فرمانده مظلوم

کد خبر: ۲۰۵۱۱۶
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۱۲:۱۰ - 04May 2013

یکم:
شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم. صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدم. گفت «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا    می شه؟» از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه ها گفتند «نه، نداریم.» رفت. از عقب با بی سیم زدند که «حاج مهدی نیامده آن جا؟»گفتیم «نه.» گفتند «یعنی هیچ کس با موتور اون طرف ها نیامده؟»


دوم:
روز هفتم خودم هم زخمی شدم. پاها و کمرم ترکش خورده بود. رسوندنم عقب توی پست امداد. مهدی آنجا بود این طرف و آن طرف می دوید. حتی سر برانکاردها را می گرفت تا مجروحی روی زمین نماند. یک گردان تانک از طلائیه نفوذ کرده بود به سمت جزیره جنوبی. پشت سر هم مجروح می آوردند. یک لحظه احساس کردم کسی بالای سرم ایستاده و نگاهم می کند. مهدی بود. قبل از عملیات روی آب بحثمان شده بود و بالاخره حرف مهدی شده بود و خیبر اتفاق افتاده بود و حالا او بالای سرم ایستاده بود و من زخمی و بی رمق پیش پایش. یک دستش را گذاشت روی شانه ام و دست دیگرش را روی پیشانیم. نگاهش توی آن لحظه هنوز یادم هست؛ پر از طمانینه و آرامش. گفت «یادته، بحث قبل از عملیات رو؟ مشکلاتی را می گفتی؟ این ها همون مشکلاته. اون موقع گفتم که در حال تکلیفه و باید از همه چیز بگذرم. حالا تو این جایی. از همه چیزت گذشتی. دعا کن ما هم بتونیم.»


سوم:
توی لشگر طوری با بچه ها رفتار کرده بود که از هر کس می پرسیدی« مهدی با کی از همه صمیمی تره؟»می گفت«با هم شهری های ما.» قزوینی ها همین را می گفتند، سمنانی ها هم، اراکی ها هم. اصلا بی محلی کردن توی کارش نبود. خب، مهدی را همه این طور می شناختیم، تا موقع عملیات خیبر شد. مهدی از این رو به آن رو شده بود. نگاهش که می کردی، می ترسیدی. حساس شده بود و تند. زود صدایش بالا می رفت. خلاصه همه شاکی شده بودند. آخر کسی از مهدی انتظار نداشت. یک روز، دیگر تحملم تمام شد. رفتم پیش صادقی. آن موقع رئیس ستاد لشکر بود. گفتم « آقای صادقی،بگین چه خبر شده؟چرا همه خسته ان؟ چرا مهدی این طوری شده؟پدرمون دراومده به خدا.» صادقی خودش هم حال و روز مهدی را دیده بود. گفت « من باهاش صحبت می کنم ببینم قضیه چیه.» بعد همه را از سنگر بیرون کرد و یکی از بچه ها را فرستاد دنبال مهدی. دیدمش که از دور می آید. مثل همه اوقات آن چند روز،گرفته و دمق بود. پتوی آویزان دم سنگر را کنار زد و رفت تو. من هم رفتم دنبال کارهام. یک ساعتی گذشت. اتفاقا مهدی را دیدم. از پیش صادقی بر میگشت. چشم هایش باد کرده بود و از زور گریه سرخ بود. رفتم پیش صادقی گفتم «چی شد؟چی گفتین بهش؟چش بود؟» صادقی گفت «بابا میگه من هم آدمم. من هم عاطفه دارم. شش، هفت تا از فرمانده های گردان شهید شده ان. نیروهام جلوی چشمم دارن پر پر می شن. چه انتظاری دارین ازم؟» بعد از آن جلسه آرام شده بود. انگار که عقده دلش را باز کرده باشد.


چهارم:
یک شب من و چند تا از بچه های تدارکات توی سنگر خوابیده بودیم. آنقدر خسته بودیم که حال و حوصله خودمان را هم نداشتیم  ناگهان یک نفر سراسیمه دوید توی سنگر و هیجان زده گفت: « بچه ها ! عراق پاتک زده: نیروها مهمات می خواهند...» بچه ها چشمشان گرم شده بود. بی حوصله بودند. یکی گفت: « بابا برو پی کارت...»
من تو عالم خواب و بیداری بودم. صدا به نظرم آشنا آمد. چیزی نگذشت که باز همان صدا توی سنگر پیچید«بچه ها !مهمات نیست ،خط خالیست »
یکی از تدارکاتی ها توپید بهش« مگر نگفتم برو بیرون! برو به دیگران بگو ...»
باز همان صدا آمد.« بچه ها ! من آقا مهدی ام ،غریبه نیستم...!»
انگار سنگر روی سرم فرود آمد. سراپای وجودم لرزید. بچه های دیگر هم همین حالت را پیدا کردند. آن چنان غریبانه این حرف را زد که من هر وقت یادش می افتم دلم آتش می گیرد .
از خجالت رویمان نمی شد توی چشم آقا مهدی نگاه کنیم .
او با همان حالت مظلومانه گفت:«می دانم خسته اید! پس من مهمات را بار می زنم، شما ببرید خط خالی کنید.»


پنجم:
با این که فرمانده بزرگی بود، اما ابهت این اسم هرگز دلش را نلغزاند. توی جبهه، شهر، اتاق فرماندهی، همه جا این دو همراهیش می کردند. توی شهر، بارها او را چون مردم عادی در صف انتظار ماشینهای عمومی می یافتم. انگار هیچکس او را نمی شناخت. یک روز یادم نمی رود، همین طور که نگاهش می کردم او دستی تکان داد. تاکسی بی اعتنا از مقابلش گذشت. این ماجرا چند بار تکرار شد. دلم به درد آمد. با خودم گفتم: « آخر چرا از ماشین های سپاه … !» و انگار صدای او بود که در گوشم پیچید « بیت المال است و …» به خودم آمدم دوباره نگاهش کردم. در حجب و حیای آسمانی پیچیده شده بود و هنوز انتظار ماشین را می کشید. دو قطره اشک گرم بر گونه ام دوید. « آقا مهدی » در شهر خودش هم غریب بود!

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین