شهید کشاورزیان،یک فرمانده استراتژیست
روزهای 18 تا 19 آذرماه 1360 بود. چندین روز قبل، در منطقه گیلانغرب تعدادی از نیروهای بسیجی به منطقه آمده بودند. تردد زیاده شده بود. گشتی های شناسایی به طور متوالی اعزام می شد. اوضاع و احوال از عملیات تعرضی قریب الوقوع خبر می داد. آن روزها با توجه به ماهیت تکاوری که داشتن پرسنل ورزیده، جسور و ماجراجو را ایجاب می کرد، یگان های تیپ 58 عملیاتی ذوالفقار، سخت در تدارک آمادگی جسمی و روحی و تهیه عملیات پیروزمند بودند.
در شناسایی ها، مسیر پیشروی به صورت نفوذی تک شباننه و توأم با غافلگیری، دقیقاً طراحی شده بود. کلیه مهماتی که در عملیات به آن ها نیاز بود؛ 24 ساعت قبل از تک، پشت به جبهه دشمن حمل و کلیه معابر نیز مین برداری شد بود. چند ساعت پیش از شروع عملیات، گروهان ها به موضع تک رسیدند. در آن جا آخرین هماهنگی ها انجام شد. مهماتی تامین و سلاح ها روی درجه جنگی تنظیم شدند. از نظر خوراکی نیز کلیه پرسنل تامین شدند.
در ساعت تعیین شده، هجوم شروع شد و نیروهای خودی به سمت مواضع دشمن پیشروی کردند. البته در سراسر خط شدت و ضعف وجود داشت. بیش ترین موفقیت در قسمت ارتفاعات شیاکوه و ارتفاعات چغالوند و تپه کرچی ها بود. هوا کم کم روشن می شد. با روشنایی روز دشمن وضعیت خود را دریافت و با تجدید سازمان، شروع به پاتک سنگین کرد. چون اهداف عملیات مطلع الفجر، ارتفاعات استراتژیک شیاکوه بود که شهر سلیمانیه عراق را تهدید می کرد، به همین علت دشمن تمام تلاش خود را صرف عقب راندن نیروهای ایران کرد. قرارگاه عملیاتی ذوالفقار، بلافاصله گردان دوم را که در منطقه ارتفاعات چغالوند و تپه کچی ها عمل کرده بود، با دستوری جزء به جز و به منظور تقویت و تعویض گردان یکم، در منطقه شیاکوه وارد عمل کرد. بدون فوت وقت، جا به جایی انجام و عملیات تعویض صورت گرفت. گروهان 3 که مسئولیت آن به عهده من بود، به روی ارتفاعات شیاکوه و گروهان 2 به سمت ارتفاعات چلوارچلکسون و گروهان یکم در قسمت فریدون کوشیار، وارد عمل شد.
چند ساعتی در بی سیم، عملیات هدایت و صدای مردانه زاهد شب و شیر روز، ستوان کشاورزیان، شنیده می شد. او بعد از 18 ساعت رزم بی امان در منطقه و حفظ و تحکیم اهداف از پیش تعیین شده، بر اثر اصابت گلوله دشمن به درجه رفیع شهادت رسید و دیگر صدایش در بی سیم شنیده نشد.
از گروهان های مجاور و رده بالا، وضعیت او را پرسیدم. کسی به صراحت چیزی نمی گفت؛ اما از پاسخ ها متوجه شدم که کشاورزیان به لقاءالله پیوسته است. در اولین فرصت خود را به آن جا رساندم تا پیکرش را به پشت منطقه نبرد انتقال دهم.
وقتی به آن جا رسیدم، چهار سرباز را دیدم که برانکارد در دست دارند و گریان هستند. آن برانکارد حامل پیکر شهید کشاورزیان بود که با رشادت به قلب دشمن یورش برده بود.
باید رفت
احمد حسینا
در شناسایی ها، مسیر پیشروی به صورت نفوذی تک شباننه و توأم با غافلگیری، دقیقاً طراحی شده بود. کلیه مهماتی که در عملیات به آن ها نیاز بود؛ 24 ساعت قبل از تک، پشت به جبهه دشمن حمل و کلیه معابر نیز مین برداری شد بود. چند ساعت پیش از شروع عملیات، گروهان ها به موضع تک رسیدند. در آن جا آخرین هماهنگی ها انجام شد. مهماتی تامین و سلاح ها روی درجه جنگی تنظیم شدند. از نظر خوراکی نیز کلیه پرسنل تامین شدند.
در ساعت تعیین شده، هجوم شروع شد و نیروهای خودی به سمت مواضع دشمن پیشروی کردند. البته در سراسر خط شدت و ضعف وجود داشت. بیش ترین موفقیت در قسمت ارتفاعات شیاکوه و ارتفاعات چغالوند و تپه کرچی ها بود. هوا کم کم روشن می شد. با روشنایی روز دشمن وضعیت خود را دریافت و با تجدید سازمان، شروع به پاتک سنگین کرد. چون اهداف عملیات مطلع الفجر، ارتفاعات استراتژیک شیاکوه بود که شهر سلیمانیه عراق را تهدید می کرد، به همین علت دشمن تمام تلاش خود را صرف عقب راندن نیروهای ایران کرد. قرارگاه عملیاتی ذوالفقار، بلافاصله گردان دوم را که در منطقه ارتفاعات چغالوند و تپه کچی ها عمل کرده بود، با دستوری جزء به جز و به منظور تقویت و تعویض گردان یکم، در منطقه شیاکوه وارد عمل کرد. بدون فوت وقت، جا به جایی انجام و عملیات تعویض صورت گرفت. گروهان 3 که مسئولیت آن به عهده من بود، به روی ارتفاعات شیاکوه و گروهان 2 به سمت ارتفاعات چلوارچلکسون و گروهان یکم در قسمت فریدون کوشیار، وارد عمل شد.
چند ساعتی در بی سیم، عملیات هدایت و صدای مردانه زاهد شب و شیر روز، ستوان کشاورزیان، شنیده می شد. او بعد از 18 ساعت رزم بی امان در منطقه و حفظ و تحکیم اهداف از پیش تعیین شده، بر اثر اصابت گلوله دشمن به درجه رفیع شهادت رسید و دیگر صدایش در بی سیم شنیده نشد.
از گروهان های مجاور و رده بالا، وضعیت او را پرسیدم. کسی به صراحت چیزی نمی گفت؛ اما از پاسخ ها متوجه شدم که کشاورزیان به لقاءالله پیوسته است. در اولین فرصت خود را به آن جا رساندم تا پیکرش را به پشت منطقه نبرد انتقال دهم.
وقتی به آن جا رسیدم، چهار سرباز را دیدم که برانکارد در دست دارند و گریان هستند. آن برانکارد حامل پیکر شهید کشاورزیان بود که با رشادت به قلب دشمن یورش برده بود.
باید رفت
احمد حسینا
لینک کپی شد
نظر شما
