حاجی آمده بود دل بکند
حاجی برای رفتنش دعا می کرد ، من برای ماندنش . قبل از عملیات خیبر آمد به من و بچه ها سر بزند . خانه ما در اسلام آباد خرابی پیدا کرده بود و من رفته بودم خانه حاج محمد عبادیان ـ که بعدها شهید شد . حاجی که آمدند دنبالم ،من در راه برایش شرح و تفصیل دادم که خانه این طور شده ، بنایی کرده اند و الآن نمی شود آنجا ماند . سرما بود وسط زمستان . اما حاجی وقتی کلید انداخت و در را باز کرد جا خورد ، گفت «خانه چرا به این حال و روز افتاده؟» انگار هیچ کدام از حرف های مرا نشنیده بود . خانم حاج عباس کریمی خیلی اصرار کرد آن شب برویم منزل آنها . حاجی قبول نکرد، گفت «دوست دارم خانه خودمان باشیم . » رفتیم داخل خانه . وقتی کلید برق را زد و تو صورتش نگاه کردم ، دیدم پیر شده . حاجی با آن که بیست و هشت سال داشت همه فکر می کردند جوان بیست و دو سه ساله است ، حتی کمتر ، اما آن شب من برای اولین بار دیدم گوشه چشم هایش چروک افتاده ، روی پیشانی اش هم و همان جا زدم زیر گریه ، گفتم « چه به سرت آمده ؟ چرا این شکلی شده ای ؟ » حاجی خندید ، گفت « فعلاً این حرف ها را بگذار کنار که من امشب یواشکی آمده ام خانه . اگر فلانی بفهمد کله ام را می کند ! » و دستش را مثل چاقو روی گلویش کشید بعد گفت « بیا بنشین این جا ، با تو حرف دارم . » نشستم گفت « تو می دانی من الآن چی دیدم ؟ » گفتم « نه ! » گفت « من جدایی مان را دیدم » به شوخی گفتم « تو داری مثل بچه لوس ها حرف می زنی ! » گفت « نه تاریخ را ببین. خدا هیچ وقت نخواسته عشاق ، آنهایی که خیلی به هم دل بسته اند ، باهم بمانند . » من دل نمی دادم به حرف های او ، مسخره اش کردم ، گفتم « حالا ما لیلی و مجنونیم ؟ » حاجی عصبانی شد گفت « من هر وقت آمدم یک حرف جدی بزنم تو شوخی کن ! من امشب می خواهم با تو حرف بزنم . در این مدت زندگی مشترکمان یا خانه مادرت بوده ای یا خانه پدری من ، نمی خواهم بعد از من هم این طور سرگردانی بکشی . به برادرم می گویم خانه شهرضا را آماده کند ، موکت کند که تو و بچه ها بعد از من پا روی زمین یخ نگذارید ، راحت باشید . » بعد من ناراحت شدم ، گفتم « تو به من گفتی دانشگاه را ول کن تا با هم برویم لبنان ، حالا … » حاجی انگار تازه فهمید دارد چقدر حرف رفتن می زند ، گفت « نه ، این طورها که نیست ، من دارم محکم کاری می کنم ، همین. »
فردا صبح ، راننده با دو ساعت تأخیر آمد دنبالش ، گفت « ماشین خراب است ، باید ببرم تعمیر » حاجی خیلی عصبانی شد ، داد زد « برادر من ! مگر تو نمی دانی آن بچههای زبان بسته تو منطقه معطل ما هستند . من نباید اینها را چشم به راه می گذاشتم.» از این طرف، من خوشحال بودم که راننده تا برود ماشین را تعمیر کند حاجی یکی دو ساعت بیشتر می ماند . با هم برگشتیم خانه . اما من دیدم این حاجی با حاجی دفعات قبل فرق می کند . همیشه می گفت « تنها چیزی که مانع شهادت من می شود وابستگی ام به شماهاست . روزی که مسئله شما را برای خودم حل کنم مطمئن باش آن وقت ، وقت رفتن من است . »
با نگاهی او را تا آن سر اتاق دنبال کرد و به خاطر نیاورد برای چندمین بار است که فکر می کند « چقدر لباس سپاه به او می آید ! » گفت « این طوری خسته می شوید ، بیایید بنشینید . »حاجی نشست به اکراه ، و به رخت خواب ها که پشتش کپه شده بود تکیه داد . اتاق ساکت بود ، فقط گاه گاهی مهدی در قوری اسباب بازیش را روی آن می کوبید و ذوق می کرد . بعد هم همان طور قوری به دست ، آمد جلو حاجی . داشت خودش را شیرین می کرد . اما حاجی اعتنا نکرد . صورتش رابرگردانده بود . او دلخور شد ، گفت « تو خیلی بی عاطفه ای ! » حاجی باز جوابی نداد . بلند شد و نگاهش کرد: چشم های حاجی تر بود و لب هایش ـ مثل کسی که درد می کشد ـ روی هم فشرده می شدند . چیزی نگفت ، ولی دلش لرزید ، حس کرد حاجی آمده دل بکند .
وقتی راننده آمد ، برای اولین بار حاجی نشست دم در خانه و بند پوتین هایش را آرام آرام بست ـ همیشه این کار را داخل ماشین می کرد . بعد مهدی را بغل کرد،مصطفی را هم من بغل کردم و راه افتادیم . توی راه خندید به مهدی گفت « بابا ، تو روز به روز داری تپل تر می شوی . فکر نمی کنی این مادرت چطور می خواهد بزرگت کند؟» نمی گفت « من » می گفت « مادرت ». بعد ، از خانم عبادیان که قرار بود تا تمام شدن تعمیرات خانه منزل آنها بمانیم , خیلی تشکر کرد و راه افتاد .
از پشت سر نگاهش کرد : وقتی گردنش را این طور راست می گرفت قدش بلندتر به نظر می رسید و چه سفت راه می رفت با آن پوتین های گشاد کهنه ! همین حالا دلش تنگ شده بود . خواست برود دم ماشین ، اما حاجی سوار شد. از سوز هوا چادرش را تنگ تر به خودش پیچید و چشم هایش را که پر آب شده بود پاک کرد . ماشین حاجی دیگر به سختی دیده می شد . خودش را دلداری داد : «برمی گردد ، مثل همیشه ، آن قدر نماز می خوانم و دعا می کنم که برگردد . »
همه زنگ می زدند ، همه از زن و بچه شان خبرگیری می کردند جز حاجی . من ، هم نگران شدم و هم رنجیدم . یک روز که ایشان تماس گرفت گفتم « یک زنگ هم شما بزنید حال ما را بپرسید . اسلام آباد را مدام می زنند نمی گویید شاید ما طوری شده باشیم ؟ » حاجی گفت « بارها به تو گفتم من پیش مرگ شما می شوم ، خدا داغ شماها را به دل من نمی گذارد ؛ این را دیگر من توی زندگی نمی بینم . » گفتم « بابا آمده مرا برگرداند اصفهان . اجازه هست بروم ؟ » گفت « اختیار با خودتان است . »
آن شب خیلی به او التماس کردم بیاید خانه . آخرین باری که آمده بود ، خانه خرابی داشت ، بنایی می کردند . حالا همه جا را تمیز کرده بودم ؛ دوست داشتم خانه مان را این طوری ببیند . اما حاجی نیامد ، گفت « امکانش نیست » و من نتوانستم جلو بابا بایستم ، بگویم نمی آیم . بابا عصبانی بود ، حتی پرخاش کرد که « تو فقط زن مردم نیستی ، دختر من هم هستی . ما آنجا دل واپس تو و بچه هایت هستیم . » مهدی و مصطفی را برداشتم و برگشتیم اصفهان . دو هفته بعد از آمدن ما بود که حاجی تلفن زد ، گفت « خیلی دلم برایتان تنگ شده . » و این را چند بار تکرار کرد . گفت «اگر شد بیست و چهار ساعته می آیم می بینمتان و برمی گردم . اگر نشد کسی را می فرستم دنبالتان … » مکث کرد ، پرسید « کسی را بفرستم ، می آیید اهواز شما را ببینم؟» خندیدم ، گفتم « دور از جان شما ، کور از خدا چه می خواهد ؟ » گفت « با دو تا بچه برای شما سخت است . » گفتم « من دلم می خواهد بیایم شما را ببینم . »
یک هفته گذشت ، اما نه از خود حاجی خبری شد نه از تماسش . یک شب ، نصف شب از خواب پریدم ،احساس می کردم طوفان شده . به خواهر کوچک ترم گفتم «امشب طوفان بدی می شود.» خواهرم گفت « نه ، اصلاً باد هم نمی آید . » خوابیدم، دوباره بیدار شدم ، گریه می کردم . خواهرم پرسید « چی شده ؟ » گفتم « من از شب اول قبر وحشت دارم . » شب بعد خواب دیدم رفته ام جلو آینه . دیدم موهای سرم همه سفید شده ، پیر شده ام . صبحش بچه ها را برداشتم برای کاری رفتم اطراف اصفهان .
خبر را داخل مینی بوس از رادیو شنیدم .
داد زد ؟ ناله کرد ؟ جیغ کشید ؟ نفهمید ! فقط چیزی از دلش کنده شد و در گلویش جوشید . مصطفی زد زیر گریه و همه خیره خیره نگاهش کردند . چند تا از زن های مینی بوس شانه های او را که به اصرار می خواست وسط جاده پیاده شود گرفتند و نشاندند و او دوباره داد زد . این بار اشک هم آمد ، گفت « نگه دارید ! مگر نشنیدید ؟ شوهرم شهید شده . »
« شوهرم » نبود ، اصلاً هیچ وقت در زندگی برایم حالت شوهر نداشت . همیشه حس می کردم رقیب من است و آخر هم زد و برد .
وقتی می رفتیم سردخانه ، باورم نمی شد . به همه می گفتم « من او را قسم داده بودم هیچ وقت بدون ما نرود . » همیشه با او شوخی می کردم ، می گفتم « اگر بدون ما بروی ، می آیم گوشَت را می برم ! » بعد کشوی سردخانه را می کشند و می بینی اصلاً سری در کار نیست، می بینی کسی که آن همه برایت عزیز بوده ، همه چیز بوده …
نگاهش لغزید پایین و روی پاهای حاجی ثابت ماند : این جوراب ها را همان دفعه آخر که می رفت خط برایش خرید . حاجی ساکش را که نگاه کرد و آنها را دید خوشش آمد و او با ذوق پرسید « بروم دو سه جفت دیگر بخرم؟» گفت « حالا بگذار اینها پاره شوند بعد … » بدش آمد از دنیا ، از آن جنازه . گفت « تو مریضی ما را نمی توانستی ببینی ولی حاضر شدی ما بیاییم تو را این طوری ببینیم ! » و گریه کرد، به صدای بلند . حساب آبروی حاجی را هم نکرد . می دانست « همت »را همه می شناسند ، می دانست باید محکم باشد ، ولی … خم شد و به زانوهایش دست کشید، انگار پی چیزی می گشت . از آنها که همراهش بودند پرسید « پاهایم کو ؟ پاهایم ؟ چرا نمی توانم راه بروم ؟ » و همان جا روی خاک نشست.»
خیلی کولی گری درآوردم و حتی چند بار غش کردم . خدا مرا ببخشد … سخت بود! حالا که به آن روزها فکر می کنم خجالت می کشم . خُب، بالاخره حاجی هرچه بود باز یک بنده خدا بود ،جزئی از این خلقت . هرچند طعمی که در زندگی با او چشیدم از جنس این دنیا نبود ، مال بالا بود ، مال بهشت . خدا رحمت کند حاجی را ! همیشه سر این که وسواس داشت حلقه ازدواج حتماً دستش باشد اذیتش می کردم . می گفتم « حالا چه قید و بندی داری؟» می گفت « حلقه ، سایه یک مرد یا زن در زندگی است . من دوست دارم سایه تو همیشه دنبال من باشد . من از خدا خواسته ام تو جفت دنیا و آخرتم باشی . » آخر می گویند جفت انسان چیزی است که خداوند جزء وعده های بهشتی قرار داده . خدا نمی گوید در بهشت به شما اولاد نیکو ، پدر و مادر نیکو می دهم ، می گوید به شما جفت های نیکو می دهم و من یقین دارم حاجی ، جفت نیکوی من است .
