ماجرای قطع شدن دست حاج علی
ساجد: در ارتفاعات کردستان، عراقیها متوجه پیشروی ایرانیها نشده بودند و دو سرباز عراقی در سنگر خود جامانده بودند و بقیه سنگرها در دست نیروهای خودی بود.
حاج علی موحد دانش به منظور خستهنباشید گفتن به نیروهای خود، مشغول سرکشی به سنگرها میشود و در حالی به سنگر عراقیها میرسد که دست خالی بوده و سلاحی به همراه نداشته است. عراقیها با تصور اینکه حاج علی، عراقی است و حاج علی هم به تصور اینکه آنها ایرانی هستند به یکدیگر نزدیک میشوند و وقتی متوجه حقیقت میشوند که بسیار به هم نزدیک شده بودند. در این لحظه عراقیها که مسلح به تیربار بودهاند حاج علی را به رگبار میبندند و حاج علی در همان لحظه تصمیم عاجل را میگیرد و خود را به درهای که در سمت دیگرش قرار داشته میاندازد.
عراقیها که به دلیل تاریکی هوا نمیتوانستند او را ببینند، به سویش نارنجک پرتاپ میکنند که در نزدیکی حاج علی زمین میافتد. حاجی هم نارنجک را برمیدارد تا از خود دور کند که چون زمان گذشته بود، در دستش منفجر میشود و موجب میشود دست راست ایشان از آرنج به پایین قطع شود.
این سرو صدا نیروهای خودی را هوشیار میکند که به سمت محل حادثه میآیند و عراقیها را به هلاکت میرسانند. اما حاج علی ماجرای مجروح شدنش را لو نمیدهد و امدادگر را صدا میکند، امدادگر وقتی دست حاج علی را میبیند چون وضعیت بدی داشته، از هوش میرود و حاج علی روایت میکند که "خودم با وسایل امداد آن امدادگر، دستم را پانسمان کردم". حاج علی که بادگیر به تن داشته و بادگیرها هم جیبهای بزرگی دارند، دستش را در بادگیرش پنهان میکند و به نوعی وانمود میکند که دستش در جیبش است.
بعد از آن قرار اجرای عملیات دیگری بوده است، اما چون این مجروحیت توان شهید موحد دانش را لحظه به لحظه کم میکرده است، طوری میشود که حاج علی از هوش میرود و وقتی بچهها بالای سر او میروند و دستش را از جیبش درمیآورند، تازه متوجه میشوند که اصل قضیه چیست و امدادگری هم که در جریان مجروحیت حاجی بوده، ماجرا را میگوید. اما چون زمان زیادی گذشته بوده و سرما هم سرمای شدیدی بوده، استخوان دست حاج علی را سیاه کرده بود که منجر میشود دست وی تا بالای آرنج قطع شود.
راوی: «رحیم مخدومی» نویسنده کتاب «یک آسمان هیاهو»
