خط سوم
غافلگير شده بوديم. ساعت ده صبح بود كه از قرارگاه، با بي سيم به ما دستور دادند كه عقب نشيني كنيم. يك هفته صداي انفجار وبمباران، شب و روزمان را تكان داده بود. خط يك و دو شكسته شده بود. تلفات سنگيني داده بوديم . فرمانده خط از لشكر تقاضاي كمك مي كرد. زخمي ها فراوان بودند. عراقي ها اولين حمله را با شيميايي شروع كرده بودند. هواپيماهاشان مدام خط را مي كوبيدند. توپخانه وخمپاره انداز، تمام جبهه را زير آتش گرفته بود.
فرمانده خط پشت بي سيم گريه مي كرد نيروهايش را از دست مي داد وزخمي ها از بي دارويي جان مي دادند. از گردان پشتيباني فقط من وسلمان مانده بوديم. همه عقب كشيده بودند . اميد ما به خط سوم بود. اگر خط سوم شكسته مي شد ديگر هيچ نيرويي در برابر دشمن نبود. آسمان يك دست صاف و پرستاره بود. سلمان به تلخي گفت: مي ترسم بچه ها كم بيارن وخط بشكنه.
اين آخرين جمله اي بود كه گفت. ديگر تمام مدت در سنگر مخابرات ساكت نشسته بود حتي نمي توانست غذا هم بخورد. از شب گذشته جرقه هاي پياپي انفجار تاريكي را مي خراشيد. آخرين نخ سيگار لاي انگشتانم بلاتكليف نشسته بود.
خورشيد هنوز طلوع نكرده بود كه فرمانده خط به قرارگاه لشكر اطلاع داد كه آخرين نيروهايش به جهت نبود مهمات نمي توانند خط را حفظ كنند. تانكها با گلوله مستقيم سنگرها را بلند مي كردند وآتش توپ وخمپاره لحظه اي قطع نمي شد.
سلمان بغض آلود آرام اشك مي ريخت. جت هاي عراقي در ارتفاع كم از بالاي سرمان عبور كردند وصداي انفجارهاي متعدد سكوت منطقه را پاره كرد وزمين زير پايمان لرزيد.
فرماندهي به ما دستور داده بودكه در صورت شكسته شدن خط سوم، بلافاصله تمام وسايل باقيمانده را بار لندكروز كنيم وعقب نشيني كنيم. صداي بي سيم تكانمان داد. معاون خط بود . مي گفت:
ـ حاج رسول پرواز كرد… حاج رسول پرواز كرد.
يكباره بغض سلمان شكسته شد. قرار وآرام نداشت. از صحبت هاي معاون خط فهميديم كه ديگر نمي توانند مقاومت كنند. ساعت ده صبح از قرارگاه به ما دستور دادندكه عقب نشيني كنيم.
هوا گرم بود وتيرماه از راه رسيده بود. از بس آب گرم خورده بودم روده هايم به هم مي پيچيد. بادي هم كه مي وزيد انگار از جهنم بيرون آمده است . پوست صورت را مي سوزاند وآدم را بيشتر عطش زده مي كرد.
فاصله ما تا خط پنج كيلومتر نبود. اگر تانكهاي عراقي سرازير شوند زمان زيادي طول نمي كشد كه واحد ما را زير زنجيرهايشان ، پشت سر بگذارند. خدا كند بچه هاي تخريب جاده را مين گذاري كرده باشند والا كارمان زار بود.
سلمان با مشت به كيسه شن كوبيد وگفت: لعنتي.
بلند شدم وگفتم: سلمان مأموريت ما اينجا تموم شده… بلند شو.
چيزي نگفت. تكان هم نخورد. نشسته بود و لوله ژ۳ را مي فشرد. گفتم: به چي فكر مي كني تو؟! پس از آن شب دهشتناك كه باراني از گلوله تمام منطقه را كوبيد آرامش غريبي حاكم شده بود كه بي اختيار به دل آدم نگراني چنگ مي زد. انگار آرامش قبل از توفان حكمفرما شده بود. سكوت جانكاهي كه تنها با زوزه بادمرتعش مي شد.
ـ به اين فكر مي كنم كه ما دوتا مي تونيم به ستون عراقي ها بزنيم.
ـ ضربه بزنيم . نكنه به سرت زده. با دوقبضه ژ۳ وچندتا نارنجك چيكار مي تونيم بكنيم.
به تلخي گفت : پس تو برو، من مي مونم.
با ناراحتي صدايم را بلند كردم: موندن ماحماقت محضه… هيچ كاري نمي تونيم بكنيم… اونا از خط سوم هم گذشتن. بلند شو تا دير نشده برگرديم. تا اسير نشديم بريم حميديه. اونجا مقاومت مي كنيم. همه وسايل را از قبل توي لندكروز گذاشته بودم. پتوها، كوله پشتي وحتي بي سيم را عقب ماشين گذاشته بودم.
حتي تكه ابري هم نيست كه روي زمين سايه بيندازد.زمين پوشيده از بوته خارها و درختچه هاي كوتاه قد بود. زمين رملي و پرفراز ونشيب وسنگرهاي خالي تصوير غمباري از خود به نمايش گذاشته بودند.
خواستم بروم سنگر تداركات تا آخرين موجودي را جمع كنم دستم را گرفت وگفت: نه تو بشين من مي رم.
از سنگر بيرون رفت ومن هم مشغول جمع كردن خرت وپرت ها شدم. سلمان رفت پشت فرمان نشست واستارت زد. موتور روشن نشد. باز استارت زد. فايده اي نداشت . دسته كاپوت راكشيد وپياده شد. كاپوت را بالا زد. من وسايل را توي پتو ريختم وشتابان به طرف لندكروز رفتم.
ـ چشه، روشن نمي شه؟
ـ نمي دونم چه مرگشه.
قدري با كاربراتور ور رفت. شيلنگ بنزين وسرشمع را جست وجو كرد. دوباره پشت فرمان نشست واستارت زد. من دويدم طرف سنگر تداركات كه ببينم چيزي جا نمانده باشد. از سمت خط باز صداي انفجار شنيده شد وصداي تانك هم به گوش مي رسيد: فرياد زدم.
ـ عجله كن سلمان، دارن ميان.
پياده شد ودرماشين را محكم كوبيد وبا لگد به آن زد وگفت: لعنتي
ناگهان صداي انفجاري مرا به ديوار سنگر كوبيد. تا چندلحظه نفهميدم چه اتفاقي افتاده است. غبار و دود در فضا شناور شد . بيرون آمدم لرزش خفيقي بدنم را فرا گرفته بود. غبار و دود كه فروكش كرد تيرگي قامت سلمان را ديدم كه روي خاك افتاده بود. بي اختيار فرياد زدم: سلمان… سلمان
دويدم به طرفش. سمت راننده لندكروز از انفجار خمپاره سوراخ شده بود. سلمان دمر روي خاك غلتيده بود.
گفتم: سلمان… حالت خوبه؟
تبسمي دردآلود برلبش نشست. بدنش را وارسي كردم پيراهنش از خون سرخ شده بود. پارگي كمر بدطور بود وخونريزي مي كرد گفتم:
ـ طوري نيس سلمان الآن… الآن پانسمانش مي كنم.
زمين داغ بود و خورشيد عمود مي تابيد. باد گرم جريان داشت. هرچه گشتم توي جعبه كمكهاي اوليه گاز استريل پيدا نكردم. مقدار كمي بتادين بود ويك باند. با هر دردسر، كمرش را پانسمان كردم اما مي دانستم فايده اي ندارد. گفتم: چيزي نيس سلمان… چشم رو هم بذاري، رسوندمت بهداري تيپ… فقط كافيه يه خورده مقاومت كني.
دستم را گرفت وگفت: وقتت رو تلف نكن… منو بذار و برو. خودت رو نجات بده.
به زحمت او را به دوش كشيدم وبه راه افتادم. فاصله بعدي تا اولين مقر سه كيلومتر بود. از بي سيم شنيده بودم كه به همه واحدها دستور عقب نشيني داده اند و دعا مي كردم هنوز كسي در واحدها باقي مانده باشد تا به ما كمك كند. لحظه اي ايستادم و به لندكروز نگاه كردم كاش مي توانستم منفجرش كنم كه به دست عراقي ها نيفتد. ولي فرصت نيست. به راه افتادم. آن طرف جاده گردان خمپاره قرار داشت كه ديشب عقب نشيني كرده بودند. از مقر بيرون زدم و با گام هاي نامطمئن به راه افتادم. حاشيه جاده خاكي را در پيش گرفتم. هنوز مسافت زيادي نرفته بودم كه از چهارستون بدنم عرق جاري شد. صداي تانك هاي عراقي حالا به وضوح شنيده مي شد. به پشت سر كه نگاه مي كردم ستون هاي غليظ دود به آسمان قد كشيده بود. گلوله هاي توپ غرش كنان از بالاي سرمان عبور مي كردند.
خورشيد بالا آمده بود. سايه قواره ام زيرپا افتاده بود. گامها را بلندتر برمي داشتم. چقدر اين مسير طولاني شده بود. سخت و خسته كننده به نظر مي رسيد. ناگهان صداي ماشيني توجه مرا جلب كرد. ايستادم. نگاهم هراسان به هر طرف كشيده شد. درختي روي تپه كوتاهي خودنمايي مي كرد. سلمان را در سايه درخت روي زمين گذاشتم و نفسي تازه كردم و دويدم طرف جاده و فرياد زدم:
نگه دار… ما عقب مونديم… زخمي شده دوستم. نگه دار.
اما ايفا (۱) نظامي كه از خط آمد بدون توقف به حركتش ادامه داد و زير نگاه حسرت بار من رفت و در پسله چرخهايش غباري بلند شد. ناگهان صداي رعدآساي هواپيمايي مرابه زمين دوخت در دل آبي آسمان هواپيما دور زد و شيرجه زد و چند لحظه بعد چند راكت سينه جاده را در هم كوبيد و ايفا نظامي مثل گلوله آتش از جاده بيرون افتاد و شعله ور شد و هنوزبه خود نيامده بودم كه در برابر چشم هاي بهت زده ام مقر مخابرات و سنگرهاي خالي واحد خمپاره را بمباران كرد.
دود و خاك و غبار از هر سو زبانه كشيد. به سرعت برگشتم طرف سلمان. اردوگاه به تلي از آتش و غبار تبديل شد.
سلمان گفت: چي شد. هواپيما اردوگاه رو بمباران كرد.
گفتم: بايد زود عقب بكشيم والا دخلمونو ميارن.
سلمان گفت: منو بذار و برو… عراقي ها اسير نمي گيرن. هر كه به دستشون رسيد مي كشن… برو تو. سلمان را را به دوش كشيدم و به سمت غرب نگاه كردم. رگبار گلوله و انفجار قطع نمي شد. راه كج كردم و به سمت تپه ماهورها. تانك هاي عراقي مسير جاده را در پيش گرفته بودن و به سوي تپه ها نمي كشيدند. از شيار ملايم پايين دويدم. گامها را بلند برمي داشتم تا در حلقه محاصره عراقي ها به تله نيفتيم. قطره هاي خون روي زمين مي چكيد. هن هن صداي نفسم قطع نمي شد. هوا به شدت گرم شده بود. خورشيد عمود مي تابيد. زبانم از تشنگي خشك شده بود.
به هر جان كندني بود به مقر تيپ رسيديم. ديگر نفسم بالا نمي آمد. سلمان هم چيزي نمي گفت.
روي تپه مشرف به مقر ايستادم. مقر ساكت و آرام بود هيچ چيز ديده نمي شد. نه نيرويي، نه خودرويي. سلمان را زمين گذاشتم و دويدم طرف مقر. به هر سنگر سرك كشيدم هيچكس نبود. همه رفته بودند.
اندوهگين برگشتم و گفتم: سلمان… همه رفتن.
پاسخي نداد. گفتم: سلمان.
تمام لباسش غرق خون بود. تكان هم نخورد سرش را از زمين بلند كردم. چشمهايش به زحمت باز شد. روي گونه اش خون خشك شده به چشم مي خورد. عراقي ها آنقدر نزديك شده بودند كه صداي جيرجير زنجيرهاي تانكشان هم شنيده مي شد.
دوباره سلمان را به دوش انداختم و به راه افتادم. كمرم زيرسنگيني سلمان خم شده بود. ضعف و سستي بر عضلاتم سايه انداخته بود. بي اختيار روي زمين غلتيدم و سلمان هم روي خاك قرارگرفت. جلوي چشم هايم سياهي موج مي زد. نفس نفس مي زدم. وقتي كه سرم را چرخاندم ديدم يكي با اسلحه بالاي سرم ايستاده است. با خودم گفتم:
ـ همه چيز تموم شد.
مرد سرم را بلند كرد و گفت: حالت خوبه برادر؟
ناباورانه نگاهش كردم و گفتم: شما نيروي خودي هستين.
ـ عراقي ها كدوم طرف هستن؟
با انگشت به طرف جاده و پشت تپه ها اشاره كردم. تا به خودم آمدم اطرافم پر نيروي آر.پي.چي به دست بود كه براي شكار تانك ها آمده بودند.
قمقمه ي آب را كه به دستم داد دست سلمان را تكان دادم و گفتم: بلند شو سلمان… ما نجات پيدا كرديم. بلند شو آب بخور…
انگار دست سلمان يخ زده بود. چشمهايش بسته بود و هيچ پاسخي نداد. قمقمه از دستم افتاد و يكباره بغضم شكست و در آغوشش كشيدم. درحالي كه درگيري در روي جاده آغاز شده بود.
۱ـ ايفا: نام يك كاميون نظامي
منبع: روزنامه ايران
فرمانده خط پشت بي سيم گريه مي كرد نيروهايش را از دست مي داد وزخمي ها از بي دارويي جان مي دادند. از گردان پشتيباني فقط من وسلمان مانده بوديم. همه عقب كشيده بودند . اميد ما به خط سوم بود. اگر خط سوم شكسته مي شد ديگر هيچ نيرويي در برابر دشمن نبود. آسمان يك دست صاف و پرستاره بود. سلمان به تلخي گفت: مي ترسم بچه ها كم بيارن وخط بشكنه.
اين آخرين جمله اي بود كه گفت. ديگر تمام مدت در سنگر مخابرات ساكت نشسته بود حتي نمي توانست غذا هم بخورد. از شب گذشته جرقه هاي پياپي انفجار تاريكي را مي خراشيد. آخرين نخ سيگار لاي انگشتانم بلاتكليف نشسته بود.
خورشيد هنوز طلوع نكرده بود كه فرمانده خط به قرارگاه لشكر اطلاع داد كه آخرين نيروهايش به جهت نبود مهمات نمي توانند خط را حفظ كنند. تانكها با گلوله مستقيم سنگرها را بلند مي كردند وآتش توپ وخمپاره لحظه اي قطع نمي شد.
سلمان بغض آلود آرام اشك مي ريخت. جت هاي عراقي در ارتفاع كم از بالاي سرمان عبور كردند وصداي انفجارهاي متعدد سكوت منطقه را پاره كرد وزمين زير پايمان لرزيد.
فرماندهي به ما دستور داده بودكه در صورت شكسته شدن خط سوم، بلافاصله تمام وسايل باقيمانده را بار لندكروز كنيم وعقب نشيني كنيم. صداي بي سيم تكانمان داد. معاون خط بود . مي گفت:
ـ حاج رسول پرواز كرد… حاج رسول پرواز كرد.
يكباره بغض سلمان شكسته شد. قرار وآرام نداشت. از صحبت هاي معاون خط فهميديم كه ديگر نمي توانند مقاومت كنند. ساعت ده صبح از قرارگاه به ما دستور دادندكه عقب نشيني كنيم.
هوا گرم بود وتيرماه از راه رسيده بود. از بس آب گرم خورده بودم روده هايم به هم مي پيچيد. بادي هم كه مي وزيد انگار از جهنم بيرون آمده است . پوست صورت را مي سوزاند وآدم را بيشتر عطش زده مي كرد.
فاصله ما تا خط پنج كيلومتر نبود. اگر تانكهاي عراقي سرازير شوند زمان زيادي طول نمي كشد كه واحد ما را زير زنجيرهايشان ، پشت سر بگذارند. خدا كند بچه هاي تخريب جاده را مين گذاري كرده باشند والا كارمان زار بود.
سلمان با مشت به كيسه شن كوبيد وگفت: لعنتي.
بلند شدم وگفتم: سلمان مأموريت ما اينجا تموم شده… بلند شو.
چيزي نگفت. تكان هم نخورد. نشسته بود و لوله ژ۳ را مي فشرد. گفتم: به چي فكر مي كني تو؟! پس از آن شب دهشتناك كه باراني از گلوله تمام منطقه را كوبيد آرامش غريبي حاكم شده بود كه بي اختيار به دل آدم نگراني چنگ مي زد. انگار آرامش قبل از توفان حكمفرما شده بود. سكوت جانكاهي كه تنها با زوزه بادمرتعش مي شد.
ـ به اين فكر مي كنم كه ما دوتا مي تونيم به ستون عراقي ها بزنيم.
ـ ضربه بزنيم . نكنه به سرت زده. با دوقبضه ژ۳ وچندتا نارنجك چيكار مي تونيم بكنيم.
به تلخي گفت : پس تو برو، من مي مونم.
با ناراحتي صدايم را بلند كردم: موندن ماحماقت محضه… هيچ كاري نمي تونيم بكنيم… اونا از خط سوم هم گذشتن. بلند شو تا دير نشده برگرديم. تا اسير نشديم بريم حميديه. اونجا مقاومت مي كنيم. همه وسايل را از قبل توي لندكروز گذاشته بودم. پتوها، كوله پشتي وحتي بي سيم را عقب ماشين گذاشته بودم.
حتي تكه ابري هم نيست كه روي زمين سايه بيندازد.زمين پوشيده از بوته خارها و درختچه هاي كوتاه قد بود. زمين رملي و پرفراز ونشيب وسنگرهاي خالي تصوير غمباري از خود به نمايش گذاشته بودند.
خواستم بروم سنگر تداركات تا آخرين موجودي را جمع كنم دستم را گرفت وگفت: نه تو بشين من مي رم.
از سنگر بيرون رفت ومن هم مشغول جمع كردن خرت وپرت ها شدم. سلمان رفت پشت فرمان نشست واستارت زد. موتور روشن نشد. باز استارت زد. فايده اي نداشت . دسته كاپوت راكشيد وپياده شد. كاپوت را بالا زد. من وسايل را توي پتو ريختم وشتابان به طرف لندكروز رفتم.
ـ چشه، روشن نمي شه؟
ـ نمي دونم چه مرگشه.
قدري با كاربراتور ور رفت. شيلنگ بنزين وسرشمع را جست وجو كرد. دوباره پشت فرمان نشست واستارت زد. من دويدم طرف سنگر تداركات كه ببينم چيزي جا نمانده باشد. از سمت خط باز صداي انفجار شنيده شد وصداي تانك هم به گوش مي رسيد: فرياد زدم.
ـ عجله كن سلمان، دارن ميان.
پياده شد ودرماشين را محكم كوبيد وبا لگد به آن زد وگفت: لعنتي
ناگهان صداي انفجاري مرا به ديوار سنگر كوبيد. تا چندلحظه نفهميدم چه اتفاقي افتاده است. غبار و دود در فضا شناور شد . بيرون آمدم لرزش خفيقي بدنم را فرا گرفته بود. غبار و دود كه فروكش كرد تيرگي قامت سلمان را ديدم كه روي خاك افتاده بود. بي اختيار فرياد زدم: سلمان… سلمان
دويدم به طرفش. سمت راننده لندكروز از انفجار خمپاره سوراخ شده بود. سلمان دمر روي خاك غلتيده بود.
گفتم: سلمان… حالت خوبه؟
تبسمي دردآلود برلبش نشست. بدنش را وارسي كردم پيراهنش از خون سرخ شده بود. پارگي كمر بدطور بود وخونريزي مي كرد گفتم:
ـ طوري نيس سلمان الآن… الآن پانسمانش مي كنم.
زمين داغ بود و خورشيد عمود مي تابيد. باد گرم جريان داشت. هرچه گشتم توي جعبه كمكهاي اوليه گاز استريل پيدا نكردم. مقدار كمي بتادين بود ويك باند. با هر دردسر، كمرش را پانسمان كردم اما مي دانستم فايده اي ندارد. گفتم: چيزي نيس سلمان… چشم رو هم بذاري، رسوندمت بهداري تيپ… فقط كافيه يه خورده مقاومت كني.
دستم را گرفت وگفت: وقتت رو تلف نكن… منو بذار و برو. خودت رو نجات بده.
به زحمت او را به دوش كشيدم وبه راه افتادم. فاصله بعدي تا اولين مقر سه كيلومتر بود. از بي سيم شنيده بودم كه به همه واحدها دستور عقب نشيني داده اند و دعا مي كردم هنوز كسي در واحدها باقي مانده باشد تا به ما كمك كند. لحظه اي ايستادم و به لندكروز نگاه كردم كاش مي توانستم منفجرش كنم كه به دست عراقي ها نيفتد. ولي فرصت نيست. به راه افتادم. آن طرف جاده گردان خمپاره قرار داشت كه ديشب عقب نشيني كرده بودند. از مقر بيرون زدم و با گام هاي نامطمئن به راه افتادم. حاشيه جاده خاكي را در پيش گرفتم. هنوز مسافت زيادي نرفته بودم كه از چهارستون بدنم عرق جاري شد. صداي تانك هاي عراقي حالا به وضوح شنيده مي شد. به پشت سر كه نگاه مي كردم ستون هاي غليظ دود به آسمان قد كشيده بود. گلوله هاي توپ غرش كنان از بالاي سرمان عبور مي كردند.
خورشيد بالا آمده بود. سايه قواره ام زيرپا افتاده بود. گامها را بلندتر برمي داشتم. چقدر اين مسير طولاني شده بود. سخت و خسته كننده به نظر مي رسيد. ناگهان صداي ماشيني توجه مرا جلب كرد. ايستادم. نگاهم هراسان به هر طرف كشيده شد. درختي روي تپه كوتاهي خودنمايي مي كرد. سلمان را در سايه درخت روي زمين گذاشتم و نفسي تازه كردم و دويدم طرف جاده و فرياد زدم:
نگه دار… ما عقب مونديم… زخمي شده دوستم. نگه دار.
اما ايفا (۱) نظامي كه از خط آمد بدون توقف به حركتش ادامه داد و زير نگاه حسرت بار من رفت و در پسله چرخهايش غباري بلند شد. ناگهان صداي رعدآساي هواپيمايي مرابه زمين دوخت در دل آبي آسمان هواپيما دور زد و شيرجه زد و چند لحظه بعد چند راكت سينه جاده را در هم كوبيد و ايفا نظامي مثل گلوله آتش از جاده بيرون افتاد و شعله ور شد و هنوزبه خود نيامده بودم كه در برابر چشم هاي بهت زده ام مقر مخابرات و سنگرهاي خالي واحد خمپاره را بمباران كرد.
دود و خاك و غبار از هر سو زبانه كشيد. به سرعت برگشتم طرف سلمان. اردوگاه به تلي از آتش و غبار تبديل شد.
سلمان گفت: چي شد. هواپيما اردوگاه رو بمباران كرد.
گفتم: بايد زود عقب بكشيم والا دخلمونو ميارن.
سلمان گفت: منو بذار و برو… عراقي ها اسير نمي گيرن. هر كه به دستشون رسيد مي كشن… برو تو. سلمان را را به دوش كشيدم و به سمت غرب نگاه كردم. رگبار گلوله و انفجار قطع نمي شد. راه كج كردم و به سمت تپه ماهورها. تانك هاي عراقي مسير جاده را در پيش گرفته بودن و به سوي تپه ها نمي كشيدند. از شيار ملايم پايين دويدم. گامها را بلند برمي داشتم تا در حلقه محاصره عراقي ها به تله نيفتيم. قطره هاي خون روي زمين مي چكيد. هن هن صداي نفسم قطع نمي شد. هوا به شدت گرم شده بود. خورشيد عمود مي تابيد. زبانم از تشنگي خشك شده بود.
به هر جان كندني بود به مقر تيپ رسيديم. ديگر نفسم بالا نمي آمد. سلمان هم چيزي نمي گفت.
روي تپه مشرف به مقر ايستادم. مقر ساكت و آرام بود هيچ چيز ديده نمي شد. نه نيرويي، نه خودرويي. سلمان را زمين گذاشتم و دويدم طرف مقر. به هر سنگر سرك كشيدم هيچكس نبود. همه رفته بودند.
اندوهگين برگشتم و گفتم: سلمان… همه رفتن.
پاسخي نداد. گفتم: سلمان.
تمام لباسش غرق خون بود. تكان هم نخورد سرش را از زمين بلند كردم. چشمهايش به زحمت باز شد. روي گونه اش خون خشك شده به چشم مي خورد. عراقي ها آنقدر نزديك شده بودند كه صداي جيرجير زنجيرهاي تانكشان هم شنيده مي شد.
دوباره سلمان را به دوش انداختم و به راه افتادم. كمرم زيرسنگيني سلمان خم شده بود. ضعف و سستي بر عضلاتم سايه انداخته بود. بي اختيار روي زمين غلتيدم و سلمان هم روي خاك قرارگرفت. جلوي چشم هايم سياهي موج مي زد. نفس نفس مي زدم. وقتي كه سرم را چرخاندم ديدم يكي با اسلحه بالاي سرم ايستاده است. با خودم گفتم:
ـ همه چيز تموم شد.
مرد سرم را بلند كرد و گفت: حالت خوبه برادر؟
ناباورانه نگاهش كردم و گفتم: شما نيروي خودي هستين.
ـ عراقي ها كدوم طرف هستن؟
با انگشت به طرف جاده و پشت تپه ها اشاره كردم. تا به خودم آمدم اطرافم پر نيروي آر.پي.چي به دست بود كه براي شكار تانك ها آمده بودند.
قمقمه ي آب را كه به دستم داد دست سلمان را تكان دادم و گفتم: بلند شو سلمان… ما نجات پيدا كرديم. بلند شو آب بخور…
انگار دست سلمان يخ زده بود. چشمهايش بسته بود و هيچ پاسخي نداد. قمقمه از دستم افتاد و يكباره بغضم شكست و در آغوشش كشيدم. درحالي كه درگيري در روي جاده آغاز شده بود.
۱ـ ايفا: نام يك كاميون نظامي
منبع: روزنامه ايران
لینک کپی شد
نظر شما
