اهواز برای من جای جدید و قشنگی بود
مادرم می گفت " چه طور می شود دو هفته منیر را بگذارید و بروید جبهه ؟ " او می گفت " حاج خانم ما سرباز امام زمانیم ، صلوات بفرستید . " و همه چیز حل می شد . مادرم می خندید و صلوات می فرستاد . داماد به دلش نشسته بود . کارها سریع و آسان پیش می رفت . من و آقا مهدی و خواهرشان با هم رفتیم برای من یک حلقه ی طلا خریدیم ، نُه صد تومان ! تنها خرید ازدواجمان ، حلقه ی او هم انگشتر عقیقی بود که پدرم خریده بود . رفتیم به منزل آیت الله راستی و با مهریه یک جلد قرآن و چهارده سکه ی طلا عقد کردیم . مراسمی در کار نبود . لباس عقدم را هم خواهرم آورد .
بعد از عقد رفتیم حرم . زیارت کردیم و رفتیم گلزار شهدا ، سر مزار دوستان شهیدش . یادم نمی آید حرفی راجع به خودمان زده باشیم یا سرمان را بالا آورده باشیم تا هم دیگر را نگاه کنیم . سر مزار آیت الله مدنی گفت " من خیلی به ایشان مدیونم . خرم آباد که بودیم خیلی از ایشان چیز یاد گرفتم . " خانواده شان در مخالفت با رژیم شاه سابقه ای داشت و دو سه بار هم به این شهر و آن شهر تبعید شده بودند . آن شب یک مهمانی کوچک خانوادگی برای آشنایی دو فامیل بود . برای من آن روزها بهترین روزهای زندگیم بود . فردای همان روز که عقد کردیم او رفت جبهه .
دو ماه و نیم عقد کرده در خانه ی پدرم ماندم . در این مدت آقا مهدی بعضی وقتها زنگ می زد و می گفت مثلاً " من ساعت نُه جلسه دارم . می آیم قم . بعد از ظهر هم یک سر به شما می زنم . " یک بار بین خرم آباد و اراک تصادف کرده بود وقتی آمد از پنجره ی اتاق دیدم که دور گردنش پارچه ای سفید شبیه باند بسته . توی اتاق که آمد بازش کرده بود . پرسیدم " خدای ناکرده مجروح شدید ؟ " گفت " نه چیزی نیست ، از این چیزها توی کار ما زیاده . " مادرم می گفت " آقا مهدی حالا شما یک مدتی بمانید یک عده تازه نفس بروند . " او هم می خندید و مثل همیشه می گفت " حاج خانم صلوات بفرستید ، ما سرباز امام زمان هستیم ، " این مدت برای آشنا شدن با آدمی مثل او فرصت زیادی نبود ، ولی با قیافه اش پیش تر آشنا شده بودم . از فهمیدن یک چیز هول برم داشت . آن صورت نورانی ای که درخواب دیده بودم ، صورت خودش بود . آن موقع زیاد خوابم را جدی نگرفتم . ولی تازه داشتم می فهمیدم . باید با کسی زندگی می کردم که اصلاً نباید روی بودن و ماندنش حساب می کردم . احساس می کردم دارم به شعار هایی که می دادم عمل می کنم . باید با یک شهید زنده زندگی می کردم . یکی از دوستان هم دبیرستانیم که دانشگاه قبول شده بود به مادرم گفته بود " این منیر از همان اول می گفت من می خواهم به آدم ساده ای شوهر کنم . آخرش هم این کار را کرد . رفت به یک پاسدار شوهر کرد . " گفته بود " مگر پاسداری هم شد شغل ؟ " من هم برایش پیغام فرستادم " این ها با خدا معامله کرده اند . کی از این ها بهتر ؟ " خدا را شکر می کردم که توانسته بودم طبق نظرم ازدواج کنم . حتا از این که مراسم نگرفتیم خوش حال بودم . اصلاً در ذهنم نبود که مثلاً ازدواجم رنگی از ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه داشته باشد .
بعد از مدتی که رفت و آمد ، گفت " اگر شما اهواز باشید ، زودتر می توانم بیایم پیشتان . منطقه ی کاریم الآن آن جاست . با یکی از دوستانم که تازه ازدواج کرده . یک خانه می گیریم . یک طبقه ما باشیم ، یک طبقه آن ها ، که تنهایی برایتان زیاد مشکل نباشد . به یک محلی هم می گوییم که بیاید و در خرید و این کارها کمکتان کند . " این حرف را من که عاشق دیدن مناطق جنگی بودم زود می توانستم قبول کنم ، ولی اطرافیان به این راحتی نمی توانستند . می گفتند " هر کاری رسم و رسوم خودش را دارد . " برای خودشان ناراحت نبودند ، می گفتند " جواب مردم را هم باید داد . " همان حرف و حدیث های همیشگی شهرهای کوچک ، که باید برایشان یک گوش را درکرد و یکی را دروازه . اما پدرم می گفت من در مقابل تواضع این جوان چیزی نمی توانم بگویم . تو هم دخترم ، این نصیحت را از من داشته باش و با شوهرت همیشه صادق باشد . " شهریور همان سالی که خردادش عقد کرده بودیم رفتیم اهواز . مادرم آن قدر از رفتن بدون تشریفات و عروسی من ناراحت بود که تا چند روز لب به غذا نزده بود . من هم دختری نبودم که از خدایم باشد از خانواده ام جدا شوم . دور شدن از پدر و مادر برایم سخت بود ، ولی احساس می کردم اگر هم راه او نروم پشیمان می شوم . شاید آن موقع برای ما طبیعی بود .
اهواز برای من جای جدید و قشنگی بود . اثاثمان را ریخته بودیم توی یک تویوتای لندکروز . همه ی اثاثمان نصف جای بار وانت را هم نمی گرفت . خودمان هم نشستیم جلو . من و آقا مهدی و خواهرش . خیلی خوب شد که خواهرش همراهمان آمد . من هنوز رویم نمی شد با آقا مهدی تنها بمانم . از اهواز تا قم خواهرش هر موقع احساس می کرد که سکوت بین من و آقا مهدی دیگر زیاد شده یک حرفی می زد . مثلاً " شما خیاطی هم بلدی ؟ " شب اول که رسیدیم ، وارد خانه ای شدیم که تقریباً هیچ چیز نداشت . توی آن گرمایی که بهش عادت نداشتم ، حتا کولری هم برای خنک کردن نبود . شب که خواستیم بخوابیم دیدیم تشک نداریم . از همسایه ی طبقه ی پایین گرفتیم . با خواهر آقا مهدی می گفتیم مگر توی این گرما می شود زندگی کرد . ولی باید می شد . چون اگرچه او مرا انتخاب کرده بود ، ولی این یکی دیگر تصمیم خودم بود که همراه او بیایم .
چند روز اهواز ماندم . قبلاً با آقا مهدی در این باره حرف زده بودیم که اگر دلم خواست ، برای این که حوصله ام سر نرود آن جا در مدرسه ای درس بدهم . با خواهرش برگشتم قم تا مدارکم را بیاورم .
بعد از چند روز به اهواز برگشتم تا دیگر زندگی مشترکمان را شروع کنیم . یک سری وسایل کم و کسر داشتیم که با هم رفتیم و خریدیم . گاز و یخچال . مغازه های آن جا به خاطر گرمای هوا صبح زود و بعد از ظهرها باز می کردند . آمد و همه جای شهر را که برایم نا آشنا بود نشانم داد . بازار میوه و سبزی ، نمایشگاه فرهنگی سپاه ، زینبیه . گفت " اگر بی کار بودی و حوصله ات سر رفت ، این جاها هست که بیایی . " آقا مهدی یک ماه اول تقریباً هر شب می آمد خانه .
اما من بی کار نبودم . اوایل مهر بود که کارم را در مدسه شروع کردم . درس دادن به آن بچه های خون گرم جنوبی زیر سر و صدای موشک هایی که ممکن بود هدف بعدیشان همین کلاسی باشد که در آن نشسته ایم ، کار سرگم کننده ای بود . احساس می کردم مفید هستم . به خاطر کارم که تدریس دینی و قرآن بود ، باید زیاد مطالعه می کردم . ولی باز وقت زیاد می آوردم . آقا مهدی هم صبح زود ، بعد از اذان ، بلند می شد و می رفت و شب بر می گشت .
