روايت مردي كه با تير خلاص هم شهيد نشد
به گزارش سايت ساجد ، نبرد در كوههاي كردستان با ضد انقلاب هايي كه خود را به دشمنان فروخته بودند براي رزمندگان اسلام بسيار دشوار و در عين حال از پس آن نيز به راحتي بر آمدند. اين مطلب خاطره يكي از همين رزمندگان است كه در كمين دشمن افتادند و دوستانش به شهادت رسيدند:
اشاره :
شب يلدا بود. در كامياران مهمان صفاي خانهاش شديم. به گرمي به پيشوازمان آمد. با هندوانه پذيرايمان شد. دستي نشاندار از تير و تركش، دستمان را فشرد. بر خود باليديم و نشستيم. نواي نرم نوحهاي ما را به سمتي ميكشاند؛ گوشهاي از جنس غربت، جبههاي در كمين. آرام آرام در خلسه انتظار فرو رفتيم و گوشمان محياي شنيدن شد. گله كرد كه چرا اينقدر دير؟! عذر آورديم كه راه دور بود و كوچهها غريب. آهي كشيد و گفت: «آه از مظلوميت بچههاي كردستان!»
رمضان عليخاني، بارها لحظه آخر را چشيده است؛ آن گاه كه برميخيزي و دست بر سينه ميگويي: «السلام عليك يا اباعبدالله». يكي از اين لحظهها را ورق ميزنيم.
سال 1363 بود و من يك رزمنده بسيجي در گردان ضربت حضرت رسول(ص) سپاه كامياران بودم. پنجم تيرماه به گردان خبر رسيد كه تعدادي از عناصر گروهك ضد انقلاب در محور كشكي ـ كامياران، در منطقهاي به نام «سنگ سفيد» مستقر شدهاند و در آنجا آزادانه به فعاليتهاي مخرب خود مشغولاند. قله سنگ سفيد در سينه خود خاطرات فراواني از مظلوميت مردان خميني(ره) دارد. در يك عمليات هجده نفر از نيروهاي سپاهي و بسيجي در حين استراحت روي قله غافلگير ميشوند. دموكراتها دست و پايشان را ميبندند و از روي قله به پايين پرت ميكنند. بعد كه ما رفته بوديم، آثار خونهاي سوخته بچهها هنوز روي سنگهاي كوهسفيد پيدا بود.
فرماندهي گردان دستور داد يك گروهان از نيروهاي زبده براي پاكسازي منطقه آلوده آماده شوند. گروهان آماده شد و حدود ساعت يك بعد از ظهر به سمت منطقه مورد نظر حركت كرد. ابتدا به روستاي بُزوَش رفتيم. آنجا تعدادي از نيروها از ما جدا شدند. بُزوَش به خاطر ارتفاع بلندش اين امكان را به بچهها ميداد كه بتوانند بر منطقه مورد نظر تسلط كامل داشته باشند. من با سي نفر باقيمانده به سمت روستاي كاشتر حركت كرديم. وارد روستا شديم. مردم روستا به استقبال ما آمدند و با نان و دوغ از ما پذيرايي كردند. مدتي آنجا مانديم و بعد از رفع خستگي به سمت قله سنگ سفيد راه افتاديم. بچههايي كه از روستاي بُزوَش به سمت سنگ سفيد ميآمدند بر دشمن مسلط ميشدند، ما هم از پايين به سمت قله ميرفتيم تا بتوانيم دموكراتها را به محاصره كامل خود درآوريم. گزارشي كه به سپاه رسيده بود، از حضور حدود ده نفر از عناصر دموكرات خبر ميداد. ما هم با توجه به برتري نفري آماده هرگونه درگيري با آنها بوديم.
فصل برداشت جو بود. در مسير حركت به سمت قله به يك زن و پيرمرد برخورديم كه از درو جو برميگشتند. پيرمرد از ما پرسيد: «كجا ميرويد؟» گفتيم: «به سمت قله سنگ سفيد.» گفت: «ميشه از اينجا نرويد؟» گفتيم: «چرا؟ مگه خبريه؟» گفت: «حالا من ميگم از اينجا نرويد، آخه سربالايي است، خسته ميشيد.» گفتيم: «نه عمو، نترس، اگه از داخل باغ شما رد شديم، مطمئن باش به ميوهها دست نميزنيم.» گفت: «اي آقا، ميوه چه قابلي داره، بفرماييد همه مال خودتون، من براي ميوهها نميگم، براي خودتون ميگم». پيرمرد با زنش از ما گذشت و رفت. او جرات نداشت به ما بگويد كه دموكراتها در اينجا مستقر شدهاند؛ چون اگر ما مسير را عوض ميكرديم، دموكراتها ميآمدند و او را ميگرفتند و ميكشتند. آنها ميدانستند كه ما تا اين نقطه آمدهايم و در اين مسير به هيچ كس جز اين پيرمرد و زن برنخوردهايم كه خبر حضور آنها را به ما بدهد. ما با شك و ترديد به راهمان ادامه داديم و تا حدود وسط قله رفتيم.
فرمانده گروهان «علي فريدي» بود. با يك راهنما به نام «علياكبر باجلاني» كه از افراد تسليمي دموكرات بود و از يگان ويژه مأمور شده بود ما را راهنمايي كند، به سمت قله حركت ميكند. نزديك سر قله دموكراتها جلوشان را ميگيرند. آقاي فريدي از فرصت استفاده كرده و خودش را عقب ميكشاند. اما باجلاني رودرروي دموكراتها قرار ميگيرد. راه گريزي نيست. باجلاني اينقدر به دموكراتها نزديك شده بود كه با فرمانده آنها به راحتي صحبت ميكرد. فرمانده دموكراتها ميگويد: «فلاني، تا كجا دنبال ما هستي؟ حالا نيرو آوردي براي ما؟!» و همان جا او را شهيد ميكنند.
صداي تيراندازي كه آمد، خودمان را به سينه كوه رسانديم. ما شش نفر بوديم كه جلوتر از بقيه حركت ميكرديم. يك لحظه ديديم نيروهايي كه عقب ما هستند، عقبنشيني ميكنند. ما بيخبر از همه جا در سينه كوه پناه گرفته بوديم. شروع به صدا زدن بچهها كرديم؛ اما مثل اينكه صدايمان را نميشنيدند و همچنان به عقبنشيني خود ادامه ميدادند. خبري از اطرافمان نداشتيم، نميدانستيم چه ميگذرد. بيسيم هم نداشتيم. از تعداد دموكراتها نيز اطلاع دقيقي در دستمان نبود. ما فكر ميكرديم تعداد آنها ده نفر است كه حتي اگر مواد منفجره به خود ببندند، كاري از پيش نميبرند. ما سي نفر بوديم. كاري از دستشان برنميآمد، اما بعداً فهميديم كه تعدادشان صد نفر بوده است.
درگيري شروع شد و حدود سه ساعت ادامه داشت. نيروهايي كه از سمت روستاي بُزَوش به طرف كوه سفيد ميآمدند نيز در كمين دموكراتها گرفتار شده بودند. يكي از بچهها به نام «علياكبر رستمي» همان جا شهيد ميشود. ما كاملاً محاصره شده بوديم. نه ميتوانستيم به جلو برويم و نه به عقب برگرديم. حجم آتش بسيار بالا بود. ما هم هر از چندگاهي گلولهاي به سمت قله شليك ميكرديم. دو تا از بسيجيها به نام «رجبعلي نوري» و «غلام عمرملي»، تيربارچي بودند. آنها پشت صخرهاي سنگر گرفته بودند و به شدت سر قله را تيرباران ميكردند. حقيقتاً امان دموكراتها را بريده بودند. جُم ميخوردند تيربار آنها را ميزد. رجبعلي و غلام دو بسيجي ورزشكار بودند. هر گاه عمليات ميرفتيم و بچهها ديگر نميتوانستند ادامه دهند، اين دو جوان، اسلحه بچهها را روي كول ميگرفتند و ميآمدند. اينها حدود سه هزار فشنگ با خودشان آورده بودند و اينقدر به تيراندازي ادامه دادند تا اينكه فشنگ در لوله تيربار گير كرد. ديگر كاري از دستشان برنميآمد. آنها تيربار را همان جا زير سنگ پنهان كردند و با كلاش شروع به تيراندازي كردند. بعدها كه يكي از دموكراتها تسليم شد، گفت: «اگر تيراندازي همينطوري ادامه داشت، عقبنشيني ميكرديم.»
دليل اينكه ما خيلي دير عقبنشيني كرديم اين بود كه منتظر رجبعلي و غلام بوديم. گفتيم اين مردانگي نيست آنها را جا بگذاريم و برويم. خدا را گواه ميگيرم كه ما ميتوانستيم قبل از اينكه محاصره شويم، عقبنشيني كنيم؛ اما فقط براي پشتيباني از اين دو بچه بسيجي كه با جديّت تمام تيراندازي ميكردند و دشمن را تحت فشار قرار داده بودند، مانده بوديم. بالاخره با از دست دادن تيربار، دموكراتها اينقدر به ما فشار آوردند كه ناچار چند صد متري پايينتر رفتيم. آتش به گونهاي بود كه حتي نميتوانستيم بلند شويم. بلند ميشديم، ما را ميزدند. با غلت خوردن، خودمان را پايين كشيديم. من بودم، علي كوهي بود و هاشم فريدي.
يكي ديگر از بچهها زودتر از ما خودش را به پايين رساند و جان سالم به در برد. حدود دويست متري كه به طرف پايين غلط خورديم در پشت سنگ كوچكي سنگر گرفتيم. «مولا مراد رشيدي» هم قبل از ما خودش را آنجا رسانده بود. او از سمت ديگري آمده بود. علي پشت سر من غلت ميخورد. او ناراحتي كمر داشت و نميتوانست زياد غلت بخورد. نزديك سنگ كه رسيد بلند شد تا سنگر بگيرد. از پشت به او تير زدند. علي همان جا سمت راست و كنار دست من رو به قبله دراز كشيد و اسلحهاش را به آرامي زمين گذاشت و شهادتين را زمزمه كرد. تير به قلبش خورده بود. نگاهي به ما كرد و به هاشم گفت: «مواظب بچههايم باشيد. من ديگه رفتم. خداحافظ!» همينطور كه صحبت ميكرديم، گفتيم: «ناراحت نباش، هيچي نيست» نميدانستيم تير به قلبش خورده است. لحظاتي ديگر كنار دست ما پر كشيد و رفت.
مولا مراد آدم شوخي بود. هميشه با بچهها شوخي ميكرد. بچه لرستان بود. هيكل بزرگي هم داشت. گفت: «حالامو نگاه نكنين، الآن پير شدم، والا يكي دو تا از اينها را ناشتا ميخوردم». داشت به ما روحيه ميداد. بعد گفت: «بذار حالا يه قوّتي بگيرم، يه سيگار بكشم» ديگر داشت غروب ميشد. هوا تاريك بود. گفت: «حالا بذار شارژ بشم، قوّتي بگيرم، پدر و مادرشان را درميآرم.» با زبان خوش لُري گفت: «پير مادرشانه درميآرم». چند لحظه بيشتر نگذشت، تير به گوشه دهانش اصابت كرد. خون زيادي از دهانش فواره زد. افتاد كنار شهيد كوهي و همان جا شهيد شد.
غلام زخمي شده بود. هاشم، دايي من هم زخمي شده بود. من هم زخمي بودم. جمعاً سيزده گلوله به بدنم اصابت كرده بود. تنها پايم شش گلوله خورده بود. پاي چپ، پاي راست، دست و صورتم، همه گلوله خورده بود. هاشم هم ابتدا از ناحيه بازو مجروح شد، بعد سينه و كنار قلبش تير خورد. دستهاي مرا گرفته بود و ميفشرد. هاشم خيلي خوشقلب و با اخلاق بود. ما با هم خيلي راحت بوديم. در همه عملياتها كنار هم بوديم. نگاهي به من كرد و گفت: «ديگه من رفتم. من از اين معركه نميتونم جان سالم به در ببرم. خيلي مجروح شدم. درد دارم». گفتم: «نه، ما تا آخر با هم هستيم. اگر قرار بشه شهيد بشيم، بريم يا بمونيم، با هم هستيم.» گفت: «حالا اگه شما مونديد، به خانمم سفارش بچهها را بكن.» به پسرش خيلي علاقه داشت. مدام سفارش او را ميكرد و ياحسين ميگفت. خون زيادي از او رفته بود، با وجود اين با هم درد دل ميكرديم. هر از چند گاهي جلو چشمان من هم سياهي ميرفت و دوباره روشن ميشد.
درگيري شدت گرفت و حلقه محاصره تنگتر شد. از ساعت يك بعد از ظهر تا حدود نُه شب، درگيري داشتيم و جز آن سنگ، پناهي نداشتيم. رجبعلي و غلام هم زخمي شده بودند. هيچ كدام ناي حركت نداشتيم. همه افتاده بوديم. دموكراتها به ما مسلط بودند. سر بلند ميكرديم ما را ميزدند. نيروهاي پايين به روستاي كاشتر برگشته بودند و نيروي كمكي هم در كار نبود. در همين لحظات يكي از دموكراتها جلو آمد. چهرهاش هنوز در برابر چشمانم تداعي ميشود. آدم قد كوتاه و موبوري بود. چفية سفيدي داشت و يك كلاش دستش گرفته بود. خيلي به ما نزديك شده بود. دو تا از دموكراتها را صدا زد: «فلاني، فلاني، پنج شش تا از اين جاشها (اصطلاحي كه براي پاسدارها، بسيجيها و پيشمرگها به كار ميبردند) پاي اون سنگ هستند، بريد پايين و اينها را بزنيد و لوازمشان را برداريد».
فكر كرده بودند چون تيراندازي نميكنيم و صدايي از ما نميآيد، همه شهيد شديم. در همين حين بود كه يكي از بچهها با وجود اينكه به شدت زخمي بود، بلند شد و فرياد زد: يا حسين(ع) گفت و او را زد. گفت: «اينم فداي سرتون!» همين كه او كشته شد، گلولهباران دوباره شروع شد. دموكراتها جلو آمدند و جنازه او را عقب بردند.
بعد از چند دقيقهاي كه گلولهباران كردند و ديدند هيچ صدايي از ما نميآيد، دو نفرشان به نام حبيبالله و احمد به طرف ما آمدند. صداي پايشان را ميشنيديم. رجبعلي ديگر شهيد شده بود. من زنده بودم، غلام و داييام.
داييام داشت نفسهاي آخرش را ميكشيد. گفتم: «بچهها، بياين خودتون را به مردن بزنيد، غروبه، تاريكه، آنها نميفهمند». داييام گفت: «نميتونم، دردم شديد شده، اصلاً نميتونم تكون بخورم.» من خيلي اصرار كردم، اما قبول نكرد. از او نااميد شدم و رو كردم به غلام و گفتم: «بيا و اين كار را بكن و خودتو به مردن بزن». غلام يتيم بود و تك فرزند. فقط مادر داشت. گفت: «من نميتونم، الآن ميان و تير خلاصو ميزنن. چطور خودم رو به مردن بزنم. حفظ جان واجبه. بذار من بلند شم، شايد نجات پيدا كنم.» گفتم: «اين كار رو نكن، اينا رحم ندارن». خيلي اصرار كردم. گفت نه، و درست بالاي سر من بلند شد. همين كه بلند شد دموكراتها با تير زدند تو قلبش. غلام روي پاي من افتاد. گفتم: «غلام چكار كردي؟ پاي منو دوباره شكوندي!» گفت: «آخ مادر، يا زهرا!» خودشو انداخت جلوتر از پاي من و همان جا شهيد شد.
من دستهاي داييام را گرفته بودم و ميفشردم. ديگر زماني باقي نمانده بود. صداي پاي دموكراتها هر لحظه نزديكتر ميشد. چارهاي نداشتم. با داييام وداع كردم و روي سينهام برگشتم و خوابيدم. پاي چپم شكسته بود. پاي راستم هم شش گلوله خورده بود. يك تكه سنگ كوچك بالاي سرم بود. سرم را زير آن بردم. تمام بدنم غرق خون شده بود. طرف راستم دو شهيد، طرف چپم دو شهيد و پايين پا يك شهيد بود. سكوت سنگيني حكمفرما شده بود. تنها صداي قدمهاي دو نفر را ميشنيدم كه جلو ميآمدند. چشمانم را بستم و ديگر تكان نخوردم. آن دو نزديك آمدند. يك لحظه احساس كردم بالاي سر ما هستند. به ترتيب شروع كردند به تير خلاص زدن. ابتدا روي جنازه شهيد كوهي رفتند. علي، اسلحه كمري داشت؛ چون رسمي بود. اسلحهاش را برداشتند و يك گلوله زدند توي مغزش. شهيد رشيدي را هم زدند. آمدند بالاي سر من و تير خلاصو زدند. يك لحظه احساس داغي كردم. فكر كردم تير به مغزم خورده است. شهادتين را خواندم. اما نه، مثل اينكه تير به سرم نخورده بود. گلوله روي سنگ خورده بود و كمانه كرده و روي بيني و سينهام را چال كرده بود. دست چپم را زير صورتم گذاشته بودم. گلوله درست وسط دستم گير كرده بود. بوي باروت را ميشنيدم؛ اما هنوز زنده بودم. تكان نميخوردم. نفس هم نميكشيدم. بعد از من نوبت به شهيد فريدي رسيد. او را هم زدند. رجبعلي و غلام و هاشم را هم زدند. يكي يكي داشتند بچهها را لخت ميكردند. از كارت شناسايي، پول و... هر چي داشتيم درميآوردند. من هم آن موقع چند تا كارت داشتم و 120 تومان پول نقد. چيز ديگري نداشتم. من را برگرداندند و محكم با لگد زدند. وقتي كه مرا برگرداندند. من به همان حالت معلق و بدون نفس ماندم. خدا كمك كرد. هوا تاريك بود و اينها نفسهاي نرم سينهام را تشخيص نميدادند. آنها خودشان هم ميترسيدند. وقتي ساعتم را باز كردند و جاي ساعت را تير زدند، نفسنفس ميزدند. بعدها كه يكي از دموكراتها تسليم شد، ساعتم روي دستش بود.
بعد كه به همه بچهها تير خلاص زدند، دنبال تيربار گشتند. نوار تيربار دور كمر رجبعلي و غلام بود، ولي خود تيربار را نتوانستند پيدا كنند. تيربار را غلام بالاتر زير سنگي پنهان كرده بود. از پيدا كردن تيربار كه نااميد شدند با وسايلمان رفتند. من هنوز مطمئن نبودم كه آنها رفته باشند. فكر ميكردم اطراف كمين كردهاند تا حركات احتمالي ما را رصد كنند. تا حدود نيم ساعت تكان نخوردم. بعد از نيم ساعت به آرامي چشمانم را باز كردم. خودم را در ميان شهدا ميديدم كه آرام به لقاي حضرت حق رفته بودند. حال و هواي عجيبي بود. آن فضا توصيفشدني نيست. بايد بود و ديد. مدام بيهوش ميشدم و چند لحظه بعد به هوش ميآمدم. نميتوانستم حركت كنم. تمام بدنم تيرخورده بود. درد امانم را بريده بود. حدود دو ساعت در آن حالت ماندم.
دو ساعت بعد نيروهايي كه در روستاي كاشتر مستقر بودند، براي پيدا كردن ما آمدند. دوباره درگيري شديدي ميان دموكراتها و آنها درگرفت و ما اين وسط از هر دو طرف تير ميخورديم. من وسط شهدا بودم و آنها سنگر من شده بودند. تنها يك تير در جريان اين درگيري به پاي من خورد؛ اما بدنهاي پاك شهدا زير باران گلولهها شرحه شرحه شدند. درگيري مدتي ادامه داشت و دموكراتها عقبنشيني كردند.
دم صبح بچهها براي پيدا كردن ما جستجوي وسيعي را شروع كردند. آنها تمامي ارتفاعات كوه سفيد را پاكسازي كردند. من يك گروه از نيروهاي مردمي روستاي كاشتر را ديدم كه با فاصله نسبتاً زيادي از كنار ما ميگذشتند. با زحمت زياد دستم را بالا آوردم و تكان دادم. درد شديدي به بدنم نشسته بود. يكي از آنها مرا ديد و گفت: «يه جنازه زنده شده!» بقيه گفتند: «چي ميگي، مگه ممكنه؟!» دوباره دستم را به زحمت زياد تكان دادم. او گفت: «به خدا راست ميگم. زنده است». آمدند بالاي سرم. اول از من پرسيدند: «ميني، نارنجكي، چيزي بهت نبستند؟ تله انفجاري نشدي؟» گفتم: «تا آنجا كه ميدانم، نه». با احتياط به من نزديك شدند. به آنها گفتم: «تيربار زير سنگ است، برويد آن را بياريد» رفتند و تيربار را آوردند. من را با چوب و طناب بستند و يك برانكارد صحرايي درست كردند. لحظهاي كه مرا بلند كردند، تمام درد دنيا به جسمم نشست و بيهوش شدم. زماني كه به هوش آمدم، خودم را در روستاي كاشتر ديدم.
آنجا شهيد نمازيزاده، فرمانده سپاه كامياران و دوستانم را ديدم كه به شدت متأثر بودند و اشك ميريختند. مرا دلداري دادند و با آمبولانس به بيمارستان منتقل كردند. بعد از چند ماه، بهبودي كامل را به دست آوردم. در اين درگيري جمعاً سيزده گلوله اصابت كرده بود. بعداً احمد كه تير خلاصي ما را زده بود در بانه كشته شد و ديگري، يعني حبيبالله تسليم شد و اعتراف كرد و چند سالي در زندان بود و اكنون در پناه نظام اسلامي به راحتي و در آسايش زندگي ميكند.
*اصغر فتاحي
