روزهاي باراني دل‏ها ...

کد خبر: ۱۹۵۶۲۴
تاریخ انتشار: ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۰:۳۳ - 17May 2011

بعد از نماز جماعت صبح سوار اتوبوس مي‏شويم ، عبدالرحمن جوادي معاونت گردان جمزه سيدالشهدا كه خود باني اين سفر آسماني بود با تويوتاي لندكروز كه مقداري وسايل تداركاتي را حمل مي‏كنند با چراغ حسن راد جلوتر از اتوبوس حركت مي‏كنند ، راننده‏اي ××× مال و هواي بسيجي هدايت اتوبوس را به عهده دارد . با صداي خوابيدن ترمز دستي و صلوات بچه‏ه ها ماشين خودش را روي جاده مي‏كشانيد تا كبوتران مانده در قفس را به هواي آزاد جنگل آبي و آسمان سبز برساند . ( ياد باد آن روزگاران ياد باد ياد باد آن خاطرات ماندگار )
انديمشك يكي از مهم‏ترين شهرهاي پشتيباني جبهه بود ، خطوط راه آهن در روزهاي حماسه و جنگ ساعت به ساعت نيرو و ادوات را در شهر تخليه مي‏كرد ، ايستگاه راه‏ آهن و ميدان آن هميشه از نيروهايي كه از اكثر نقاط ايران جهت پاسداري و مردانگي يك ملت به جبهه اعزام مي‏شدند مملو بود ، در انديمشك تلاشي در جريان بود كه همه را يك اراده و عزم ملي مي‏شود ناميد تمام راه‏آهن با همه وجود و امكانات در اين همايش خدايي حضوري فعال و انكار ناپذير برداشت بيمارستان شهيد كلانتري كه به عنوان يكي از شلوغ‏ترين بيمارستان‏هاي جنگ مطرح بود در اوج روزهاي بحراني جنگ مرهمي بود بر دل دلسوختگان و كربلائيان ، ستاد پشتيباني جبهه و جنگ جهاد هم حرف‏هايي داشت كه فقط خاك‏ريزها و كانال‏هاي دفاعي خطوط دفاعي مي‏توانند حق اين مطالب را بيان كنند ، شهيداني بزرگ چون حجت‏ا... باراني ، شهيد پناهي ، شهيد كرامت و ، . . . . كه آوردن نام و نشان آن مردان بي‏نشان از حوصله اين حقير بدور است .
عبور جاده اصلي شمال و جنوب كشور و اين كه انديمشك راه دسترسي راه دسترسي به چندين استان بود . بنام دروازه‏ي خوزستان شهرت داشت همه و همه چهره‏ي شهر را به يك دژ نظامي تبديل كرده بود ، اما همه بچه‏هاي دل سوخته بسيجي و شهداي گرانقدر و مردم هميشه در صحنه‏ي اين ديار از يك درد مشترك مي‏ناليدند و مي‏نالند و آدم مظلوميت اهل ايل اين ديار وادي از ابهام هنوز كه هنوز است مانده و كسي برايش پاسخي نيافته .
حالا اين كاروان كوچك به سوي روزهاي آفتابي هشت سال دفاع مقدس مي‏رود به مناطقي كه وضعش از چكامه اين قلم خون نگار خارج است . روزهاي رويش لاله‏ها و سرخي شقايق‏ها ، روزگار آتش و خون . و روزهاي باراني دل‏ها ، آرام آرام شهر مظلوم انديمشك را ترك مي‏كنيم . شهري كه زير چتر مظلوميت خود با شهداي بي‏شمارش در تلواسه‏اي از اشك و خون لب به دندان گرفته و هرگز خستگي را درك نكرد شهري كه سرداران رسيدي چون توكل قلاوند جبار قلاوند داشت .
شانه‏هاي زخمي پل اصلي شهر ( بالا رود جنوبي ) كه از پل‏هاي مهم و استراتژيك جاده اهواز ـ تهران است ، سال‏هاست كه زخم برداشته اما افسوس كه هيچ كس نيامد نيم نگاهي به آن انداخته باشد . امروز ديگر طاقت نياورد و با سيلابي حقير فرو ريخت و ما امروز شاهد قطع مكرر و هر روزه‏ي اين راه اصلي و مهم كشور مي‏باشيم .
از بستر رودخانه عبور مي‏كنيم . با اين كه صبح زود است اما ترافيك سنگين است و اعصاب خرد كن ماشين‏هاي سبك و سنگين در ميان گرد و خاك به سختي از كنار هم رد مي‏شوند . شاهين در كنارم نشسته و نگاهش به سقف اتوبوس خيره مانده ، آرام بر زورق دلش مي‏نشينم تا مرا به افكار خودش برساند .
جاده‏هاي تداركاتي يادته در شب‏هاي عمليات ، ستون ستون ماشين‏هاي نظامي بود و كمپرسي‏هاي حامل بسيجي‏ها ، رديف رديف آمبولانس بود و تويوتا ، همه چراغ خاموش مي‏رفتند . دست‏هاي بچه‏هاي رزمنده كه به علامت پيروزي به هم ديگر نشان مي‏دادند همه و همه از نصرت و فتح خبر مي‏دادند . آن روزها چقدر براي رفتن شتاب داشتيم و امروز چقدر دل بر مرداب بسته‏ايم .
كسي براي ماندن دغدغه‏اي نداشت ، اراده بود و عشق ، ايمان بود و حماسه ، ايثار بود و شجاعت ، زير نگاه مهتاب لبخند بسيجي چقدر زيبا بود و دلنشين ، شاهين همه جا هست بجز داخل ماشين و من مي‏مانم با بارگران گرداب محيط . دست و پا مي‏زني كه مباني برخلاف ديروز كه مسابقه‏اي بود براي رفتن ، حال مي‏فهمي كه تو با زنده‏ي اصلي اين مسابقه بوده‏اي اگر ناله‏ي تفنگ را فراموش كني . اگر استقامت صنوبرها را در مقابل طوفان از ياد ببري و اگر اين ماندن را مقدمه‏اي براي عرصه‏اي ديگر و ظهور خاك‏ريزي ديگر قدر نداني ، مي‏دانم كه مي‏داني همان‏طور كه مي‏داني چه مي‏دانم ، پس يادت باشد اين‏جا سه راه دهلران است ، سه راهي كه تو را به شقايق‏هاي فكه مي‏رساند ، تو را به خط اول در ساحل كرخه مي‏رساند ، يادت باشد اين‏جا سه راه دهلران است .
سه راهي كه خيلي‏ها با سربلندي از آن گذشتند ، اين را فراموش نكن تو بايد هميشه مهياي چشيدن شربت وصال باشي . درست مثل سيد اهل قلم ، راوي بچه‏هاي بسيجي ، مجري شهداي جنگ ، مدافع خاك‏ريز‏هاي فراموش شده ، او مثل تو نبود اما شايد بتواني خودت را با غسل شهادت در هر سپيده نماز عشق در پي هر طلوع رو به سوي گلدسته‏ي حرم آقا ابا عبدا . . . الحسين (ع) كمي به او برساني ، بيا مثل او باشيم كه در بدر بدنبال شهدا مي‏گشت و در فكه در مهماني بزرگ شقايق‏ها آخر به آن چه كه مي‏خواست رسيد و مگر نگفته‏اند كه خواستن توانستن است ، پس اگر بخواهيم مي‏توانيم ، چرا كه كسي كليدش را نشكسته ، اين خود ما هستيم كه كليدش را گم كرده‏ايم ، راهش را كه سيد مرتضي گفت : پس بيا بار ديگر در خروجي ديگر به انتظار طلوع ، ستاره‏ها را تا صبح بشماريم شوش شهر شهيدان گمنام است كه زخم‏ها از دژخيم بر تن تبدار خود دارد ، شوش شهر شهيد حسن درويشي است ، شهر بچه‏هاي تيپ امام حسن (ع) ، او اولين يگان آبي و خاكي سپاه است حماسه آن‏ها كه در ماندگي دشمن را زخم زدند . و حماسه آنان كه سر افرازي ملتي را با خون خويش خريدند ، چون خورشيد كه اينك خودش را به زمين‏تان نشان داده روشن و افكار ناپذير است . شهر شوش ، شهر دانيال نبي (ع) پيامبر (ص) است . شهر آثار و عظمت دوران پر افتخار يك ملت است .
سردار سپاه اسلام شهيد حسن درويشي كه روزي دشمن را بزانو در آورده بود و فرمانده تيپ امام حسن (ع) را به عهده داشت ، اينك در تابلويي تمام قد به بچه‏ها خير مقدم مي‏گويد كه : جبهه‏هاي صالحه مشامه را فراموش نكنيد ، نكند در سكوت خمپاره‏ها ناله‏ي تفنگ را فراموش كنيد . نكند چادرهاي برزنتي و سنگرهاي ديده‏باني را فراموش كنيد ، نكنه عشق را در مبلغ چشم قرباني كنيد . نكند چادرهاي برزنتي و سنگرهاي ديده‏باني را فراموش كنيد ، نكند عشق را در مسلخ چشم قرباني كنيد . بايد فكر عاقبت خود باشيد ، اگر مي‏خواهي جا نماني بايد هر روز گل‏ها را آب بدهي ، متوجه شدي ، فراموشي گل‏ها فراموشي خود است و . . . با يك اشاره گل لبخند بر چهره‏ات نقش مي‏بندد و با تلنگري دلت مي‏شكند ، مي‏بيني دنيا چقدر كوچك و ناچيز است . مي‏بيني ، . . .
زمزمه‏ي شاهين است كه آهسته بگوش مي‏رسد ، نه فراموش نمي‏كنيم ، به خدايتان كه روزيتان مي‏دهد ، ياد شماست كه به تلاشمان واداشته ، ياد شما و خاطرات شماست كه هنوز اميدوار به پروازمان كرده است .
خدايا كمك مان كن كه باورمان باشد روزي اين‏جا بوده‏ايم در كنار باران به سفر رفته ، بعد از هر سفر وقتي كه به شهر مي‏رسيديم به استقبالمان مي‏آمدند مردم و اين مردم و اين آواي جمعيت بود كه دل و جانمان را زير و زبر مي‏كرد ، ( اي از سفر برگشتگان كوشهيدان ما ، كو عزيزان ما )
دل اگر دل بود كه به زمين اتصال پيدا نمي‏كرد .
مي‏رويم و مي‏رويم تا سراغ لاله‏ها را از زمين شوره زار جنوب بگيريم ، مي‏رويم تا يادي از روزهاي خوب زندگي كرده باشيم . به اهواز مي‏رسيم . جلوي مقر فرماندهي لشكر هفت حضرت ولي عصر ( عج ) مي‏رسيم و ماشين مي‏ايستد تا عليرضا را كه مدت‏هاست منتظر كاروان آتش بدوشان جبهه و جنگ است با خود همراه سازد . ورود عليرضا الهام كه خود شهيدي زنده است و مدت‏ها در آتش وصال مي‏سوزد و مي‏سازد و حال به نيازي به وعده‏گاه مي‏رود تا طلب حاجت كند با صلوات بچه‏ها همراه بود ، از اول اتوبوس مصاحفه و روبوسي شروع شد و ما كه صندلي‏هاي آخر را در اشغال داشتيم به پيسواز رفتيم ، عباس بود و سيف ( . . . بعد از پرويز پورحسيني نوبت من شد و حاج حسين بي‏مقدمه‏ احوال پرسي مي‏كرد و از جنگ به شهر مي‏زد و از اداره به خاك‏ريز همه چيز حكايت از شوق ديدار بود و بس .
اهواز مركز جنگ بود و ميدان‏دار عظيم هشت سال دفاع مقدس ، دشمن در اوج اقتدار خود آن قدر از تعرضش مطمئن بود كه اسمش را عوض كرد و مثل خيلي از شهرهاي استان كه هر روز وضع آب و هوايي‏شان را اعلام مي‏كرد و اسامي جديدي برايشان انتخاب كرده بود ، سرپا ايستاده بود محكم و استوار چون مهر ماه سال 59 كه در هر گوشه‏اش شقاوت دشمن از زبوني او حكايت مي‏كرد . حماقت دشمن وقتي آشكار شد كه در هر گوشه‏اش شقاوت دشمن ، او روي اين كه اعراب جنوب با او همكاري مي‏كنند ، حسابي خاص باز كرده ولي نشان‏هاي بيرق سرخ كه بر سر درب منازل عشاير عرب و ديگر مناطق عرب زبان به چشم مي‏خورد عمق وحدت و يك پارچگي ملتي را ترسيم مي‏كنند كه اسلام را مبناء و منشاء تمام اعمال و كردار خود مي‏دانند . اهواز يعني مركز جنگ ، مركز حماسه‏ي ايران ، مركز وحدت دل‏ها ، از همه زبان و طوايف و اقشار ايران آمده بودند تا دشمن نماند ، همه بودند ، كرد و لر و بلوچ و آذري و ترك و . . . همه دور كلمه‏ي ( الله ) به وحدت و يك پارچگي رسيده بودند و هيچ‏كسي به جدا شدن قطعه‏اي هر چند كوچك از ايران اسلامي حتي فكر هم نمي‏كرد و دشمن نادان و جاهل اين تصور را نكرده بود كه روزي بدست جوانان اين مرز و بوم هستي‏اش در آستانه‏ي ويراني قرار مي‏گيرد .
ياد صلواتي بخير ـ غذايي بود يك دست و ناب و شربت‏هاي فراوان كه عطش گرماي جنوب افتاديم در جاده‏ي اهواز ـ آبادان مسير را كه طي كرديم مرغ دلان هواي بريدن گرفت دست خودمان نبود ، لاله‏هاي احمدي يادت بخير ـ خاطرات ماندگار يادت سبز .
 .

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین