نقد و بررسى نظریه «تحول انقلابى» جانسون

کد خبر: ۲۰۲۸۹۴
تاریخ انتشار: ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۳:۴۱ - 18February 2013

چکیده

یکى از نظریه‏هایى که در مکتب کارکردى درباره انقلاب عرضه شده، نظریه چالمرز جانسون است. وى با اتکا به جامعه‏شناسى کارکردگرا، زمینه‏هاى بروز یک انقلاب را توضیح مى‏دهد. ولى خود انقلاب را با تحلیلى روان‏شناسانه بازمى‏شناساند. از سوى دیگر، انقلاب اسلامى ایران، به عنوان یکى از شکوهمندترین و فراگیرترین انقلابات در دنیا، همواره مورد توجه صاحب‏نظران بوده است و تحلیل‏ها، تبیین‏ها و توصیف‏هاى متعددى از آن به عمل آمده است.

برخى درصددند تا با استفاده از نظریه جانسون و با مقایسه و تطبیق شرایط خاص حاکم بر ایران عصر پهلوى، چنین نتیجه بگیرند که الگوى تحلیل «تحول انقلابى» جانسون تا حد زیادى با انقلاب اسلامى مطابقت دارد. در حالى که نظریه «تحول انقلابى» جانسون ضمن نادیده گرفتن نقش رهبرى در انقلاب، در سه زمینه معناشناسى، روش‏شناسى و نظریه‏سازى، داراى ضعف‏هاى اساسى مى‏باشد. این پژوهش، تا با نقد این دیدگاه با استفاده از روش تحلیلى ـ توصیفى و شیوه کتابخانه‏اى، با نقد نظریه «تحول انقلابى» جانسون، انقلاب اسلامى را به عنوان پدیده‏اى ماوراى این تحلیل‏ها مورد بررسى قرار دهیم.

کلیدواژه‏ها: تحول انقلابى، جانسون، انقلاب اسلامى، ارزش، تعادل، رهبرى.

مقدّمه

انقلاب اسلامى ایران، به عنوان یکى از شکوهمندترین انقلابات دنیا و به عنوان یکى از بزرگ‏ترین و فراگیرترین آنها، در دنیا همواره مورد توجه صاحب‏نظران بوده است. به همین دلیل، تحلیل‏ها، تبیین‏ها و توصیف‏هاى متعددى از آن به عمل آمده است. بدیهى است که همه تبیین‏ها و تحلیل‏ها مستدل، منطقى و همه‏جانبه نبوده و کاستى‏ها و نواقصى را نیز دربر دارد.

ضمن اینکه پدیده انقلاب اسلامى به دلیل عظمت و پیچیدگى و چندلایه‏اى بودنش، به ظرف زمانى چندین ساله و مطالعه منابع بسیار از دانش‏هاى مختلف جامعه‏شناسى، تاریخ فلسفه، علوم دینى، علوم تربیتى، علوم سیاسى و علم روان‏شناسى و نیز یک گروه تحقیقى کارآزموده و علاقه‏مند نیاز دارد؛ چراکه این تحقیق از نوع یک تحقیق میان‏رشته‏اى است که با همکارى تنگاتنگ همه متخصصان امور فوق امکان‏پذیر و میسر مى‏شود. در واقع، مى‏توان گفت که پیروزى انقلاب اسلامى در ایران، بستر مناسبى براى آزمون‏پذیرى نظریه‏هاى انقلاب، و زمینه دگرگونى‏وتغییر بسیارى‏از نظریه‏هاى انقلاب را فراهم نمود.

باید اذعان داشت که نظریه‏پردازان مختلف انقلاب، پدیده انقلاب را با تبیین‏هاى سیاسى، اقتصادى، روان‏شناسى، فرهنگى و... مورد بررسى قرار داده و تلاش کرده‏اند چرایى، زمینه‏هاى وقوع، و پیامدهاى انقلاب را ریشه‏یابى کرده و حتى به پیش‏بینى وقوع انقلاب در جوامع آماده و داراى شرایط انقلابى، بپردازند.

تبیین‏هاى سیاسى، بیشتر به بحث نبودِ آزادى و خفقان سیاسى در دوران پیش از انقلاب تکیه نموده و انقلاب را بازتاب آزادى‏خواهى توده‏هاى انقلابى و انقلابیون آزادیخواه مى‏دانند. از سوى دیگر، تبیین‏گران اقتصادى، نابسامانى اوضاع معیشتى، فقر، توزیع ناعادلانه منابع و ثروت کشور و... را به عنوان علل رخداد انقلاب ذکر مى‏کنند. برخى دیگر از اندیشمندان، از جمله چالمرز جانسون، ریشه‏هاى روان‏شناختى و فرهنگى انقلاب را مورد بررسى و تأکید قرار مى‏دهند. در هر حال، باید دانست که انقلاب، یک پدیده چندوجهى است و ریشه‏ها و علل مختلفى دارد.

از سوى دیگر، در بررسى این پدیده به زمینه‏ها، علل زیربنایى و عوامل شتاب‏زا نیز باید توجه نمود. در این میان، برخى از نظریه‏پردازان داخلى انقلاب، با تحلیل و بررسى نظریه تحول انقلابى چالمرز جانسون، درصددند تا با مقایسه و تطبیق شرایط خاص حاکم بر ایران عصر پهلوى چنین نتیجه بگیرند که الگوى تحلیل «تحول انقلابى» جانسون تا حد زیادى با انقلاب اسلامى ایران مطابقت دارد.

تبیین‏هاى مختلف انقلاب، هر کدام فقط بعد خاص و محدودى را مورد توجه قرار داده و از این‏رو، از بررسى جامع و همه‏جانبه این پدیده عظیم غافل مانده‏اند. تبیین انقلاب همانند دیگر پدیده‏هاى اجتماعى و رفتارهاى انسانى مستلزم نگاهى جامع، و چندبعدى بوده و از این‏رو، براى بررسى این پدیده باید از رویکردهاى مختلف بهره گرفت. در این میان، انقلاب اسلامى ایران پدیده‏اى نوظهور در عرصه بین‏المللى بوده و با هیچ‏یک از این نظریه‏هاى مطرح‏شده توسط نظریه‏پردازان غربى و یا پیروان داخلى آنها قابل تطبیق نمى‏باشد. انقلاب اسلامى ایران در نوع خود منحصر به فرد بوده و با صرف قواعد و ضوابط مطرح‏شده توسط این متفکران همخوانى ندارد.

نوشته حاضر مى‏کوشد اثرات انقلاب اسلامى بر تحول و تغییر نظریات انقلاب و بخصوص بررسى موردى نظریه چالمرز جانسون و تطابق آن با انقلاب ایران را تحلیل کند. سؤال‏اصلى‏مقاله‏این‏است: نظریه‏تحول‏انقلابى جانسون تا چه حدى با واقعیات انقلاب اسلامى سازگار مى‏باشد؟

با توجه به مطالب فوق، در بررسى حاضر که مطالعه انقلاب اسلامى و نظریه انقلاب چالمرز جانسون مدنظر مى‏باشد، کوشش وافرى به عمل آمده است تا بتوان با بررسى تعریف انقلاب از دیدگاه جانسون و تطبیق آن با انقلاب اسلامى ایران و ابعاد مختلف آن، همخوانى یا عدم هماهنگى این نظریه با پدیده انقلاب اسلامى، مورد بررسى قرار گیرد.

پیش از این پژوهش، کارهایى در این زمینه انجام شده است که از جمله آنها مى‏توان به کتاب تئورى‏هاى انقلاب اشاره کرد. این کتاب، نظریه‏هاى انقلاب را بررسى نموده و مختصر نقدى نیز ارائه کرده است.318 از دیگر آثار، مى‏توان به اثرى با عنوان «تبیین انقلاب اسلامى ایران بر اساس تئورى تحول انقلابى چالمرز جانسون» اشاره کرد که نویسنده سعى وافرى در انطباق شرایط انقلاب اسلامى با نظریه تحول انقلابى جانسون نموده است.319 دکتر منوچهر محمدى دیگر نظریه‏پردازى است که در ضمن برخى آثار خویش به این امر پرداخته است.320

در این تحقیق، از روش توصیفى براى بازشناسى تحولات و از روش تحلیلى براى فهم چگونگى نقش این تحولات در رشد چالش‏هاى نظرى بهره گرفته شده است و ابزار جمع‏آورى اطلاعات، کتابخانه‏اى مى‏باشد.در این نوشتار پس از تعریف انقلاب از دیدگاه نظریه‏پردازان انقلاب، اصل نظریه جانسون توضیح داده شده و سپس با سنجش این نظریه با واقعیات انقلاب اسلامى، به نقد و بررسى آن پرداخته شده است و در نهایت، با ارائه دورنمایى از اسلام جامع‏نگر، در مقام نتیجه‏گیرى بر ناکارآمدى این نظریه در تحلیل و بررسى انقلاب اسلامى ایران تأکید گردیده است.

تعریف انقلاب

براى وارد شدن به بحث انقلاب، بجاست ابتدا تعریف انقلاب را از فرهنگ معین از نظر بگذرانیم: «انقلاب از نظر لغوى به معناى تغییر، تحول، برگشتگى و تبدیل است و از بعد سیاسى به معناى شورش عده‏اى براى واژگون کردن حکومت موجود و ایجاد حکومتى نو است.»321 با مراجعه به قرآن در خصوص انقلاب، مى‏بینیم از نظر قرآن، جوامع در نهایت امر به سوى امن و نعمت و رفاه و استخلاف صالحان در زمین، میل خواهند کرد. در این رابطه، آیه 4 سوره «قصص» وعده مى‏دهد: مؤمنان و نیکوکاران در زمین پیروز خواهند شد و به امن و ایمان خواهند رسید.

الهام گرفتن از قرآن و پیشوایان دینى، ما را به تبیین و تحلیل علل و عوامل بروز انقلابات رهنمون کرده و چراغى فروزان فرا راه بررسى و تفحص در انقلابات، روشن مى‏کند. باشد تا به مدد این چراغ فروزان، از این بررسى مقصود نهایى حاصل شود.در مورد تعریف اصطلاحى انقلاب، نظریات متعددى از جانب اندیشمندان مطرح گردیده است. آیت‏اللّه مصباح انقلاب را به مفهوم نوعى از تحول و دگرگونى اجتماعى مى‏داند.322

دکتر منوچهر محمدى در کتاب تحلیلى بر انقلاب اسلامى، انقلاب‏ها را نوعى از تحولات و تغییرات سیاسى ـ اجتماعى مى‏شمارد.323 حسین بشیریه در کتاب انقلاب و بسیج سیاسى، انقلاب را نوع بسیار ویژه‏اى از منازعه سیاسى یا طبقه خاصى از منازعات سیاسى تلقّى کرده و در نهایت مى‏گوید:

«انقلاب منازعه‏اى خشونت‏آمیز براى قبضه قدرت در درون واحد سیاسى مستقلى است که در طى آن، گروه‏هاى خارج از بلوک قدرت دست به بسیج توده‏اى مى‏زنند و در صورت پیروزى قدرت را در دست مى‏گیرند.»324 مفهومى که ما از انقلاب در نظر داریم، همین معناى تغییرات و تحول اجتماعى است، که انقلاب را در قالب تحولات نظام اجتماعى مى‏بیند.

نظریه چالمرز جانسون

یکى از نظریه‏هایى که در مکتب کارکردى درباره انقلاب عرضه شده، نظریه چالمرز جانسون است. در میان نظریه‏هاى انقلاب، نظریه تحول انقلابى جانسون به این دلیل که به خود پدیده انقلاب توجه کرده حایز اهمیت بسیار است. وى با اتکا به جامعه‏شناسى کارکردگرا زمینه‏هاى بروز یک انقلاب را توضیح مى‏دهد، ولى خود انقلاب را با تحلیلى روان‏شناسانه باز مى‏شناساند. جانسون دو کتاب مهم دارد که عبارتند از: انقلاب و نظام اجتماعى و تحول انقلابى. کتاب اخیر، مهم‏ترین کتاب اوست، که در آن الگویى از انقلاب ارائه کرده است.

در واقع، نظرات جانسون نزدیک به نظرات پارسونز است. از این‏رو، براى پى بردن به نظرات جانسون، باید نظرات پارسونز را خوب فهمید. نظرات پارسونز در مقابل نظرات مارکس و مارکسیست مطرح مى‏شود. از دیدگاه پارسونز، هر نظام اجتماعى براى استمرار وجود و بقاى خود نیازمند تأمین چهار متغیر کارکردى است: انطباق، نیل به ‏هدف، همبستگى ‏حقوقى ‏و حل ‏منازعه ‏و همبستگى ‏فرهنگى.325

جانسون در کتاب اول خود (انقلاب و نظام اجتماعى)، به طبقه‏بندى انقلاب مى‏پردازد و به نوعى ماهیت انقلاب را مشخص مى‏کند. در کتاب دوم خود (تحول انقلابى)، بیشتر بر الگوى انقلاب و مصالحه‏ناپذیرى نخبگان تمرکز دارد. الگویى که او از انقلاب ارائه مى‏دهد بر پایه مقوله ارزش‏ها از نظر پارسونز است که تأثیر دو مقوله را روى هم بررسى مى‏کند:

1. ارزش‏ها؛326

2. محیط (انقلاب در محیط اجتماعى رخ مى‏دهد).

جانسون بر استمرار نقش‏ها و ساخت‏ها براى تداوم حیات اجتماعى تأکید مى‏ورزد. در ادامه، با توجه ویژه بر نقش تعیین‏کننده هنجارها، معتقد است که مهم‏ترین عملکرد نظام هنجارى، مشروعیت‏بخشیدن به قدرت است. جانسون معتقد است که فشار بیش از حد یک جامعه مى‏تواند جامعه را از حالت تعادل خارج کند.

«برهم‏ریختگى سازمان یک نظام اجتماعى ـ فرهنگى ممکن است به واسطه اصابت یک فشار یا مجموعه‏اى از فشارهاى مختلف بر آن بروز کند که آن را از حدود توانایى خود براى حفظ تعادل خارج مى‏سازد.»327جانسون کار خود را با این اصل آغاز مى‏کند که انقلاب باید در ارتباط با نظام اجتماعى بخصوصى که در آن واقع شده مورد بررسى قرار گیرد و تجزیه و تحلیل انقلاب مرتبط با بررسى کارکرد جامعه بوده و هرگونه تلاشى براى مجزا ساختن این دو، فایده چندانى نخواهد داشت.328

به نظر جانسون، انقلاب‏ها عبارتند از: «تلاش‏هاى موفق یا ناموفق که به منظور ایجاد تغییرات در ساخت جامعه از طریق اعمال خشونت انجام مى‏پذیرد.»329 وجود تعادل در نظریه جانسون و به طور کلى در دیدگاه کارکردگرایى ـ ساختارى شرط بقا و دوام یک جامعه است. از نظر وى، هماهنگى، همخوانى و تعادل میان ارزش‏ها به عنوان یک مقوله فراگیر از یک طرف و هنجارها و نقش‏ها از طرف دیگر، باعث تداوم حیات اجتماعى جامعه مى‏شود.

به نظر جانسون، هرگاه منابع تغییر بر یک نظام اجتماعى تأثیر گذارد، بروز یکى از دو حالت قطعى است: یا هماهنگى و تطابق عناصر مختلف با هم، موفق خواهد شد که دوام نظام را تأمین کند، یا ظرفیت انطباق نظام موجود توانایى ایجاد هماهنگى‏هاى لازم را نخواهد داشت که در چنین صورتى، بین ارزش‏ها و شرایط محیطى فاصله ایجاد شده و ناهماهنگى بین آنها به مختل شدن حالت تعادلى منجر خواهد شد.330

جانسون مطابق همین چارچوب نظرى، نظریه انقلاب خود را تدوین مى‏کند. طبق نگرش سیستمى ـ کارکردى جانسون، نظم خصیصه ذاتى جامعه است و هر آنچه برهم‏زننده نظم موجود باشد انحراف قلمداد مى‏شود. وى این حالت را عارضه یا آسیب فرهنگى ـ روانى مى‏خواند. از نظر جانسون، انقلاب زمانى بروز مى‏کند که تغییر در عرصه‏هاى اجتماعى، اقتصادى و سیاسى، از حمایت عناصر ارزش‏گذار و فرهنگى براى مشروعیت خویش محروم باشد.331

از سوى دیگر، جانسون در نظریه تحول انقلابى خویش با تحلیل و بررسى امور مربوط به روان‏شناسى اجتماعى، چنین نتیجه مى‏گیرد که جرم، جنایت، و سایر انواع کجروى، از جمله انقلاب، از لحاظ عملکرد اجتماعى به منزله نوعى بیمارى محسوب مى‏گردد. خلاصه اینکه به نظر وى، زمانى که اعتماد به رژیم چندان کاهش یابد که استفاده از قدرت سیاسى بى‏فایده به نظر برسد و اعتبار افرادى که اداره و فرمان‏روایى جامعه را در دست دارند تنها متکى به استفاده آنان از زور باشد و امکان تحول آرام و منظم در جامعه هم منتفى باشد، انقلاب اجتناب‏ناپذیر خواهد بود.332

جانسون انقلاب را پدیده‏اى اجتماعى مى‏داند و آن را از دیدگاه جامعه‏شناختى بررسى مى‏کند. وى از جمله جامعه‏شناسانى است که در مکتب اصالت کارکرد، نظریه انقلاب عرضه کرده است. به نظر او، نخستین وظیفه‏اى که باید در مطالعه و بررسى انقلاب به طور عام و نمونه‏هاى خاص آن در نظر گرفت، این است که انقلاب را در ارتباط با نظام اجتماعى بخصوصى که آن را احاطه کرده است، بررسى کنیم. تجزیه و تحلیل انقلاب مرتبط با بررسى کارکرد جامعه بوده و هرگونه تلاشى براى مجزا ساختن این دو چندان فایده‏اى نخواهد داشت.333

نظام اجتماعى از نظر کارکردگرایان عبارت است از مجموعه عناصر متغیر که وابستگى متقابل داشته و در حالت تعادلند334 و علت بقاى جامعه وحدت ناشى از ارزش‏هاى مشترک است؛ به این معنا که جامعه از گروهى افراد تشکیل شده که درباره ارزش‏هاى بخصوص اتفاق‏نظر دارند و درباره آنچه درست یا نادرست انگاشته مى‏شود یکسان مى‏اندیشند.335 در این نظریه، «ارزش» مفهوم کلیدى است. ارزش‏ها تعیین‏کننده اهداف جامعه‏اند و بین افراد جامعه همبستگى ایجاد مى‏کنند.336

از نظر جانسون، جامعه زمانى در وضعیت تعادلى است که ارزش‏ها و شرایط محیطى آن سازگار باشند. جامعه متعادل، به طور مرتب تأثیراتى از اعضاى خود و از خارج مى‏پذیرد و مجموع این دو، آن را به هماهنگ ساختن نحوه تقسیم کار با ارزش‏هاى خود وامى‏دارد. چنین جامعه‏اى مى‏تواند به طور تدریجى تحت تأثیر پدیده‏هاى جدید، سلیقه‏هاى تازه و نفوذ فرهنگى از خارج قرار بگیرد و بدون تجربه کردن انقلاب، دایم دستخوش تغییر و تحول شود. البته تا زمانى که هماهنگى بین ارزش‏ها و شرایط محیطى آن حفظ گردد این نوع تحولات تدریجى را تغییرات تکاملى مى‏نامیم.337

در واقع، به نظر جانسون، انقلاب تحولى ساختارى و نتیجه ناهماهنگى میان ارزش‏ها و محیط است.338 به نظر وى، انقلاب را باید در زمینه نظام‏هاى اجتماعى مطالعه کرد و اساسا جامعه‏شناسى ثبات پیش از جامعه‏شناسى انقلاب مى‏آید. در درون یک نظام اجتماعى متعادل ممکن است تغییراتى پدید آید و در نتیجه، تعادل نظام به هم بخورد. تغییر اساسا چهار منبع دارد:

1. منابع خارجى تغییر در ارزش‏ها؛ مانند ورود عقاید و ایدئولوژى‏هاى خارجى به درون جامعه متعادل؛

2. منابع داخلى تغییر در ارزش‏ها؛ مثل پیدایش عقاید و یا مصلحان در درون نظام؛

3. منابع خارجى تغییر در محیط؛ مانند تأثیرى که انقلاب صنعتى بر جوامع گوناگون گذاشت؛

4. منابع داخلى تغییر در محیط؛ مانند رشد جمعیت و یا پیدایش گروه‏هاى جدید.

به نظر جانسون، ممکن است این تغییرات از طریق اعطاى امتیازات و یا پذیرش تحولات، کنترل شوند و در نتیجه، تعادل میان محیط و ارزش‏ها اعاده شود. اما اگر چنین کنترلى به عمل نیاید، وضعیتى پیش مى‏آید که نویسنده آن را «اختلالات چندگانه» مى‏نامد. در این وضعیت، که جامعه به خودى خود متعادل نیست، گروه حاکم باید به اعمال زور براى حفظ انسجام جامعه متوسل شود. نتیجه چنین سیاستى اتلاف منابع قدرت به وسیله رژیم است که موجب از دست رفتن مشروعیت سیاسى دستگاه قدرت نیز مى‏شود.

بدین ترتیب، گروه حاکمه سرسختى که زیربار پذیرفتن دگرگونى‏هاى نو نمى‏رود، با وضعیتى انقلابى مواجه مى‏شود که مرکب از اختلالات چندجانبه و اتلاف منابع قدرت و خدشه در مشروعیت است. از نظر ساختارى و یا کارکردى، این وضعیت شرایط لازم براى وقوع انقلاب را فراهم مى‏کند. اما شرط کافى براى وقوع انقلاب، ناتوانى گروه حاکم در کاربرد وسایل زور و سرکوب است.

با ذکر این شرط اخیر، جانسون به نظریه سیاسى یا رئالیستى انقلاب نزدیک مى‏شود؛ اما اساسا به نظر او، انقلاب و تحول ساختارى، نتیجه ناهماهنگى میان ارزش‏ها و محیط است.339 در واقع، به نظر جانسون، انقلاب وقتى روى مى‏دهد که یک دولت مشروعیت، اعتبار و اعتماد خود را نزد ملت خود از دست بدهد. این حالت هنگامى اتفاق مى‏افتد که دولت به ارزش‏هاى اجتماعى حاکم در میان مردم توجه نکند. در نتیجه، یک ناهماهنگى غیرکارکردى بین نظام اجتماعى و دولت و یا نظام حاکم پیش مى‏آید.

جانسون نظریات خود را بر یک استعاره آشنا، جذاب، و گمراه‏گننده مبتنى مى‏سازد؛ یعنى بین انقلاب و خشونت سیاسى با فجایع طبیعى همانند انفجار و زمین‏لرزه پیوند برقرار نموده است. این الگو به جاى اینکه انقلاب را یک پدیده سیاسى در نظر بگیرد، آن را به منزله فوران غیرعقلانى پرخاشگرى‏هاى نامشخص مى‏پندارد. وى انقلاب را خشونتى مى‏داند که معطوف به یکى از اهدافِ تغییر حکومت و رهبرى جامعه، تغییر رژیم و شکل حکومت و یا تغییر جامعه، شامل تغییر ساختارهاى اجتماعى، نظام کنترل مالکیت و سلطه طبقاتى و ارزش‏هاى مسلط جامعه است.

وى معتقد است: یک نظام اجتماعى وقتى دچار بحران مى‏شود که ارزش‏هاى اجتماعى «سینکرونیزه» نشوند؛ یعنى مانند چرخ‏دنده‏هاى ماشین، دنده‏ها جا نروند. این ناهماهنگى هنگامى پیش مى‏آید که ارزش‏هاى جدید و نامتناسب با نظام اجتماعى (یعنى ارزش‏هاى مغایر با ارزش‏هاى سنتى) وارد جامعه شوند. وقتى فرایند و جریان انقلاب آغاز شود، آن‏گاه این جریان توسط عوامل شتاب‏بخش تقویت مى‏شود. مهم‏ترین عوامل شتاب‏بخش عبارتند از:

1. پیدایش یک رهبر قوى الهام‏دهنده یا پیامبر؛

2. تشکیل یک سازمان نظامى انقلابى مخفى؛

3. شکست ارتش در یک جنگ که موجب تضعیف روحیه و سازمان آن شود.340

خلاصه دیدگاه جانسون درباره انقلاب‏ها چنین است: انقلاب‏ها اساسا نتیجه پیدایش ناهماهنگى بین محیط و ارزش‏ها در نظام اجتماع است. تعادل نظام اجتماع در نتیجه اثر چهار منبع بر هم مى‏خورد:

الف. تغییر ارزش‏ها با منشأ خارجى؛

ب. تغییر ارزش‏ها با منشأ داخلى؛

ج. تغییر محیط با منشأ خارجى (مثل تأثیرى که انقلاب صنعتى بر جوامع گوناگون گذاشت)؛

د. تغییر محیط با منشأ داخلى (مثل رشد جمعیت و یا پیدایش گروه‏هاى جدید.)341

علاوه بر این، انقلاب‏ها را باید با ویژگى‏هاى اجتماعى آنها مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و خشونت و دگرگونى را چهره‏هاى متمایز از آن شمرد. در حقیقت، انقلاب، اعمال استراتژى خشونت براى دگرگونى در ساختار اجتماعى است. از نظر جانسون، خشونت به عنوان وجه مهم در انقلاب به قدرى مهم است که در کتاب انقلاب و نظام اجتماعى مى‏گوید:

آن دسته از تحولات اجتماعى که با تغییر و خشونت آغاز نمى‏شود انقلاب نیست، بلکه نمونه‏اى از اشکال تحول اجتماعى است. انقلاب‏هاى موفق در نهایت، ارزش‏هاى اجتماعى نظام را با محیط منطبق مى‏سازند. در دیدگاه جانسون، انقلاب‏ها یا تحولات تکاملى، تنها زمانى رخ مى‏دهند که اقتدار پیش از انقلاب‏مشروعیت‏خود را از دست بدهد.342

نظریه جانسون را مى‏توان در این امور خلاصه کرد: عدم تعادل ارزشى ـ محیطى (رکود قدرت) + انعطاف ناپذیرى نخبگان‏حکومتى + عوامل‏شتاب‏زا = انقلاب

نسبت نظریه جانسون با انقلاب اسلامى

معمولاً همه متفکران و اندیشمندان سیاسى ـ اجتماعى که نظام آرمانى و کمال مطلوبى را ترسیم مى‏کنند، نحوه تغییر و تبدّل آن را نیز پیش‏بینى مى‏کنند. به عبارت دیگر، تحول و ثبات دو روى یک سکه‏اند. موضوع ثبات و تحول از بحث‏هاى قدیمى فلسفى است و در اینجا، منظور ما از تحولات اجتماعى در واقع، تصور مفهوم مخالف استمرار و استوارى نظام سیاسى ـ اجتماعى است.

به نظر مى‏رسد دو دسته متغیر در وقوع تحول انقلابى در جامعه ایرانى داراى نقش و اثرند: اول، متغیرهاى زمینه‏اى که ناشى از ساختار مذهبى ـ تاریخى جامعه مى‏باشند و به صورت ثابت و درازمدت ایفاى نقش مى‏کنند. این دسته از متغیرها به طور مشخص در تشیع و روحیه ایرانى نمود پیدا مى‏کنند. دوم، متغیرهاى نهایى که در شرایط عینى و مادى جامعه و نیز مبانى فکرى انقلاب نمود مى‏یابند، و در قالب عوامل غیرثابت، شروط لازم و کافى تحول انقلابى را فراهم مى‏کنند.سازوکار و ترکیب این متغیرها، ساختارها و عوامل به این صورت است که ابتدا شرایط مادى و عینى انقلاب (موجبات نارضایتى مردم) در جامعه ایجاد مى‏شود و طى یک دوره زمانى نسبتا طولانى تداوم یافته و توسط حکومت مرتفع نمى‏شود.

آن‏گاه نخبگان و رهبران انقلابى (خارج از ساختار حاکمیت) با تکیه بر مذهب شیعه و روحیه ایرانى (به عنوان منابع و ظرفیت انقلابى) به ارائه ایدئولوژى انقلاب مى‏پردازند و با نکوهش وضع موجود، جامعه کمال مطلوبى را نوید مى‏دهند که مشکلات موجود را نداشته باشد. احتمال موفقیت و پذیرش عمومى این ایدئولوژى و آرمان جدید، به میزان هماهنگى و سازگارى آن با ساختارها و متغیرهاى زمینه‏اى جامعه (تشیع و ایرانى‏بودن) بستگى دارد.

از نظر جانسون، مدرنیزه کردن جامعه و ورود فناورى جدید، تحولات سریعى به بار مى‏آورد که باعث ورود ارزش‏هاى جدید نامتناسب با نظام اجتماعى (ارزش‏هاى مغایر با ارزش‏هاى سنتى) و عدم توجه دولت به ارزش‏هاى جدید حاکم‏شده، و همچنین از دست دادن مشروعیت نظام مى‏شود که ناهماهنگى غیرکارکردى نیز به وجود مى‏آورد.

حال در صورت وجود یک رهبر قوى و یا یک سازمان نظامى انقلابى و یا وجود شرایطى که به واسطه آن، ارتش دچار شکست و یا تضعیف روحیه شده باشد، وقوع انقلاب در این جامعه اجتناب‏ناپذیر خواهد بود. با توجه به این بخش از نظریه جانسون، برخى درصددند با مقایسه و تطبیق شرایط خاص حاکم بر ایران عصر پهلوى چنین نتیجه بگیرند که الگوى تحلیل «تحول انقلابى» جانسون تا حد زیادى با انقلاب اسلامى مطابقت دارد.

یکى از نویسندگانى که در این زمینه نظریه‏پردازى کرده و سعى در تطبیق نظریه جانسون با انقلاب اسلامى ایران نموده، در این‏باره مى‏گوید: «رژیم پهلوى، با اتخاذ یک‏سرى سیاست‏ها و اقدامات نادرست فرهنگى، هنجارها و ارزش‏هاى عمیق حاکم بر جامعه را یکسره نادیده گرفت و رو به سوى غرب‏زدگى صرف و پیگیرى سیاست‏هاى شبه‏مدرنیزاسیون و سکولاریزاسیون نمود که نتیجه آن، ایجاد وضعیتى بى‏ثبات و شکل‏گیرى جامعه‏اى نامتعادل گردید که طى آن، ارزش‏هاى جامعه با واقعیت‏هاى محیطى سازگارى و هماهنگى نداشت.

در این دوران، اگرچه وضعیت معیشتى و رفاهى مردم تقریبا خوب و مساعد بود، اما آن چیزى که براى مردم ارزش محسوب مى‏شد، در واقعیت‏هاى محیطى نادیده گرفته مى‏شد و این امر باعث گردید که مردم نهایتا به این نتیجه برسند که وضع موجود، توان برآورده ساختن خواست‏هاى آنها را که مبتنى بر ارزش‏هایشان بود، ندارد و بروز یک‏سرى عوامل شتاب‏زا به عنوان جرقه‏اى بود که در نهایت موجب وقوع انقلاب اسلامى شد.»343

این طیف از تحلیلگران معتقدند که جامعه ایرانى در شرف انقلاب اسلامى به صورتى مصنوعى و ناقص تحت مدرنیزه شدن قرار گرفته بود و فناورى جدید و مدرن وارداتى، تحولات سریع در برخى از ابعاد جامعه را در پى داشت که با خود، ارزش‏هاى جدید نامتناسب با نظام اجتماعى و مغایر با ارزش‏هاى سنتى را آورده بود. حکومت نیز سرمست از تحولات صورى و نضج ارزش‏هاى جدید در بین قشر نوکیسه و بى‏توجهى عمدى به ارزش‏هاى سنتى جامعه، مشروعیت خود را از دست داد که این، موجب نوعى ناهماهنگى و عدم کارکرد مناسب بسیارى از پدیده‏هاى اجتماعى شد.

در این هنگام، وجود یک رهبرى قوى (امام خمینى) و وجود مردمى انقلابى، باایمان و اعتقاد مذهبى در درجه اول و وجود یک سازمان شبه‏نظامى انقلابى (رقیق) در درجه دوم و ارتشى که ریشه مردمى داشت و از آنها جدا نبود و سران آن نیز تربیت نظامى مستقل از شخصیت شاه و آمریکا نداشتند تا خود مستقل (در بین بى‏تصمیمى‏هاى شاه و چراغ سبزهاى آمریکا) دست به اقدام زنند، فرایند انقلاب اجتناب‏ناپذیر بود و سیل بنیان‏کن انقلاب، همه آن دستاوردهاى رژیم استبدادى و همچنین هرم قدرت را از بین برد. به این ترتیب، مدرنیزه کردن صورى جامعه توسط رژیم شاه، ناهماهنگى ایجاد کرد و این ناهماهنگى خود به عنوان یکى از عوامل به وجودآورنده انقلاب اسلامى در ایران شد.

در مقابل این نوع تفکر باید گفت: در ایران، عدم تعادلى که مى‏تواند به عنوان یک عامل انقلاب در نظر گرفته شود، از اواخر سال 1356 تا حدودى در اقشار مختلف اجتماعى قابل مشاهده بود. شعارهاى مردم، اعتصابات عمومى، تظاهرات‏ها و غیره همگى حاکى از این عدم تعادل بود.اما درباره انعطاف‏پذیرى نخبگان حکومتى باید گفت که برخلاف نظر جانسون، این امر بسته به شرایط موجود (گاه ثبات و گاه تشدید بى‏ثباتى) بر نوع عقاید عمومى و فرهنگ عامه، جایگاه حکومت در بین مردم و سابقه تاریخى آن و تجربیات مردم در رابطه با رژیم سیاسى بستگى دارد.

به طور کلى، اگر در کشورى روحیه انقلابى در مردم پدیدار گردد که به یک ایدئولوژى انقلابى و اصیل پیوند خورده باشد، بسیار محتمل است که انجام اصلاحات در برقرارى ثبات با شکست مواجه شود. جانسون با ذکر این نکته که انعطاف‏پذیرى تعادل را بازمى‏گرداند، مطلب را بسى ساده انگاشته است. وى حتى نگفته که انعطاف‏پذیرى باید به‏موقع باشد.

در ایران، طى سال 1357 رژیم شاه انعطاف‏هایى از خود نشان داد؛ تغییر نخست‏وزیران، آزادى بخشى از زندانیان سیاسى، آزادى‏هاى کنترل‏شده مطبوعات، بحث‏هاى مجلس شورا، بازگرداندن تاریخ به هجرى شمسى بازداشت تعدادى از مقامات مانند هویدا و نصیرى، سخنرانى شاه مبنى بر اینکه صداى انقلاب ملت ایران را شنیده است، فرار شاه به خارج از کشور و... . اما هیچ‏یک از اینها نه تنهااثر نبخشید، بلکه‏همگى‏برشدت‏انقلاب افزودند.

درباره نقش عوامل شتاب‏زا نیز باید گفت: رژیم شاه، به ویژه پس از فرمان امام خمینى قدس‏سره مبنى بر فرار نظامیان و پیوستن آنها به مردم، دچار گسیختگى نیروهاى نظامى و فرار رده‏هاى مختلف آن گردید.بر اساس نظریه جانسون، در ایران سال‏هاى 1356 و 1357 هرچند شرط سوم وجود داشت، اما به این دلیل که شرط دوم وقوع انقلاب، یعنى انعطاف‏ناپذیرى نخبگان حکومتى، وجود نداشت، باید تعادل به جامعه بازمى‏گشت، اما چنین نشد و هر روز بر شدت انقلاب افزوده گشت.344

نقد

جانسون در تحلیلش از انقلاب، به بیان الگوى تعلیلى (رابطه بین متغیرها) مى‏پردازد. زمانى که بدکارکردى چندجانبه و مصالحه‏ناپذیرى نخبگان را، که باعث افول قدرت و از دست رفتن اقتدار مى‏شود، بیان مى‏کند، در واقع، به شرایط لازم براى انقلاب اشاره دارد. جانسون معتقد است در مورد انقلاب نمى‏توان پیش‏بینى کرد. در واقع، الگوى او از انقلاب، تعلیلى است که بر اساس آن، مى‏توان فرضیاتى را آزمود و به استنتاج نظریه دست زد. مى‏توان گفت: الگوى او بیشتر شبیه به الگوى توصیفى است و تنها به ‏سلسله ‏امورى ‏پرداخته ‏که ‏باعث ‏انقلاب‏ مى‏شود.

علاوه بر این، جانسون در حفظ مشروعیت، بر نقش نخبگان تأکید مى‏کند و معتقد است که اقدامات نخبگان مشروعیت را کاهش یا افزایش مى‏دهد و یک رابطه مستقیم بین اقتدار و استفاده از زور وجود دارد. هرچه نظام براى حفظ موقعیت خود از زور بیشترى استفاده کند احتمال بیشترى مى‏رود که در چشم توده مشروعیت خود را از دست بدهد. در مقابل این بخش از نظریه جانسون مى‏توان گفت: گاهى ممکن است استفاده بیش از حد زور توسط رژیم باعث اقتدار بیشتر رژیم شود و در نهایت، این اقدام آنها، یعنى کاربرد بیش از حد زور، کارساز افتد و مشروعیت را مستقر کند.

او در بیان علل انقلاب، افول و از بین رفتن اقتدار را علل انقلاب مى‏داند؛ یعنى انقلاب را متغیر تابع مى‏داند و این دو علت لازم، متغیرهاى مستقل براى تبیین وقوع انقلاب است. اما در حالى که او شورش یا قیام موفقیت‏آمیز یا ناموفق را نیز انقلاب مى‏داند، ممکن است چنین قیامى باعث زوال قدرت و از بین رفتن اقتدار شود، نه اینکه فقط کاهش اقتدار نخبگان در صورت نپذیرفتن تغییرات و کاربرد زور باعث انقلاب گردد.

جانسون دو اصل «تعیین‏کنندگى ارزش‏ها» و «ذاتى بودن تعادل» را که از عناصر اصلى دیدگاه کارکردگرایى ساختى در مورد جامعه هستند، مفروض انگاشته است،345 در حالى که این‏گونه مفروضات پایه و اساس کافى براى تأمین الزامات نظریه‏سازى اجتماعى ندارند. از نظر جانسون، انقلاب زمانى رخ مى‏دهد که ارزش‏ها و محیط با هم ناهماهنگ باشند، اما بعد از انقلاب این ارزش‏ها و محیط با هم، همخوانى مى‏یابند، هرچند که انقلابیون براى برکنارى گروه حاکم ناموفق باشند.

در واقع، باید عنایت داشته باشیم که وى یک کارکردگراست و بیشتر به ثبات اهمیت مى‏دهد و در تحول انقلابى سعى دارد ثبات اجتماعى را مناسب نشان دهد، ولى بیشتر شاخص‏هایى راکه ‏مطرح مى‏کند برهم ‏زننده ‏ثبات است.از دیگر ضعف‏هاى نظرى نظریه «تحول انقلابى» رابطه بین ارزش، تعادل، ایدئولوژى و انحراف اجتماعى است. جانسون قایل به وجود رابطه خاصى بین «ارزش و تعادل» از یک‏سو و «ایدئولوژى» و «انحراف» از سوى دیگر است.

در اینجا، بحث در مورد این دو نوع رابطه از نظر محتوایى است. دو رابطه مذکور، از دو نظر دچار اشکال است. رابطه نظرى بین «ارزش» و «ایدئولوژى» با «تعادل» و «انحراف» متناقض است. این ارتباط فرض‏شده بین ارزش و تعادل یا ایدئولوژى و انحراف حاصل ذهنیت خاص کارکردگرایان است نه مبتنى بر مبنایى دیگر.

تناقض موجود در این رابطه دوگانه به این نکته برمى‏گردد که مفهوم ارزش، که در مجموعه نظرى جانسون داراى محوریت است، چیزى نیست جز همان ایدئولوژى. منتها ایدئولوژیک بودن ارزش‏ها یا مورد غفلت جانسون قرار گرفته یا وى از آن اجتناب کرده است. در هر دو حال، وى دچار تناقض است؛ زیرا ارزش را عامل ثبات و تعادل نظام سیاسى مى‏داند؛ یعنى کارکردى ایدئولوژیک براى ارزش‏ها قایل است، اما در عین حال، ایدئولوژى را عامل ایجاد انحراف اجتماعى مى‏شناسد.346

رابرت لور در مطالعه خود در خصوص دیدگاه مکاتب مختلف جامعه‏شناسى در مورد دگرگونى اجتماعى، نادیده گرفته شدن این مقوله را در مباحث کارکردگرایى ساختى، ناشى از ماهیت خود این مکتب مى‏داند. به نظر وى، در چهارچوب این مکتب، «دگرگونى، یک انحراف و یک تجربه آسیب‏زا تلقّى مى‏شود.»347 از سوى دیگر، باید گفت که جانسون اساسا به دنبال درک علل یا منشأ انقلابات نبوده است، بلکه از پیش، انقلاب را شاخص انحراف و کجروى اجتماعى مى‏دانسته و آن را به همین عنوان مورد بررسى قرار داده است.348

علاوه بر این، در این نظریه از طرفى، انقلاب را امرى قابل اجتناب معرفى مى‏کند، و از سوى دیگر، بر ضرورى بودن و اجتناب‏ناپذیر بودن آن در صورت فراهم بودن شرایط تأکید مى‏ورزد. ضمن اینکه برخلاف نظریه جانسون، روند امور به گونه‏اى که وى پیش‏بینى نموده است پیش نخواهد رفت؛ چراکه انعطاف‏پذیرى نخبگان حکومتى گاه ثبات و گاه عدم ثبات و تشدید انقلابات را در پى مى‏آورد.این نظریه، بر خصوصیات فردى رهبر انقلاب نقش چندانى قایل نیست، حال آنکه در نظریه‏پردازى‏هاى انقلاب نقش رهبرى را نمى‏تون نادیده گرفت.349

علاوه بر مشکلات مزبور، مى‏توان به ضعف‏هاى نظریه «تحول انقلابى» در سه زمینه معناشناسى، روش‏شناسى و نظریه‏سازى، اشاره کرد. از نظر معنایى، نظریه جانسون فاقد استمرار در به‏کارگیرى واژگان است. تعابیر متعدد و ناهمخوان وى از «ایدئولوژى» و «انقلاب» بیانگر ضعف عمده‏اى در مفهوم‏شناسى وى است.

از نظر روش‏شناسى، وى دچار تقلیل‏گرایى از یک‏سو، و تحمل آراى خود بر اندیشمندان نامى از سوى دیگر، شده است. از نظر محتوایى، بروز آشکار ضعف نظرى «تحول انقلابى» را مى‏توان در ایجاد رابطه نظرى بین «ارزش»، «ایدئولوژى»، «تعادل» و «انحراف» دید.نهایت اینکه حداکثر کارى که جانسون در «تحول انقلابى» انجام داده، تلفیقى سست و بى‏انسجام از مفروضات جامعه‏شناختى با مقولات روان‏شناختى، براى ارائه تفسیرى آسیب‏شناسانه از «انقلاب» است.350

پی نوشت:

318ـ ر.ک: مصطفى ملکوتیان، تئورى‏هاى انقلاب، ص 128.

319ـ ر.ک: نورالدین اکبرى، «تبیین انقلاب اسلامى ایران براساس تئورى تحول انقلابى چالمرز جانسون»، کتاب ماه علوم اجتماعى، ش 23، بهمن 1388.

320ـ ر.ک: منوچهر محمدى، انقلاب اسلامى؛ زمینه‏ها و پیامدها، ص 30؛ همو، تحلیلى بر انقلاب اسلامى، ص 20.

321ـ ر.ک: محمد معین، فرهنگ معین.

322ـ محمدتقى مصباح، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص 369.

323ـ منوچهر محمدى، تحلیلى بر انقلاب اسلامى، ص 20.

324ـ حسین بشیریه، انقلاب و بسیج سیاسى، ص 5.

325ـ سعید کریمى، تئورى کارکردگراى ساختارى و انقلاب اسلامى، ص 7.

326ـ شایان ذکر است که منظور کارکردگرایان از ارزش، همان باورهاى اجتماعى است و ضرورتا ربطى به اصول اخلاقى ندارد.

327ـ ابوالقاسم طاهرى، تاریخ‏اندیشمندان‏سیاسى‏درغرب،ص117.

328ـ چالمرز جانسون، تحول انقلابى، ص 18.

329ـ همان، ص 17.

330ـ همان، ص 37.

331ـ همان.

332ـ همان، ص 28.

333ـ همان، ص 18.

334ـ همان، ص 53.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین