ویژه نامه هفته دفاع مقدس91/پاسداشت شهید علی بلورچی(1)+ عکس

کد خبر: ۱۹۶۳۱۹
تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۱ - ۱۳:۵۶ - 22September 2012
در خانه‌اش را به روی همه،غیر از چند دوست‌ نزدیک بست.خود را دراتاقی حبس کرد.در و پنجره‌ها را عایق کرد،تا هیاهوی بزرگراه را نشنود. به این جمله گوته معتقد بود که«قریحه در سکوت و آرامش جان می‌گیرد»می‌خواست آنچه‌ را سالهاست در درون خویش احساس می‌کند، هستی ببخشد و زنده کند.

سیگارش را که تازه روشن کرده بود،روی لبهء فرورفتهء زیرسیگاری گذاشت و خودکار را برداشت. مهران بلورچی،قدبلند،خوش‌لباس با موها و پوستی روشن و ساعت سیتی‌زن سبز رنگی که‌ داوود هم نیمکتی‌اش،خیلی از آن خوشش می‌آمد. از سال اول دبیرستان باهم بودند.مدرسهء مفید،از ساعت هفت صبح تا هفت شب؛کلاسهای درسی، حل تمرین؛جبر،مثلثات،فیزیک،شیمی و خارج‌ از برنامه که هرکس دوست داشت؛شرکت می‌کرد. (منطق،فلسفه و اخلاق.)

اولین کلاس اخلاقی که رفت،سه کلاس در یک‌ سالن بزرگ جمع بودند و استاد از روی یک کتاب‌ می‌خواند و توضیح می‌داد.«علم اخلاق،علمی‌ است که انسان را آگاه می‌سازد به غرایز و فطریات‌ خدادادی جهت می‌بخشد به غرایز.این جهت‌ بخشیدن دو نوع است...»

رفته بود توی فکر؛همه ساکت بودند،پس آن‌ شوخیها و تفریحاتی که کلاسهای دو ساعت کامل‌ فیزیک و شیمی را قابل تحسین می‌کرد؟!...سرش‌ را تکان داد.چشمش به مهران افتاد،تند،تند می‌نوشت به نظرش مهران زرنگ بود؛از درس و کتاب خواندن خسته نمی‌شد.و با شاگرد اولها یک‌ فرق خوب داشت با بچه‌ها می‌جوشید و دفتر حل‌ تمریناتش را به همه می‌داد.

پشت نیمکتهای مدرسه بیشتر ز این نمی‌شد؛ همدیگر را شناخت.

***
مهران بلورچی،اسفند 44،شب چهارشنبه‌سوری، در بیمارستان حمایت از مادران متولد شد.اما پدرش،فروردین 45 برایش شناسنامه گرفت؛ چون دلش نمی‌خواست به خاطر چد روز پسرش‌ یک سال بزرگ‌تر به نظر برسد.

مادرش بچهء دوم نمی‌خواست؛چون وضع مالی‌ خوبی نداشتند.حسین شغل آزاد داشت.دو روز کار،چند روز بی‌کار،او از یک خانوادهء مذهبی و اهل کاشان بود.و البته بسیار زیبا و خوش‌قد و بالا؛ اما عاشق دختری شد با ظاهر معمولی به تاوان این‌ عشق،خانواده تنهایش گذاشتند و او خودش به‌ خواستگاری رفت.

پدر لیلا پیمانکار ساختمان بود و یک بهایی معتقد و سرشناس؛وقتی لیلا ده ساله بود؛پدر و مادرش‌ از هم جدا شدند.دختر عموی پدرش که حالا جای‌ مادرش را گرفته بود،اصرار داشت او در هیجده‌ سالگی،با یک مرد میان سال متمول ازدواج کند و لیلا شبانه درحالی‌که کتک مفصلی از پدرش‌ خورده بود؛از خانه فرار کرد.

یک هفته بعد همراه مادرش به دادگاه رفت و ادعا کرد که مسلمان است و پدرش به اجبار می‌خواهد او را به یک مرد بهایی شوهر بدهد و چون به سن‌ قانونی رسیده بود؛دادگاه حق را به او داد.بااین‌ کار لیلا،دشمنی پدرش که بهایی سرشناسی بود

و جلسات مفصل مذهبی در خانهء بزرگش برگزار می‌شد؛با او شروع شد.

این ادعا که باعث نجاتش شد،کنجاوی‌اش را به‌شدت تحریک کرده بود.با خودش فکر کرد، «مسلمان بودن؟یا بهایی بودن؟فرقش چیست؟» اینها راست می‌گویند یا آنها؟او در منزل خواهرش‌ که از مادر یکی بودند ماند مشغولیتش کتاب‌ خواندن بود؛یک سال بعد با حسین ازدواج کرد.

حسین او را به جلسات مباحثهء مذهبی برد؛شش‌ ماه از ازدواجشان گذشته بود که لیلا به دفتر روزنامه رفت و درمدت کوتاهی رسما مسلمان‌ شدنش را اعلام کرد و از فرقهء بهائیت،اظهار انزجار نمود.بالای متن هم یک عکس محجهء کوچک از خودش زد.

زندگی او و حسین که هردو از طرف خانواده‌ طرد شده بودند،با یک زیلوی صد و نود تومانی، مختصری رختخواب و یک چراغ خوراک‌پزی سه‌ پلیته‌ای که بیشتر وقتها دود می‌زد و اتاق دوازده‌ متری آنها را سیاه می‌کرد،شروع شد.حالا او باید خانهء پدری،با اتاقهای بزرگ،میز و صندلیهای‌ لهستانی،سرویس خوابهای صورتی و آبی روشن‌ را فراموش می‌کرد.

لیلا اهل مسامحه و حسابگری نبود به قدرت و جوانی‌اش بیشتر متکی بود.تا کمک دیگران؛برای‌ گذران زندگی‌اش حاضر بود پرستار بچه باشد،اما از پدرش کمک نخواهد.مهتاب و مهران که به دنیا آمدند،زندگی سخت‌تر شد حسین از لیلا خواست با پدرش که آوازهء خرید زمینهای چندهزار متری‌اش‌ در اختیاریه،فرمانیه و ازگل همه جا پیچیده بود، تماس بگیرد و به‌ظاهر با او مهربانی کند؛اما لیلا گفت دلیلی برای این کار نمی‌بیند.

*** مهرانه سه‌ساله بود که حسین در یک تصادف‌ کشته شد؛و او در سایهء عشق،صمیمیت و غرور مادرش‌ که کودکی و نوجوانی‌اش را در یک خانوادهء ثروتمند گذرانده بود و حالا با وجود تنگدستی،نمی‌خواست‌ بچه‌ها چیزی کم داشته باشند؛بزرگ شد.همه‌ می‌گفتند به مادرش شبیه است؛هم جسارتش در حرف زدن و هم برون‌گرا بودنش.

کلاس پنجم ابتدایی در جواب معلمش که پرسید؛ چرا تکالیفش را انجام نداده؛گفت«تمام روز را بازی‌ می‌کردم.شب خسته بودم؛زود خوابم برد.»خانم‌ معلم او را از کلاس بیرون کرد و گفت«همین الان‌ باید برود خانه و با مادرش برگردد.»

لیلا در جواب معلم که معتقد بود و پسر جسور و پررویی دارد،گفت متأسفم شما تحمل شنیدن‌ حرف راست را ندارید و عادت کرده‌اید دروغ بشنوید. من به پسرم گفتم هرگز دروغ نگوید؛شاگرد ممتازی‌ که همیشه تکلیفش را انجام می‌دهد،حالا یک بار استثناء،شما را این قدر اذیت کرده؟

شور و حال نوجوانی‌اش آمیخته شد با تظاهراتها و شعارهای پرحرارت انقلابی لیلا نمی‌گفت نرو،اما نگران بود.دلش نمی‌خواست دو فرزندش وارد هیچ‌ جریانی جز درس و تحصیل بشوند او که هم پدر بود و هم مادر،هر رفتار خارج از قاعده‌ای نگرانش‌ می‌کرد.اما عادت نداشت مستقیم به آنها امر و نهی کند.

یک روز که مهران،کتانیهایش را پوشید و می‌خواست از در حیاط برود بیرون،لیلا آمد جلو در و گفت«صبر کن،نرو!»مهران با تعجب گفت‌ «چرا مامان؟!لیلا خندید و گفت«صبر کن آماده‌ بشم باهم بریم.»با خودش فکر کرد من همراهش‌ باشم بهتر است.مهران از خوشحالی،پیشانی او را بوسید.

***
سال 59-58 فضای سیاسی خیلی باز بود.گروهها و احزاب زیادی فعالیت می‌کردند.مجاهدین، اکثریت و اقلیت منافقین،نهضت آزادی،چریکهای‌ فدایی خلق و...روزنامه‌ها هرچه می‌خواستند؛چاپ‌ می‌کردند؛جلو دانشگاه پر بود از خبرنامه‌ها،بولتنها و میتینگهای تبلیغاتی

لیلا روزنامه می‌خواند،بیرون کار می‌کرد،همه چیز را می‌دید و فکرش مشغول می‌شد.بیشتر از مهتاب‌ -که سال آخر دبیرستان را می‌خواند-نگران مهران‌ و روحیه متلاطم و بی‌قرارش بود.پسرخاله‌ای به نام‌ اصغر داشت که زندانی سیاسی بود.بعد از پیروزی‌ انقلاب،او هم آزاد شد.

اصغر شخصیت جذابی داشت.یک جوان بیست‌ و هفت هشت سالهء شیک‌پوش،تحصیل کرده‌ و خوش‌صحبت شبی که به منزل آنها آمد،تا نزدیکیهای صبح چراغ اتاق مهران روشن بود و لیلا صدای صحبتشان را می‌شنید.

صبح روز بعد مهران گفت می‌خواهد با اصغر برود گرگان.تابستان شروع شده بود و درس و مدرسه‌ تعطیل،لیلا ماند چه بهانه‌ای-برای اجازه ندادن- بیاورد؛بااکراه ساک مهران را بست.موقع رفتن به‌ او نگاه کرد و آهسته در گوش اصغر گفت«اصغر من بچه مسلمون تحویلت می‌دهم نبری پیش‌ خودت،کافر تحویلم بدهی.بگذارش منزل برادرت‌ و اصغر خندید و گفت«چشم»

اما یک ماه بعد که مهران از گرگان برگشت به‌ نظر مهتاب و مادرش خیلی عوض شده بود.وقتی‌ آنها نماز می‌خواندند،می‌گفت برای چی نماز می‌خوانید؟کتاب بخوانید؛مسائل را بفهمید،از ظاهر بیاید بیرون؛هرچی لیلا یم‌گفت«کتاب‌ جای خودش نماز؛هم جای خودش»فایده‌ای‌ نداشت.حالا شده بود عضو فعال چریکهای فدایی‌ خلق و مرتب به دفتر مرکزی‌شان در خیابان وصال‌ می‌رفت و کتاب می‌گرفت.

یک روز کتابش وسط اتاق باز مانده بود؛لیلا با پایش کتاب را کنار زد و گفت«ببین مهران،این‌ آشغالها رو می‌گیری میاری خونه،از توی دست‌ و پا جمع کن،یه جلد روزنامه بکش بهش من‌ توی مردم آبرو دارم.مهران کتاب را برداشت و داد دست مادرش«اقتصاد ناب،نوشته محمد باقر صدر»لیلا کتاب را ورق زد.مطالبش کاملا اسلامی‌ بود.از بالای عینکش به مهران نگاه کرد و گفت‌ «چی شده از این کتابها می‌خونی؟»مهران گفت‌ «می‌خوانم تا ایرادش را بگیرم»لیلا سری تکان داد و گفت«فکر نمی‌کنم تو،بتونی از این کتاب ایراد دربیاوری.اما بخون.کتاب خوب خواندن ذهن آدم‌ را باز می‌کند؛حالا به هرنیتی باشد.»

در جریانات انقلاب،لیلا با پسری آشنا شد که‌ دانشجوی اقتصاد بود.از آنها که به قول بچه‌های‌ چند سال بعد،نوربالا می‌زدند.یک روز آمد در خانه‌ و به او گفت«حاج خانم آمدم خداحافظی کنم. ما برای کمک از طرف جهاد سازندگی،به دهات‌ رشت وگیلان می‌رویم.»

لیلا چند لحظه ساکت ماند بعد یک دفعه گفت‌ «احمد آقا می‌شه مهران منو با خودتون ببرید. این بچه با کسی دم‌خور شده که همیشه همه چیز برایش آماده بوده،از قلم دستش سنگین‌تر بلند نکرده،حالا دم از حقوق کارگر و کشاورز می‌زند. شاید با شما بیاید،دست از این کتابها و شعارها بردارد.»احمد گفت:«کار آنجا سخت و سنگین‌ است اذیت می‌شود،ازنظر شما اشکالی ندارد؟»

به‌شرط اینکه لیلا اسم مهران را در دبیرستان البرز یا کیهان نو بنویسد؛او قبول کرد همراه احمد آقا برود.

***
لیلا یک هفته دوندگی کرد از چند نفر که سرشناس‌ بودند،نامه برد مدرسه بالاخره مدیر-با اینکه انقلاب‌ شده بود-با عصبانیت گفت«خانم اگر از خود اعلی‌حضرت برای من نامه بیاورید؛ثبت‌نام نمی‌کنم. ظرفیت مدرسه محدود است.»

در این رفت‌وآمدها،لیلا تغییرات مهران را به یکی‌ از معلمها گفت و گفت که به شدت نگران است.آن‌ معلم مدرسه مفید را پیشنهاد کرد و نامه‌ای به او داد.مدیر مدرسه نامه را دید و گفت«اگر پسرتان‌ در آزمون ورودی قبول بشود؛مشکلی نیست.»

روز اول مهر،مهران برگشت لاغر و سیاه شده بود. لیلا ساک را که از دست او گرفت،دستهای زبر و خشنش را روی لبهایش گذاشت و بوسید.

مهران لیوانی پر از پنج شربت سکنجبین را یک نفس سرکشید و گفت«نمی‌دونی مامان اینها چقدر بدبخت بودند وسط کوه زندگی می‌کردند وضع آب،بهداشت و غذایشان خیلی بد بود.ما شبانه رفتیم صبح که چشمم به جاده افتاد،تعجب‌ کردم چطور سالم رسیدیم بالا.»

لیلا ظرف عسل و کره را روی میز گذاشت و گفت‌ «خوشحالم که دیدی کشاورزها و کرگرهای واقعی‌ چطور زندگی می‌کنند.کسانی که اصغر نشانت‌ داده بود،ارباب بودند نه کشاورز.»

***
روز دوم مهر،مهران آزمون ورودی داد و قبول شد. اما گفت حاضر نیست به این مدرسه برود.لیلا قول‌ داد یک ماه برود اگر خوشش نیامد،راهی برای ثبت‌ نام در مدرسهء البرز پیدا می‌کند و مهران مثل همیشه‌ به قولهای مادرش اعتماد کرد.

دی‌ماه همان سال به خاطر کار لیلا،آنها مجبور شدند بروند کرج و توی مهرشهر یک خانه اجاره‌ کردند.لیلا یک مدرسهء خوب در کرج پیدا کرد تا اسم مهران را آنجا بنویسد،اما او قبول نکرد.گفت: دلش نمی‌خواهد مدرسه‌اش را عوض کند.هرروز هوا تاریک بود که از خواب بیدار می‌شد تا ساعت‌ هفت و نیم خیابان آزادی باشد.

***
قلاب کرد و سعی کرد به گذشته برگردد به بیست‌ سال پیش...

آن سالها فضای سیاسی متلاطمی بود؛احزاب به‌ شکل گسترده فعالیت می‌کردند،خیلی از بچه‌ها جذب گروههای مختلف شدند و کارشان به دادگاه‌ انقلاب و حتی اعدام کشید؛کار سختی بود؛باید خیلی عقل توی سرت بود تا جذبنشوی و راه‌ خودت را بروی.

در مدرسهء مفید اصل بر آزادی بچه‌ها بود.هرکس‌ می‌توانست عقیده‌ای را که می‌خواهد انتخاب کند.در کلاسهای سیاسی و مذهبی،دکتر چمران،رجایی و باهنر صحبت می‌کردند.توی کتابخانه تقریبا هرجور کتابی می‌خواستی می‌توانستی پیدا کن.

جنگ که شروع شد،استادها نمی‌گفتند:بروید جبهه؛می‌گفتند،فکر کنید ببینید چرا باید بجنگیم.حلاجی کنید به یک نتیجه منطقی و عقلانی برسید.هیجان‌زده تصمیم نگیرید.نگویید الان همه می‌روند مسجد محل ثبت نام می‌کنند، (به تصویر صفحه مراجعه شود)

یا علی من هم می‌روم.این تصمیم دوام ندارد.آنها در ساده‌ترین مسائل،ایجاد سؤال می‌کردند؛بعد می‌گفتند بروید بخوانید،مشورت کنید با افراد مطلع و عالم حتی بعضی از بچه‌ها در هفته یک‌ روز می‌رفتند قم و با علما صحبت می‌کردند.

مهران مثل ماهی به آب رسیده،خودش را به‌ این جریان سپرده بود.ساعت چهار که تکالیف و حل تمرینات تمام می‌شد،می‌رفت سراغ کتابها و می‌خواند از دکتر شریعتی،«علی تنهاست»،«توتم‌ پرستی»،جلال آل احمد؛«در خدمت و خیانت‌ روشنفکران»،از استاد مطهری،امام و...می‌خواند و درجمع دوستانش صحبت می‌کرد.بعضی وقتها سرکلاس آن قدر از استاد می‌پرسید که صدای‌ بقیه درمی‌آمد.این همه جسارت و تکاپو برای داوود که کم‌حرف بود و آن‌قدر صبور تا جواب سؤالاتش‌ را لابه‌لای پاسخ به سؤالات دیگران،از دهان استاد بشنود،عجیب و غیرقابل درک بود.

حسن کریمی نفر سوم این ترکیب دوستانه،آرام، اهل فکر و شیفتهء کتابهای فلسفه بود؛پدرش‌ معاون وزیر و عضو شورای اموزش عالی کشور بود و خواهر برادرهایش همه تحصیل‌کرده.حسن روی‌ نظم و انضباط بزرگ شده بود،و زندگی راحتی‌ داشت.

سال آخر دبیرستان،مهران و حسن برای جبهه‌ ثبت نام کردند چهل و پنج روز آموزشی و بعد... روزی که می‌خواست برود اهواز از راه آهن به‌ مادرش زنگ زد.لیلا خوشحال بود گفت«نتایج‌ کنکور اعلام شده؛نفر ششم شدی،برق شریف» و مهران خندید و گفت توی مدرسه فهمیدم.لیلا کارهای ثبت نام را انجام داد.انتخاب واحد هم کرد. فقط ماند؛امضاء خودش پای برگه!

***
اولین نامه‌ای که برای مادرش فرستاد،یک آیه قرآن‌ بود با تفسیرش و حرفهایی که او خیلی نفهمید.در جواب نامه نوشت،علی جان برای من از جبهه‌ بنویس اون جا چه خبره؟چطورید؟تفسیر قرآن‌ خانه هست؛اگر بخواهم می‌خوانم.

چند ماه قبل از جبهه رفتن،اسمش را عوض‌ کرد؛«علی رضا»موقع رفتن پیشانی مادرش را- که هنوز به اسم تازه او عادت نکرده بود،-بوسید و گفت«خواهش می‌کنم روی پاکت نامه‌ها اسم‌ مهران،دانشجو،بسیجی و از این چیزها ننویسی‌ اگر کسی پرسید کجا هستم،راضی نیستم بگویی‌ پسرم رفته جبهه؛بگو مسافرت است.جبهه رفتن‌ چیزهایی می‌خواهد که من هنوز ندارم.

بااینکه حوصله نداشت؛زیاد نامه بنویسد،هرکس‌ برایش نامه می‌نوشت؛حتما جواب می‌داد. می‌گفت جواب نامه مثل جواب سلام واجب است. به‌خصوص جواب نامه‌های مادرش را.

سلام علیکم

الان که مشغول نوشتن نامه هستم،تازه جابه‌جا شده‌ایم سوله‌هایمان را عوض کرده‌اند،از دیشب‌ تا الان باران باریده اگر باز آب نیاید داخل سوله‌ جایمان خوب است.قرار بود برویم تخریب که هنوز نرفته‌ایم.عراق این حوالی یعنی اندیمشک،دزفول‌ و شوش حمله‌ایی نکرده تا ما مقابله کنیم.اما از رادیو مدام تهدید می‌کند.

من سعی می‌کنم از وقتم استفاده کنم چند کتاب‌ با خودم آورده‌ام.اگر موقعیت ازلحاظ نظامی اجازه‌ بدهد،موقع امتحانات مرخصی می‌گیرم و به تهران‌ می‌آیم.دعا کنید این هفت واحد که مهم است‌ پاس شود.از بابت پول نگران نباش،هنوز صد و پنجاه تومان دارم،اینجا زیاد به پول احتیاج ندارم. تنها مشکلم طبق معمول همیشه-که به منطقه‌ می‌آیم،-شستن لباسهایم است.اینجا هوا مدام‌ بارانی است و لباسهایم زود گلی می‌شوند و من هم‌ حوصلهء شستن ندارم.

نامه را می‌دهم یکی از بچه‌های گلشهر،برایتان‌ بیاورد؛چون با وضع پست کرج،می‌ترسم این نامه‌ هم به دستتان نرسد.

دیگر عرضی نیست.برای مهتاب و نادر 1 سلام‌ برسانید.گفته بودند دعا کنم.من اینجا به وظیفه‌ام‌ که دعا کردن برای همه است،عمل می‌کنم اما امان ازدعایی که بالا نمی‌رود.«اللهم اغفر لی‌ الذنوب التی تحبس الدعاء»

8/10/64 علی بلورچی

***
نامه‌هایی که به دوستانش می‌نوشت،حال و فضایش‌ خیلی فرق داشت با این نامه‌ها؛البته دوستانی که‌ می‌دانست حرفش را می‌فهمند.

سلام علیکم

به دست آوردن اخلاق خوب،احتیاج به زحمت‌ زیادی دارد.زیرا اکثر انسانها نفس پاکشان را سیاه‌ کرده‌اند؛که پاک کردنش بسیار سخت است و از جهتی بسیار آسان؛آنچه در این راه مهم است و انسان باید بر آن مداومت داشته باشد،مراقبت از نفس است.

از صبح که از خواب برمی‌خیزم،تا شب هنگام‌ که چشم برهم می‌گذاریم،باید لحظه به لحظه‌ مراقب رفتارمان باشیم عارفی مثل علامه طباطبایی‌ «رحمت اللّه علیه»،در آخرین لحظات زندگی‌اش‌ می‌پرسند:«چه چیز شما را به این حد والای‌ عرفان و سعادت رساند؟»می‌گوید«مراقبه،مراقبه، مراقبه»اگر ما راه سعادت را می‌جوییم؛بهترین‌ وسیله رسیدن به آن،استفاده و توجه به تجربیات‌ اساتیدی چون اوست.این عارف بزرگ بعد از سالها زندگی،سعادت را این‌گونه معنا می‌کند.

حالا ما دو راه داریم،یا به این تجربه اعتماد و عمل‌ کنیم و مطمئن باشیم به سعادت می‌رسیم و یا بخواهیم مستقل از تجربیات،بزرگان حرکت کنیم‌ که نمی‌دانیم چه پیش خواهد آمد.

از لوازم مراقبه،چند چیز است اول سکوت که به سیگارش-که روی لبهء زیرسیگاری بود-نگاه‌ کرد،خاموش شده بود.سرش را بلند کرد ساعت‌ دو و نیم بعد از نصف شب را نشان می‌داد.بلند شد،چند قدم راه رفت و جلو قفسهء کتابها ایستاد. یک کتاب را تا نیمه بیرون کشید.«خلاقیت»، «دیوید بوهن»کتاب را فشار داد لابه لای کتابها و برگشت پشت میزش؛دستهایش را بالای سرش به قول رسول اکرم(ص)«راحه الانسان فی حفظ السان»و امام صادق(ع)که می‌فرماید:«لذت‌ مناجات در سکوت است.»

در سکوت قلب جلا پیدا می‌کند و روح صفا می‌گیرد.در سکوت است که نور خدا را به عینه‌ مشاهده می‌کنی و به حقیقت،شهادت به یگانگی‌ مولا می‌دهی...درباب سکوت،مطلب زیاد است‌ که باقی بماند.

دوم تفکر که کلید بسیاری از معارف الهی است.عرفان‌ بی‌تفکر،پوچ است.«اول ما خلق اللّه العقل»بزرگ‌ترین‌ راه شناخت خدا،بهره‌بری از عقل است.برای رسیدن‌ به مولا می‌بایست،از وادی عقل گذر کرد.

سوم ذکر است.ذکر درونی و ذکر بیرونی ذکری که‌ در قلب رسوخ دارد و ذکری که علاوه برقلب بر زبان نیز جاری است.

مسائل گفتنی زیاد است.اما چون عمل در کار نیست؛به‌همین جا ختمش می‌کنم.هرچند تحمل گناه همین مقدار گفتهء بی‌عمل نیز از عهده‌ ما خارج است.اما جواب نامه را لازم دیدم و فضل‌ و بخشش خداوند را نیز درنظر آوردم.

دو روز پیش گردان ابو ذر رفتند و بچه‌های تازه‌نفس‌ به منطقه آمدند.هرچند نبایستی مطالب نظامی را در نامه نوشت؛اما فقط بگویم در تبلیغات جنگ‌ خودتان را سریع آماده تبلیغات کند ممکن است‌ نامه بعد از عملیات به دستتان برسد.اما سعی کنید در دبیرستان،دانشگاه و هرجای دیگر،(جلسات‌ دعا)برای پیروزی رزمندگان باخلوص کامل دعا کنید و برای من که ترس به دل راه ندهم و خداوند اخلاص کامل نصیب کند.ان شاء اللّه تعالی

«علی بلورچی»

آنجا که مطالعه می‌کرد اگر سؤالی داشت دیگر کلاسهای بحث و استاد نبود که زود به جواب‌ برسد،مجبور بود نامه بنویسد و گاهی هفته‌ها جواب نامه بماند.چون یا نامه نمی‌رسید،یا دیر می‌رسید یا آدرس علی عوض می‌شد؛از آن جبهه‌ به جبهه‌ای دیگر می‌رفتند.

***
سلام علیکم

خدمت محضر مبارک استاد عزیزم حاج آقا حق‌شناس چند ماه پیش نامه‌ای برایتان فرستادم‌ که سؤالاتی در آن نوشته بودم با آنکه سؤالات مهم‌ بود؛جوابی دریافت نکردم.این بار نیز چند سؤال‌ ذهنم را مشغول کرده که خواهش می‌کنم هرچه‌ زودتر پاسخشان را برایم بنویسید.تا هم نصیحت و موعرایم بوده باشد و هم سؤالات ذهنم زود برطرف گردد.علی ای حال شما صاحب اختیارید.

اول:بیان شرح آخرین آیهء از آیه الکرسی برایم‌ بنگارید که منظور از خروج از نور به ظلمت‌ برای کفار و خروج از ظلمت به نور برای مؤمنین‌ چیست؟

دوم:در آیه هشتاد و سه سورهء نساء می‌فرماید:«ولو لا فضل اللّه علیکم و رحمه لا تبعتم الشیطان الا قلیلا»چگونه ممکن است در عالم عده‌ای هرچند قلیل پیدا شوند که بدون فضل و رحمت الهی از تبعیت شیطان به دور باشند و این عده کیانند؟

سوم:در ایه صد و شانزده سوره نساء می‌فرماید: «ان اللّه لایغفر أن یشرک به یغفر مادون ذلک‌ لمن یشاء»و در جای دیگر(آیه صدو شش سوره‌ یوسف)می‌فرماید:
«و ما یومن اکثرهم بااللّه الا و هم مشرکون»

بنا به این دو آیه اکثر مردم مورد عفو خداوندی قرار نمی‌گیرند چراکه اکثر مردم‌ مشرک هستند و خداوند هم جز شرکش ما بقی‌ گناهان را می‌بخشد؛پس تکلیف ما مشرکان و ریاکاران چیست؟

دیگر عرضی ندارم جز التماس دعا،دعا برای‌ آنکه ان شاء اللّه تا پایان عمر درصراط مستقیم‌ محمد(ص)و آل محمد(ص)همچون عبدی صابر و شاکر قدم بردارم و مرگم شهادت در راه خدا، خالصانه در جبهه‌ها باشد.ان شاء اللّه‌ الاحقر علی بلورچی

24/2/65

***
نفس عمیقی کشید،خودکار را روی کاغذها رها کرد و رفت سراغ کمد فیلم،دستگاه را روشن کرد و فیلم را داخلش گذاشت کمی از تلویزیون فاصله‌ گرفت و کف دستهایش را روی فرش گذاشت.

علی به دیوار سوله تکیه داده بود،آرنجهایش روی‌ زانوهایش بود و به دوربین نگاه نمی‌کرد.داود خیلی‌ سعی کرد جهت نگاهش را دنبال کند،به دور خیره‌ شده بود.لباسهای خاکی رنگ تنش بود و سینه‌ بند لباسش تا نزدیک سیبک گلویش می‌ریسد.

داود ناخودآگاه دستش را بالا آورد،دکمه‌های‌ پیراهنش باز بود.هیچ وقت طاقت گرما نداشت؛ تیرماه شصت و چهار در گرمای چهل و هفت‌ درجه دو کوهه او با زیرپوش راه می‌رفت،دوش آب‌ سرد می‌گرفت و باز از گرما حالت گیجی و منگی‌ داشت؛اما یادش نمی‌آمد علی را بدون لباس کار دیده باشد.

او شعر بلندی خواند

خون شد دلم خدایا

از دوری رفیقان

آشفته شد خیالم

و بعد شروع به صحبت کرد؛از خاطرات عملیات‌ بدر و شهادت می‌گفت...جنگ چیز عجیبی‌ است،شهادت عجب ماجرایی دارد.در آرامش‌ گویا انسان فراموش می‌کند برای چه و از کجا آمده اما در جنگ...اینجا آدمهایی هستند که جز خدا نمی‌بینند و جز او نمی‌خواهند دعا و ناله‌های‌ شبانه‌شان،چشم دل را خیره می‌کند.

شهادت ساده نیست.این تیر و ترکشها که مثل‌ نقل و نبات روی زمین ریخته،دانه‌دانه‌اش حساب‌ و کتاب دارد و هرکدام به آنجا که باید بخورد، می‌خورد.

در عملیات بدر،در اوج بحران،زیر توپ و تیر و آتش، بچه‌ها مجبور شدند،بیست کیلومتر عقب‌نشینی‌ کنند.وحشتناک بود.یک دفعه حس عجیبی‌ وجودم را پر کرد،لابه‌لای کشته‌ها و مجروحها راه‌ می‌رفتم اما دیگر نگران نبودم،آرامشی وجودم را گرفته بود؛از محیط کنده شدم؛ندایی در درونم‌ می‌گفت«از خانه بریدی،مادرت را تنها گذاشتی؛ درس،دانشگاه را ول کردی؛آمدی جنگ،آمدی‌ گردان رزمی،از گردان رزمی،گردان خطشکن، حالا بیست کیلومتر در خاک دشمن،کنار فرات، سی ماه...رنج تحمل کردی،حالا چه می‌خواهی‌ آن لحظه یقین داشتم هر دعایی بکنم؛پذیرفته‌ می‌شود یک لحظه گفتم شهید بشوم،یا نشوم؟... به خودم جواب ندادم.

اسیر...نه اسیر نشوم.

فقط اگر مجروح شدم طوری نباشد که نتوانم به‌ جبهه برگردم.

این افکار تمام شد نیم ساعت بعد،نیم ساعت بعد یک ترکش خورد توی سرم.دو هفته توی درمانگاه‌ بستری شدم و دوباره برگشتم خط دستگاه را خاموش کرد و پشت میزش برگشت.سرش را بین‌ دو دستش گرفت و چند دقیقه بی‌حرکت ماند.بعد دوباره شروع به نوشتن کرد.

علی شجاع بود.این را از مادرش به ارث برده بود. چند ماه بعد از آمدنش به جبهه،رفت اطلاعات‌ عملیات،بچه‌های اطلاعات با گروههای سه نفره، یا حتی تک نفره می‌رفتند توی خاک عراق برای‌ خودتان حلاجی کنید.استدلال بیاورید آن وقت‌ پذیرش شرایط آسان‌تر می‌شود و تحمل و ظرفیت‌ بالا می‌رود.

او جنگ را برای خودش حلاجی کرده بود؛ می‌دانست چرا آمده و چه می‌خواهد.

***
عملیات کربلای یک،اولین عملیات داود بود.علی‌ می‌گفت خوب است که تو ندیدی و نمی‌دانی. ندانستن بی‌باکی می‌آورد.هرجا بگویند می‌روی اما عملیات ترس دارد.جنگ سخت است.خون،درد، آتش تاریخ 11/12 را آورد و شروع به خواندن کرد. امروز روز شهادت علی بلورچی است.پانزده سال‌ می‌گذرد.پانزده سال طول کشید تا من فهمیدم‌ علی در آن تکه آهن چه می‌دید.از زمانی که‌ در وادی خاطرات جنگ و آدمهایش وارد شدم. خواندم و نوشتم.

من جنگ را جنگ می‌دیدم سخت و خشن!تیرش‌ داغ بود،دردش کشنده و گرسنگی و تشنگی‌اش‌ عذاب‌آور.اما او اینها را نمی‌دید.نمی‌فهمید و من‌ این نفهمیدن را حالا می‌فهمم.

پنج تا بودند حسن کریمیان،شاگرد اول دانشگاه‌ شریف،علی بلورچی،دانشجوی سال سه شریف، منصور کاظمی،دانشجوی دانشگاه تهران،صالحی‌ دانشجوی مکانیک و محسن فیض،دانشجوی‌ دانشگاه تهران،هر پنج نفر در غرب پنج ضلعی‌2به‌ طرف«کانال ماهی»شهید شدند.

از 19/10 تا 12/12 در این منطقه آتش بارید.یک‌ جنگ تمام عیار،به زمین که بیل می‌زدیم،یک‌ لایه آهن می‌ریخت بیرون.دو ماه نبرد سخت و طاقت‌فرسا.

***
لیلا پیشانی مریم را بوسید،موهایش را نوازش کرد و گفت«آخرین بار که دایی را دیدم...موهایش‌ پر از خاک بود...لباسهایش ترک خورده و خشک و پلکهایش روی هم.

صورتش خسته بود...خیلی خسته پیشانی‌اش را بوسیدم و کنار گوشش گفتم استراحت کن پسرم... استراحت کن،وقت راحتی‌ات رسیده من گریه‌ نمی‌کنم.

پانویسها

(1).همسر مهتاب.

(2).منطقهء استراتژیکی در شلمچه.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین