دست ها بالا، بى حركت!
پس از آموزش، حدود ۵۰۰۰ نفر بوديم كه از سراسر خراسان عازم منطقه جنوب(اهواز) جهت تقويت نيروهاى جبهه مى شديم. پس از سازماندهى كردن ، راهى خط مقدم جبهه خرمشهر شديم. هنوز دو هفته از حضور ما در جبهه نمى گذشت ولى كوله بار همگى مان پر بود از خاطرات تلخ و شيرين بسيار. يكى از زيباترين اتفاقاتى كه در آن چند هفته اول برايمان پيش آمد اين بود كه در يكى از شب هاى پرهياهو و پر آتش پاييزى، دشمن با تمام قوا آتش خود را روى نيروهاى ما باز كرده بود. ساعت حدود ۳۰:۱۱ شب بود. همگى مشغول رفت و آمد و فراهم كردن مهمات لازم براى پاسخ به آتش عراقى ها بوديم كه صداى قهقهه بچه ها را هم شنيدند. همگى كنجكاو شده بوديم كه علت خنده بچه ها را بفهميم. وقتى وارد سنگر شديم و از جريان جويا شديم، يكى از بچه ها گفت: براى رفع قضاى حاجت به دستشويى رفته بودم، ناگهان صداى صحبت عراقى ها به گوشم خورد، من كه اسلحه اى براى دفاع از خود نداشتم، آفتابه را برداشتم، چفيه ام را دورش پيچيدم، وقتى پتو را كه حكم در دستشويى را داشت كنار زدم، ديدم دو عراقى پشت به دستشويى ايستاده و با هم صحبت مى كنند. بلافاصله لوله آفتابه را به پشت يكى از آنها گذاشتم و فشار دادم، سرباز عراقى كه فكر مى كرد لوله اسلحه است، فورا اسلحه اش را انداخت. سرباز ديگر هم به پيروى از او همين كار را كرد، من هم از موقعيت استفاده كرده و اسلحه هايشان را برداشتم و آنها را با خود به سنگر آوردم. وقتى بچه ها مرا آفتابه به دست پشت سر عراقى ها ديدند شروع به خنده كردند، عراقى ها كه با تعجب آنها را مى نگريستند، به من نگاه كردند، من هم با خنده چفيه را از دور آفتابه باز كردم، تازه آنجا بود كه عراقى ها دليل خنده بچه ها و نحوه گول خوردن خودشان را فهميدند.
حوريه ملكى
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
حوريه ملكى
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
لینک کپی شد
نظر شما
