شکنجهگر سخت دل ساواک، این بار در لباس زندانی
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنهای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سالهای پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانهزیستن ایشان است که میتواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

متن زیر که قسمت سیوهشتم آن را در ادامه میخوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیتالله خامنهای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.
زندانبان دیروز زندانی امروز
پنج شش ماه پس از پیروزی انقلاب طی ماموریتی از تهران به شهر خودم مشهد آمدم. در آن هنگام عضو شورای انقلاب و نماینده شورای انقلاب در وزارت دفاع و نماینده امام در تعدادی از سازمانهای کشور بودم. خدای متعال خواست که پس از سالهای سخت ستم و آزار و اذیت و استضعاف با احساس عزت اسلام و مسلمین و سربلندی مجاهدین راه خدا وارد این شهر شوم.
مقامات شهر از من خواستند تا از ساختمان کمیته مرکزی انقلاب بازدید کنم. کمیتههای انقلاب در آن زمان اداره بیشتر امور شهرهای ایران را بر عهده داشتند ساختمان حزب رستاخیز در مشهد برای این منظور انتخاب شده بود این ساختمان یک ساختمان بزرگ و مجلل چند طبقه بود که حزب شاه آن را به عنوان مقر خود بنا کرد و ساختمان را هم تکمیل کرد، اما خدا آن حزب را به بدترین وجهی متلاشی کرد و ساختمان به دست انقلابیون افتاد و آنها هم ساختمان را مقر مرکزی کمیته انقلاب مشهد قرار دادند.
به من گفتند آخرین طبقه این ساختمان در حال حاضر مخصوص زندانیان خطرناک است اسامی آنها را ذکر کردند و من بیشترشان را میشناختم از جمله آنها فردی به نام بابایی بود که نام دیگری هم داشت ب.رومند و من نمیدانم کدام یک از این دو نام حقیقی بود او از شکنجهگران من در پنجمین زندان بود.
گفتم سبحان الله و لا حول ولا قوه الا بالله به همراه آقای طبسی رئیس کمیته انقلاب و نماینده امام در آستان قدس رضوی و نیز فرماندار به ساختمان کمیته رفتیم این فرماندار با من در این زندان بود و شکنجهام میکرد. به طبقه بالا رفتیم آنجا اتاقهای بزرگی بود و بازداشتیها در آن اتاقها نشسته بودند اتاقها پنجرههای بزرگ رو به خیابان و بدون نرده آهنی داشت. دیدم این اتاقها برای بازداشت مناسب نیست، زیرا ممکن است فرد بازداشتی خود را از پنجره به بیرون پرت کند.
اما ظاهراً مسئولان کمیته انقلاب میدانستند که این بازداشتیها از همه مردم سختتر به زندگی چسبیدهاند و احتمال اینکه جان خود را به خطر بیندازند وجود ندارد از این رو آنها را در اتاقهای بزرگی که پنجرههای عریض دارد رها کردند در یکی از اتاقها را باز کردند. برخی از آنها را شناختم سلام کردم و به آنها توصیه کردم اطلاعاتی را که دارند بدهند و با انقلابیون همکاری کنند و هیچ امیدی به بازگشت رژیم ساقط شده نبندند و اینکه این انقلاب پیروز شده و به اذن خدا به پیروزیهای خود ادامه خواهد داد.
لذا تنها کاری که باید بکنند اعتراف و همکاری است. در گوشه اتاق مردی را مشغول نماز دیدم او را شناختم بابایی بود. به بازداشتیها گفتم این بابایی است؟ گفتند بله. گفتم عجب. من با او خاطراتی طولانی دارم. نگاهها متوجه او شد و او نماز خود را رکعت بعد رکعت ادامه میداد بدون آنکه سلام بدهد او از من هراس داشت و احساس خطر میکرد.
لذا خودش را مشغول یک نماز دروغین کرده بود تا با من روبهرو نشود به اتاق دیگری رفتم و به بازداشتیهای آن اتاق سر زدم. سپس به اتاق قبلی برگشتم ناگهان در اتاق را باز شد. بابایی تا مرا دید مبهوت و دستپاچه شد و فرو ریخت شروع کرد به التماس کردن و خوردن قسمهای شدید و غلیظ که جوانی سبک مغز و فریب خورده بودم.
من بدون آنکه به او پاسخی بدهم ایستادم و به حرفهایش گوش دادم بعد به او گفتم به یاد داری با من در زندان چگونه رفتار میکردی؟ فقط یک مورد را به یادت میآورم یادت هست که اتاق شکنجه محاسن من را میگرفتی و مرا به زمین میانداختی بعد با کشیدن محاسنم مرا بلند میکردی و کلماتی زننده به من میگفتی و مرا به زمین میکوبیدی؟
و باز همینطور گفت بله اینها را به یاد دارم. در این حال همراهان من از خشم برافروختند و اگر من آنها را آرام نکرده بودم میخواستند کار او را بسازند. سپس در ادامه گفتم من حاضرم تو را نجات دهم و میدانی که قدرت این کار را دارم، اما به یک شرط و آن شرط این است که ما را از محل اختفای رئیس آگاه کنی.
این رئیس که سراغش را از بابایی گرفتم یک شخصیت ساواکی خطرناک بود هم او بود که پایه ساواک مشهد را گذاشت و از آغاز تاسیس تا ساعتی که منهدم شد در موقعیت خود باقی ماند. با آنکه روسا طبعاً تغییر میکردند همه اطلاعات مربوط به مشهد و بلکه خراسان در این مرکز ساواک متمرکز بود.
من میدانستم که بابایی میداند رئیس ساواک خراسان کجاست، زیرا این جماعت حتی در ایام پیروزی انقلاب هم با هم ارتباط داشتند، اما او اصرار میکرد که نمیداند. بعد هم گفت به گمانم از ایران خارج شده است به هر حال بابایی محاکمه و اعدام شد. او جنایاتی مرتکب شده بود که به خاطر هر یک از آنها مستحق کیفر اعدام بود. سرانجام آن رئیس زندان ساواک نیز پس از چند سال مخفی شدن دستگیر و زندانی شد من از گستاخیها و وقاحت بابایی در پنجمین زندانم خیلی چیزها به یاد دارم.
روز بعد از شکنجهام این مرد به سلول من آمد با وجود تاریکی شدید فضای سلول او را شناختم. روی زمین نشست و البته نشستن در داخل سلول برای افرادی جز زندانیان ممنوع است او با لحنی توام با احترام و ادب سخنانش را با احوالپرسی شروع کرد. سید حالتان چطور است امیدوارم از زندان بدتان نیاید و ادامه داد من میخواهم از حضرت عالی نصیحتی بکنم و آن اینکه هر اطلاعاتی را که در اختیار دارید ارائه بفرمایید و به همه پرسشها پاسخ صریح بدهید وگرنه خدای ناکره با شما کاری میکنند که شایسته جایگاه و شخصیت حضرت عالی نیست.
کسی که همین دیروز مرا مورد بدترین شکنجههای بدنی و روانی قرار داده بود با چنین لح وقیحانهای با من سخن میگفت از حرفهایش خندم گرفت و پاسخی به او ندادم و او رفت.
منبع: خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیتالله سید علی خامنهای از زندانها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچچ
انتهای پیام/ 161
