عاشقى كه شهيد نشد
صحراى واقعى كربلا اينجاست. به حالت سجده نشسته بودم. هيچ حسى نداشتم، حس فرار، حس ماندن، حس رفتن. هيچ. فقط سكوت، سكوت. فضا خاك بود، و خون و فريادهاى بى صدا بود. فضاى نبودن، فضاى گذشت، عشق، ايثار و رفتن. اما من ماندم.
وقتى بغل دستى ام كه نمى شناختمش تير خورد تازه از خواب بيدار شدم. فرياد زد «سوختم خدا» . من تمامى احشاى او را ديدم. دست و پاى شديدى مى زد، تمامى بدنش مى لرزيد. بغلش كردم، گرم بود، سرد نشد. فقط قطره اشكى و لبخندى. او به همين سادگى شهيد شد. اولين شهيدى بود كه بغل مى كردم.هم از خودم راضى بودم و هم ناراضى. او رفت و من ماندم. رضايت از در آغوش گرفتن شهيدى، ناراضى از ماندن و نرفتن. سربلند كردم و خواستم فرياد بزنم: «تا كى، تا كجا بايد اينان بروند؟»
از ماندن خودم دلگير شده بودم. پايى براى رفتن، همتى براى جهش. اما نشد، پايى براى همت نبود. نفهميدم چه شده بود. فقط ديدم پايى نمانده. از زانو ديگر هيچ نبود، هيچ.
يادم نبود چه زمانى از دست دادمش. شايد وجودشان آنقدر هم ضرورى نبود. شايد اعضاى بدن تا وقتى كه ضرورتى داشته باشند لازمند. اعضاى بدن وقتى به درد نخورند حس وجودى شان را از دست مى دهند.
نمى دونستم بايد چه كار كنم. شايد تيرها مرا نمى ديدند. كم كم احساس رضايت، مرا در خود مى برد پلكهايم سنگين مى شدند. اى كاش من هم به همين سادگى شهيد مى شدم. شهادت مثل رفتن به يك خواب عميق، نرم و دوست داشتنى مى ماند. شهادت يعنى جسارت . شهيد هم به خاك تبديل مى شود و فقط خاطره است كه از او به ياد مى ماند. شهادت مرگ نيست.
او مى خندد. او يكى از دوستان قديمى بود كه در سنگر ديدمش. حسن تصادف بود كه ما همديگر را ديديم. مدت يك ماهى در سنگر با هم بوديم. بعد از چند سالى همديگر را ديديم. از دبستان تا دانشگاه، در شلوغى هاى انقلاب با هم بوديم. عامل جدايى من بودم. مأموريت از طرف دانشگاه به شهرستان و بعد از ۳ سال به جبهه. آره ۳ سال بود نمى ديدمش. حقيقتش دلم برايش تنگ شده بود. فكر كنم او هم مثل من دلش تنگ شده بود.
> آره وقتى تو سنگر ديدمت حسابى كيف كردم.
- من هم احساس گرمى داشتم. راستى چطور من را پيدا كردى.
> وقتى كه داشتيم مى آمديم عقب بى هوش افتاده بودى. اميد براى زنده موندنت كم بود. اما ماندى. همونى كه دوست ندارى.
راست مى گفت. من نيامده بودم كه بمانم. من براى رفتن آمده بودم. هر كه رفت لذت آمدن را چشيد. واقعاً بى معنى است، زندگى كه به عاريت به تو سپرده شده هنگام پس دادنش «چرا» بياورى . من از اين چرا بدم مياد.
>خيلى خب من ميرم تا كمى استراحت كنى.
- ممنونم از كمكت. خودت چه طورى . حالت خوبه.
> مثل اينكه تيرها من را نمى ديدند. راستى تو حالا حالاها اينجا مهمونى چيزى نمى خواهى. مثل كتاب.
- چرا ، هرچى بيارى ممنونت مى شم.
>چيزهاى خوبى برات ميارم تا حوصله ات سرنره. فعلاً خداحافظ.
- خداحافظ.
وقتى بغل دستى ام كه نمى شناختمش تير خورد تازه از خواب بيدار شدم. فرياد زد «سوختم خدا» . من تمامى احشاى او را ديدم. دست و پاى شديدى مى زد، تمامى بدنش مى لرزيد. بغلش كردم، گرم بود، سرد نشد. فقط قطره اشكى و لبخندى. او به همين سادگى شهيد شد. اولين شهيدى بود كه بغل مى كردم.هم از خودم راضى بودم و هم ناراضى. او رفت و من ماندم. رضايت از در آغوش گرفتن شهيدى، ناراضى از ماندن و نرفتن. سربلند كردم و خواستم فرياد بزنم: «تا كى، تا كجا بايد اينان بروند؟»
از ماندن خودم دلگير شده بودم. پايى براى رفتن، همتى براى جهش. اما نشد، پايى براى همت نبود. نفهميدم چه شده بود. فقط ديدم پايى نمانده. از زانو ديگر هيچ نبود، هيچ.
يادم نبود چه زمانى از دست دادمش. شايد وجودشان آنقدر هم ضرورى نبود. شايد اعضاى بدن تا وقتى كه ضرورتى داشته باشند لازمند. اعضاى بدن وقتى به درد نخورند حس وجودى شان را از دست مى دهند.
نمى دونستم بايد چه كار كنم. شايد تيرها مرا نمى ديدند. كم كم احساس رضايت، مرا در خود مى برد پلكهايم سنگين مى شدند. اى كاش من هم به همين سادگى شهيد مى شدم. شهادت مثل رفتن به يك خواب عميق، نرم و دوست داشتنى مى ماند. شهادت يعنى جسارت . شهيد هم به خاك تبديل مى شود و فقط خاطره است كه از او به ياد مى ماند. شهادت مرگ نيست.
او مى خندد. او يكى از دوستان قديمى بود كه در سنگر ديدمش. حسن تصادف بود كه ما همديگر را ديديم. مدت يك ماهى در سنگر با هم بوديم. بعد از چند سالى همديگر را ديديم. از دبستان تا دانشگاه، در شلوغى هاى انقلاب با هم بوديم. عامل جدايى من بودم. مأموريت از طرف دانشگاه به شهرستان و بعد از ۳ سال به جبهه. آره ۳ سال بود نمى ديدمش. حقيقتش دلم برايش تنگ شده بود. فكر كنم او هم مثل من دلش تنگ شده بود.
> آره وقتى تو سنگر ديدمت حسابى كيف كردم.
- من هم احساس گرمى داشتم. راستى چطور من را پيدا كردى.
> وقتى كه داشتيم مى آمديم عقب بى هوش افتاده بودى. اميد براى زنده موندنت كم بود. اما ماندى. همونى كه دوست ندارى.
راست مى گفت. من نيامده بودم كه بمانم. من براى رفتن آمده بودم. هر كه رفت لذت آمدن را چشيد. واقعاً بى معنى است، زندگى كه به عاريت به تو سپرده شده هنگام پس دادنش «چرا» بياورى . من از اين چرا بدم مياد.
>خيلى خب من ميرم تا كمى استراحت كنى.
- ممنونم از كمكت. خودت چه طورى . حالت خوبه.
> مثل اينكه تيرها من را نمى ديدند. راستى تو حالا حالاها اينجا مهمونى چيزى نمى خواهى. مثل كتاب.
- چرا ، هرچى بيارى ممنونت مى شم.
>چيزهاى خوبى برات ميارم تا حوصله ات سرنره. فعلاً خداحافظ.
- خداحافظ.
وحيد اسلام زاده
لینک کپی شد
نظر شما
