همسر شهید «شهيد حسن حسين پور»:شهيدحسين پور پرنده ترين ققنوس بود
به ياد دلاورمردي كه فارغ البال بر سمند عشق نشست و با تأسي به مقتدايش به ديار يار شتافت و مرغ جانش از قفس تن آزاد شد و مزرعه هميشه سبز آزادي را با خون سرخش آبياري كرد.
سخن از پايمردي حماسه آفريني است كه با اراده استوار و سلاح ايمان و يقين، بي استخاره به قاف حادثه رفت، خطر كرد و خاطره آفريد. «شهيد حسن حسين پور»
در مجلس غيبت شركت نمي كرد
در بيستم ارديبهشت ماه سال 1361 در شهر قزوين، نوزادي قدم به عرصه هستي نهاد كه نام زيبايش را حسن گذاشتند. دوران كودكي او همزمان با سال هاي جنگ سپري شد. از همان دوران كودكي سعي بر آن داشت كه واجبات و مستحبات دين را به خوبي ادا كند. او بسيار مومن، معتقد و خداشناس بود.
حسن آقا محاسن اخلاقي بسياري داشت. هيچ وقت در مجلس غيبت شركت نمي كرد. به محض اينكه مي ديد فردي مشغول غيبت كردن است، سريع مجلس را ترك مي كرد، هميشه به من مي گفت: «اگه همكارات، زنگ تفريح جمع شدن و ديدي دارن غيبت مي كنن، اول بگو اينجا جاي غيبت نيست، خودتم هيچ وقت تو اون جمع نمون.»
ايشون در سال 1385 پس از پايان دوره متوسطه و أخذ ديپلم در رشته علوم انساني با شوق فراوان، لباس مقدس سپاه را عاشقانه به تن كرد و با اين تفكر كه براي رضايت ولي فقيه قدم برمي دارد، در بدو ورود به سپاه در يگان مخصوص، مأموريت هاي سخت و آموزش هاي طاقت فرسا را با موفقيت پشت سرگذاشت. اين آموزش ها او را به تكاوري شجاع و نترس تبديل كرد و او در چندين عمليات، از جمله عمليات عليه اشرار مسلح در سيستان و بلوچستان و آخرين عمليات شمال غرب كشور شركت كرد.
عاشق شهادت بود
اساس زندگي ما بر پايه ايمان، صداقت و عشق بود. روزي كه همراه مادرش براي خواستگاري اومده بود و با هم صحبت كرديم، شيفته رفتار، اخلاق و ايمان بي رياي ايشون شدم. تو همون جلسه اول احساس كردم مرد روياهامو پيدا كردم.
در فروردين سال 1389 عقد كرديم، بعد از مراسم عقد، دست منو گرفت و به گلزار شهداي امام زاده حسين(ع) برد. حال عجيبي داشت. بين قبور شهدا راه مي رفت و باهاشون حرف مي زد. مي گفت: يعني مي شه يه روزي، منم بيارن اينجا. نگران شدم، كم مانده بود، گريه ام بگيره، تا ديد ناراحت شدم، خنديد و گفت: خانم چرا ناراحت شدي؟ نترس، بادمجون بم آفت نداره، من كجا، شهادت كجا؟!
حسن آقا از لحاظ معنوي در سطح بالايي قرار داشت، هيچ گاه نماز اول وقتش ترك نمي شد. منتظر واقعي امام زمان(عج) بود. يك عادت زيبايي داشت و اون اين بود كه هر وقت قرار بود جايي بريم، لحظه اي كه سوار ماشين مي شديم، مي گفت: اگه حرفي نداري، بيا در طول مسير براي سلامتي و فرج آقا صلوات بفرستيم. هر روز براي سلامتي آقا صدقه مي داد.
بعد از شهادت هم هميشه صداشو مي شنوم
سه روز پيش از مأموريت شمال غرب كشور به اتفاق هم به زيارت حضرت معصومه(س) مشرف شديم. مي گفت: دوست دارم پيش از رفتنم با هم به پابوس بي بي(س) بريم. هرچند سفر كوتاه (يك روزه) ولي بسيار پربار بود. از سفر كه برگشتيم من دو روز تب كردم، تبي كه حتي دكترها هم علتي براش پيدا نكردند! شب آخر، تا صبح بيدار بود، صبح كه داشتم بدرقه اش مي كردم، هنگام خداحافظي گفت: مي دوني براي چي تب كردي؟ به خاطر من! وقتي برم و جا به جا شم، تب تو هم مي خوابه، همين طور هم شد...
عاشق صوت قرآنش بودم. صداي زيبا و دلنشيني داشت، هميشه دوست داشتم قرآن بخونه و من گوش كنم. به هم قول داده بوديم بعد از ازدواجمون هر كدوم، روزي يك جزء قرآن بخونيم و به قول مون عمل كرديم. زماني كه مأموريت بود، هر وقت تلفني با هم صحبت مي كرديم، مي گفت: قرآنتو مي خوني؟ حتي بعد از شهادتش هم هميشه صداشو مي شنوم: «يك جزء قرآنتو خوندي؟»
يك ماه و نيم از زندگي مشترك مون مي گذشت كه يك بار دقيقاً وقت اذان صبح از خواب پريد، فهميدم خواب ديده! بعد از اداي نماز مثل هميشه، شروع كرد به خوندن سوره ياسين و زيارت عاشورا. ولي اون روز صبح احساس كردم حال و هواي عجيبي داره، اصلاً اصرار نكردم خوابشو برام تعريف كنه، تا اينكه اوايل تيرماه، يك شب از شمال غرب تماس گرفت، ازش خواستم خواب اون شب رو برام تعريف كنه، گفت: نمي خوام نگرانت كنم، ولي وقتي اصرار كردم، گفت: شهيد صالحي(يكي از همرزمان دوره آموزشي ايشون) اومد به خوابم و گفت: چرا مارو تنها گذاشتي و نمياي پيش مون و بعد دستمو گرفت و منو كشيد طرف خودش كه از خواب پريدم. اون لحظه من اين طرف خط گريه مي كردم و حسن آقا اون طرف خط.
با معرفت! بعد از رفتنت هم به قولت عمل كردي
سه روز پيش از شهادتش با من تماس گرفت، از پشت تلفن سر و صداي عجيبي شنيدم، تازه اون موقع بود كه فهميدم نگراني من بي مورد نبوده، پرسيدم چه خبره؟ گفت: هيچي، الحمدلله داريم پيروز مي شيم، تو همون لحظه صداي يكي از دوستاشو از پشت تلفن شنيدم كه داد مي زد: بابا ما حسين پورو از زير تانك در آورديم تا اينو شنيدم، زدم زير گريه. حسن آقا گفت: دارن شوخي مي كنن.
براي اولين سالگرد ازدواج مون كه مصادف با ولادت امام رضا(ع) بود در مشهد جا گرفته بود تا بعد از اتمام مأموريت به پابوس آقابريم ولي قسمت نشد. شب ميلاد امام رضا(ع) وقتي تصوير حرم رو از تلويزيون ديدم، دلم گرفت، شب خواب ديدم همراه يه خانمي تو مشهدم. حسن آقا با من تماس گرفت و گفت: شما رسيديد؟ گفتم بله، يه خانمي با من اومده ولي من ايشونو نمي شناسم. گفت: خودم فرستادم شون تا تنها نباشي، منم نزديك مشهدم، تا شما زيارت كنيد مي رسم. از خواب پريدم، گفتم: با معرفت بعد از رفتنت هم به قولت عمل كردي.
بالاخره در پانزدهم شهريور ماه سال1390 در عمليات پاك سازي مرزهاي شمال غرب كشور به فيض شهادت نائل آمد و پيكر مطهرش در هفده شهريور در شهر شهيدپرور قزوين تشييع و در گلزار شهداي امام زاده حسين(ع) به خاك سپرده شد.
حسن جان! نمي دانم در كدام يك از شب هاي مناجات، پا در درياي معرفت نهادي و آن قدر در آن غوطه ور ماندي كه امواج متلاطم قلبت آرام گرفت و در جايگاه ابدي خود سكني گزيدي.
پرنده ترين ققنوس! هيچ گاه عروج آسماني تو را فراموش نخواهم كرد.
¤خانم صادقي نياركي همسر شهيد
