اينجا کجاست؟!

کد خبر: ۱۹۶۰۷۶
تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۳۸۶ - ۲۰:۰۷ - 20December 2007
عطش، همه را هلاک کرده؛ همه را، جز شهداء، که حالا کنار هم، در انتهاي کانال خوابيده اند. ديگر شهداء تشنه نيستند، فداي لب تشنه ات، اي پسر فاطمه(س).

* آخرين برگ دفترچه يادداشت يکي از شهدا گردان حنظله لشکر 27

[از کنار تابلوي فلش گونه اي رد مي شويم که از فرط اصابت رگبار گلوله کاليبر سبک و برخورد ترکش ها، مشبک و آبکش شده است. تابلو را، سال ها پيش، عناصر تبليغات سپاه چهارم ارتش بعث در اينجا کاشته اند و با خط سرخ برسينه ي سفيد آن نوشته اند: «موقف ابي عبيده» و زير آن به خط سياه: «جئنا، لنبقي... يعني که: آمده ايم تا بمانيم.]

... همين جا که الان داريم از کنارش مي گذريم، نقطه ي اوج درگيري اين شيربچه هاي شکارچي تانک، با دشمن بوده، مي فهمي چه مي گويم؟! از اين فرش ترکشي که روي زمين را پوشانده بگيرد و بيا، تا اين برزخ چهار کيلومتري ميدان مين و سيم هاي خاردار عنکبوتي و فرشي و حلقوي، و بشکه هاي 10 ليتري فوگاز، که محتويات آن، فولاد را ذوب مي کنند، چه  رسد به بدن آدميزاد، تا اين خورشيدي ها  و تله هاي انفجاري ناپالم و.. [حمله ي شديد سرفه به ريه هاي بي رمق اش، کلام او را قطع مي کند]

... اين بچه هاي مظلوم ما، شب حمله ي والفجر، مثل قرقي از لابه لاي شانزده رده موانع ايذايي اين چنيني گذشته اند، تا خودشان را به پاي خط اول پدافندي بعثي ها برسانند... چه فايده دارد اينها را ضبط مي کني؟!

تو با اين ضبط فسقلي و آن يک کف دست دوربين قراضه ات، چه طور مي خواهي براي مردم شهر، که هيچ کدام از اين صحنه ها را نديده اند، حق مطلب را در توصيف اينجا ادا کني؟... اصلاً چرا با ما مصاحبه مي کني؟ کاش ضبط صوتي، چه مي دانم، دوربيني هم وجود داشت، که مي شد با آنها، حرف هاي اين شهداء را ضبط کرد؛ تا خودشان به ما مي گفتند در آن شب ها، اينجا چه بر اينها گذشته... [باز هم هجوم بي امان سرفه، به پهناي صورت اشک مي ريزد] ... برو، برو با شهداء مصاحبه کن خبرنگار.
***

* مرتضي شادکام؛ جانباز شيميايي، تخريب چي اکيپ تفحص

... به جوان ها مي گويم؛ به آنهايي که اسم «عطاالله مجيد» را نمي دانند. بگذار بچه هايي که اسم ستاره هاي قلابي هاليوود و «آرنولد» و «رمبو» را بلدند، يک بار هم شده، اسم عطاء را بشنوند. عطاءالله، کسي است که اگر هيچ کدام او را نشناسيم، ملائکه آسمان او را مي شناسند. اين بسيجي کم سن و سال، با آن که از ناحيه يک پاي خودش معلول مادرزادي بود، خودش را به قافله شهداء رساند. شب حمله ي والفجر مقدماتي، ستون نيروها با سرقدم هاي بلند در آن ظلمات شبانه داشت جلو مي کشيد. «عطاء»، هر دو، سه قدمي را که راه مي آمد، زمين مي خورد، بلند مي شد، چند قدم جلو مي آمد و دوباره زمين مي خورد، اما از ترس اين که مبادا مسؤولين گردان او را به عقب برگردانند، به هر مکافاتي بود، قدم به قدم ما مي آمد. آن چند کيلومتر آخر، خيس عرق و تلوتلو خوران جلو مي آمد. از آنجا به بعد، خودم زير بغلش را گرفته بودم.

آن شب، بچه ها شانزده، هفده کيلومتر راه را در تپه هاي رَملي، با بار و بنه ي سنگين – هر نفر 20 کيلو بار مبنا – يک نفس کوبيدند و جلو آمدند. صداي «تاپ، تاپ» خفيف برخورد پوتين بچه هاي گردان با رمل ها، دم گرم و خفه ي نجواي «حسين، حسين»شان، مثل نواي شوري بود، که حرکت شبانه ما را همراهي مي کرد. «عطاء» کمي که رمق پيدا کرد، نگذاشت زير بغلش را بگيرم، با همان وضع وخيم جسمي خودش، از اول تا آخر ستون در حال حرکت با ما مي دويد و با گفتن کلمات روحيه دهنده، بچه ها را دلداري مي داد. اين بود، تا برخورديم به يک کمين دشمن، تعدادي در جا شهيد شدند و تعدادي هم مجروح. مجروحين ما، پاي سنگر کمين دشمن افتاده بودند. زير منور بعثي ها، ستون نفرات ما زمين گير شده بود. اما آنها هنوز ستون ما را نديده بودند. مجروحين، لب هايشان را مي گزيدند، طوري که لب هاي شان، از فرط گزش دندان ها، خونين شده بود؛ سعي داشتند به هر ترتيبي که شده، ناله نکنند تا صداي شان، بعثي ها را هشيار نکند. در آن لحظات، خيلي از زخمي ها، اين جوري، بي صدا شهيد شدند.... کاليبر سنگر کمين دشمن، يک روند همه جا را زير آتش گرفته بود... عطاءالله، در همان لحظه و جايي به شهادت رسيد، که خودش آرزوي آن را داشت؛ حين اذان صبح، در ميدان جنگ. دستش را روي سينه ي نحيف خودش گذاشته بود و از لابه لاي انگشت هاي لاغرش، خون فواره مي زد... با لبخند رضا بر لب، شهيد شد.
***

* احمد شفيعي ها؛ از رزم آوران نبرد والفجر مقدماتي

... عمليات والفجر مقدماتي، جزو 17 نفر تخريب چي هايي بودم که از طرف واحدمان، به «گردان حنظله» مأمور شديم. مي داني، اکثر بچه هاي اين گردان، توي همين حمله شهيد شدند. از ما هفده نفر تخريب چي هم، فقط سه نفر زنده به عقب برگشتند. بقيه، با شهداء رفتند... بچه هاي اين گردان، با آن که اکثراً پانزده، شانزده سال بيشتر نداشتند، توي آن کانال ماندند و دمار از روزگار تيپ هاي مجهز و نفرات تازه نفس لشکر 14 بعثي درآوردند... البته، موقعي که محاصره شديم، اوضاع سخت اشکي شد.
***

* شهيد علي محمودوند؛ فرمانده جانباز اکيپ تفحص

... از همان گرگ و ميش هواي سحر، پاتک تيپ هاي لشکر 14 دشمن شروع شد. به طرز وحشتناکي روي سرمان آتش مي ريختند.

زمين، دائماً مي لرزيد. قبضه هاي خمپاره اندازشان، وجب به وجب خط ما را هدف قرار مي دادند. تک تيراندازهاي دشمن هم با تفنگ هاي «سيمينوف» مجهز به دوربين هاي دقيق، بيشتر بچه هاي فعال ما را مي زدند.

داشتم خشاب اسلحه ام را عوض مي کردم که ناغافل، نفر بغل دستي ام، نقش زمين شد.

وقتي رويش را برگرداندم، ديدم تير سيمينوف، وسط پيشاني اش خورده، و از پشت سرش خارج شده. گل هاي گردان ما، يکي، يکي پرپر مي شدند، اما با اين وجود، مقاومت بچه ها ادامه داشت.
***

* گل علي بابايي؛ جانباز شيميايي؛ از رزم آوران نبرد والفجر مقدماتي

... زمين و زمان به لرزه درآمده بود. رفقام، جلوي چشم هايم داشتند پرپر مي زدند. مسؤول گردان شهيد شد... معاون اش، مرا فرستاد، تا بلکه بتوانم از توي ميدان مين پشت سرمان، معبر بزنم؛ براي بيرون بردن زخمي ها و اجساد شهداء... تازه داشتم براي سيخونک زدن زمين، سرنيزه را از غلاف بيرون مي کشيدم، که صداي رگبار ممتد و قهقهه ي ديوانه واري، مرا سر جايم ميخکوب کرد.

يک کماندوي سوداني، تيربار گرينوف را مثل تفنگ کلاش، رويدست گرفته بود و مست و لايعقل، از شيار پشت سرمان، جلو مي آمد و ما را بسته بود به رگبار. آمدم دست به اسلحه ببرم، ديدم فشنگ ندارم. خواستم برگردم توي کانال... پاهايم توي توده ي رمل ها، بُکسواد مي کردند! اما آن ياروي سوداني، که روي پوتين هايش از اين رو کش هاي ضدِ رَمل کشيده بود، توي آن تپه هاي رَملي، مثل آهو مي دويد و دنبال ام مي کرد... داغ زدن معبر، به دلم ماند.
***

* محمدرضا درويش؛ تخريب چي جانباز اکيپ تفحص

... ارتش بعث، يک سري تيپ هاي کماندويي داوطلب اردني و سوداني را به منطقه آورد.

اردني ها، معروف بودند به «قواي يرموک» (نيروهاي يرموک)، سوداني ها هم، به «قواي عروبه» (نيروهاي عربيت). از حيث قامت، هر دام، قد يک دکل! بعد از گرفتار شدن گردان ما در حلقه محاصره آتشبارهاي سنگين و ادوات سبک بعثي ها، اول با شليک گلوله هاي فسفري به داخل کانال، گِراي ما را ثبت کردند و بعد، با توپ و کاتيوشا و موشک 107 و باران خمپاره، بچه ها را زير آتش گرفتند. عوامل جنگ رواني سپاه چهارم بعثي ها، هر از چند ساعت يک بار، مي آمدند حول حوش کانال ما، با بلندگو به ما فحش هاي رکيک مي دادند، دست آخر هم مي گفتند: راه فرار نداريد... بايد تسليم بشويد!
***

* شهيد علي محمودوند؛ فرمانده جانباز اکيپ تفحص

... از شدت هُرم گرما، رمل هاي مقتل، انگار آتش گرفته اند. بچه هاي اکيپ تفحص، توي گودال قتلگاه گِرد هم حلقه زده اند و بي اعتنا به دوربين خوش اشتهاي حاج نادر [طالب زاده]، گوش دل سپرده اند به شاعر شيعه نامه؛ محمد رضا آقاسي، که با همان شور قلندروارش، دارد زبان حال شهداي مظلوم قتلگاه را، براي شان روايت مي کند:

اگر تيغ عالم بجنبد ز جاي

به کرنش نيفتد ولي خداي

مرا از دم تيغ ها بيم نيست

سر مرد، بر خاک تسليم نيست

که قفنوس را، بيم آتش مباد

فروبسته تسليم آتش مباد

که آتش به قفنوس، پر مي دهد

به معراج، بال سفر مي دهد

و من، رفته ام توي بحر آنچه در پيرامون ام مي بينم: خشاب هاي خالي، تفنگ هاي درهم شکسته، پرچم هاي سوخته، تکه هاي خرد شده ي جمجمه ها و سربندهايي که تک و توک، از زير رمل ها بيرون زده اند، و اين حصار مين ها والمر، با آن شاخک هاي بد ترکيب شان... يا حسين(ع)! اينجا کجاست؟!
***

* برشي از يادداشت هاي سفر تفحص، مرداد 1373

... توقع داري به اينها چه بگويم؟ اين سيد مرتضي آويني بود که وجود داشت توي اين قتلگاه ها بيايد. عوض اين که ايام عيدي با خانواده برود «زيبا کنار» و «کيش» صفا کند، زن و بچه را توي تهران به امان خدا رها کرد و آمد اينجا؛ چرا؟ چون دلش پيش اين شهدا بود. اما همان فيلم هايي را هم که او آمد و از اين قتلگاه ها گرفت، مي بيني بي انصاف ها براي نشان ندادن شان، چه بازي ها که از خودشان در نمي آورند؛ يا موقعي آن را نشان مي دهند که حتي مرده هاي توي قبرستان هم در آن نصفه شبي رفته اند مرخصي، يا اگر هم ناپرهيزي کردند و قرار شد چنين فيلمي را توي يک وقت مناسب، از يک کانال پخش کنند، درست همزمان با پخش آن، مي بيني يک کانال، سريال پليسي مهيج خارجي گذاشته، آن يکي کانال، دارد فيلم سينمايي آمريکايي نشان مي دهد، کانال بعدي هم، پخش مستقيم مسابقه فوتبال جام قهرماني باشگاه هاي اروپا، بين رئال مادريد با بارسلونا!

حالا خودت را بگذار جاي جوان اين مملکت؛ مشتري کدام شان مي شوي؟!

«ستارگان آسمان گمنامي» را که شهيد آويني درباره اين قتلگاه ها ساخته، نبايد پخش آن تکرار بشود... روزنامه نويس ها و خبرنگارهاي شان هم کم کوتاهي نکردند. اين همه روزنامه و هفته نامه و ماه نامه و فصل نامه رنگي و سياه و سفيد توي اين مملکت چاپ مي شوند، خودت انصاف بده، به اندازه عکس ها و مطالبي که درباره ي «اعطاي جايزه اسکار» و نحوه ي پروش «گل هاي آپارتماني» کاغذ و قلم خرج مي کنند، آيا خرج قتل عام شده هاي شانزده ساله ي کانال هاي فکه کرده اند؟ بعد توقع داري به اين ها چه بگويم؟
***

* مرتضي شادکام؛ جانباز شيميايي، تخريب چي اکيپ تفحص

... ببين اخوي جان! نمي خواهم مأيوس بشوي، ولي خدا وکيلي از قلم و کاغذت چه کاري بر مي آيد؟ منعکس کردن زحمات بچه هاي تفحص پيشکش؛ آخر چطوري مي خواهي آن لحظه هاي محاصره بچه ها را، براي مردم مجسم کني؟ طوري که بفهمند مقاومت تا پاي شهادت در حلقه ي محاصره، يعني چه؟
***

* سيد مجيد هاشمي؛ جانباز شيميايي، تخريب چي اکيپ تفحص

... مهمات کم داشتيم، بچه ها داخل کانال، توي خاک و خُل، دنبال چار تا فشنگ کلاش مي گشتند. به علت عمق زياد پيشروي ما در شب اول حمله، از آتش پشتيباني و اين جور چيزها، خبري نبود. يک هفته مقاومت کرده بوديم. مختصر آب و کمپوت هاي باقي مانده، جيره بندي شده بود. تشنگي و گرسنگي بيداد مي کرد. محاصره هم براي ما شده بود نور علي نور! اما هر وقت صداي بلندگوهاي دشمن بلند مي شد، بچه ها همگي، با آخرين رمقي که در وجودشان باقي مانده بود، همصدا مي شدند و تکبير مي گفتند. مي داني؟ من يکي تا زنده ام، صداهاي درهم پيچيده ه ي دعوت به تسليم بلندگوهاي دشمن، و تکبيرهايي را که از لب هاي قاچ، قاچ شده ي بچه ها بيرون مي آمد، فراموش نمي کنم.
***

* شهيد علي محمودوند؛ فرمانده جانباز اکيپ تفحص

... داخل سنگر فرماندهي سپاه يازده قدر، همه از شدت فشار عصبي و تحمل بي خوابي چند شبانه روز گذشته، کلافه شده بوديم. يادم هست در آن ساعت هاي آخر مقاومت بچه ها در کانال، صداي بي سيم چي گردان حنظله را از لبندگوي مرکز پيام شنيديم، که مي خواست با حاج همت صحبت کند. حاجي پاي بي سيم آمد و گوشي را به دست گرفت. صدا ضعيف و پر از خشخشي را از آن سر خط شنيديم که مي گويد: «فلاني رفت، فلاني هم رفت... باتري بي سيم دارد تمام مي شود، من هم ديگر با شما خداحافظي مي کنم.»

همت که قادر به شکستن حلقه محاصره تيپ هاي تازه نفس دشمن و نجات دادن بچه ها نبود، در حالي که به زحمت سعي مي کرد احساسات خودش را مهار کند، گفت: «بي سيم را قطع نکن... حرف بزند. هر چه دوست داري بگو، اما تماس خودت را قطع نکن، حرف بزن عزيزم.»

در جواب همت، بي سيم چي گفت: «حاج آقا؛ سلام ما را به امام مان برسان. از قول ما به امام بگوييد همان طور که گفته بوديد، حسين وار مقاومت کرديم، مانديم و جنگيديم.»

ديگر از بلندگوي مرکز پيام، صدايي به جز خش ممتد بي سيم نشنيديم. همگي متوجه بوديم چه اتفاقي افتاده. همت ديگر طاقت نياورد؛ از سنگر بيرون زد. دنبالش رفتم؛ ديدم توي آن غروب دلگير بيابان خدا، خودش را رها کرده و دارد با صداي بلند، گريه مي کند.
***

* سردار سعيد قاسمي؛ مسؤول وقت واحد اطلاعات لشکر 27

... من جملات حضرت امام را درباره ي عمليات والفجر مقدماتي يادداشت کرده ام. وقتي که در جريان گزار ش اين عمليات به امام گفته شد: والفجر مقدماتي به شکست انجاميد، امام در پاسخ جملاتي دارد، که شنيدن آن، تن آدم را مي لرزاند، امام فرمود: شما اسم اين واقعه را شکست نگذاريد، اين عدم موفقيت بود. شما بوديد که به دشمن حمله کرديد و در ابتدا، ابتکار عمل، با شما بود. ما در صدر اسلام هم، در جنگ ها، ناکامي زياد داشتيم، اين که شکست نبود، بلکه عدم موفقيت بود. پس هيچ روحيه تان را نبازيد. با شجاعت باشيد. استقامت داشته باشيد.

بعد که به امام گفته شد بسيجي ها چند شبانه روز در کانال ماندند و جنگيدند و شهيد شدند، امام  در جواب فرمود: «اينها، همان ملائکه الله هستند!»
***

* شهيد حاج همت؛ فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

... کنار کانال، کز کرده و توي خودش رفته. هق هقي بي صدا، شانه هاي تکيده اش را مي لرزاند. مي پرسم: مجيدجان، حرف بزن...

چيزي بگو... تو چه ديدي اينجا؟!

پاسخ ام، فقط سکوت است و هق هق فرو خورده و صورت خيس از اشک او... فردا بايد برگردم تهران؛ در حالي که حاصل سفر اين باره ام به فکه، هيچ نيست مگر يک نوار يک ساعته، از صداي رهاي همهمه ي باد در کانال قتلگاه، آميخته با ضجه هاي آتشناک جانباز رده پنج و تخريب چي گمنام اکيپ تفحص شهداء، مجيد پازوکي...

انصاف ات را شکر مؤمن!

آخر صداي گريه ات را، چطور بدهم دست حروفچين؟!

* آخرين برگ از يادداشت هاي سفر تفحص، محرم سال 74

 

منبع:مجله ياد ماندگار
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین