گفت و گو با آزاده مهدی طحانیان روزی که صد بار مرگ را دیدم-قسمت اول
گفت و گو با مهدی طحانیان 3 ساعت طول کشید اما به پایان نرسید. او که در نوجوانی اسیر شده است گفتنی های بسیاری دارد. از مصاحبه آن خبرنگار زن خارجی در اردوگاه تا کل کل کردن با عدنان خیر الله در اتاق جنگ خرمشهر.
حوزه هنری در حال مصاحبه با مهدی برای تدوین خاطرات وی است. دهها ساعت حرف زده اما هنوز حتی به مقطع اسارت هم نرسیده است. پس در این گفت و گو او از کنار بسیاری از جزئیات و وقایع گذشته است. در قسمت نخست، ماجراهای پیش از اسارت را تقدیمتان می کنیم و در قسمت بعدی که بسیار جذاب تر است، به اسارت او و ماجراهایش می پردازیم.
مهدی طحانیان متولد 1346 شهرستان اردستان در استان اصفهان و دارای مدرک کارشناسی علوم سیاسی از دانشگاه تهران است.
¤ شروع جنگ را یادتان هست؟
- خوب هنوز حال و هوای انقلاب در مردم بود. وقتی خبر را شنیدم شوکه شدم. انگار انقلابی درونم ایجاد شد. من جزء اولین بسیجیان شهرمان بودم. یادم هست بواسطه یک اردو با بسیج آشنا شدم. در آن اردو صحبت هایی شد که احساس کردم گمشده خودم را پیدا کرده ام. جایی برای من که دنبال
آرمان هایم بودم و می خواستم هر کاری از دستم برمی آید انجام دهد. دیگر طوری شده بود که همه زندگی من بسیج بود. در آموزش های نظامی هم علی رغم سن کمم حضور خوبی داشتم.
¤ اولین بار کی به جبهه اعزام شدید؟
- اولین بار که می خواستم بروم عملیات بستان بود که به دلیل همان کمی سن اجازه ندادند و موفق نشدم. مسئول آموزش ما آقای زارع بود و از ایشان قول محکمی گرفتم که حتماً باید برای عملیات بعدی من را ببرند. تا اینکه متوجه شدم عملیاتی در پیش است و این دوستان هم قصد رفتن دارند. تلاش خیلی زیادی کردم. آنها هم با اینکه قول داده بودند اما من حس می کردم می خواهند مرا نبرند و یکجوری قضیه را حل کنند. مسئولیت های فراوانی در بسیج به روی دوش من بود و آنها می گفتند تو اگر اینجا بمانی بهتر است و اگر بروی جبهه این کارها روی زمین می ماند اما من دست بردار نبودم.
¤ عکس العمل خانواده چه بود؟
- روز اعزام یکی از بچه های سپاه آمد پیش پدرم و گفت قضیه اینجوری است و نظر پدرم را پرسید. پدرم گفت اگر مهدی کاری در جبهه از دستش برمی آید من حرفی ندارم اما اگر نمی تواند کاری کند بهتر است بماند تا بزرگ تر بشود. آن بنده خدا هم گفت اگر از لحاظ زرنگی و کارآیی بخواهی، مهدی از من هم زرنگ تر است و از پس خیلی کارها
برمی آید. پدرم هم موافقت کرد و گفت راضی ام به رضای خدا.
¤ مادرتان؟
- همان روز خدا یک برادر کوچک به ما داده بود و مادرم در بستر بود. انگار باورش نمی شد که من دارم می روم جبهه. خلاصه ما خداحافظی کردیم و رفتیم. البته من تمام وسایلم را از دو هفته قبل آماده کرده و به بسیج برده بودم.
¤ دقیقاً چه روزی بود؟
- دوم فروردین سال 61.
¤ در مراحل بعدی اعزام مشکلی پیش نیامد؟
- یادم هست در اردستان موقع اعزام فرمانده بسیج برای مردم صحبت کرد و مرا برد روی ماشین و گفت ما اگر امروز نوجوان 13 ساله مان را به جبهه می بریم، به آقا امام حسین(ع) تاسی می کنیم و خلاصه سخنرانی مفصلی با این مضمون کرد.
از اردستان راهی پادگان غدیر در اصفهان شدیم. فرماندهان آنجا همان اول واکنش سختی نشان دادند و گفتند اصلاً نباید این به جبهه برود. نمی دانید من چه حالی داشتم و در دلم چه می گذشت. جزئیاتش مفصل است و با حرف های مسئولین بسیج شهرمان بالاخره مجاب شدند و من به عنوان تک تیرانداز انتخاب شدم.
¤ به کجا اعزام شدید؟
- رفتیم پادگان شهید بهشتی اهواز و با اینکه چند روزی بیشتر آنجا نبودیم اما خاطرات خیلی زیادی از آنجا دارم. هیچ لباسی اندازه من پیدا نمی شد. به انبار رفتم، دو دست لباس پلنگی انتخاب کردم و بردم خیاطی پادگان. خیاط اندازه ام را گرفت و لباس ها را برایم کوچک کرد. کوچک ترین سایز پوتین برای من یک عالمه بزرگ بود. یک کتانی ساق بلند پیدا کردم که بد نبود و کار مرا راه می انداخت.
آن شب، خشم شب خیلی سختی زدند. رگبار و گازاشک آور بود که می زدند و اوضاعی شده بود.
¤ نترسیدید؟
- نه، در آموزش های نظامی که گذرانده بودیم زیاد از این چیزها دیده بودیم. یادم هست اولین شب پادگان، صدای غرش توپخانه دو طرف، شهر را فرا گرفته بود. صدا ظاهری رعب آور داشت اما من لذت می بردم. انگار موسیقی بود!
صبح با اتوبوس راهی منطقه رقابیه شدیم. برای من که اولین بار که به منطقه جنگی وارد می شدم، حس و حال خاصی داشت. منطقه رمل بود و قرار بود ما آنجا را پاکسازی کنیم. فرماندهان قصد داشتند ما را با شرایط واقعی جنگی آشنا کنند. نمی شود کسی که تا به حال جنگ ندیده را یکهو وارد خط مقدم کرد. می خواستند ما بعضی چیزها را ببینیم و با چشمان باز تصمیم بگیریم. جنازه ها را که می آوردند، عمداً ما را برای تخلیه می بردند. پتو ها را که تکان می دادیم سر و دست و پا بود که از لای آنها پایین می افتاد.
امروز اگر یک مرده عادی ببینیم شاید بترسیم اما آنوقت هیچ ترسی نبود و برعکس روحیه می گرفتیم. فرماندهان می گفتند ببینید، جنگ این است. ممکن است شما هم اینطور شوید.
صحنه های عجیب وغریبی ما آنجا دیدیم و چند روزی بودیم. برگشتیم پادگان اهواز و گفتند عملیات بزرگی درپیش است و هر کس می خواهد برود، برود و هر کس هم می خواهد بماند. من گریه ام گرفته بود. خودم را پنهان کردم. فکر می کردم به زور مرا می فرستند عقب اما اینطور نشد و هیچ اجباری در کار نبود.
مدتی مشغول آموزش و اینطور مسائل بودیم که گفتند آماده باشیم برای عملیات. راه افتادیم به سمت دارخوین. بعد از یک مسافتی از ماشین پیاده شدیم و پیاده راه افتادیم. قرار بود تا کارون برویم. وسایل سنگین بود و راه سخت و طولانی. شب به یک خاکریز رسیدیم و گفتند سنگر بکنید. شروع کردیم گونی ها را پر کردن. اجازه روشن کردن چیزی هم نداشتیم. خلاصه بچه ها به شکلی نور انداختند و دیدیم خاک ها پر از عقرب و رتیل است. خیلی خیلی زیاد بود اما خدا را شکر به هیچکس آسیبی نرسید. گرازها در تاریکی می آمدند و با سر می کوبیدند به دیوار سنگرها. چند روزی آنجا مستقر بودیم. آنطرف خاکریز رودخانه بود و صبح ما متوجه شدیم. داشتند نزدیک ما پل می زدند و قرار بود نیروها از روی سه پل به آنطرف بروند و عملیات کنند. عراقی ها چند کیلومتر آنطرف تر از ساحل رودخانه بودند.
پل آماده شد اما دل توی دل هیچکس نبود. قرار بود کلی نیرو و تجهیزات از روی آن رد شود و معلوم نبود دوام بیاورد. گوسفند قربانی کردند. اسفند دود می کردند. قرار شد اول با یک تانک چیفتن امتحان کنند. هر سانتی که این تانک جلو می رفت خدا می داند در دل فرماندهان و بچه ها چه می گذشت. تانک به سلامت رد شد و پشت بندش نیروها به ستون رفتند آنطرف رودخانه.
¤ عراقی ها متوجه نشدند؟
- وقتی متوجه شدند که دیگر همه گذشته بودند. تازه فهمیدند چه خبر است. توپخانه شان شروع کرد به کوبیدن. در نخلستان پراکنده شدیم. نخل ها یکی پس از دیگری آتش می گرفتند و می افتادند. ساعت 10 شب بود که جمع شدیم و شام خوردیم. قرار بود ما به قلب جاده اهواز-خرمشهر بزنیم. ما در تیپ کربلابودیم و تیپ نجف اشرف و امام حسین(ع) شب از دو طرف ما درگیر شدیم. حجم آتش وحشتناک بود.
بعد از نماز صبح تانک ها هم آمدند و همه سوار شدند و راه افتادیم. دیگر هوا هم روشن شده بود. بچه ها از سر و کول تانک ها و نفربرها آویزان بودند و آتش بسیار سنگینی روی ما بود. از آسمان ترکش می بارید. یکدفعه سر و کله بیست- سی تا عراقی پیدا شد. دست ها را بالابرده و اسیر شده بودند. اوضاع خوبی نبود. حتی برای خودمان هم جا نبود. یکی از فرماندهان مرا صدا کرد و گفت؛ مهدی! مهدی بیا!
از تانک پریدم پایین و رفتم. فرمانده گفت عراقی ها را بکش! اسلحه را آماده کردم و گرفتم سمتشان. پوتین ها درآوردند و شروع کردند به گریه زاری. فریاد می زدند دخیل خمینی، یا ابن الزهرا! افتادند به دست و پای بچه ها. مگر دیگر کسی از دلش می آمد اینها را بکشد. با هر بدبختی که بود یکی از ماشین ها را تخلیه کردیم و فرستادیمشان عقب.
رسیدیم به یک خاکریز و همه تانک ها پشت خاکریز موضع گرفتند. بچه ها کلاهشان را با اسلحه می بردند بالا، چند ثانیه بعد آبکش شده بود. باورش سخت است اما لبه خاکریز همینطور از شدت آتش افت می کرد. عراقی ها روی بلندی بودند و ما در گودی. بچه ها می دانستند بلند شدن همان و تیر خوردن همان. اما چاره ای نبود. با صدای تکبیر بچه ها از خاکریز سرازیر شدند. عراقی ها در سنگرها بودند و دیده نمی شدند و فقط شلیک می کردند. بچه ها مثل برگ خزان یکی یکی روی زمین می افتادند. هواپیماهای دشمن هم ول کن نبودند و پشت سرهم می زدند. اینقدر پایین بودند که حد نداشت.
اسلحه به دست می دویدیم. یک لحظه فکر کردم دیواری جلوی خراب شده است. جلوتر که رفتم دیدم جنازه یک عراقی است. آنقدر هیکلش بزرگ بود که فکر می کرد م دیواری است که ریخته!
حدود ساعت 10 صبح بود که بالاخره به جاده رسیدیم و جاده را گرفتیم. تازه عراقی ها متوجه شدند چه بلایی سرشان آمده است. نمی دانید چه کردند. تا شب 15 بار پاتک زدند. وحشتناک بود. آر پی جی دیگر تمام شده بود. تنها سلاح سنگین ما یک توپ 106 بود. بچه ها توپ را روی کول گذاشتند و با مکافات آوردندش بالای جاده تا جلوی تانک های دشمن را بگیرند. انگار زمین را شخم می زدند.
هواپیماهایشان هم پشت سر هم می کوبیدند. خیلی هم پایین بودند. هوس می کردی بپری بالاو بگیری شان! من خودم بیشتر گلوله هایم را به سمت هواپیماها شلیک کردم.
¤ وضعیت تدارکات و غذا چطور بود؟
نه غذا داشتیم و نه آب. هر چی مصرف می کردیم از عراقی ها بود حتی مهماتمان. هیچ تدارکاتی نبود. یعنی وضعیت طوری نبود که تدارکات برسد.
بالاخره از آن منطقه جابجا شدیم. قرار بود مرحله دوم عملیات بیت المقدس شروع شود. دیگر همشهری هایم را هم گم کرده بودم. وضعیت خاصی بود. هر دسته سه نفر داشت. آر پی جی زن، تیربارچی و تک تیرانداز. در این مرحله من با یک ستون 12 نفره از بچه های ارتش بودم. این بار در هویزه عمل کردیم.
آر پی جی زن دسته ما آقای حیدری بود. بیشتر آر پی جی زن ها را صدا می کردند. می رفتند جلو، شلیک می کردند و برمی گشتند. حیدری دائم دعای کمیل می خواند. یکهو در حین دعا گفت، مهدی! من دوست ندارم شهید شوم! تعجب کردم. گفت من می خواهم حالاحالاها باشم و بجنگم. انگار خدا قرار بود بچه ای به او بدهد. گفت دوست دارم اسمش را مثل تو مهدی بگذارم. بعد هم ادامه داد اگر هم شهید شدم، دوست ندارم تیر توی سرم بخورد. اگر هم توی سرم خورد دوست ندارم از پشت سر باشد و اگر هم از پشت سر بود دوست ندارم تیر اشتباهی خودی باشد!
اینها را همینطور پشت سر هم می گفت و من با تعجب فقط گوش می کردم. اصلاً نمی فهمیدم چه می گوید.
راه افتادیم. اوضاع سختی بود. غذا نبود. در گونی نان خشک بود. نان برمی داشتیم و به ستون از کنار یک دیگ ماست رد می شدیم. نان را در ماست می زدیم و در راه می خوردیم.
تیربار عراقی ها بدون هدف کار می کرد. پیاده روی خیلی زیادی کردیم. رسیدیم به منطقه مورد نظر. عراقی ها چند متری ما بودند. یکی اسلحه اش را تمیز می کرد، چند نفر ورق بازی می کردند. عده ای ترانه گذاشته بودند و می زدند و می رقصیدند. ما در دل عراقی ها بودیم. انگار چشمشان کور شده بود و ما را نمی دیدند. بی سیم دستور حمله داد و جنگ تن به تن شروع شد. عراقی ها فقط فکر جان خودشان بودند و همدیگر را هم می کشتند. تیربار را بر می داشتند و دور خودشان می چرخیدند و می زدند. کل درگیری 10 دقیقه بیشتر طول نکشید. عراقی ها تسلیم شدند. یک خاکریزی آنجا بود که باید در آن مستقر می شدیم. اسیرها هم در منطقه رها بودند. چاره ای هم نبود. شب بود و نمی شد کاری کرد. کمی بعد چند ماشین کمرشکن پر از عراقی به سمت خاکریز آمدند. از آن ماشین های حمل تانک. پر از نیرو بودند، مثل مور و ملخ. تعدادشان چندین برابر ما بود. از بس هیکلی و ورزیده بودند، تیربار گرینف در دستشان مثل یوزی بود. یک جاده بود که از وسط خاکریز می گذشت و ما هم کنار جاده بودیم. قرار شد با آخری درگیر شویم. همه ماشین ها که رد شدند آخری آمد در دل خاکریز و نور چراغش را انداخت روی بچه ها.
یک نفر با لباس عربی از کابین آمد پایین و ما را دید و داد زد ایرانی! ایرانی! طرف تا رفت برگردد سوار ماشین شود یکی از بچه ها با آرپی جی زد و کابین را فرستاد روی هوا. تا رفت عراقی ها به خودشان بیایند، خیلی هایشان کشته شدند. ماشین آتش گرفت. جهنمی شده بود و عراقی ها می سوختند و فریاد می کشیدند. بوی کباب منطقه را گرفته بود. روغن جنازه ها زده بیرون و آتش را بیشتر می کرد. کله هایشان می ترکید و در هوا پخش می شد. بخارعجیبی از مغزشان متصاعد می شد. صحنه وحشتناک و عجیب و غریبی بود.
¤ آن ماشین های دیگر درگیر نشدند؟
- نه. کار خدا بود. گمان کنم این صحنه ها را که دیده بودند ترسیده بودند. اگر درگیر می شدند که کارمان تمام بود. خیلی بیشتر بودند. صبح که رفتم سمت تانکر وضو بگیرم، همینطور چشم بود که از زیر تانکر و اطراف به من نگاه می کرد. عراقی ها زل زده بودند به من. خیلی عادی وضو گرفتم و رفتم!
هوا که روشن شد گلدسته های مسجد هویزه را دیدیم. خودم را بقیه بچه ها رساندم و سراغ حیدری را گرفتم. گفتند شهید شد. پرس و جو کردم. تیر به سرش خورده بود. آنهم از پشت. حال عجیبی پیدا کردم. درست همان چیزهایی که دیروز به من گفته بود. یک چیزهایی شنیده بودم که بعضی ها درباره شهدا می گفتند اما این را خودم دیدم.
هواپیماهای عراقی می آمدند و یک منطقه بیابانی که جلوی ما بود را بمباران می کردند. تعجب کرده بودم که چرا بیابان را می زنند. بچه ها می گفتند این خلبان ها خوب هستند و بمب هایشان را اینجا در بیایبان می ریزند! توپخانه شان هم بشدت همانجا را می زد.
من حس کنجکاوی ام گل کرد و گفتم بروم جلوتر ببینم چه خبر است. سینه خیز رفتم. دو تا از بچه ها هم بودند. آنقدر دود و انفجار زیاد بود که همدیگر را گم کردیم. یکدفعه یک دریچه با شعاع حدود یک متر روی زمین دیدم. پله می خورد و می رفت پایین. پله ها را گرفتم و رفتم به سمت پایین.
¤ دریچه وسط بیابان بود؟!
- بله! سقف بیشتر از یک متر قطر داشت. می خواستند اینجا را از بین ببرند و هر چه می زدند فایده نداشت. یک سوله ای بود که واقعاً انتهایش معلوم نبود. موتورخانه کارمی کرد و لامپ ها از سقف آویزان بود. از شدت انفجارها لامپ ها مثل پاندول می رفتند و می آمدند. دو طرف سالن انبارهای بزرگی بود. پرده برزنتی یک از انبارها را کنار زدم. پر از مهمات بود.
¤ هیچکس آنجا نبود؟
- نه! ظاهراً همه فرار کرده بودند. چند تا از انبارها را دیدم. انواع و اقسام گلوله ها و تجهیزات مختلف در جعبه های آکبند بود. یک جایی توی سالن چند تا صندوق خاص دیدم. رفتم جلوتر و درشان را باز کردم. انگار هر صندوق برای یک فرمانده عراقی بود. اسم هر کدامشان هم روی صندوق بود. لباس های نظامی با کلی مدال های مختلف. کلت های بسیار کوچک و ظریف و زیبا و دوربین های مدرن. چند تا از دوربین ها را انداختم گردنم و چند تایی از کلت ها را هم برداشتم و گذاشتم زیر کمربندم.
کمی جلوتر رفتم. میز آرایش زنانه و لباس های زنانه و حتی بچه گانه. اوضاع نشان می داد تازه فرار کرده اند. کافی بود این زاغه مهمات منفجر شود تا حتی بچه های ما هم از بین بروند. ته زاغه معلوم نبود.
از آنجا بیرون آمدم و به سختی خودم را به خاکریزمان رساندم. فرمانده خیلی خیلی عصبانی بود. آمد سراغم و شروع کرد با من دعوا کردن. بعد از کلی سر و صدا کردن، به دوربین ها اشاره کرد و گفت اینها چیه؟ من هم ماجرا را گفتم. باورشان نمی شد. اگر آن دوربین ها و کلت ها را نیاورده بودم که اصلاً باور نمی کردند.
خلاصه خبر دادند و تجهیزات ضد هوایی آوردند و همه آن مهمات را غنیمت گرفتند. مهمات خیلی زیادی بود و برای جنگیدن یک ارتش در یک مدت طولانی کفایت می کرد.
بالاخره مرحله دوم عملیات هم تمام شد. گفتند باید بچه ها بروند عقب تا نیروهای تازه نفس بیایند. هر کاری کردند من گفتم نه، نمی روم. تا شب خبری از نیروی جدید نشد و گفتند آتش سنگین بوده و خودتان باید عمل کنید. من خیلی خوشحال شدم. گفتند فقط مهمات بردارید. کوله ها را پر کردیم و راه افتادیم.بعد از پیاده روی زیاد درگیر شدیم. با چهار لول بچه ها را می زدند. گلوله ها فسفری بود و وقتی به کسی می خورد می سوخت. در چند ثانیه مثل زغال سیاه می شد. مثل نقل و نبات ترکش می آمد. من هر لحظه منتظر بودم تیر بخورم. آدم نمی دانست چه کار بکند. بدود؟ بخوابد؟ بنشیند؟
یکی از ارتشی ها ایستاده بود و در آن آتش فریاد می زد تنها راه ما حمله است وگرنه قتل عام می شوید. بچه هایی که زمین گیر شده بودند بلند شدند و شروع کردند به شلیک. درگیری عجیبی بود. مسیرمان را عوض کردیم. منطقه جدید بدتر از قبلی بود. کاتیوشا بود که پشت سر هم روی زمین می آمد. صدا، تخریب و رعب کاتیوشا وحشتناک است.
فرماندهان اختلاف داشتند که برویم جلو یا برگردیم عقب. قرار شد برویم جلو. اینقدر آتش سنگین بود که نمی شد قدم از قدم برداشت. فایده نداشت. قرار شد عقب نشینی کنیم. گفتند یک عده ای بمانند و خط آتش تشکیل دهند تا بقیه بتوانند بروند. نیروها شروع کردند به عقب رفتن. هر چقدر همشهری هایم آمدند و اصرار کردند که بیا برویم قبول نکردم و گفتم من می مانم.
درگیری ما هم خیلی طول نکشید. از بس آتش زیاد بود. بچه ها پشت سر هم می افتادند. تعداد کمی که هنوز زنده بودیم شروع کردیم به دویدن. فاصله خیلی نزدیک بود. شهدا متلاشی می شدند. زمین کوچک ترین پستی و بلندی نداشت. مثل گنجشک بچه ها شکار می شدند. لای بند بند انگشتانم تیر می خورد اما کار خدا به من نمی خورد. یک لحظه کاتیوشاهای خودی خاکریز عراقی ها را زد. دود سیاهی منطقه را گرفت. از فرصت استفاده کردم و دویدم. جنازه بود که روی زمین ریخته بود.
وحشتناک تشنه ام بود. حالاگرسنگی جای خود. قمقمه ها خالی بود. بعضی ها را می دیدی سنگین است. باز که می کردی می دیدی پر از خون است. صاحبش ترکش خورده بود. قمقمه سوراخ شده بود و خونش رفته بود داخل آن. غروب به یک جانپناه کوچکی رسیدم. خودی ها هم آتش تهیه می ریختند. ما این وسط بودیم و از دو طرف می خوریدیم. آن روز من صد بار مرگ را جلوی چشمم دیدم. اتفاقات خیلی زیادی آن روز افتاد. صحنه های خیلی زیادی دیدم. جنازه هایی که چشمشان و دهانشان پر از خاک بود اما بعد ها در اسارت آنها را دیدم که زنده اند و اسیر!
یک جایی سه تا مجروح افتاده بود. یکی از آنها نصف بدنش کنده شده بود. نیمی از کمر و باسنش آویزان بود. مثل اینکه شقه اش کرده باشند. صحنه عجیبی بود. یکی دیگر رگبار وسط سینه اش خورده بود. عینهو گوشت چرخ کرده شده بود. گوشت و خون مثل قندیل از سینه اش زده بود بیرون. هربار نفس می کشید خون از کنار قندیل ها می زد بیرون و طولش بیشتر می شد.
سومی هم پایین تنه اش داغان شده بود. می گفتند ما را بکش تا راحت شویم. در همین اوضاع و احوال بودیم که دیدم سیل عراقی ها در بیابان دارد می آید جلو و به همه تیر خلاص می زدند. سومی گفت یک جوری اینها را آرام کن. چون خیلی ناله می کردند. چفیه ام را در آوردم و دهان آن دو نفر را بستم. خودم هم کنارشان خوابیدم و محکم گرفتمشان. ما از جنازه ها دور بودیم. وقتی تیر خلاص ها را زدند شروع کردند به دور شدن. دیدم یکی از مجروح ها بدجور پایش را به زمین می کشد. گفتم نکند دارد شهید می شود و من هم جلوی دهانش را گرفته ام. چفیه را از دهانش درآوردم که ناگهان از درد جیغی کشید. جیغ کشیدن همان و باران گلوله از سمت عراقی ها همان.ش
