یا با آب یا با نیروی کمکی!
برق آفتاب مغزشان را جوشانده بود. باد گرمی هم که مخصوص تابستان دشت ذهاب بود، زیر چشمشان را از تَف گرما سیاه کرد. کلهراز تشنگی مثل دیوانه ها شد؛ لباسش را کَند و داد زد: «یکی بیاد ما رو ببره!»
و رفت به سمت عراقیا تا اسیر شود. علی ماند و سه فرمانده گردان که باید بعد از این شناسایی، گردان ها را برای فتح ارتفاعات بیشگان می آوردند. اما خودشان هم راه را گم کرده بودند؛ آن هم کیلومترها پشت سرِ عراقی ها. سید حسین سموات، تاجوک و عینعلی تا چند کیلومتر زیر برق آفتاب ـ همپای علی ـ آمدند.رمق در پایشان نمانده بود. سیدحسین یک آن افتاد. علی سر به زیر بغل او برد و او را روی کول انداخت. و بعد از چند کیلومتر باز خستگی به تن و جان او هم ریخت. سید را گذاشت زیر یک تخته سنگ. مصمم ایستاد مقابل سه فرمانده گردان و گفت: «زیر این تخته سنگ یه سایه هست، شما اینجا منتظر بمانید، من برمی گردم؛ یا با آب یا با نیروی کمکی!»
ده کیلومتر راه آمد که پایش به باتلاق خورد.عکس خودش را در آب دید.
وقتی که خواست لب تَر کند، به یاد تشنگی قمر بنی هاشم(ع) افتاد. فقط به قدری که رمقی به جانش برگردد لبانش را تر کرد. قمقمه ها را پر کرد و برای نجات سه فرمانده گردانِ منتظر برگشت.
و رفت به سمت عراقیا تا اسیر شود. علی ماند و سه فرمانده گردان که باید بعد از این شناسایی، گردان ها را برای فتح ارتفاعات بیشگان می آوردند. اما خودشان هم راه را گم کرده بودند؛ آن هم کیلومترها پشت سرِ عراقی ها. سید حسین سموات، تاجوک و عینعلی تا چند کیلومتر زیر برق آفتاب ـ همپای علی ـ آمدند.رمق در پایشان نمانده بود. سیدحسین یک آن افتاد. علی سر به زیر بغل او برد و او را روی کول انداخت. و بعد از چند کیلومتر باز خستگی به تن و جان او هم ریخت. سید را گذاشت زیر یک تخته سنگ. مصمم ایستاد مقابل سه فرمانده گردان و گفت: «زیر این تخته سنگ یه سایه هست، شما اینجا منتظر بمانید، من برمی گردم؛ یا با آب یا با نیروی کمکی!»
ده کیلومتر راه آمد که پایش به باتلاق خورد.عکس خودش را در آب دید.
وقتی که خواست لب تَر کند، به یاد تشنگی قمر بنی هاشم(ع) افتاد. فقط به قدری که رمقی به جانش برگردد لبانش را تر کرد. قمقمه ها را پر کرد و برای نجات سه فرمانده گردانِ منتظر برگشت.
لینک کپی شد
نظر شما
