مگر امام نگفتند جبهه مرد میخواهد؟
علیرضا سموعی
رفتم شادگان تا با خانه تماس بگیرم و خبر سلامتیام را بدهم. برادرم گوشی را گرفت و گفت: «علی! حسن، برادر شهید اكبر، هفتهی قبل اعزام شد لشکر و چون آموزش ندیده و ازطرفی میخواسته به عملیات برسد، بهعنوان راننده آمده است.»
گفتم: «او كه گواهینامه نداشت.»
گفت: «چرا. سه روز بود که گرفته بود.»
گفتم: «مادرش چهطور راضی شد؟»
گفت: «مادرش را آنقدر كلافه كرد تا آخر راضی شد.»
خداحافظی كردم و برگشتم شهرك دارخوئین، مقر لشکر «امام حسین(ع)». یک راست رفتم واحد موتوری و سراغش را گرفتم. مسؤل موتوری گفت: «آهان! همان جوان سُوسُوله را میگویی؟ تو اتاق، بالای تخت دو طبقه خوابیده.»
رفتم كنار تخت و گفتم: «حسن!»
حسن بیدار شد و همینكه مرا دید، پرید پایین و محکم بغلم كرد. با بغض گفت: «كجا بودید؟ مُردم.»
گفتم: «آخر كار خودت را كردی؟ مگر این مادرت چهقدر باید غصه بخورد؟»
گفت: «ول كنید این حرفها را. فقط تو را بهخدا از اینجا نجاتم بدهید.»
گفتم: «چهطور؟»
گفت: «بابا من بُریدهام. کوچکترین این رانندهها بیست سال از من بزرگتر است. باهم رفیقند و... اصلاً اینجا با آن چیزی كه فكر میكردم، فرق دارد.»
گفتم: «آخر تو با آن روحیهی آنچنانی چرا آمدی توی واحد پیرمردهای لشکر؟1 حالا چهكار میكنی؟»
گفت: «مسئول موتوری هركه را پیرتر و با تجربهتر است، به خط میفرستد. در این چند روزه فقط تو مسیر شهرك بُنه (انبار تداركات) كار کردهام. میدانی بُنه كجاست؟ همین چند كیلومتری بغل لشکر. دارم دِق میكنم. چی میخواستم و چی شد. آنقدر به مادرم التماس كردم تا بیایم جبهه، این هم عاقبتش. علیآقا! نجاتم بده.»
گفتم: «باشد. بگذار ببینم چه كار میتوانم برایت بكنم.»
رفتم پیش مسئول موتوری و خواستم كه حسن را به واحد بسیج انتقال بدهد. مسئول موتوری گفت: «من حرفی ندارم؛ چون او اصلاً تو جمع ما نیست و میدانم که دارد بهش سخت میگذرد. من هم موافقم از جمع ما برود، امّا مشکلم نداشتن نیرو است. الآن بههیچ عنوان نمیشود، الّا اینکه یك نیرو جایش بیاید. قول میدهم با آمدن اولین راننده، او را منتقل كنم.»
گفتم: «دست شما درد نكند. پس اگر اجازه بدهی، من بعدازظهری ببرمش واحد خودمان تا هوایی عوض کند.»
گفت: «اشكال ندارد.»
در آن زمان من مسئول آمار لشکر بودم و با بچههای واحد بسیج و پرسنلی توی یك سنگر اجتماعی خیلی بزرگ زندگی میكردم. حسن را برداشتم و آمدم بیرون. شروع كردم به صحبت و گفتم: «حسن برای چی جبهه آمدی؟»
گفت: «برای ادای وظیفه.»
گفتم: «نه. راستش را بگو.»
گفت: «راست میگویم.»
گفتم: «پس چرا غُر میزنی؟ مگر امام نگفتند جبهه مرد میخواهد؟»
گفت: «یعنی میگویی من هممَسلك رانندهها بشوم؟»
گفتم: «چندتا سئوال دارم. ببینم تو آموزش دیدهای؟ تا حالا جبهه آمدهای؟ راحت توانستی بیایی؟»
گفت: «نه. بههیچ وجه.»
گفتم: «پس آموزش را از همین حالا شروع میكنیم. ببین داداش! چند چیز در جبهه اصل است و از همین الآن باید یاد بگیری. یكی عمل به وظیفه، دیگری صبر و بعدی اطاعت از فرمانده. اگر همهی اینها و شرایط خودت را كنار هم بگذاری، میفهمی كه بهترین جا برای خدمت، همین واحد موتوری است؛ پس بیا و عمل به وظیفه كن. كمی صبر به خَرج بده و با اطاعت از فرمانده كاری را كه بهت سپردهاند، انجام بده تا پیش خدا روسفید باشی.»
قبول این موضوع برایش سخت بود. گذاشت و رفت. پس از ساعتی كه اخلاقش سر جا آمد، دیدم میخندد. گفت: «یاد روز اول آشناییمان افتادم. من شاگرد اول دبیرستان بودم و توی خاندان، شأن و منزلتی داشتم. میان مغرورها حرف اول را میزدم. آن روز به سفارش برادرم به مسجد شما آمدم تا در جلسههای قرآن شركت كنم. كت و شلوار تمیز و خطداری به تن داشتم. شما با چند تا از بچهها داشتید فرشهای مسجد را برای شستوشو جمع میكردید و میخواستید گلیمهای قدیمی را بهجایشان پهن کنید. فرشها كثیف بودند و گلیمها پر از خاك. من آمدم و گفتم، ببخشید! شما علیآقا هستید؟ گفتید، بله! گفتم، یک كاری داشتم. گفتید، فوری است یا حالا وقت دارید؟ گفتم، نه وقت دارم. گفتید، پس آن كتت را دربیاور و بگذار اون گوشه و بیا كمك.
این كار را كردم و بعد كه فرشها را جمع كردیم و گلیمها را پهن، وقت نماز شد. نماز خواندیم و گفتید، خب! رحلهای قرآن را بیاورید. رحلها را چیدیدم و جلسهی قرآن شروع شد. با آن لباسها و سرووضع، خیلی خجالت كشیدم. جلسه كه تمام شد، دوباره گفتید، رحلها را جمع كنید. رحلها را جمع كردیم. شما آمدید پیش من و گفتید، خب شما با بنده چهكار داشتید؟ گفتم، هیچ. آمده بودم توی جلسه قرآنتان شركت كنم. گفتید، جلسهی قرآن همین بود كه دیدی. هر شب سهشنبه، بعد از نماز مغرب و عشا البته اگر خواستی كمك كنی، زودتر بیا تا ثوابهایش را كس دیگری نبرد. گفتم، من حسن، برادر اكبر... هستم. گفتید، اَحْسَنت! سلام مرا به برادرت برسان. بعد هم رفتید. خشكم زده بود. پیش خودم گفتم، چه جالب! اینجا برای هیچكس تره خورد نمیكنند. همه كار میكنند و هیچكس ادای مسئولها را درنمیآورد. نمیدانم با آن روحیه چهطور اینقدر به شما و مسجدتان علاقهمند شدم. اصلاً انگار خدا هم نمیخواهد ما جزو باكلاسها باشیم.»
گفتم: «خب باكلاس! هرچی خواستی، گفتی. البته من از رفتار آن شب معذرت میخواهم؛ چون حریم مهمان را حفظ نكردم و به یكی از سفارشات اهلبیت(ع) عمل نكردم. این داستان را شنیدهای كه یكی از افراد به نام «ابن ابییعفور» میگوید، یك روز امام صادق(ع) مهمان داشتند. او برای انجام كاری برخاست. حضرت به او اجازه نداد و شخصاً آن كار را انجام داد و فرمود: «رسول خدا(ص) از به كار گرفتن مهمان نهی فرموده است؟ جدای از این حرفها، فكر نمیكنی به خاطر همین كلاست است كه سر از موتوری درآوردهای؟»
بالاخره حسن گفت: «باشد. میروم توی موتوری و سعی میكنم همانی باشم كه آقامان حجتبن الحسن(عج) میخواهند.»
حسن تا ماه بعد در موتوری ماند و شد امامجماعت رانندهها. یك روز رفتم و دیدم که برای بعضیشان كلاس نهضت گذاشته است. كی باور میكرد حسن نازپرورده، شاگرد اول دبیرستان، فردی با رتبهی خوب كنكور دانشگاه اصفهان با تحصیلات عالی، یكی از رانندگان موتوری لشکر باشد.
به مسئول موتوری گفتم: «پس چی شد؟ این چند وقت، نیرویی نیامد؟»
گفت: «راستش را بخواهی، چرا؛ اما حالا اگر من هم موافقت كنم، رانندهها نمیگذارند. من عزای ده روز دیگر را گرفتهام كه شیخحسن برود. نمیدانم چهكار كنم.»
از آن روز به بعد اسمش را گذاشتم حسنآقای راننده.
او الآن مهندس است.
پینوشت:
(1) البته رانندگان موتوری پیر نبودند، اما در مقایسه با رزمندگان دیگر، معمولا هجده، نوزده سال بزرگتر بودند.
لینک کپی شد
نظر شما
