کاوه،قهرمان غرب در جنگ(2)
ترکیب نیروهای کادر و وظیفه ی تیپ ویژه ی شهدا هم عجیب و منحصر به فرد است. بچه های زیادی از استانهای آذربایجان غربی و شرقی ، کردستان ، باختران ، همدان ، لرستان ، خوزستان ، تهران ، مرکزی ، سمنان ، خراسان و ... و البته هر کدامشان با فرهنگها و سلیقه های مختلف ، در این یگان با دشمن می جنگند ؛ و صد البته که هر کدامشان با اختیار و عشق و علاقه این تیپ را انتخاب کرده اند .
فرماندهان تیپ ویژه ی شهدا نیز از استانهای مختلف اند . محمد بروجردی از بروجرد ، ناصر کاظمی از تهران است ، محمد گنجی زاده اهل اصفهان است و محمود کاوه هم از مشهد ، از اینها که بگذرم حضور منصوری در تیپ هم جای شگفتی دارد ، او خوزستانی است . هم استانی هایش را رها کرده است و برای جنگ با دشمن ، فرماندهی کاوه را پذیرفته است . کاوه ای که ده دوازده سال از او جوانتر است . همه ی اینها را نوشتم فقط برای اینکه بگویم این ، آیا چیزی جز عشق و علاقه فرماندهان به نیروها و همینطور بالعکس می تواند باشد ؟ آنها هر کدامشان تیپ ویژه ی شهدا را یگان خودشان می دانند . و باز هم باید اعتراف کنم که من چنین ترکیبی را در هیچ کدام از تیپ و لشگرها ندیده ام .
برادر کاوه روی بدنسازی خیلی تأکید دارد . روی همین حساب دو و نرمش صبحگاهی در هر شرایطی بایستی انجام می شد . همین چند روز پیش ده سانت برف باریده بود ، پیراهنش را در آورد و افتاد جلوی گردانها،آنقدر ما را دواند که نفس مان بند آمد.می گوید : توی کوه و کمر نباید کم بیاری . راست می گوید در کوهستان ، قدرت بدنی حرف اول را می زند . چرا که با دشمنی روبرو هستی که علاوه بر آشنایی به همه ی دره ها و شیارها ، بچه ی کوه است و مثل بز کوهی ، از ارتفاعات بالاو پایین می رود.
تیپ و نیروهایش، کردستان و مردمش، همه چیزش شده است . آنقدر که مجالی برای فکر کردن به پدر ، مادر و زن و بچه ندارد . خودش می داند ، خوب هم می داند که زندگی دنیا ،آدمهایش، شبها و روزهایش ، همه و همه قشنگ هستند و زیبا، اما این را هم می داند که اگر پایش را از منطقه بیرون بگذارد ، ضد انقلاب به کمین نشسته ، میدان را خالی دیده و به دین و دنیای نیروهایش می تازد . برای این حرفم سند دارم . اینها را ناصر برایم می گوید ، همان فرمانده ی گردانی که باید حق دوستی با کاوه را ادا نماید. می گوید : نمونه اش همان روزی بود که ضد انقلاب تا فهمید چنگیز عبدی و محمود داخل شهر سقز نیستند ، با یک برنامه ی از پیش طراحی شده ، ریخت داخل شهر ، پانزده _ بیست نفر از رزمنده ها را غافلگیر کرد و به اسارت برد ، چند نفری از جمله اللهیاری را هم به شهادت رساند . تا خبر به گوش این دو نفر رسید، شبانه از مشهد راه افتادند سمت سقز . رسیدنشان همان و طراحی عملیات و بعد هم آزادی گروگانها همان . تا فراموش نکرده ام بنویسم که کاوه را باید می بودی و می دیدی .
برادر کاوه امروز به واحد اطلاعات عملیات آمد ، مهدی اصغر زاده را به عنوان جانشین واحد معرفی کرد و گفت : تا آمدن حامد و ایافت از مکه با این سازمان کار می کنم ، بعد جابه جایی ها را داریم .
برای بچه های واحد صحبت کرد که هدف اصلی اش را از آمدن به واحد اطلاعات می رساند .
این طور که فهمیده ام عده ای کار در واحد را جدی نگرفته اند و این با اهداف و برنامه های برادر کاوه سازگار نیست ، طوری که در قسمتی از سخنانش گفت :« ما افرادی را می خواهیم درواحدبمانندکه خالص و از جان گذشته باشند ، اگر اطلاعات عملیات به آن مرحله ای که می خواهیم برسد ، بسیاری از برنامه ها و حرکتهای ما ساده می شود.
بعد از نقش حشمت عزتی و اصغر محراب در عملیاتها تعریف و تمجید کرد . حضور کاوه در جمع نیروهای واحد اطلاعات عملیات و بهاء دادن به بچه ها ، باعث غرور همه شد. این هم یکی دیگر از ابعاد پنهان آقا محمود که فقط و فقط خاص خودش هست ، ایجاد و تقویت مسئولیت پذیری در افراد .
سری به آرشیو نوارها می زنم. بچه های تبلیغات همانطوریکه با علاقمندی تمام از کاوه عکس می گیرند، سخنانش را هم ضبط می کنند؛ معتقدند اینها تجربیاتی است که او به قیمت خون شهدای زیادی به دست آورده است . مجموعه ای است از نوارها و سخنرانی های کاوه و دیگر فرماندهان تیپ ، من با این نوارها کار دارم . آنها هم در همکاری با من منعی نمی بینند . بازشنوی نوارها رااز همان لحظه شروع می کنم .
در بین نوارها یکی توجهم را جلب می کند،رویش نوشته شده است:زندگینامه برادرکاوه از زبان خودش، با اشتیاق آن را داخل ضبط صوت می گذارم؛ بهتر از این نمی شود .
«من محمود کاوه فرزند محمد هستم، در یکی از کوچه های مشهد، در سال 1340 به دنیا آمدم و سال 1347 به مدرسه ی علمیه رفتم ، پس از آن ادامه تحصیل دادم و اول پیروزی انقلاب ، بعد از اینکه تحصیلاتم تمام شد به سپاه آمدم و مدتی در سپاه آموزشهای مختلفی را گذراندم. پس از آن به منطقه ی جنوب و بعد از آن به کردستان آمدم . در این مدت درنقاط مختلف کردستان مشغول بکار بودم و الان حدود چهار سال و اندی است که در خدمت مردم و اسلام هستم .»
همان طورکه صحبتهای کاوه را گوش می دهم، چشمم به نوشته ی دیگری می افتد:
برادر کاوه و آرزوی شهادت .این نوار هم باید جالب باشد. مصاحبه کننده که از لهجه اش پیداست خبرنگار مشهدی است در لابه لای سئوالاتش از برادر کاوه می پرسد، آرزوی شما چیست؟ و او می گوید:خوب معلومه آرزوی ما شهادته .
بچه ها می گویند قمی و کاوه یک روح بودند در دو بدن. هیچ کدامشان سراغ ندارند که این دو با هم اختلافی داشته باشند و یا سر موضوعی حرفشان شده باشد . به همان اندازه که شهادت بروجردی ، ناصر کاظمی و گنجی زاده ناراحتش کرده بود ، شهادت قمی هم خونش را به جوش آورده بود. گرچه بعداز شهادت قمی گفت : شهادت این فرد بسیار خوش فکر و خوش برخورد، آن چنان جوش و خروش و چنان تحولی در تیپ به وجود آورد، که اگر ما در این منطقه و در کل عملیاتهایمان تعداد زیادی از دشمنان را به هلاکت می رساندیم، شایداین چنین تحولی در بچه ها ایجاد نمی کرد.
از دست دادن قمی برایش خیلی سنگین بود . حسن عماد الاسلامی برایم می گوید :
« وقتی خبر شهادت قمی توِی بچه ها پیچید ، به قدری توی روحیه شان اثر کرد که همه زمین گیر شدند. توی یک بلاتکلیفی شدید به سر می بردیم که ناگهان محمود رسید؛ فکرش را هم نمی کردیم که با آن سرعت خودش را برساند . سریع پیاده شد و بی معطلی داد زد : شما چرا نشستید، یاا... بلند شید. و بعد خودش از همان روی جاده شروع کرد به دویدن به سمت ضد انقلاب .
محمود با این کارش نه تنها نیروها را از زمین بلند کرد، بلکه به آنها حالت تهاجمی هم داد، داشت با بی سیم صحبت می کرد که بازویش تیر خورد . چیزی نگفت ، اما خون همه ی آستینش را سرخ کرد . حالا دیگر نیروهای کمکی رسیده بودند و دوشیکاچی ها هم کشیده بودند جلو، آن روز محمود خودش را به آب و آتش زد. شهادت قمی خونش را به جوش آورده بود، او با تدابیر ویژه ای که انجام داد تا قبل از غروب، کار ضد انقلاب را یکسره کرد
ادمه دارد...
