نماز خواندن با چشم های بسته
بعد از ده ماه جدایی از برادرم که در اردوگاه های موصل بود. وی در این مورد به صلیب سرخ جهانی شکایت کرد و به دنبال آن، در یکی از روزهای دی ماه سال ۶۸، عراقی ها اسم مرا خواندند و گفتند وسایلم را بردارم و آماده رفتن به موصل شوم.
همان لحظه ای که اسم مرا خواندند، تازه از حمام آب سرد بیرون آمده و هنوز موفق به خواندن نماز نشده بودم. ساعت یک بعدازظهر بود. نگهبان ها دست ها و چشم های مرا از پشت بستند. سوار یک ماشین پلیس کردند و ماشین حرکت کرد.
نیم ساعت بعد، با زبان عربی به عراقی ها گفتم: ـ من نماز نخوانده ام، اگر ممکن است، جایی نگه دارید که وضو بگیرم و نمازم را بخوانم. سرباز عراقی فریاد زد: ـ صحبت نکن! من چندین بار از آنان خواستم تا به من فرصتی برای اقامه نماز بدهند، ولی آن ها توجهی به این موضوع نکردند.
در آن لحظات نه وضو داشتم و نه تیمم و از طرفی، فشار پارچه ای که چند دور روی سرم بسته شده بود، چشم هایم را اذیت می کرد. به هیچ وجه امکان دسترسی به آب یا خاک وجود نداشت. حتی امکان تکان خوردن از جایم را نیز نداشتم. بالاخره ناچار شدم که بدون وضو و تیمم نمازم را بخوانم.
وقتی سرباز عراقی متوجه این موضوع شد، به سرباز بغلی اش که راننده بود، با حالت تمسخر گفت: شوف شوف، هویصل. (نگاه کن دارد نماز می خواند.) و بعد پوزخندی زد و به من گفت: ـ اتصلی؟ (نماز هم می خوانی؟)
در حالی که دست هایم را از پشت بسته بود و چشم هایم جایی را نمی دید، نمازم را به پایان رساندم و آن بعثی ها، هیچ گونه امکانات و یا تخفیفی به من ندادند.
راوی: آزاده محمد صابری
