ویژه نامه هفته دفاع مقدس91/بهانه پرتاب (بخش پنجم)
ساجد: عملیاتی هم بود که بعد ها اسمش را گذاشتند ولایت فقیه. در واقع، این عملیات مهندسی ـ رزمی بود، نه رزمی. ما خاکریز ها را تا نزدیکی دشمن بردیم. شب ها جای دیگری سر و صدای لودر و بولدوزر راه می انداختیم و جای دیگر خاکریز می زدیم.
عراقی ها صبح می فهمیدند که خاکریز کجا زده شده است. با این خاکریزهای متفرق و غیر قابل پیش بینی، نیروهای دشمن را به محاصره در آوردیم که مجبور شدند حدود بیست کیلومتر عقب نشینی کنند.
48 ساعت قبل از عملیات طریق القدس دستور دادند 18 کیلو متر خاکریز بزنیم. با یک برنامه ریزی دقیق به عمد یک خاکریز اشتباهی و گمراه کننده عمود بر دشمن زدیم. صبح، فرماندهان گفتند 24 ساعت وقت تلف کرده اید، چرا این کار را کرده اید؟ گفتیم بگذارید کارمان را بکنیم، ما 48 ساعته کار را تحویل می دهیم.
فرماندهان با عصبانیت سنگر ما را ترک کردند. ساعت 10 صبح معلوم شد که نقشه ی ما گرفته. دشمن فکر کرده بود ما می خواهیم از این طریق خاکریز بزنیم و شروع کرده بود منور زدن و بمباران منطقه. همزمان در جایی دیگر در پانصد متری دشمن شروع کردیم به خاکریز زدن. هجده کیلو متر خاکریز زدیم بدون اینکه یک نفر زخمی بدهیم. فقط بازوی یکی از بچه ها گلوله خورد که او هم صبح می گفت حاضر نیستم برگردم، این گلوله جایش خوب است، یادگاری است.
وقتی اسیرهای عراقی را جمع کردیم، چند تا فرمانده بینشان بود. می گفتند ما داریم با خدا می جنگیم نه خاکریز های شما!! می گفتند خاکریز های شما خودش راه می رود.
در مراحل مقدماتی عملیات فتح المبین، یک گروه 40 نفری را فرستادیم که دشمن متوجه ورود ما به منطقه نشود. چون ستون پنجم ما را کاملاً شناسایی کرده بود و اهمیت کار جهاد فارس را به خوبی می دانست. فرماندهان عملیات گفتند شما دو ماه دقت می خواهید و یک لشکر مهندسی ـ رزمی. گفتم ما بیست روزه تحویل می دهیم، شما چه کار دارید؟! گفتند ما مواضع پدافندی می خواهیم و ما آفندی و پدافندی ساختیم. بعد از هجده روز وقتی خبر اتمام کار را به فرماندهان دادیم، باور نمی کردند.
در عملیات بیت المقدس ما با پانزده محور عملیاتی وارد شدیم. بیش از هشتاد در صد کل عملیات مهندسی ـ رزمی به عهده ی ما بود. وقتی تصمیم به مرحله ی سوم عملیات یعنی فتح خرمشهر گرفته شد، فرماندهان سپاه و ارتش گفتند ما در صورتی این عملیات را انجام می دهیم که جهاد فارس مستقیماً مسئولیت مهندسی ـ رزمی را بپذیرد. ما پذیرفتیم و خدا را شکر، خرمشهر عزیز، آزاد شد.
در عملیات تصرف فاو، اجرایی کردن پل بعثت به عهده ی مابود. در جلسه ای که در تهران تشکیل شد، من با استفاده از تجاربی که در دریا داشتم طرح چگونگی پل بعثت را طرح کردم. همه ی اساتید دانشگاه و فرماندهان رزمی طرح را رد کردند. گفتند لوله های هشت تنی را نمی شود وسط دریا برد و به هم وصل کرد. چون قبل از انقلاب با ژاپنی ها کار کرده بودم، توضیح دادم که با یک « جی.می.نی» می شود. رفتم پای تابلو و توضیح دادم. گفتند باید امضا بدهی که صد لوله ی اول را خودت ببری . امضا دادم و صد لوله ی اول را خودم با قایق سپاه بردم.
در سال های آخر جنگ هم با پش بینی جنگ دریایی بین ایران و امریکا برای حفاظت از مرزهای دریایی ، با کمک تعداد کمی نیرو که از جهاد رزمی فارس داشتم، بندر مروارید « سلیمان خاطر» را در جنوب جزیره ی قشم ساختم که طراحی و اجرایش با خودم بود. هر کشتی که بخواهد از خلیج فارس ، خارج یا وارد شود،؛ حداقل سه ساعت در تیررس این بندر است و ما با یک موشک ناو ، می توانیم هر شناوری را بزنیم 000 من گفتم این همه شهید داده ایم ، شاید درست نباشد من از پسرم بگویم حالا که اصرار می کنید ، چشم!
از بقیه ی بچه هایم بیشتر دوستش داشتم. نه که فرق بگذارم بین بچه ها در مهر پدری ، نه. چون او در قرآن نویسی به من کمک می کرد. می دانید که من خیلی وقت است با خط خوش، قرآن می نویسم. کلاس خط هم نرفته ام. خودم تمرین کرده ام. این قرآن روی تاقچه کار خودم است. مدتی پیش چاپ شد ...
پسرم هفده سال بیشتر نداشت. وقتی می رفتیم آبادان جلوی تویوتا نشسته بود. گلوله ها این طرف و آن طرف جاده می خوردند. گفت نگهدارید من عقب بنشینم، ببینم در این جنگ چه خبراست، همان وقت احساس کردم مرد جنگ است. در عملیات فتح المبین ، ده محور داشتیم . او هم در یکی از محور ها می جنگید. فرماندعه ی آن محور یدالله شمایلی بود که الان رئیس جهاد نصر ایران است. یدالله وسط عملیات آمد مقر. دیدم ناراحت است. گفتم طوری شده ، من و من کرد و بالاخره گفت جواد شهید شده. گفتم انا للله و انا الیه راجعون. ، خدا رحمت کند،؛ تو این جا چه کار می کنی؟ مگر فرمانده نیستی، چرا محورت را به امان خدا ول کرده ای؟ گفت پسرتان شهید شده ، خوب آمده ام خبر بدهم. گفتم من بالاخره خبردار می شدم، یا علی برو سر خدمتت. یدالله رفت. یک ساعت ونیم بعد دو تا افسر نیروی زمینی ارتش آمدند.جیپ داشتند. سه تا اسیر هم پشت جیپ بود. دوتاشان خیلی شیک و خوش قیافه بودند و یکی شان هم قد کوتاه بود و سیاه و سوخته. گفتند این سه نفر اُردنی هستند، مال همان خمپاره اندازی هستند که جوادِ شما را شهید کرده . گفتم خُب، اسیرها را باید تحویل بدهید.گفتند نه، ما آمده ایم جلوی خودت این ها را اعدام کنیم.
راوی: عبد الرحمن جزایری، مسئول پشتیبانی جنگ جهاد فارس
ادامه دارد...
