بهانه ی حرف هایمان جبهه و جنگ بود

کد خبر: ۲۰۵۱۶۸
تاریخ انتشار: ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۲ - 06May 2013

کم کم با خانم توفیقی همسایه مان بیش تر آشنا شدم . آدم هم کلام می خواهد . تنهایی داشت برایم قابل تحمل می شد. با هم می رفتیم پشت خانه مان . یک جایی بود ، زینبیه ، که پایگاه تقویت پشت جبهه بود . کار خیاطی داشتند ، سری دوزی و سبزی پاک کردن . نمی شد آدم در اهواز باشد و برای جبهه کاری نکند . اهواز تقریباً نزدیک خط مقدم جنگ بود . هم برای پر کردن بی کاری و هم برای کار تدریسم عضو کتاب خانه ی مسجد شدم . کتاب می گرفتم و می بردم خانه . او هم این طور نبود که از تنهایی من خبر نداشته باشند . فکر کند که خب ، حالا یک زنی گرفته ام ، باید همه چیز را حتا بر خلاف میلش تحمل کند . می دانست تنهایی آن هم برای دختری که تا بیست و چند سالگی پیش خانواده اش بوده بعضی وقت ها عذاب آور است . بعضی وقت ها دو هفته می رفت شناسایی ، ولی تلفن می زد و می گفت که فعلاً نمی تواند بیاید . همین نفسش می آمد برای من بس بود ، همین که بفهمم یک جایی روی زمین زنده است و دارد نفس می کشد . وقتی می رفت یک چیزهایی مثل حدیث ، آیه جمله هایی از وصیت شهدا را با ماژیک می نوشت و می زد به دیوار اتاق . می گفت " دفعه ی بعد که آمدم ، این را حفظ کرده باشی . " بعضی ها وقتی حرف می زنند کلامشان خشونت ندارد ولی طوری است که احساس می کنی باید به حرفشان گوش کنی . مهدی این طوری بود . نمی خواست در تنهایی فکرهای الکی بکنم . بعضی وقت ها می خواست نیامدنش به خانه را توجیه کند ، ولی احتیاجی نبود . می گفت " بعضی بچه ها برای این که از دست زنشان راحت باشند شب ها پادگان می خوابند و نمی آیند . " می گفت " این ظرفیت را در تو می بینم ، و گرنه من هم باید به تو برسم . " هندوانه زیر بغلم می داد . اسم نمی آورد ، ولی دلمان می خواست زندگیمان مثل حضرت علی و فاطمه که نه . یک کم شبیه آن ها بشود . می گفت " بدم می آید از این مردهایی که می بینم می آیند و به زن هایشان می گویند دوستت داریم و فلان . آن وقت زن هم می گوید خُب اگر این طوری است پس مثلاً فلان چیز را برایم بخر . " می گفت " یک چیزهایی را من از این بچه ها در جبهه می بینم که زبانم بند می آید . دیروز یک مهندسی از بچه های جهاد آمد پیشم ، گفت آقا مهدی خانمم تماس گرفته ، بچه دار شده ام . اگر امکانش هست مرخصی می خواهم . گفتم اشکالی ندارد تا شما کارت را تمام می کنی من برگه ی مرخصیت را می نویسم . تا برود کارش را تمام کند ، یک خمپاره خورد کنارش و شهید شد . من نمی توانم با دیدن این چیزها خانواده ی خودم را مقدم بر بقیه بدانم . "

این را فهمیده بودم که از ابراز مستقیم محبت خوشش نمی آید . از این که بگوید دوستت دارم و این حرف ها . دوست هم نداشت این حرف ها را بشنود . مثلاً من شماره ی تلفن پایگاه انرژی اتمی را داشتم . بعضی وقت ها هم دلم می خواست که زنگ بزنم. ولی چه طور بگویم . یک کم می ترسیدم شاید . یک بار هم گفت " دلیلی نداره ، کلی آدم دیگر هم آن جا هستند که امکان استفاده از تلفن برایشان نیست . "

درست است که دیگر با هم زن و شوهر شده بودیم ، ولی من ، هنوز رودربایستی داشتم . حتا روم نمی شد توی صورتش نگاه کنم . یک بار از مدرسه که برگشتم خانه ، دیدم لباسهایش را شسته ، آویزان کرده و چون لباس دیگری نداشته چادر من را پیچیده دورش ، دارد نماز می خواند . این قدر خجالت کشیدم و خود را سر زنش کردم که چرا خانه نبودم تا لباسهایش را بشویم . نمازش که تمام شد احساس من را فهمید . گفت " آدم باید همه جورش را ببیند . "

هیچ وقت واضح با هم حرف نمی زدیم . راجع به هیچ چیز حتا خودمان . بهانه ی حرف هایمان جبهه و جنگ بود . حالا نه در این مورد ، کلاً آدمی نبود که حرف زدنش از عمل کردنش بیش تر باشد . حتا راجع به جبهه هم این جور نبود که مدام در خانه حرف جبهه و جنگ باشد . مسائل مربوط به کارش را اصلاً نمی گفت . از پشت تلفن ، همیشه این حالت بود که نتوانم حرف هایم را بزنم حتا روم نمی شد بپرسم کی می آیی .

وقتی هم نبود همین طور . یک بار به من گفت " روزها توی خانه حوصله ات سر می رود رادیو گوش کن . " آن موقع رادیو نداشتیم . از روز بعد یک جعبه ی آهنی روی طاقچه می دیدم . ولی باز ش نمی کردم . می گفتم حتماً بی سیمش داخل آن است . نمی خواستم بهش دست بزنم . چهار پنچ روز فقط نگاهش کردم . یک بار که آمد ، پرسید " رادیو را توانستی راه بیندازی ؟ " گفتم " کدام رادیو ؟ " گفت " همانی که توی آن جعبه ، سر طاقچه بود . " نمی توانستم بگویم احساس می کردم آن جعبه جزو حریم اوست و نباید بهش دست بزنم .

همه کارها و حرف هایش را دربست قبول می کردم . هنوز از جزئیات کارش چیزی نمی دانستم و از این و آن شنیده بودم که نیروهای قم و اراک و چند جای دیگر با هم یک جا شده اند و تیپ علی بن ابی طالب را تشکیل داده اند . آقا مهدی هم فرمانده تیپ شده بود .

دیگر به پاییز اهواز خورده بودیم و گرمای هوا زیاد اذیت نمی کرد . با اتوبوس که می رفتم مدرسه و بر می گشتم ، کنار خیابان رزمنده ها را با چفیه هایشان می دیدم که جلوی باجه ی تلفن صف کشیده اند تا به خانواده شان زنگ بزنند . از همه جای ایران آمده بودند . برگشتنی برای این که زود به خانه نرسم ، وسط های راه از اتوبوس پیاده می شدم و بقیه راه را پیاده می آمدم . از جلوی بیمارستان جندی شاپور رد می شدم . آمبولانس آمبولانس مجروح می آوردند ، من هم همین جوری مات و مبهوت می ایستادم و نگاهشان می کردم . حیران در برابر رازی که این آدم ها با خود داشتند ، چیزی که می توانستند برایش جان بدهند . دیدن جنگ از نزدیک یعنی همین ، یعنی این که ببینی آدمها واقعاً زخمی و شهید می شوند . شب که آقا مهدی بر می گشت خانه می خواستم همه ی چیزهایی را که آن روز دیده بودم برایش تعریف کنم . ولی فرصت نمی کرد تا آخرش را بشنود

عملیات والفجر مقدماتی بود گمانم . تلفن زد . تلفنی حرف زدنمان جالب بود پیش تر تلگراف بود تا تلفن . کم و کوتاه . شاید فکر می کردیم همه چیز باید به مختصرترین شکلش انجام بگیرد ، گفت " یک کم مشکل پیدا کردیم . من فردا بر می گردم ، می آیم خانه . " حدس زدم عملیاتشان موفق نبوده است . این قدر نبودنش در خانه برایم طبیعی شده بود و جا افتاده بود که گفتم " نه لزومی ندارد برگردی . " از او اصرار "که دارم فردا می آیم " و از من انکار که " نه ، چه کاری داری که بیایی . " یک چیز دیگر هم می خواستم بگویم . رویم نمی شد . خواست قطع کند . گفت " کاری نداری ؟ " گفتم " می خواستم یک چیزی را بهت بگویم . "

گفت " خودم می دانم "

فردا که از مدرسه آمدم خانه پوتینهایش را جلوی در دیدم . گوشه ی اتاق خوابیده بود ، یک پتو انداخته بود زیرش . نصفش شده بود تشکش ، نصف لحاف . سلام کردم . خواب نبود . گفتم " شکست خوردید ؟ " گفت " سپاه اسلام هیچ وقت شکست نمی خورد ، ولی خب ، می دونی ، مجبور شدیم یک کم جمع و جور کنیم . " ذوق زده بودم . جواب آزمایشم توی کیفم بود . می خواستم زودتر خبر پدرشدنش را بگویم . من و من کردم . گفتم " یک چیزی هم می خواستم بگویم " ذوقم را کور کرد . گفت " می دونم چه می خواهی بگویی . "

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین