بخش دوم از خاطرات آزادهی سرافراز، »مهدی طحانیان»
مهدی در بند، شیطان را به بند کشید
گلستان جعفریان
در بدو ورود به بینالقفسیس، ما دویست نفر بودیم که از رمادی منتقل شدیم. اردوگاه بینالقسیس، اردوگاه تازهتأسیس بود. سیمخاردارهایش بهشدت براق بود و زیر نور آفتاب برق میزد. پشت قاطعی که ما اسرای جدید در آن زندانی بودیم، داشتند قاطع دیگری میساختند. بعثیها وسط حیاط، یعنی بین قاطع ما و قاطعی که در حال ساخت بود، یک رشتهی تودرتو و عظیم دو، سه متری سیمخاردار داخل زمین کاشته بودند. از این دیوار سیمخاردار که گربه هم نمیتوانست عبور کند و ما بهسختی آن طرف را میدیدیم. آنجا سربازان عراقی در حال نگهبانی بودند.
در اردوگاه جدید، سربازان تازهنفس و ورزیدهای هم آورده بودند که قد هرکدامشان، راحت به یکونود میرسید. هیکلشان بسیار ورزیده بود و وقتی با کف دستهای بزرگشان ما را میزدند، طرف کر میشد. اسم یکیشان عدنان بود. قوی هیکل و از کردهای عراق. خیلی آدم بیرحمی بود. موقع کتکزدن اصلا توجه نمیکرد سمبهی سلاح به کجا میخورد. ممکن است یکدفعه چشم فرد را از حدقه درآورد. نفر بعدی «ساعر» بود که از عدنان قویهیکلتر بود و من بارها از دستش کتک خوردم. یک سیلی که میزد، دو متر پرتت میکرد آن طرف.
دیگری «ابوجاسم» بود و سربازی که نام و شخصیتش خوب یادم مانده، »رحیم» بود. رحیم از همهشان موزیتر بود. او قد بلندی داشت، اما خیلی لاغر بود. من در طول دوران اسارتم، سربازی به سرسپردگی و وفاداری او به حزب بعث عراق ندیدم. از نگاههای رحیم راحت میشد شدت کینه و نفرتش را نسبت به ایرانیها خواند. در نگاهها و رفتارش همیش حس نفرت، کینه و دشمنی موج میزد. مدام در حال خودخوری بود و با خودش درگیر بود. من احساس میکردم لاغری مفرطش هم به همین خاطر است. خیلی ساکت یک گوشه میایستاد و مدام پای راستش را تکان میداد. این عادتش بود. خیرهخیره تکتک حرکات ما را زیر نظر داشت و دنبال بهانه میگشت. یکدفعه سر راهت سبز میشد و مثلا میگفت: «تو چرا موقع راه رفتن، سینه سپر میکنی؟ تو میخواهی با این کارت فخر فروشی کنی.»
و شروع میکرد به کتک زدن. رحیم نسبت به سربازان عراقی که بیشترشان افراد بیمغز و فقط پر زور بودند، آدم تیزبین و دقیقی بود. در همان مدت کوتاه که با ما بود، به بسیاری از باورها و اعتقادات دینی ما و اینکه چهقدر حساس هستیم کاری نکنیم، کوچکترین توهینی به کشور، رهبر و اعتقاداتمان باشد، پی برده بود. روی لباس پوشیدن و رفتار سربازان عراقی حساس بود. تنفر داشت بچههای ما به لباس پوشیدن یا رفتار و حرکات سربازان عراقی بخندند و یا روی آنها اسم بگذارند. مثلا به عدنان میگفتند، «عدنان چرکو»، بس که کثیف بود. رحیم اصلا نمیخندید، وقتی هم میخندید، خندهاش آنقدر سخت و تلخ بود که نهتنها ما بلکه خودش هم از این خنده آزردهخاطر میشد و لذتی نمیبرد.
- o
اوایل ورود من به بینالقفسیس، سربازهای جدید از سابقهی من و بحث صحبتهای من با خبرنگارها اصلا خبر نداشتند. باوجود این، رحیم راه به راه به من گیر میداد. مثلا یک روز که داشتم توی محوطه قدم میزدم، یکدفعه جلویم سبز شد و خیلی خشن و عصبانی گفت: «تو چرا آستینت را بالا میزنی؟»
من عادت داشتم آستینهای لباسم را تا میکردم. گفتم: «هیچی، عادتم است.»
یکدفعه با نوک پوتینش کوبید به ساق پایم و من از شدت درد ضعف کردم. این عادت رحیم بود، با تو حرف میزد و وقتی داری به حرفهایش گوش میدهی، آرام پایش را بالا میآورد و زمانی که تو اصلا انتظار نداشتی، میکوبید به ساق پایت و این ضربه درد جانکاهی داشت و باعث ضعف میشد.1
وقتی این ضربه را بهم زد، گفت: «حالا برو. دیگر نبینم جلوی ما اینجوری راه بروی.»
گیرهای رحیم به من تمامی نداشت. وقتی بیگاری میرفتم، مرا از جمع بیرون میکشید و میگفت: «مهدی! تو چرا اینقدر زیاد میآیی بیگاری؟ بیگاری از این به بعد برایت غدغن است.»
من عادت داشتم دو، سه دور دور محوطه میدویدم. دویدن را هم برایم غدغن کرد. خلاصه هر کاری میکردم، میگفت این برایت ممنوع است.
ایرانیهایی بودن که محض خودشیرینی و عزیز کردن خودشان پیش عراقیها، به رحیم فارسی یاد میدادند. او هم به سختی میتوانست چند جمله فارسی صحبت کند. با وجود این، اصرار داشت فارسی صحبت کند. یک روز مرا صدا کرد و گفت: «مهدی! من میدانم تو چه کار کردی. تو حرفهایی به خبرنگار ما زدی که نباید میزدی.»
من تعجب کردم. فهمیدم باز از کانال همان کسانی که میخواهند امکانات بیشتری نسبت به بقیه داشته باشند، خبرها به او رسیده است. سکوت کردم و حرفی نزدم. او ادامه داد: «اگر میبینی الآن کاری با تو ندارم و میگذارم راحت برای خودت بچرخی و زندگی کنی، بهاین خاطر است که از طرف سیدالرئیس دستور است با تو کاری نداشته باشیم، اما این خیلی طول نمیکشد و تو باید آماده باشی برای روزهای سخت. ما منتظر دستورات تازه در مورد تو از بالا هستیم.»
- o
من برای اینکه ذهنیتی برای کسی نباشد که خودم را تافتهی جدا بافته بدانم یا بهخاطر کاری که کردهام2 و بازتابی که کارم در ایران داشته است، خیلی سر بالا بگیرم و به خودم مغرور شوم، - چه در نظر اسرا و چه در نظر عراقیها - در طول نه سال اسارتم تن به خیلی از کارها و بیگاریهایی دادم که بسیاری از بچهها حاضر نبودند انجامش دهند.
کل آسایشگاه ما یک سطل بزرگ برای قضای حاجت داشت. خیلی شبها سطل پر میشد و مجبور میشدیم آن را از زیر در که سیمانی بود، بهسمت جوی جلوی آسایشگاه که شیب ملایمی داشت، خالی کنیم. صبح که در آسایشگاه را باز میکردیم، مشکلات بسیاری ایجاد میشد و دو، سه نفر باید سطل آب میکردند و با گونیها و اسفنجهایی جلوی در را میشستند و طاهر میکردند. یک روز که مشغول تمیز کردن بودم، رحیم بالای سرم آمد. هیچ حرفی نزد، فقط زلزل بهم نگاه کرد. من هم انگار نه انگار که دارد نگاهم میکند، به کارم ادامه دادم. بالاخره خسته شد و با فارسی دستوپا شکسته گفت: «مهدی! چرا بیشتر وقتها تو این کار را انجام میدهی؟»
با خودم گفتم، خدایا! اینکه فارسی را نمیفهمد، چهطور جوابی بدهم که قانع شود. یکدفعه آیهای از قرآن به ذهنم آمد که با اعتقاد و آنچه میخواستم بگویم، خیلی تناسب داشت. آنها هم عرب زبان بودند و آیات قرآن را خوب میفهمیدند. پس این آیه را برایش خواندم. «و من الناس یشری نفسه ابتغاء مرضاة الله والله رئوف بالعباد؛ از میان مردم کسانی هستند که بهخاطر دیگران خودشان را به زحمت میاندازند و بهخاطر طلب رضا و خشنودی خدا این کار را انجام میدهند و خداوند نسبت به بندگانش رئوف و رحیم است.»
یکدفعه رحیم کنارم دوزانو نشست و گفت: «یک بار دیگر بخوان.»
و من دوباره و سهباره خواندم. چند لحظهای در همین وضعیت ساکت کنارم ماند و بعد بلند شد و رفت. پس از آن تا مدتی اصلا بهم کاری نداشت و گیر نمیداد و کتکهای بیمورد نمیزد. اما یکی، دو ماه بعد دوباره فراموش کرد و باز شد همان رحیم کینهای قبل.
- o
شرایط غذا هم در بینالقفسیس مثل اردوگاه رمادی بود. با این تفاوت که اینجا سالی یکی، دوبار برایمان میوه هم میآوردند! که حقیقتا این میوه دادنشان، یک شکنجهی واقعی بود و ما آرزو میکردیم که ندهند. مثلا هشت تا انار کوچک میدادند برای صدوپنجاه نفر. ما هم انارها را دانه میکردیم و به هر نفر چند دانه میرسید. یا یک هندوانه میدادند برای صد نفر. آشپزها و کسانی که در سیستم توزیع غذا بودند، فکرهای خوبی میکردند که این میوه بین همه تقسیم بشود. مثلا هندوانهها را با ته لیوان میکوبیدند و داخلش آب میریختند. بعد مقدار زیادی شکر اضافه میکردند و میشد شربت هندوانه و به هر کس یک لیوان میدادند. با خیار هم همین کار را میکردند. آنقدر این میوهها کم بود که گاهی فقط رنگ آب، کمی عوض میشد یا یکی، دو تا تخمه هندوانه در آب شناور بود. بچهها برای اینکه از حداقل مواد موجود استفاده کنند و شاید ویتامینی به بدنشان برسد، پوست میوهها را هرگز دور نمیریختند و میخوردند. حتی پوست انار که خیلی تلخ بود، اما میگفتند آن گوشتهای داخل پوست انار، تقویتکنندهی معده و روده است و بهخاطر رژیم ناسالم و بیکیفیت آنجا، بیشتر بچهها مشکل معده و رودهدرد داشتند.
- o
یک روز داخلباش زدند و گفتند همه بروند داخل آسایشگاه. کل قاطع را که 314 نفر بودیم توی یک آسایشگاه آوردند. فهمیدیم خبری است. عراقیها آمدند. دیدیم ده نفر با لباس معمولی اما شکل و قیافه عراقی، همراه سربازها وارد آسایشگاه شدند. مترجم آمد و گفت: «اینها عراقی هستند که در دست ایرانیها اسیر بودند و الان چند روزی است که آزاد شدهاند. حالا آمدهاند اینجا برای شما صحبت کنند که در ایران چه بر سرشان آوردهاند و از مشکلات و وضع بد و برخورد و خوراکشان برای شماها که اینقدر اینجا راحت هستید، بگویند.»
آنها شروع کردند. اول صحبت از غذا گفتند. اینکه صبحانه یک روز پنیر و خرما بوده، روز دیگر شیر و تخممرغ و خلاصه یک روز در هفته جوجهکباب و چلو قیمه و همینطور که اینها حرف میزدند رنگ صورت درجهدارهای عراقی عوض میشد. مترجم هم تندتند برای ما ترجمه میکرد. اسرای ما هم شروع کردند به همهمه کردن که ایران هم بیکار است. چرا اینقدر به اینها میرسند. بیایند ببینند ما چه وضعی داریم.
خلاصه تمام صحبتهای اینها، دو، سه دقیقه بیشتر نشد. ستوان عراقی شروع کرد تشر زدن به این بیچارهها و گفت که ساکت باشند. بعد هم سریع از آسایشگاه بردنشان. از اینکه همهی ما را جمع کرده بودند، معلوم بود که میخواهند یک ساعت برایمان صحبت کنند. اما آنقدر عراقیها احمق و خودخواه بودند که حتی پیش از آوردن اینها ازشان نپرسیده بودند که واقعا شما در ایران چه وضعی داشتید؟ خوب بود یا بد؟
البته ما همه میدانستیم که نفس اسارت، دردناک است. اگر تو را توی یک باغ که همه امکانات رفاهیاش هم کامل است، زندانی کنند، شرایط بغرنج، پیچیده و زجرآوری را باید برخودش هموار کند و ما درا ین شک نداشتیم. اما خب، حداقل وضع آنها خیلی بهتر از ما بود. حتی از ظاهر و رنگ و رویشان هم میشد این را فهمید. همگی چاق و سرحال بودند؛ درحالیکه بچههای ما رنگپریده، نحیف و لاغر. هرکسی را میدیدی، شک نمیکردی که مریض هستند.
- o
تبلیغات رادیو عراق طوری بود که ایران به اسرای عراقی بسیار سخت میگیرد و آنها در رنج و عذاب هستند. البته ما میدانستیم ایران از لحاظ اعتقادی دارد روی اسرای عراقی کار میکند. آنها را به نمازجمعه میبرد، به زیارت قبور مقدس و حتی خبردار شدیم عدهای از اسرای عراقی، توبه کردهاند و از صدام و رژیم بعث اظهار انزجار کردهاند و در جنگ علیه عراقیها به جبهه آمدهاند. خیلی از آنها در عملیات بدر شهید شدند. هضم این چیزها برای عراقیها بسیار سخت بود و مدام میگفتند ایران دارد از سربازان ما آخوند میسازد. ما هم میخواهیم از شما رقاص و مطرب بسازیم.
در همان سه، چهار سال اول اسارت، حتی عراقیها دست به ابتکاری زدند و بعضی روزها داخل محوطه میز میگذاشتند و چند مبلغ دینی از عقیدتی – سیاسی ارتش میآمدند و برای ما صحبت میکردند. اینها ردای بلندی داشتند و کلاههایی مثل کلاه قاریان مصری بر سر داشتند. ما به آنها، آخوند دربار صدام میگفتیم. عراقیها چون ما را مجوس و آتشپرست میدانستند، میخواستند که بهوسیلهی آنها، ما را مسلمان کنند. آنها دربارهی احکام اسلام صحبت میکردند، اما چون سنی بودند، حتی احکام گفتنشان هم به کارمان نمیآمد. یک موضوع هم همیشه در صدر صحبتهایشان بود. اینکه ایران جنگطلب است و صدام حسین صلح میخواهد، ولی خمینی صلح را نمیپذیرد و میخواهد جوانها کشته شوند.
اوایل، بچهها به این برنامهها تن دادند، اما کمکم زیر بار نمیرفتند یا برنامه را به هم میزدند. مثلا اگر یکی از آنها، نام امام خمینی را میآورد، بچهها مدام صلوات میفرستادند و او نمیتوانست صبحت کند و سربازان عراقی به تقلا میافتادند که جمع را ساکت کنند. این کارهای ما باعث شد که عراقیها عطای مسلمان کردن ما را به لقایش ببخشند.
- o
مشکل، همیشه از خودمان شروع میشود. قصهی آخوندهای درباری صدام خیلی زود حل شد، اما عراقیها روحانیون سرسپردهای را که در ایران به مقام و منصبی که میخواستند، نرسیده بودند را پناه میدادند. یکی از اینها، شیخ «علی تهرانی» بود که مدام از رادیو فارسی عراق، سخنپراکنی میکرد. این برنامه برای ما خیلی سنگین بود که یک استاد اخلاق بیاید و علیه کشورش در سرزمین دشمن صحبت کند. از متن حرفهایش معلوم بود که این آدم از نظام جمهوری اسلامی توقعاتی داشته که برآورده نشده است. مثلا راحت میگفت: «فلانی را گذاشتهاند در فلان جا. درحالیکه اصلا ما را ندیدهاند و من شایستهتر و کارآمدتر بودم.»
او روزی سه، چهار ساعت در رادیو برنامه داشت. با چنان کینهای از کشور و امام صحبت میکرد که ما تعجب میکردیم. او مدام افکار و نظرهای امام را زیر سؤال میبرد و کاملا معلوم بود میخواهد تصور ذهنی، آرمانی و پاک ما را از اماممان زیر سؤال ببرد و خدشهدار کند.
شیخعلی اسارت و تحمل این همه رنج و درد را برای ما پوچ و بیمعنا توصیف میکرد. او میگفت: «شما دارید اینجا از جان و تنتان مایه میگذارید؛ درحالیکه در ایران همهچیز جور دیگری شده. کسی به فکر اسرا نیست. مردم هرجور که دلشان میخواهد لباس میپوشند و رفتار میکنند. حتی دولت هم سرش به کار خودش گرم است و تلاشی برای تمام شدن جنگ و مبادلهی اسرا نمیکند.»
حرفهای شیخ در رفتار، منش و اعتقادات اسرای حزبالهی هیچ تأثیری نداشت. آنقدر تصویر ما از امام و نظرهایش محکم و استوار بود که با حرفهای او خللی به آن وارد نمیشد، اما بودند بچههایی که سستتر بودند و این حرفها توی دلشان را خالی میکرد و باعث میشد دلسرد بشوند. شاید یک سالی بحث شیخعلی داغ بود و خیلی زود کنار رفت. این روحیهی عراقیها بود که تا میدیدند کسی برایشان حرف تازهای ندارد، کنارش میزدند. همین ماجرا برای شیخعلی هم اتفاق افتاد و او را مثل تفاله کنار زدند.
این همه فشار و تبلیغات بود، سن بچهها زمان بلوغ و نوجوانی بود و زود تحت تأثیر قرار میگرفتند. به اینها آزار و شکنجه علیه کسانی که دست از اعتقادات، نماز، قرآن و مذهبشان برنمیداشتند را اضافه کنید. در چنین فضایی مقاومت و مبارزه یک روحیهی قوی و بالا را میطلبید. عدهای ماندند و تا آخر مقاومت کردند، اما بعضی به دامان دشمن پناه بردند.
- o
یک سال از ورود ما به اردوگاه میگذشت. قاطع پشت قاطع ما که در حال ساخت بود، تقریبا آماده شده بود. عراقیها آروزی قدیمیشان را جامهی عمل پوشاندند. اعلام کردند هرکس میخواهد زندگی راحتتری داشته باشد، میتواند به قاطع سه برود.
در قاطع سه، تماشای تلویزیون و بازی کردن با ورق و تخته نرد آزاد بود. آنجا را آزینبندی کرده بودند، بهطوری که شبیه جشن تولد شده بود. تعدادی تخت و کمد هم برایشان آورده بودند. داخل چند اتاق انتهای قاطع، میز و صندلی چیدند و تخته سیاه به دیوار زدند. گفتند، شیخالرئیس صدام، دستور داده داخل اردوگاهها، برای اسرای کم سنوسال کلاس درس تشکیل بدهید تا از درسشان عقب نیفتند.
در آسایشگاههای ما فضا خیلی محدود بود و همه مجبور بودند شبها کیپدرکیپ هم بخوابند. اما آنجا صند نفر را در یک آسایشگاه جا میدادند و فضا خیلی باز بود. خلاصه، عراقیها به آرزویشان رسیدند. خبرنگارها که میآمدند، مستقیم به قاطع سه راهنمایی میشدند و دیگر کسی کاری به کار ما نداشت. با تأسیس قاطع سه، اسرای جدید هم به اردوگاه منتقل شدند که آنها هم به قاطع سه رفتند و کمکم قاطع پر شد.
آنها زمین فوتبال و والیبال مجزا از ما داشتند. هر کدام از ما برای اینکه نوبتمان بشود تا یکی، دو ساعت در هفته والیبال بازی کنیم، باید چند روز توی نوبت میماندیم؛ درحالیکه آنها امکانات ورزشی خوبی داشتند. حتی لباس ورزشی و کفش هم بهشان داده بودند؛ چون در زمان بازی از آنها فیلمبرداری میکردند.
تحمل این شرایط برای اسرای حزبالهی که هرطور زجر و شکنجهای را به جان میخریدند، تا وجودشان دستمایهی تبلیغات دشمن قرار نگیرد، خیلی سخت بود. با به تصویر کشیدن این شرایط که هشتاددرصد آن هم سوری بود، میخواستند از صدام یک چهرهی محبوب و از امام خمینی، یک چهرهی ضد حقوق بشر بسازند. مثلا کلاس درس را فقط وقتی خبرنگارها میآمدند، باز میکردند و بعد دوباره درش قفل میشد و کسی حق ورود نداشت. اما روشنبینی بچه حزبالهیها عجیب بود و با این شرایط اجازه نمیدادند تا با افراد قاطع سه بدرفتاری کنند و آنها را خائن و وطنفروش بنامند. بیشتر بچهها معتقد بودند که آنها افراد بدی نیستند، بلکه سستعنصر و تنبل و بیاراده هستند و توان مبارزه ندارند. و واقعا هم اینطور بود. در میان قاطع سه، افراد درجهبندی داشتند. بعضی حرمتها را حفظ میکردند و علیه رهبر و حکومت حرفی نمیزدند. نه میخواستند طرف ما باشند، نه طرف عراقیها. بچه حزبالهیها خیلی سعی میکردند روی این افراد کار کنند تا جذبشان کنند. بعضی تنبل بودند و فقط برای رسیدن به رفاه و آسایش، بیشتر به قاطع سه پناه میبردند. عدهای معدود بودند که روحشان را به عراقیها فروخته بودند. اینها هر کاری که عراقیها میگفتند، انجام میدادند و بالاخره با آمدن منافقان به اردوگاه، جذب شدند و رفتند.
- o
در عالم محدود و سخت اسارت، هرچیز کوچک و کمارزشی میتوانست خیلی بزرگ و پرجاذبه باشد. وقتی به ما لباس زیر و زیرپوش میدادند باید تا یکی، دو سال از آنها استفاده میکردیم و چشممان به دست دشمن میبود تا کی دوباره به ما لباس بدهد. حالا یک خائن که خودش را به عراقیها فروخته بود، میآمد و میگفت: به من سه دست لباس بدهید تا سی نفر را برایتان شکار کنم و بکشم سمت قاطع سه.
یا با سهم نان بیشتر در شرایطی که ما یک شب نمیشد که سر سیر زمین بگذاریم. داشتن یک دست لباس ورزشی در آن دنیایی که ما هیچ چیز نداشتیم، با عقل جور در نمیآمد و کافی بود آدم یک ذره به خودش حق بدهد که من لیاقت داشتن این چیزها را دارم و من حق دارم؛ آن وقت حتما میلغزید.
من با کسانی که جذب قاطع سه میشدند، صحبت میکردم. میگفتم: «چرا این کار را میکنید؟»
میگفتند: «آنها با محبتتر از شما هستند.»
این حرفشان خیلی زور بود. چون ما هیچ امکانات مادی نداشتیم که خرجشان کنیم. حتی بچهها پول ماهیانهشان را روی هم میگذاشتند تا برای بعضی از این افراد، سیگار تهیه کنند که لنگ سیگار نمانند و همین باعث نشود به آن طرف گرایش پیدا کنند، اما مگر توان ما چهقدر بود؟ ما خودمان اسیر بودیم و داشتیم با حداقلهای شرایط مادی سر میکردیم. چیزی نداشتیم که بذل و بخشش کنیم. در آن شرایط هر کس تا حد مشخصی میتوانست به دیگری کمک میکرد، و الا در هوای همیشه طوفانی اسارت، باد خودمان را میبرد.
تمام همتمان این بود که دنیا را که در شرایط فعلی به ما پشت کرده بود و بر مراد دلمان نمیچرخید را نادیده بگیریم و خودمان را با عقل و دینمان حفظ کنیم. آنها با تمام وجود میخواستند به حداقلهایی از دنیا و امکاناتش که عراقیها با قطرهچکان به کامشان میریختند، بچسبند و با این طرز فکر، کاری از دست ما برنمیآمد.
- o
در همان دوران، صلیب سرخ کتابهای زیادی برایمان آورد. از رمانهای مختلف گرفته تا سلسله کتابهای آموزشی زبان انگلیسی. عدهی زیادی از بچهها هیچوقت به سمت این کتابها نرفتیم تا تمام علاقه و توجه و تمرکزمان روی درک و یادگیری مفاهیم بلند قرآن و نهجالبلاغه بماند؛ ون اینها به ما درس ایستادگی در مقابل مشکلات و دل کندن از دنیا میدادند، درحالیکه فضای این رمانها دنیایی بود و پر بود از روابط عشق و عاشقی بین زن و مرد و بین دنیای اسارت ما با آن دنیا که در کتابها بود، زمین تا آسمان فاصله بود.
ما اصلا با یادگرفتن یک زبان مخالف نبودیم. حتی کاری به کار بچههایی که زبان میخواندند هم نداشتیم، اما این تعلیم یک زبان نمود، تعلیم یک فرهنگ بود. این کتابها پر از تصاویر دختر و پسرهایی بود که باهم روابط آزادی داشتند. این تصاویر ناخودآگاه روی ذهن فرد اثر میگذاشت و او را با دنیایی که در آن گیر افتاده بود به مقابله و تضاد وامیداشت. از خودش میپرسید: اگر این دنیا و زندگی است، چرا حق من از آن اینقدر کم و ناچیز است؟
و به نظر من در آن شرایط و با آن کتابهایی که صلیب سرخ به وفور برای بچهها میآورد تا زبان یاد بگیرند، سم مهلکی بود که به خودشان تزریق میکردند.
مدتی تب یاد گرفتن بین بچهها و کل اردوگاه فراگیر شد و یکدفعه میدیدی، سی نفر دارند زبان انگلیسی میخوانند. کمی که یاد میگرفتند، میرفتند سراغ فرانسه. اما این هم کمکم فروکش کرد.
با شکل گرفتن قاطع سه، از جهاتی برای ما هم خوب شد.خبرنگارها دیگر دور و ور قاطع ما نمیآمدند. عراقیها آنها را مسقتیم به قاطع سه میبردند و ما راحت زندگیمان را میکردیم. شاید یکسال، دو سال از این جریان گذشت که ما دیگر چشممان به خبرنگارها نیفتاده بود تا اینکه یک روز آمدند و در آسایشگاه صدایم زدند. من جلوی در آسایشگاه ایستادم. سرباز عراقی در آسایشگاه را قفل نکرد و فقط چفت آن را انداخت و رفت.
- o
آقایی بود بهنام «انوشیروان طوسی» که زبان انگلیسی را روان صحبت میکرد. او با یک دختر جوان که لباس نامناسبی به تن داشت، سراغم آمد. مترجم گفت: «مهدی! این خانم خبرنگار است و میخواهد با تو صحبت کند.»
من دوروبرم را نگاه کردم. دیدم یک سرباز عراقی هم نیست. پیش خودم فکر کردم که چرا او تجهیزات خبرنگاری ندارد. حتی یک میکروفون هم همراهش نبود. هیچ اکیپی هم باهاش نبود. خیلی مشکوک شدم. همانجا جلوی در آسایشگاه ایستادم و از جایم تکان نخوردم. دختر تندتند حرف میزد و مترجم برایم ترجمه میکرد. او اصرار داشت با من مصاحبه کند. من گفتم: مشکلی نیست، اما شما که تجهیزات خبرنگاری ندارید.
گفت: «من اینجا با تو مصاحبه نمیکنم. توی مقر عراقیها همه چیز آماده است. حتی تدارک ناهار را هم دیدهایم. تو باید همراه من بیایی.»
این را که گفت، من بیشتر مشکوک شدم. فقط یک بار ما را برای مصاحبه به مقر عراقیها برده بودند. آن دفعه هم پنجاه، صد نفری. حالا این خانم من را به ناهار دعوت میکرد. گفتم: «نه! من از اینجا تکان نمیخورم. اگر میخواهید باید همینجا مصاحبه کنید.»
او هم زیر بار نمیرفت و سماجت میکرد که من همراهش بروم. من هم دستم را گرفته بودم به در آسایشگاه و چیزی نمیگفتم. او وقتی خیرگی من را دید، گفت: «بسیار خب! حالا که نمیآیی برویم باهم ناهار بخوریم، بیا توی محوطهی اردوگاه کمی قدم بزنیم. چرا اینجور به این دیوار چسبیدی و از جایت تکان نمیخوری؟ ما حرفهای زیادی داریم که باهم بزنیم.»
صحبتهایش و لحن حرفزدنش خیلی غریب بود. احساس میکردم میخواهد مرا به خودش جذب کند. گفتم: «من حرفی با شما ندارم. شما هم هر حرفی دارید، همینجا بزنید.»
تمام مدت فکرم مشغول بود. هزار تا سؤال توی سرم بود؛ چرا او به تنهایی آمده سراغ من؟ چرا هیچ عراقیای دوروبرمان نبود؟ چرا آن همه آدم در قاطع سه که راحت هرچه بخواهند را میگویند، رها کرده و آمده سراغ من؟
من در افکار خودم غرق بودم و او یک بند اصرار میکرد. اقراق نکردهام اگر بگویم یک ساعت تمام اصرار کرد و از من نه شنید. بعد که دید من کوتاه نمیآیم، دوباره شروع کرد به حرفهای عاطفی زدن. گفت: «من از تو خوشم آمده و تو را دوست دارم. من باید امروز با تو ناهار بخورم. من امروز تدارک ناهار دیدهام و با خودم غذا آوردهام، حالا تو چهطور دلت میآید دل مرا بشکنی؟ خواهش یک خانم مثل مرا رد میکنی؟ این خلاف ادب و مردانگی است.»
آقای طوسی میخندید و اینها را برای من ترجمه میکرد. دیگر ایمان پیدا کردم که یک کاسهای زیر نیمکاسه است. آنها میخواستند مرا در شرایطی قرار بدهند و بعدا بگویند: «کسی که گفت با زن بیحجاب مصاحبه نمیکنم، حالا ببینید کارش به کجا رسیده!»
آنها میخواسند کار مرا بیاثر کنند و اعتبار حرفهایی که زده بودم را زیر سؤال ببرند. رفتار این دختر، لحن حرف زدنش و دعوتهایش برایم خیلی سنگین بود. در فرهنگ غربی او شاید اینها چیزی نبود، ناهار خوردن یک دختر با یک پسر و ژستهای دلبرانه گرفتن، امری عادی بود، اما برای من که یک بسیجی بودم، این رفتار اصلا پذیرفتهشده نبود و بهشدت ناراحتم میکرد.
دو ساعت تمام اصرارهایش طول کشید و بازهم دست بردار نبود. حالا میگفت: «تو من را ناراحت کردهای و دلم را شکستهای.»
من که دیدم دستبردار نیست و اینقدر سریش است، در آسایشگاه را گرفتم و خواستم برگردم. اما در آسایشگاه بسته بود. من هی در را تکان میدادم تا باز شود. طوسی گفت: «صبر کن سرباز را صدا کنم تا در را برایت باز کنند.»
به این بهانه دختر دوباره شروع کرد به صحبت کردن. بالاخره طوسی سرباز را آورد و او در را باز کرد و من مثل کسی که از دست عدهای فرار میکند و بیپناه است، خودم را داخل آسایشگاه انداختم و هنوز صدای او را میشنیدم که مدام تکرار میکرد: «مهدی! تو دل مرا شکستی.»
من آمدم و سر جایم نشستم. نفس، نفس میزدم و خسته شده بودم. انگار کوه کنده باشم. بعد از دو ساعت کلنجار رفتن با او، نفس راحتی کشیدم. بچهها آمدند دورم را گرفتند و گفتند: «مهدی! این دختره از جانت چه میخواست؟»
من هم تا مدتها به این اتفاق، فکر میکردم. احساسم این بود که خدا مرا از دامی که شیطان برایم پهن کرده بود، نجات داد. کافی بود یک لحظه دلم برایش بسوزد یا فکر کنم که حالا مگر چه میشود ما که سالهاست یک وعده غذای سیر نخوردهایم، حالا برویم با این خانم و دلی از عزا در بیاورم و پایم بلغزد.
پینوشت:
1. پوتینهای عراقیها بسیار یوقر و سنگین بود و فقط چند سانتیمتر عاز از جنس پلاستیک خشک و خشن داشت. وقتی بچههای ما شهید میشدند، عراقیها دنبال ساعت و انگشتر بچهها نبودند. اول میرفتند سراغ پوتینهایشان. چون پوتینهای ما از چرم بود و خیلی راحت و سبک. عراقیها عاشق پوتین ایرانیها بودند.چ
2. «مهدی طحانیان» حاضر به مصاحبه با خبرنگار بیحجاب شبکههای خارجی نشد و عنوان کرد تا زمانی که خبرنگار، حجابش را رعایت نکند، مصاحبه نمیکند.
رحیم راه به راه به من گیر میداد. مثلا یک روز که داشتم توی محوطه قدم میزدم، یکدفعه جلویم سبز شد و خیلی خشن و عصبانی گفت: «تو چرا آستینت را بالا میزنی؟»
من عادت داشتم آستینهای لباسم را تا میکردم. گفتم: «هیچی، عادتم است.»
یکدفعه با نوک پوتینش کوبید به ساق پایم و من از شدت درد ضعف کردم.
شرایط غذا هم در بینالقفسیس مثل اردوگاه رمادی بود. با این تفاوت که اینجا سالی یکی، دوبار برایمان میوه هم میآوردند! که حقیقتا این میوه دادنشان، یک شکنجهی واقعی بود و ما آرزو میکردیم که ندهند. مثلا هشت تا انار کوچک میدادند برای صدوپنجاه نفر. ما هم انارها را دانه میکردیم و به هر نفر چند دانه میرسید. یا یک هندوانه میدادند برای صد نفر.
در قاطع سه، تماشای تلویزیون و بازی کردن با ورق و تخته نرد آزاد بود. آنجا را آزینبندی کرده بودند، بهطوری که شبیه جشن تولد شده بود. تعدادی تخت و کمد هم برایشان آورده بودند. داخل چند اتاق انتهای قاطع، میز و صندلی چیدند و تخته سیاه به دیوار زدند. گفتند، شیخالرئیس صدام، دستور داده داخل اردوگاهها، برای اسرای کم سنوسال کلاس درس تشکیل بدهید تا از درسشان عقب نیفتند.
دیگر ایمان پیدا کردم که یک کاسهای زیر نیمکاسه است. آنها میخواستند مرا در شرایطی قرار بدهند و بعدا بگویند: «کسی که گفت با زن بیحجاب مصاحبه نمیکنم، حالا ببینید کارش به کجا رسیده!»
آنها میخواسند کار مرا بیاثر کنند و اعتبار حرفهایی که زده بودم را زیر سؤال ببرند. رفتار این دختر، لحن حرف زدنش و دعوتهایش برایم خیلی سنگین بود.
