کفش نو

کد خبر: ۲۰۲۰۳۴
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۲:۲۰ - 02February 2013

 

کفش نو

نوروز رسید و باباش یه جفت کفش نو براش خرید. روز دوم فروردین قرار شد بریم دید و بازدید. تا خانواده شال و کلاه کنند، علی غیبش زد.

دمِ در نیم ساعت معطلش موندیم تا رسید.

همه مات و مبهوت به پاهاش نگاه کردیم. یه جفت دمپاییِ کهنه انداخته بود دم پاش و خوشحال تر از نیم ساعت قبل بود.

بهش گفتم: «پس کفشات؟!»

گفت: «بچه ی سرایدار مدرسه کفش نداشت. زمستان رو با این دمپایی گذراند. منم کفشمو...

اون روزا علی دوازده سالش بود.[1]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] - راوی: منصوره الطافی – مادر (برگرفته از کتاب دلیل)

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین