در جست وجوي همسنگر

کد خبر: ۱۹۶۱۱۶
تاریخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۳۸۶ - ۲۲:۵۷ - 30October 2007

وقتي صداي تيربار در شيار پيچيد، ما وارد نيزار شديم. مشكلي از اين پيچيده تر نمي شد. به شدت، پشت شيار را مي كوبيدند. گلوله ها از كنار سر و صورت و لابه لاي دست و پاهايمان مي گذشتند. ميان نيزار مخفي شديم. عراقيها نيم ساعتي كوبيدند. حرارت گلوله ها،نيزار را به آتش مي كشيد. وضعيت هر لحظه خطرناك تر مي شد. آتش ميان نيزار خشك پيچيد و دامنه پيدا كرد. اگر مي مانديم، مي سوختيم. اگر بيرون مي رفتيم، تير مي خورديم. سرك كشيدم و شيار ديگري را در نزديكي نيزار ديدم. چاره اي نداشتيم. دويديم و خودمان را ميان شيار پرت كرديم. چهار ـ پنج متري فاصله نداشتيم؛ اما انگار چهارصد متر دويده بوديم. خستگي عجيبي بر من مستولي شد. خوابيدم. در عرض شيار، يك آب شكستگي ديدم. حدود سي سانتيمتر عمق داشت.

بدن لاغر من به سختي در آن جا گرفت. سلطان محمدي هم كنارم پناه گرفت. گلوله ها به شدت مي باريدند. عراقيها از دو سمت با كاليبر مي زدند. دو طرف شيار، زير رگبار گلوله بود. تنها يك قوز صخره اي چند سانتي، ما را حفظ مي كرد. تيرها به تكه سنگ مي خورد و كمانه مي كرد. سرم را به ديواره سنگ چسباندم تا كمترين سطح مقطع را نسبت به سمت بارش تيرها داشته باشد. عراقيها بالاي تپه ها بودند و نمي توانستند پايين را بزنند. به هر حال، جاي ماندن نبود. مي بايست تغيير موضع مي داديم. شايد ـ دو سه هزار تيري به سوي ما شليك شده بود و همچنان ادامه داشت. هوا فوق العاده گرم شده و تشنگي امان ما را بريده بود. فقط مي توانستيم خودمان را به پشت تپه برسانيم؛ چون در مجاورت شيار قرار داشت. مقصود من هم از آمدن به شيار، همين بود. تپه كوچكي بود؛ ولي ما را پناه مي داد. ديگر به فكر پيدا كردن خيراللهي نبودم. در آن مهلكه، هرچه دلم مي خواست، به او مي گفتم. گفتم: آخر اين چه دردسري بود كه ما را دچارش كرد؟ خودش را اسير كرد و ما را به كشتن داد و منطقه را هم حساس كرد.
آنقدر مانديم تا از شدت گلوله باران كاسته شد. تك تك بلند شديم و به طرف تپه دويديم. كمتر از يك دقيقه طول كشيد كه توانستيم به تپه برسيم. اول سلاحم را پرت كرده و بعد خودم را به پشت تپه رسانده بودم.خدا را شكر كردم. نفس نفس مي زدم؛ ولي احساس راحتي مي كردم. هنوز چند لحظه اي نگذشته بود كه خمپاره اي كنارمان منفجر شد. اين آخرين خمپاره نبود. دومي و سومي هم پشت سرش فرود آمد. در مساحتي بيست متري، چندين نوع خمپاره منفجر مي شد: ،۸۲ ۱۲۰ و .۶۰ جهنمي به پا شد كه در وصف نمي گنجد. در آن گير و دار، تنها كاري كه به ذهنم رسيد، اين بود كه نماز ظهر و عصرم را بخوانم. في الفور تيمم كردم و در حالت خوابيده نمازم را خواندم. سلطان محمدي مواظب بود تا كمين نخوريم. بعد من مراقبت كردم واونمازش را خواند. كم كم از شدت گلوله باران كاسته شد. ديگر هر دقيقه يك خمپاره به زمين مي خورد. جرأت كردم و به بالاي تپه رفتم. اطراف را نگاه كردم. موقعيت سنگر كاليبر را شناسايي كردم و بهترين مسيري را كه مي توانستيم از آن بگذريم، انتخاب كردم. مي بايست از يك آب شكستگي مي گذشتيم و به رودخانه اي فصلي مي رسيديم. درختچه هايي، اطرافش را پوشانده بود. صبح از پشت همان درختچه ها دوربين كشيده بوديم. نگو كه عراقيها همان موقع ما را ديده و منتظر فرصت بودند تا جلوتر برويم. اين دامي بود كه آنها براي ما پهن كرده و ما متوجه اش نشده بوديم. نيم ساعتي صبر كرديم تا شايد حوصله طرف مقابل سر برود. اوضاع كمي آرام شد. نفر اول، سينه خيز به گودي رودخانه رسيد. باز باران گلوله باريدن گرفت. من پشت سر او حركت كردم. بيست متري پيش رفتيم و به آب شكستگي رسيديم. عراقيها هر چه داشتند، به سرمان مي ريختند. در همين حين، پايم به سنگ و سلاحم خورد و به شدت زخمي شد. خودم را ميان سنگهاي ريز و ردشت حايل كردم. تيرها به قدري نزديكم فرود مي آمدند كه فكر مي كردم هر لحظه سوراخ سوراخ خواهم شد. اصلاً فكر مي كردم تير خورده ام؛ ولي چون گرم هستم، متوجه اش نيستم. يك خمپاره ۸۲ در يك متري من منفجر شد. چرا تكه تكه نشدم، خدا مي داند و بس. نه موج آن مرا گرفت و نه تركشش! فقط يك تركش سرد شده بالا رفته و افتاده بود روي دستم كه زخمي ام نكرد.
كشان كشان به آب شكستگي رسيديم. رودخانه حدود بيست متر عرض داشت. خشك بود. ما درست از وسط، يعني عميق ترين نقطه اش، گذشتيم. علفها و نيزار، مانع ديد عراقيها مي شد. راه را به همراهم نشان دادم. من پشت سرش مي رفتم. همچنان سينه خيز مي رفتم و آنها هم تيربارانمان مي كردند. سعي مي كردم بدنم عمود برتيرها قرار نگيرد. من در دوران آموزشي ام خيلي سينه خيز نرفته بودم. آموزش كوتاه مدت را در پادگان جبهه و آموزش درازمدت را پشت جبهه تمام كرده بودم. در اين ساعات داشتم جبران مافات مي كردم. حدود پنجاه متر چنين جانانه سينه خيز رفته بودم.
بين علفهاي بلنداستراحت كرديم. به نظرم رسيدكه صداي عراقيها را مي شنوم. دقت كردم و فهميدم كه آمده اند سراغمان. ديگر شهادت يا اسارت، هديه ما بود. اگر اسير مي شديم، هيچ بهانه اي نمي توانستيم بتراشيم كه رزمنده عادي هستيم؛ چون وسايل همراه، ما را لو مي دادند. مسلماً تا اطلاعات ما را تخليه نمي كردند، دست از سرمان برنمي داشتند. تصميم گرفتم كليه وسايلمان را جايي پنهان كنيم و فقط اسلحه داشته باشيم. قطب نما، دوربين، نقشه و كالك را پنهان كرديم. چند تا سنگ بزرگ هم روي آنها گذاشتيم. هم نشانه اي بود براي ما كه بعداً بتوانيم پيدايش كنيم و هم از ديد آنها پنهان مي ماند. حتي قمقمه هايمان را گذاشتيم؛ چون خالي بودند. صبح با عجله حركت كرده و آب برنداشته بوديم. كاملا ً سبك شديم . فقط يك سلاح و مقداري فشنگ و چند تا نارنجك پيش خودمان گذاشتيم. تا اينجا جواب تيراندازي عراقيها را نداده بوديم. آنها هر لحظه نزديك تر مي شدند. شايدپنجاه متري باما فاصله داشتند. پيش مي آمدند و تيراندازي مي كردند. شايد هم كساني ديگري از بالاي آق داغ مي زدند. ماندن جايز نبود؛ چون نمي خواستيم درگير شويم. اساساً كار اطلاعات عمليات، درگير شدن نيست. اگر عراقي ها ما را بدون درگيري اسير مي كردند، مي توانستندحدس بزنند كه از كدام واحد هستيم. به هر حال، واحد اطلاعات آنها هم مثل ما عمل مي كرد. بنا كرديم به دويدن.

فكر اسارت لحظه اي از ذهنم دور نمي شد. مهمترين مشكل من اين بود كه دشمن به مسؤوليت ما پي خواهد برد. با خودم فكر كردم كه اگرعراقي ها به ما برسند، مي گويم آمده بوديم تا پناهنده شويم؛ ولي شما امان نداديد. بنابراين ناچار شديم فرار كنيم و پنهان شويم... و چه و چه. ريش كه نداشتم، قد كوتاه و بچگانه ام مي توانست دروغهاي مرا پذيرفتني كند. حتي به ذهنم رسيد كه گريه كنم. كار خوبي بود؛ چون عراقيها مي گفتند طرف پسر خوبي است و به زور وارد جبهه شده است.
عرق از سر و رويمان مي باريد. بيشتر درباره خودم فكر مي كردم. از تشنگي داشتم هلاك مي شدم. چنددفعه روي زمين خوابيديم و بلند شديم و دويدم. دوفكر شهادت واسارت در ذهنم سبك وسنگين مي شدند. گاهي خود را خونين و مالين مي ديدم. گاهي دستهايم را پشت گردن مي ديدم. پلاك نداشتم. رفقاي قديمي مي گفتند كه بچه هاي اطلاعات نبايد پلاك داشته باشند؛ چون ممكن است عراقي ها آنها را از روي پلاك بشناسند. اگر شهيد مي شدم، بين دوخط دشمن وخودي، مفقودالاثر مي ماندم. اين موضوع آزارم مي داد. بعد مي گفتم: چه اهميت دارد؟ شهيد، شهيد است؛ چه جسدش به وطن بازگردد وچه ميان كوهها بماند.
پاهايم وظايفشان را خوب انجام مي دادند؛ اما افكارم مغشوش بود. اگر از اين مهلكه جان سالم به درمي بردم، يكي از سخت ترين لحظات دوران جنگيدنم را پشت سر گذاشته بودم. تپه اي به شكل خاكريز نمايان شد. عراقي ها در دل شب روي آن كمين مي گذاشتند. خوشحال شدم؛ هر چند گذرا؛ چون به خط خودمان نزديك شده بودم. با آخرين توان دويدم. نيروي ديگري در پاهايم زنده شده بود. با آخرين نفس دويدم و به بالاي تپه رسيدم و خودم را پرت كردم. انگار عراقي ها از جان سختي ما به تنگ آمده بودند؛ چون به طور پراكنده شليك مي كردند. پشت تپه ولو شديم. جاي امني بود. استراحتي كرديم. اطراف را ديد زدم. بين دوخاكريز و دوتپه بوديم. با خودگفتم: اگر باز هم صداي عراقي ها را بشنوم، باز مي دويم؛ وگرنه حسابي استراحت مي كنيم. تشنگي، امانم را بريده بود. خوشبختانه صدايي نشنيدم. گفتم: استراحت، بهترين چيز است. بعضي وقتها خمپاره اي در اطرافمان مي تركيد و تركشهايش از كنارمان مي گذشت. اعتنا نمي كردم. ما از دل جهنم گذشته بوديم؛ اينكه چيزي نبود.
راه افتاديم. دولادولا پيش مي رفتيم. هر وقت سوت خمپاره اي را مي شنيديم، خيز برمي داشتيم. آن همه تير، ما را قلقلك داده بود؛ اين چنددانه هم رويش.
چه كسي مي تواند گفته هايم را باور كند؟ اينها بوي اغراق مي دهند؛ ولي واقعيت محض هستند.
دم غروب به خاكريز خودي رسيديم. صبح كجا وعصر كجا!؟ تيمي از بچه هاي اطلاعات، پشت خاكريز، منتظر ما بودند. مي خواستند دنبال ما حركت كنند. آنها ساعتها دوربين كشيده واوضاع ما را ديده بودند. يقين داشتند كه يا شهيد شده يا به اسارت درآمده ايم. كلي آب خورديم تا حالمان جا آمد. وقتي مطمئن شديم كه در امانيم، خستگي مفرطي بر ما مستولي شد. ديگر نمي توانستيم قدم از قدم برداريم. گاهي فكر مي كردم كه اگر سر و كله عراقي ها پيدا شود، ديگر كارم تمام است. سوار ماشين شديم و به مقر برگشتيم. تمام صحنه هاي روز گذشته پيش چشمم رژه مي رفت. وقتي روي خاك مقر پا گذاشتيم، به ياد خيراللهي افتادم. باز غمي پنهان روي دلم چنبر زد. باز دلم خواست همراه بچه ها به سمت آق داغ حركت كنم. من تاخبري از خيراللهي به دست نمي آوردم، ساكت نمي نشستم. هزار فكر بريده بريده در ذهنم جان مي گرفتند و جاي خودشان را به ديگران مي دادند. او را اسير مي ديدم. اورا شهيد و تنها مي ديدم. او را زير مشت و لگد مي ديدم. فريادش را مي شنيدم. دهان خونينش را مي ديدم. وچشمان كورشده اش را. با همه اين احوال، مي ديدمش كه لب از لب باز نكرده. گاهي برعكس فكر مي كردم. به نظرم مي رسيد دورش نشسته اند و او دارد همه چيز را مي گويد.
بچه ها در تاريكي شب راه افتادند به سمت آق داغ. عصبانيت خاصي در وجودم زنده شد. خسته بودم. مي بايست چشمانم را مي بستم و دمي مي خوابيدم؛ ولي آسايش از من دور شده بود و كسي در زمين يافت نمي شد كه آرامم كند. اگر خيراللهي را دركنارم مي ديدم، زيباترين هديه ام را گرفته بودم. گاهي به مرگش راضي مي شدم. گاهي دلم آتش مي گرفت. گاهي خودم را سرزنش مي كردم.گاهي به تيم گير مي دادم با اينكه پيشم نبودند.
بچه ها به سرپرستي آپرويز رفتند و دست خالي برگشتند. مطمئن شدم كه شناسايي آق داغ نيمه كاره رها خواهد شد. اين منطقه پشيزي نمي ارزيد. چقدر افسوس خوردم. چقدر حرص خوردم. اگر ذكر خدا در كار نبود، هرگز آرام نمي شدم. تيم ما وقت كشته، بي نتيجه برگشته و منطقه را لو داده بود.
خبر از مقر ما به بيرون درز كرد. سعيد قاسمي، متوجه موضوع شد. مهم نبود كه براي من بد خواهد شد يا تيم من توان خود را ثابت كرده يا يك نفر چه كرده. مهم اين بود كه همه چيز به هم ريخته بود. مي بايست آق داغ را مي بوسيديم و مي گذاشتيمش كنار. آن همه اطلاعات، يك قران هم نمي ارزيد؛ دست كم تا مدتها.
چهل و هشت ساعت بعد، خيراللهي برگشت؛ خسته و مانده و نااميدو سرافكنده. ماجرا اين بود كه دوشبانه روز درخط دشمن سرگردان مانده بود.
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین