خاكستر شعله هاى بازى دراز
گاهى اوقات لازم نيست كه به دنبال سوژه بگرديم، اگر خدا بخواهد سوژه به دنبالمان خواهد آمد.
روز سه شنبه بعدازظهر مشغول كار بودم كه تلفن زنگ خورد و يكى از دوستان مرا به جلسه اى دعوت كرد و گفت: تعدادى از دانشجويان ساعت پنج براى برنامه ريزى دور هم جمع مى شوند شما هم بياييد. دعوتش را پذيرفته به دانشگاه شاهد واقع در خيابان انقلاب رفتم.صحبت از حاجى بابا بود، سردار شهيد محسن حاجى بابا. اولين بار بود كه نامش را مى شنيدم، دانشجوها از دانشگاه هاى مختلف آمده بودند. خانم هاى جوانى كه با شور و حال خاصى از شهدا سخن مى گفتند، از حرف هايشان فهميدم كه اين گروه جوان خودجوش براى شهدايى كه در آسمان مشهورند و در زمين گمنام، يادواره برگزار مى كنند. از من نيز خواستند در صورت امكان پوشش خبرى اين مراسم را به عهده بگيرم. وقتى بيوگرافى شهيد را خواستم با خواندن چند سطر وصيت نامه شهيد در خود شكستم و شرمنده از نام حاجى بابا!با خود گفتم چقدر از اين ها دورم و ادعا مى كنم كه رسالتم را خوب انجام داده ام. فكر مى كردم كه شهدا را خوب مى شناسم نمى دانستم كه هيچ چيزى از آن ها نمى دانم.اما در اين لحظه ظاهرم را حفظ مى كنم. مجبورم ساكت باشم، نمى دانم چه كنم، گويى قفسه سينه ام نزديك است بشكند، دارم خفه مى شوم، اوقاتم تلخ و كاسه صبرم لبريز شده است، احساس مى كنم تب دارم. مجروحم، مريضم، تنهايم، ترسيده ام، روحم بى قرارى مى كند، حالم خوب نيست. گويى آسمان سنگين به روى سينه ام افتاده است، كوه ها سر راه نفسم را مى گيرند. ابرهاى همه دنيا در دلم مى گويند: هر وقت چنين وضعيتى پيش مى آيد بايد به تنهايى خود پناه ببرم، در خلوتى دور از هر جنبده اى، ساكت مى مانم خود را سرگرم مى كنم. از خود مى پرسم وقتى انسان حرارتى را احساس كند چه مى كند. خود جواب مى دهم خوب معلوم است انسان ديوانه وار فرياد مى زند سوختم! سوختم! كمك! مى دود، مى گريد، مى نالد، مشت بر در و ديوار مى زند. بر خاك چنگال مى كشد، بر سر آسمان داد مى زند، آتش گرفته ام!
اما محسن حاجى بابا و دو شهيد همراهش شهيد احمد بيابانى و شهيد عباس شوندى، سوختند و خاكستر شدند. شعله كشيدند و آرام، آرام سرد شدند، عطر شدند. در آسمان تبلور يافتند و سر به دامان معبود گذاشته، در زير نوازش هاى عاشقانه او، زمزمه محبت هاى غزل واره اى سر دادند كه ما سوختيم تا پاك شويم، خاكستر شديم تا برافراشته شويم و ملامت نشويم. خاكستر شديم تا باد ما را به هر كجا كه مى خواهد ببرد، تا هر كجا انسان غيرت مندى نفس مى كشد رايحه عطر ما را استشمام كند. مى خواهيم هر كجا شمعى برافروخته شد ما بزم مجلسش باشيم. مى خواهيم همچون يك معشوق، نوازشگر عشاق باشيم. مى خواهيم نوشيدن ها و مزمزه كردن ها، همچون عسل، همچون يك خاطره شيرين، همچون شراب لطيف مستى بخش در صراحى دل باشيم. مى گويند مى خواهيم در طلوع صميمى خورشيد شاهد بازى كودكانه فرزندان ايران و شاهد نوازشگر دست پرمهر هموطنانمان باشيم. ما سوختيم و با سوختنمان بلندترين فرياد چگونه مردانه زيستن را در دنيا سر داديم.اين چند دقيقه شب يلدايى بود كه بر من گذشت، آتش درونم هر لحظه شعله ورتر مى شد. مردى كه در اتاق جلسات حضور داشت ديگر برايم آن شخص هميشگى نبود. نمى دانستم كه او بى تقصير است به دنبال كسى از همرزمان شهيد مى گشتم. در دل بد و بيراه مى گفتم. اين آتش هر لحظه زبانه مى كشد و من مانند شمع مى سوزم و آب مى شوم. شايد خاطره ديرينه اى را در دلم زنده كرده است. گويى خاطره اى كه هشت سال تمام در انتظار خبر يا اثرى بودم، اما دريغ از آن كه شاهد شهادت و يا همرزم شهيد بى تفاوت به زندگى خود ادامه مى داد.
در اين لحظه نمى دانستم بايد به چه كسى لعن فرستاد، بايد كينه چه كسى را به دل گرفت. به دنبال وسيله اى، دليلى، جمله اى، توجيهى، قصه اى، اسطوره اى، تاريخى روانشناسى مى گردم تا شايد بتوان همرزمانش را تبرئه كرد كه چرا حاجى باباها گمنام باقى ماندند و تنها واژه تقدير را مى يابم. تقدير چنين بود. شب پنجشنبه در بهشت زهرا قطعه ۲۶ رديف ۲۹ مراسم برگزار شد. همراه با پدر شهيدان محسن و حسن حاجى بابا بر سر مزار محسن رفتيم. از اشك چشم پدر و نجابت بى نهايتش شرمنده مى شوم. مى خواهم با او باب ارتباط را بگشايم، اما بغض گلويش، آسمان دلم را ابرى و چشمانم را بارانى مى كند. پايين آرامگاهش مى نشينم آرام با نوك انگشتانم بر روى سنگ مى زنم. نسيمى از بن كاكل شب جمعه برخاست و خود را بى تاب و بى قرار بر اين زنده خفته در خاك مى زد. نسيم پيام داشت فرياد مى زد، اما فريادى كه بر هر دلى نمى نشست هر گوشى آن را نمى شنيد. پيام نسيم، بوى بهاران، مژده رويش سبزه و شكوفه و شور و شوق بود.
پيام اين بود: در هر كجا كه احساس امنيت و آرامش مى كنيد و شاهد بستن پيوندها و عهدها و جشن ها شديد، اين را بدانيد كه در پايان آن شب يلدا؛ حاجى باباها و خندان و شوندى ها و گروسى ها بر لبان تيره و خاموش افق شكفتند و مژده طلوعى نزديك را زمزمه كردند و سپس... و سپس آفتاب برآمد، رسيد و تافت و روشن كرد و حال شما بنوازيد و بتازيد و عاشقانه و ديوانه وار آواز هستى سر دهيد و همچون قطره اى پاك و زلال در اين ميعادگاه عشق قهرمان هاى افسانه هاى عاشقانه ايران را به ياد آوريد.همرزمان شهيد و برادران آن ها با ذكر خاطراتى مراسم را به انجام رساندند و در پايان برادر شهيد مهدى خندان با زمزمه «اين دل تنگم عقده ها دارد» با بغضى در گلو مدعوين را به فضاى سال هاى جنگ برد و همرزمان شهيد با دنيايى از حسرت بر كنار مزار آنان تجديد پيمان كردند.
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
روز سه شنبه بعدازظهر مشغول كار بودم كه تلفن زنگ خورد و يكى از دوستان مرا به جلسه اى دعوت كرد و گفت: تعدادى از دانشجويان ساعت پنج براى برنامه ريزى دور هم جمع مى شوند شما هم بياييد. دعوتش را پذيرفته به دانشگاه شاهد واقع در خيابان انقلاب رفتم.صحبت از حاجى بابا بود، سردار شهيد محسن حاجى بابا. اولين بار بود كه نامش را مى شنيدم، دانشجوها از دانشگاه هاى مختلف آمده بودند. خانم هاى جوانى كه با شور و حال خاصى از شهدا سخن مى گفتند، از حرف هايشان فهميدم كه اين گروه جوان خودجوش براى شهدايى كه در آسمان مشهورند و در زمين گمنام، يادواره برگزار مى كنند. از من نيز خواستند در صورت امكان پوشش خبرى اين مراسم را به عهده بگيرم. وقتى بيوگرافى شهيد را خواستم با خواندن چند سطر وصيت نامه شهيد در خود شكستم و شرمنده از نام حاجى بابا!با خود گفتم چقدر از اين ها دورم و ادعا مى كنم كه رسالتم را خوب انجام داده ام. فكر مى كردم كه شهدا را خوب مى شناسم نمى دانستم كه هيچ چيزى از آن ها نمى دانم.اما در اين لحظه ظاهرم را حفظ مى كنم. مجبورم ساكت باشم، نمى دانم چه كنم، گويى قفسه سينه ام نزديك است بشكند، دارم خفه مى شوم، اوقاتم تلخ و كاسه صبرم لبريز شده است، احساس مى كنم تب دارم. مجروحم، مريضم، تنهايم، ترسيده ام، روحم بى قرارى مى كند، حالم خوب نيست. گويى آسمان سنگين به روى سينه ام افتاده است، كوه ها سر راه نفسم را مى گيرند. ابرهاى همه دنيا در دلم مى گويند: هر وقت چنين وضعيتى پيش مى آيد بايد به تنهايى خود پناه ببرم، در خلوتى دور از هر جنبده اى، ساكت مى مانم خود را سرگرم مى كنم. از خود مى پرسم وقتى انسان حرارتى را احساس كند چه مى كند. خود جواب مى دهم خوب معلوم است انسان ديوانه وار فرياد مى زند سوختم! سوختم! كمك! مى دود، مى گريد، مى نالد، مشت بر در و ديوار مى زند. بر خاك چنگال مى كشد، بر سر آسمان داد مى زند، آتش گرفته ام!
اما محسن حاجى بابا و دو شهيد همراهش شهيد احمد بيابانى و شهيد عباس شوندى، سوختند و خاكستر شدند. شعله كشيدند و آرام، آرام سرد شدند، عطر شدند. در آسمان تبلور يافتند و سر به دامان معبود گذاشته، در زير نوازش هاى عاشقانه او، زمزمه محبت هاى غزل واره اى سر دادند كه ما سوختيم تا پاك شويم، خاكستر شديم تا برافراشته شويم و ملامت نشويم. خاكستر شديم تا باد ما را به هر كجا كه مى خواهد ببرد، تا هر كجا انسان غيرت مندى نفس مى كشد رايحه عطر ما را استشمام كند. مى خواهيم هر كجا شمعى برافروخته شد ما بزم مجلسش باشيم. مى خواهيم همچون يك معشوق، نوازشگر عشاق باشيم. مى خواهيم نوشيدن ها و مزمزه كردن ها، همچون عسل، همچون يك خاطره شيرين، همچون شراب لطيف مستى بخش در صراحى دل باشيم. مى گويند مى خواهيم در طلوع صميمى خورشيد شاهد بازى كودكانه فرزندان ايران و شاهد نوازشگر دست پرمهر هموطنانمان باشيم. ما سوختيم و با سوختنمان بلندترين فرياد چگونه مردانه زيستن را در دنيا سر داديم.اين چند دقيقه شب يلدايى بود كه بر من گذشت، آتش درونم هر لحظه شعله ورتر مى شد. مردى كه در اتاق جلسات حضور داشت ديگر برايم آن شخص هميشگى نبود. نمى دانستم كه او بى تقصير است به دنبال كسى از همرزمان شهيد مى گشتم. در دل بد و بيراه مى گفتم. اين آتش هر لحظه زبانه مى كشد و من مانند شمع مى سوزم و آب مى شوم. شايد خاطره ديرينه اى را در دلم زنده كرده است. گويى خاطره اى كه هشت سال تمام در انتظار خبر يا اثرى بودم، اما دريغ از آن كه شاهد شهادت و يا همرزم شهيد بى تفاوت به زندگى خود ادامه مى داد.
در اين لحظه نمى دانستم بايد به چه كسى لعن فرستاد، بايد كينه چه كسى را به دل گرفت. به دنبال وسيله اى، دليلى، جمله اى، توجيهى، قصه اى، اسطوره اى، تاريخى روانشناسى مى گردم تا شايد بتوان همرزمانش را تبرئه كرد كه چرا حاجى باباها گمنام باقى ماندند و تنها واژه تقدير را مى يابم. تقدير چنين بود. شب پنجشنبه در بهشت زهرا قطعه ۲۶ رديف ۲۹ مراسم برگزار شد. همراه با پدر شهيدان محسن و حسن حاجى بابا بر سر مزار محسن رفتيم. از اشك چشم پدر و نجابت بى نهايتش شرمنده مى شوم. مى خواهم با او باب ارتباط را بگشايم، اما بغض گلويش، آسمان دلم را ابرى و چشمانم را بارانى مى كند. پايين آرامگاهش مى نشينم آرام با نوك انگشتانم بر روى سنگ مى زنم. نسيمى از بن كاكل شب جمعه برخاست و خود را بى تاب و بى قرار بر اين زنده خفته در خاك مى زد. نسيم پيام داشت فرياد مى زد، اما فريادى كه بر هر دلى نمى نشست هر گوشى آن را نمى شنيد. پيام نسيم، بوى بهاران، مژده رويش سبزه و شكوفه و شور و شوق بود.
پيام اين بود: در هر كجا كه احساس امنيت و آرامش مى كنيد و شاهد بستن پيوندها و عهدها و جشن ها شديد، اين را بدانيد كه در پايان آن شب يلدا؛ حاجى باباها و خندان و شوندى ها و گروسى ها بر لبان تيره و خاموش افق شكفتند و مژده طلوعى نزديك را زمزمه كردند و سپس... و سپس آفتاب برآمد، رسيد و تافت و روشن كرد و حال شما بنوازيد و بتازيد و عاشقانه و ديوانه وار آواز هستى سر دهيد و همچون قطره اى پاك و زلال در اين ميعادگاه عشق قهرمان هاى افسانه هاى عاشقانه ايران را به ياد آوريد.همرزمان شهيد و برادران آن ها با ذكر خاطراتى مراسم را به انجام رساندند و در پايان برادر شهيد مهدى خندان با زمزمه «اين دل تنگم عقده ها دارد» با بغضى در گلو مدعوين را به فضاى سال هاى جنگ برد و همرزمان شهيد با دنيايى از حسرت بر كنار مزار آنان تجديد پيمان كردند.
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
لینک کپی شد
نظر شما
