حضرت امام (ره) مشرف شوند .وقتي علت گچ رفتن پای ايشان را پرسيدم ،گفت: اتفاق خاصي نيفتاده ولي بعدها فهميدم وقتي برای بررسي خط مقدم رفته بود . ظاهراً از ديده باني هم گذشتند به طوريکه نيروهای دشمن به صورت مستقيم به طرف آنها تيراندازی کردند و آنها به خاطر اينکه بتوانند از مهلکه بگريزند و اسير نشوند به طرف نيروهای خودی شروع به دويدن مي کنند و در نزديکي های خاکريز خودی داخل یک گودال خيز بر مي دارند که همانجا پای ايشان آسيب مي بيند و ترک بر مي دارد که در همان ديدار با حضرت امام (ره) ،معظم له از ايشان دلجويي مي نمايند .
در مورد خودم که ابتدا عرض کردم ،خيلي دوست داشت من ادامه تحصيل دهم .خب ! آن زمان در شهرستان های کوچک رسم نبود دختران ادامه تحصيل بدهند و من تا اول راهنمايي بيشتر نخوانده بودم ،ولي ايشان همواره تاکيد داشتند که من تحصيل کنم ولي من مي گفتم : «آخر با داشتن بچه و کارهای زياد منزل که نمي توانم درس بخوانم .» ولي ايشان روی حرفش پافشاری مي کرد تا زمانيکه ايشان به سرپل ذهاب مأمور شد و ما در کرانشاه بوديم ،من در دوره شبانه ثبت نام کردم و عصرها به مدرسه ی شبانه مي رفتم و با همکاری خود ايشان که آخر هفته عموماً از سرپل ذهاب مي آمدند و همچنين کمک بچه ها توانستم سال اول تحصيلي را با موفقيت به پايان برسانم و چنان غرق درس شده بودم که هميشه شاگرد ممتاز مي شدم و سبب تعجب مسعود و بچه ها شدم و همين امر سبب شد من برای بچه ها الگو شوم و هميشه مسعود مرا برای بچه ها مثال مي زد و پشتکار و تلاش مرا تحسين مي نمود .
هنو ز تحصيلات دوره متوسطه ام به پايان نرسيده بود که با پيروزی انقلاب اسلامي و مسووليت جديد شهيد نياکي و همچنين برگزاری کلاس های عالي دوره پدافندي به تهران مراجعه کرديم و در اولين سال زندگي در تهران ديگر آن شور و شوق سلبق را از دست داده بودم ولي بالاخره با اصرار دوباره مسعود در يکي از کلاس های شبانه در خيابان وحيديه ی نارمک ثبت نام کردم و ايشان به خاطر اينکه من دوری راه را بهانه قرار ندهم پيکان قديمی مدل 47 خودش که بسيار به آن علاقه داشت را در اختيار من قرار داده تا بتوانم با آن رفت و آمد کنم .اگر چه مي دانست شايد به خاطر نابلدی تصادف کنم ؛ولي مهم برای او درس خواندن من بود .تا اينکه ايشان به زاهدان رفت و من آن سال علي رغم اينکه تنها بودم ولي با سختي و مشقت ديپلم گرفتم و بعد از آغاز جنگ و حضور مسعود در جبهه ديگر نتوانستم ادامه دهم چون تربيت و نظارت بچه خا را در اولويت مي ديدم و از طرفي مژگان هم سرطان استخوان گرفته بود و نياز به پرستار داشت .تا اينکه چند سال پس از شهادت مسعود با تشويق بچه ها و به خاطر شادی روح همسرم ، درکنکور شرکت کرده و موفق در رشته روانشناسي قبول شوم و مجدداً وارد وادی تحصيل شدم ،اگر چه مشغله های زياد ،تحصيلاتم را با ندی مواجه کرد ولي در هر حال موفق شدم تا اينجا پيش بروم و در حال حاضر مشغول کار روی پروژه آخرين ترم هستم .خلاصه هر چه دارم و ندارم ،مديون او هستم چرا که او در تمام مراحل زندگي مشوق من بود و مرا ياری مي کرد .
هيچگاه فراموش نمي کنم ،آن روز که ما زندگي مشترکمان را آغاز کرديم ايشان به بنده گفت : «من با علاقه و آگاهي اين وصلت را انجام دادم و به شما قول مي دهم تا آخر عمر ذره ای از علاقه من به اين امر مقدس کم نشود . » و از من خواست که فرزندان صالح و مؤمن تربيت کنم و در امورات روزمره ،تفاهم عجيبي بين ما بود و کمتر اتفاق مي افتاد که سر مسئله اي اختلاف پيدا کنيم ،البته هميشه ايشان بود که انعطاف به خرج مي دادو معتقد بود به علت سختي زندگي با يک نظامي بايد در منزل حرف ،حرف خانم باشد و بسيار به روحيات من توجه مي کرد و سعي مي کرد زمانيکه در خانه حضور دارد در کارهای خانه با من همکاری نمايد .
در حل مسائل و مشکلات هم با من مشورت مي کرد و از من نظر مي خواست و همين روحيه ايشان سبب شده بود،در کل فاميل از وجهه ی خاصي برخوردار باشم و محبت و عاطفه ايشان نسبت به من زبان زد باشد .زماني هم که در جبهه بود مرا از اوضاع خودش با خبر نگه مي داشت و با آنکه از همه نظر از جمله تحصيلات از من بالاتر بود ولي هميشه با تواضع و خضوع با من رفتار مي کرد و به من مي گفت : ديد و منش شما خيلي خوب و راه گشاست .
از همان ابتدای زندگي علي رغم اينکه حقوق بسيار کمي داشت ولي سعي مي کرد اين مقدار را هم با هم فکری و مشورت من خرج کند .
حس ششم عجيبي بين من و ايشان برقرار بود .به طوريکه خيلي از اتفاقات را از قبل تشخيص مي داديم .به عنوان مثال زمانيکه در سال 1361 ايشان بازنشسته شد ،شبي به من گفت : «علي رغم اينکه بيش از يک سال از سنوات خدمتي ام گذشته است ولي تصميم گرفتم مجدداً تقاضای ادامه همکاری با ارتش را تا زماني که کشور اسلامي و ارتش به من احتياج دارد را مطرح کنم .» و گفت : «پیش رئيس ستاد مشترک ببرند .» لذا ازمن نظر خواستند .
من هم خُب مي دانستم چه بگويم و حرف دلش را زدم و گفتم : من افتخار مي کنم که تو به دين و مردم خدمت کني .که با موافقت رياست جمهوری وقت حضرت آيت اللّه خامنه ای بدين مضمون که :شايستگي خدمات ممتد وی در جبهه های نبرد مورد توجه قرار گيرد .در ارتش ماند و مشغول خدمت شد و سه سال بعد به شهادت رسيد .
زمانيکه خداوند فرزند آخرمان را به ما داد ايشان در جبهه بود يعني سال 1361 و زمان تولد ،من خودم تاکسي گرفتم و به بيمارستان رفتم و پس از وضع حمل با او تماس گرفتم و تولد پسرمان را به او تبريک گفتم و از او خواستم نامي برای او انتخاب کند ، هر چند که ايشان معتقد بود انتخاب اسم بچه ها حق من است ولي من از ايشان خواستم که نام او را انتخاب کند .تا اينکه ايشان بعد از چند روز آمد و مطلع شدم که ابتدا به مشهد مقدس رفت و پس از زيارت و شکر گزاری به تهران برگشت و گفت : نام مقدس رضا را برای پسرمان در نظر گرفته است .من هم بسيار خوشحال شدم .ايشان در اين برگشت چند ساعتي بيشتر نماند و مجدداًبه منطقه بازگشت .
آن چيزی که احساس مي کنم جا افتاده احترام ايشان به مادرشان بود .خيلي به ايشان علاقه داشت و پي موقعيتي مي گشت تا در اولين فرصت ايشان را به سفر حج مشرف نمايد تا اينکه وقتي پس از يکي از عمليات ها حضرت آيت اللّه موسوی جزايری ،نماينده محترم ولي فقيه در استان خوزستان از ايشان به عنوان فرمانده عمليات تجليل به عمل آورد و از ايشان خواست تا اگرخواسته ای دارند ابراز کند ، ايشان فقط خواهش کرد که مادر پيرشان را به حج مشرف نمايند که بلافاصله با هماهنگي ،همان سال مادرشان به سفر خانه خدا مشرف شد .البته مسعود کلاً در رابطه با فاميل سعي مي کرد آنچه از عهده اش ساخته است دريغ نکند و هميشه به من مي گفت : «روزی نيست که يک نفر به ستاد لشکر مراجعه نکند و نگويد من پسر عمه يا پسر دايي يا . . . فرمانده لشکر هستم و مي خواهم ايشان را ببينم .خب من هم احتمال مي دهم اينها از سربازان و رزمندگان مازندراني هستند و مي خواهند مرا ببينند ،مي گويند ما فاميل فرمانده لشکر هستيم .» ايشان مي گفت :«حتي لامکان اجازه مي دهم بيايند تا در صورت امکان مشکلاتشان را حل کنم .»
واقعاً در اوج قدرت خودش را گم نکرد و بسيار متواضع بود .
يادم مي آيد يک بار سال 1362 ه.ش سر زده به تهران آمد . خيلي خوشحال بود مي گفت : «قرار است به خاطر رشادت های فرماندهان در جنگ ،عده ای را به خانه ی خدا بفرستند که من هم جزء آن ها هستم و قرار است به خانه خدا مشرف شويم .»من هم خوشحال شدم ولي ايشان از اينکه نمي توانست مرا به همراه خود ببرد ابراز تأسف و شرمندگي مي کرد .چون اين اعزام ،اعزام خاصي بود و جالب است بدانيد در اين سفر روحاني شهيد نياکي از طرف امير سپهبد شهيد صياد شيرازی به عنوان فرمانده گروه اعزامي انتخاب و معرفي شد .
پس از بازگشت هم مي گفت :که بارها برای شما و تمامي دوستان و فاميل دعا کردم و پيروزی رزمندگان اسلام را از درگاه الهی مسئلت نمودم .همچنين از خاطرات آن جا برايم تعريف مي کرد و مي گفت : «زماني که وارد کشور عربستان شديم گويا آن ها از قبل مي دانستند يک گروه از فرماندهان عالي رتبه ی نظامي با ديگر حجاج ايراني همراه هستند ،چرا که هميشه چند تن مأمور به صورت غير محسوس ما را تحت نظر داشتند و از اين مسئله که ايرن اينقدر مورد توجه است احساس غرور مي کرديم .»
تعريف مي کرد : «هر جا که اعمال حج را انجام مي دادم جای تو را خالي مي کردم و از خداوند متعال مي خواستم تا قسمت تو هم شود تا به حج مشرف شوی .» از آنجائيکه فرمانده گروه اعزامي بود خيلي به رفقايش سرکشي مي کرد تا کم و کسری نداشته باشند و اين سفر روحاني به نحو احسن و با رضايت کامل دوستان سپری شود .
آن قدر از معنوبي حد و حصر خانه خدا و پاک شدن انسان ها مي گفت که من آرزو مي کردم ای کاش مي توانستم همراهي اش کنم .خودش هم آنقدر استفاده های معنوی برده بود که مي گفت :«خدا کند بتوانم بار ديگر اين امر واجب را انجام دهم . » فراموش نمي کنم زمانيکه برای استقبال ايشان به فرودگاه مهر آباد رفتيم ، مي ديدم خيلي ها با تعداد زيادی ساک و چمدان مي آيند ولی وقتي مسعود را ديدم ،جز يک چمدان معمولي چيزی در دستش نبود ،بعد از روبوسي و احوالپرسي گفتم : «بقيه چمدان ها کجاست ؟ » او لبخندی زد و گفت : «من برای زيارت رفته بودم نه برای تجارت »
اولش کمي دلگير شدم ولي کمي فکر کردم خيلي شرمنده شدم و به روحيات معنوی ايشان غبطه خوردم .جالب است ارزی که با قيمت دولتي به ايشان داده بودند همانجا به بانک فرودگاه تحويل داد .وقتي اقوام ما متوجه شدند ،ايشان را سرزنش کردند و گفتند : «فلاني ! اين ارز را مي توانستي بيرون در بازار با چند برابر قيمت بفروشي چرا اين کار را کردی ؟ »که با پوزخند شهيد نياکي روبرو شدند .ايشان گفت : «آخر ناسلامتي ما رفتيم خانه خدا که آدم شويم ،آن وقت شما مي خواهيد من دستي دستي و به همين راحتي ثواب اعمالم را از بين ببرم .اين پول مال مردم است و چون من استفاده نکردم بايد به خود مردم و بيت المال بر گردانم .»
مسئله ديگری که بايد به آن اشاره نمايم و تمام هم قطاران و دوستان ايشان هم از اين قضيه مصلع بودند ،علاقه وافر ايشان به حضور در خط مقدم نبرد بود .به همين دليل من خودم را برای شنيدن خبر شهادت ايشان آماده کرده بودم . هر زماني هم که به تهران مي آمد به من مي گفت :ممکن است اين دفعه ی آخری باشد که به تهران مي آيم و شايد دفعه بعد شهيد بشوم .هر چند که با اين صحبت های او متأثر مي شدم ولي با اين واقعيت آشنا بودم .چرا که ايشان آرزويش شهادت در راه خدا ،دين ،انقلاب و وطن بود و از مرگ در رخت خواب سخت بيزار بودند .
بارها مي گفت : «اگر بداني چه جوانهاي رعنا قامتي شب عمليات غسل شهادت مي کنند و عاشقانه به سوی خدا پرواز مي نمايند اينگونه متأثر نمي شوی .»
هميشه از شهادت اين جوان ها افسوس و بر حال آن ها حسرت مي خورد .البته چندين بار ازراديو عراق در مورد اسارت و يا شهادت شهيد نياکي خبر هايي پخش شده بود که صحت نداشت و ايشان به من مي گفتند : «اگر اتفاق برای من بيفتد اولين کسي که باخبر مي شود شما هستي پس به شايعات توجه نکنيد . » بارها شده بود که دوستان به خانه ما زنگ مي زدند و از حال او مي پرسيدند که خب من نگران مي شدم و بلافاصله با آجودان ايشان تماس مي گرفتم و تا زمانيکه خودش با منزل تماس نمي گرفت در هول و ولا به سر مي بردم .
در سال 1363 ايشان برای مدت کوتاهي به علت ناامني خليج فارس و حضور کشتي های آمريکايي از طرف شهيد صياد شيرازی مأموريت پيدا کرد که به عنوان جانشين ايشان و با سمت جانشين قرار گاه تاکتيکي آبي ـ خاکي ، برای سر و سامان دادن قرارگاه جديد بندر عباس برود که در آنجا نيز مانند هميشه با شجاعت و دلاوری های بي مثال کار سازماندهي و تاکتيکي را به پايان رساند و پس از آن به دستور رياست محترم جمهوری وقت آیت اللّه خامنه ای به ستاد مشترک ارتش منتقل و به عنوان جانشين اداره سوم ارتش مشغول به کار شد و در مورخه 6 /5 /1364 در حاليکه به عنوان نماینده و ناظر عمليات لشکر 58 ذوالفقار شرکت نمود بود با اصابت تير و ترکش جنگي به درجه رفيع شهادت نائل آمد ،و به آرزوی ديرينه اش رسيد .البته ابتدا قرار بود رياست ستاد مشترک ارتش در اين عمليات شرکت نمايد ولي ظاهراً قسمت اين بود که ايشان اين وظيفه را انجام دهد و در اين راه به آرزويش برسد .چراکه هميشه آرزو مي کرد در حين انجام وظيفه و در راه خدمت به دين و انقلاب و وطن کشته شود و بارها مي گفت : مردم ما ماليات مي دهند تا حقوق امثال من تهيه شود و ما هم وظيفه داريم هنگام خطر از جان مايه بگذاريم .
جالب است بدانيد ،هميشه کارتي داخل جيبشان بود که روی آن نوشته شده بود : اگر زماني در حين خدمت جانم را از دست دادم و قرار شد که ارتش مرا به خاک بسپارد هر کجا که برای ارتش راحت تر و ارزان تر است مرا خاک نمايد .
از توصيه های ديگرايشان اين بود که : «از تربيت فرزندان غافل نشو .من صد در صد به شما اعتماد دارم که در اين دنيا هم مرا رو سفيد خواهيد کرد . » و بزرگترين آرزو و وصيت شهيد نياکي نام نيک فرزندان صالح بود .
