ویژه نامه هفته دفاع مقدس91/دو خاطره از شهيد سيد محمدتقي رضوي
به خاطر دارم كه هر موقع قصد آمدن به مشهد را مي كرد ، قبلاً تلفني اطّلاع مي داد و ما هم اتاقش را نظافت مي كرديم و گلي را در گلدان مي گذاشتيم و به انتظار مي نشستيم . چون خيلي پاكيزگي را دوست داشت . آن شب قرار بود كه ايشان بيايند و من هم منتظر بودم . به محض اينكه ماشينش جلوي درب منزل توقّف كرد ، سراسيمه به طرف درب حياط دويدم كه به علّت عجلة زياد چادرم به خارهاي گل باغچه گير كرده و پاره شد و من چون مي خواستم ، اوّلين كسي باشم كه برادرم را مي بينم ، به اين مسئله اصلاً توجّهي نداشتم .
***
تقي بعد از ازدواج بلافاصله به تربت و از آن جا هم به اهواز رفت. مدت ها از اين موضوع گذشته بود و ما هيچ خبري از او نداشتيم. افراد خانواده آرزوي ديدارش را داشتند. همه به دنبال فرصتي مي گشتيم كه به ديدار تقي و همسرش برويم. سرانجام با آمدن عيد و تعطيلات سال جديد ما نيز اسباب سفر بستيم و روانه اهواز شديم. بعد از رسيدن به اهواز راهي خانه تقي شديم. من از زندگي تقي تصور ديگري داشتم. هيچگاه تصور نمي كرديم كه زندگي او اين گونه باشد. براي همين لحظه اي حيران شدم و بي اختيار قطرات اشك از گوشه چشمانم جاري شد. زندگي آقا تقي خيلي ساده بود، ساده تر از چيزي كه حتي بتوان تصورش را كرد. كل زندگي آقا تقي در دو پتو خلاصه مي شد. آن هم دو پتويي كه از جهاد به امانت گرفته بودند. يكي از پتوها حكم زيرانداز را داشت و از ديگري نيز به عنوان روانداز استفاده مي شد. بالاخره هر چي باشد من مادر بودم و ديدن آن صحنه و آن زندگي دلم را به درد مي آورد. آنها حتي بالش هم نداشتند كه زير سرشان بگذارند. آقا تقي از اوركتش به جاي بالش استفاده مي كرد و خانمش هم از چادرش موقع برگشتن من دو بالشي را كه با خود براي استفاده بچه ها برده بودم پيش آنها گذاشتم و گفتم كه لااقل اين بالش ها را زير سرتان بگذاريد. بله اين همه زندگيشان بود. همه زندگيشان از اول تا آخر تمام فكر و ذكر آقا تقي جنگ بود و ما اگر از چيزهاي ديگري مي گفتيم تنها جواب او اين بود كه جنگ واجب تر است. او به اين گفته از صميم قلب ايمان و اعتقاد داشت. آقا تقي يك روز راحت نبود. او هيچ منزل و مأوايي نداشت كه راحت باشد و يا بتواند حتي يك ساعت راحت بخوابد. اصلاً خودش نمي خواست كه در آسايش و راحتي زندگي كند.
راوی : بي بي بهجت رضوي مبرقع
***
تقي بعد از ازدواج بلافاصله به تربت و از آن جا هم به اهواز رفت. مدت ها از اين موضوع گذشته بود و ما هيچ خبري از او نداشتيم. افراد خانواده آرزوي ديدارش را داشتند. همه به دنبال فرصتي مي گشتيم كه به ديدار تقي و همسرش برويم. سرانجام با آمدن عيد و تعطيلات سال جديد ما نيز اسباب سفر بستيم و روانه اهواز شديم. بعد از رسيدن به اهواز راهي خانه تقي شديم. من از زندگي تقي تصور ديگري داشتم. هيچگاه تصور نمي كرديم كه زندگي او اين گونه باشد. براي همين لحظه اي حيران شدم و بي اختيار قطرات اشك از گوشه چشمانم جاري شد. زندگي آقا تقي خيلي ساده بود، ساده تر از چيزي كه حتي بتوان تصورش را كرد. كل زندگي آقا تقي در دو پتو خلاصه مي شد. آن هم دو پتويي كه از جهاد به امانت گرفته بودند. يكي از پتوها حكم زيرانداز را داشت و از ديگري نيز به عنوان روانداز استفاده مي شد. بالاخره هر چي باشد من مادر بودم و ديدن آن صحنه و آن زندگي دلم را به درد مي آورد. آنها حتي بالش هم نداشتند كه زير سرشان بگذارند. آقا تقي از اوركتش به جاي بالش استفاده مي كرد و خانمش هم از چادرش موقع برگشتن من دو بالشي را كه با خود براي استفاده بچه ها برده بودم پيش آنها گذاشتم و گفتم كه لااقل اين بالش ها را زير سرتان بگذاريد. بله اين همه زندگيشان بود. همه زندگيشان از اول تا آخر تمام فكر و ذكر آقا تقي جنگ بود و ما اگر از چيزهاي ديگري مي گفتيم تنها جواب او اين بود كه جنگ واجب تر است. او به اين گفته از صميم قلب ايمان و اعتقاد داشت. آقا تقي يك روز راحت نبود. او هيچ منزل و مأوايي نداشت كه راحت باشد و يا بتواند حتي يك ساعت راحت بخوابد. اصلاً خودش نمي خواست كه در آسايش و راحتي زندگي كند.
راوی : بي بي بهجت رضوي مبرقع
لینک کپی شد
نظر شما
